[="]بنابراین آیه،ملکیت آسمان ها و زمین از آن خداوند است .همان گونه که می دانیم ملکیت خداوند،برخلاف ملکیت در میان انسان ها،ملکیت حقیقی است و نه اعتباری و ملکیت حقیقی را هنگامی می توان به خوبی تبیین کرد که آنچه مورد ملکیت است ،حیثیتی جز وابستگی به مالک حقیقی نداشته باشد. [="]
در واقع مملوک بودن به معنای حقیقی و دقیق کلمه تنها هنگامی واقع می شود که مملوک تنها شأن،نسبت یا حالتی از آن باشد،به گونه ای که به ذاتش ،هیچ استقلالی از خود نداشته باشد و تمام ذات او،جز تعلق به غیر نباشد.
[="] [="]هر چند قرآن کریم در جای دیگری از احاطه علمی خداوند بر همه چیز سخن می گوید: [="]
«[="]و ان الله قد احاط بکل شیء علما[="]»[1] اما احاطه مذکور در آیه 126 سوره نساء به خود حق تعالی نسبت داده شده است؛این بدان معناست که در اینجا منظور از احاطه،احاطه ذات و وجود حق تعالی است .
احاطه ای که در تار و پود دیگر اشیا نفوذ می کند بدین معنا که در دل هر ذره ای احاطه دارد،و به این ترتیب مفاد آیه فوق به مفاد آیه (هو الاول والآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیءعلیم)باز می گردد.
همین احاطه وجودی حق تعالی،در تفسیر آیه زیر نیز یاریگر ما خواهد بود:
(ولله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم)(مشرق و مغرب از آن خداوند است .پس ،به هر سو روی کنید ،آنجا روی خداوند است ؛آری خداوند فراگیر و داناست)[1]
این آیه نیز همانند آیه پیشین،این تعبیر را بیان می کند که همه چیز(مشرق و مغرب)از آن خدا و تحت ملکیت اوست.
علامه طباطبایی در تفسیر همین بخش از آیه،تعبیر«لله»را به ملکیت حقیقی تفسیر کرده است
و از همین معنا استنتاج می کند که چون مملوک حقیقی،بدوت توجه به مالکش هویتی ندارد؛پس در توجه به هر سمتی و به هر شیئی ،دیده شیءبدون مملوک بدون رویت مالک حقیقی آن ،معنا نخواهد داشت.
این همان مفادی است که در برخی روایت ها نیز وارد شده است«ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و فیه و معه»[2]
بنابراین دیدن اشیا و توجه به سمت آنان ممکن نیست مگر آنکه پیش و پس و همراه و در درون آنها خداوند دیده شود زیرا هیچ بعدی از ابعاد وجودی اشیا بدون خداوند معنا نمی یابد و تمام هویت شیء قائم به حق تعالی است بلکه هویت آنها چیزی غیر از این قیام به حق نیست.
در بخش پایانی آیه فوق به دو اسم واسع و علیم اشاره شده است این وسعت و علم جز به معنای وسعت وجودی و ملکیتی حق و احاطه ملک حق بر تمام اشیا نخواهد بود.
بی گمان احاطه و وسعت ملکی و وجودی ، احاطه علمی را نیز در پی خواهد آورد به همین دلیل خداوند در همین آیه «علیم »نیز خوانده شده است:
حیث ان ملکه تعالی مستقر علی ذات الشیء محیط بنفسه و اثره.....والملک لا یقوم من جهة انه ملک الا بمالکه، فالله سبحانه قائم علی هذه الجهات محیط بها و هو معها ، فالمتوجه الی شیء من الجهات متوجه الیه تعالی .....ای ان الله واسع الملک والاحاطة[1]
چون مالکیت خداوند بر ذات هر چیز واقع می شود و به خودش و اثرش احاطه دارد....و ملک از آن جهت که ملک است قوامی جز به مالک ندارد ،پس خداوند سبحان بر همه این جهت ها قائم و بدان محیط است و او با همه آنهاست در نتیجه هر کسی که به جهتی،روی نماید، به خداوند متعال روی کرده است یعنی اینکه خداوند،ملکش و احاطه اش وسعت دارد.
[="]تعبیر وجه الله همان است که در آیه 88 سوره قصص«کل شیءٍ هالک الا وجهه» بدان اشاره شده است.یعنی او در تمام اشیاهست ،اشیا هم بالذات فانی و هالک و اصطلاحا معدوم بالذاتند
[="]
بنابراین این تنها وجه الله است که باقی می ماند همان ذاتی که در کنار تعین خاص و نسبتی ویژه اسمای گوناگونی را شکل می دهد
[="] [="]از واژه توجه و روی آوردن نکته دیگری مشخص می شود که اگر روی آوردن به هر سویی به معنای روی آوردن به وجه خداوند است پس می توان فهمید چگونه است که برای برخی عارفان حالی دست می دهد که در و دیوار و سنگ و....را جلوه گاه حق تعالی می یابند و در همه اینها جز حق نمی بینند بلکه پیش از دیدن شی حق را در آن موطن می بینند:
[="]دلی کز معرفت نور و صفا دید /ز هر چیزی که دید اول خدا دید[1]
[="]
بنابراین اینکه هر سمتی،سوی وجه خداوند باشد به معنای دقیق کلمه معنا نمی یابد مگر وقتی که حق در موطن وجودی معلول ها، حضور وجودی داشته باشد. این همان چیزی است که نظریه وحدت وجود مدعی آن است.[2]
توحید،اصل اساسی اسلام است که همه آموزه های دین بر محور آن معنا و مفهوم درست خود را باز می یابند.
بسیاری از آیات قرآنی و روایات ،به توضیح این اصل اساسی پرداخته اند.در این میان ،شمار بسیاری از آیات و روایات،با شکافتن عمق معنای توحید،آن را چنان تبیین می
کنند که جز با اعتقاد به اینکه وحدت حق تعالی از سنخ «وحدت حقه حقیقی» و ساری در کثرت و بلکه هاضم آن است سازگار نمی افتند.
در همین زمینه ،مناسب است به تفسیر سوره توحید –با تاکید بر وصف وحدت وی-بپردازیم که به تعبیر برخی روایت ها [1]سوره ای است که غرض اصلی آن ،معرفی حق تعالی است
پی نوشت:
1-شیخ صدوق،علل الشرایع،ج2،ص315؛علامه مجلسی،بحار الانوار،ج8،ص357
در تفسیر نخستین آیه از این سوره،یعنی«قل هو الله احد» در روایات مأثور میان «احد»و«واحد»تفاوتی معنادار بیان شده است ؛به این بیان که«واحد» به معنای وحدت عددی است؛اما«احد» به معنای واحدی است که اساسا هیچ دومی برای او قابل تصورنیست.البته در برخی روایت های دیگر ،به این نکته اشاره شده که وحدت حق تعالی،از سنخ وحدت عددی نیست«واحد لا بعدد»[1]
از همین رو ،واحد بودن حق تعالی به معنای عددی آن یعنی دومی نداشتن وی نیست .به هر حال مفسران دو تفسیر متفاوت از «احدیت»حق تعالی ارائه داده اند.
برخی گفته اند دوم نداشتن ذات حق تعالی بدان معناست که او در وصف «وجوب»دومی ندارد،نه اینکه در وصف «وجود» یگانه باشد و وجودی غیر او نداشته باشیم .
اما توجه به برخی دیگر از آیات قران ما را بدین سوی رهنمون می کند که «احدیت»حق تعالی را احدیت در وجود و نه احدیت در وجوب تلقی کنیم.
در بسیاری از آیات قرآنی ،اشاره به وحدت حق تعالی ،با اشاره به صفت«قهاریت»حق قرین شده است[2] .از نظر مفسرانی مانند علامه طباطبایی[3]این همراهی میان دو وصف اتفاقی نیست و گویای این مطلب است که اساسا وحدت حق تعالی،وحدتی قهارگونه است .
به بیان دیگر ،ترکیب«واحد قهار» در مجموع بیانگر مفاد واحدی است که همان نحوه احدیت حق باشد ؛بدین معنا که وحدت حق تالی آن گونه است که وجودی در مقابل آن معنا ندارد.این قهر،قهر وجودی است که هر غیری را کنار می زند .
قهاریت در وحدت،جز این نمی تواند معنا شود که وحدت حق تعالی،به گونه ای است که فرض هر غیری را که به نحوی مشابهت و مماثلت با حق داشته باشد (حتی مماثلت در وجود)،طرد و نفی کند.
علامه طباطبایی در این باره می فرماید:
از همین رو ،آیاتی که حق تعالی را به صفت قهاریت متصف می سازند،نخست با وصف وحدت آغاز می کنند و سپس او را به صفت قهاریت متصف می سازند تا براین امر دلالت داشته باشند که وحدت او،برای فرض کننده ای مجال این فرض را باقی نمی گذارد که برای حق تعالی دومی مشابه و همانندی،به هر نحوی تصور کند[1]
اما اگر بگوییم مراد از «احدیت» حق تعالی،همان احدیت در وجوب است،دیگر نمی توان مضمون واحد قهار را به خوبی معنا کرد؛زیرا در چنین فرضی هم «واجب» و هم معلول های آن،در حقیقت وصف وجود را دارا هستند.
«ما یکون من نجوی ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الا هو معهم این ما کانوا؛(هیچ نجوایی میان این سه تن نیست مگر آنکه او(حق تعالی)چهارمی آنان است و نه میان پنج تن ،مگر اینکه او ششمی آنان است و نه بیش از این و نه کمتر از آن،مگر آنکه هر کجا باشند خداوند همراه آنان است»)[1]
مقصود این ایه از اینکه خداوند چهارمی سه تا و ششمی پنج تاست،در مقابل آیه ای دیگر از قرآن مشخص می شود که در آن فرمود:«لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلاثه(همنا کسانی که گفتند خداوند سومی سه تاست کفر ورزیدند)»[2]
با مقایسه این دو آیه می توان نتیجه گرفت اگر بگوییم خداوند سومی سه تاست ،این عین کفر است .اما اگر بگوییم چهارمی سه تاست ،عین توحید ناب است.
این بدان معناست که خداوند را نباید در ردیف کثرات خلقی که وحدت و کثرت آنها از نوع وحدت و کثرت عددی است قرار داد.بنابراین ،نباید او را سومی از سه چیز یا چهارمی از چهار چیز دانست،بلکه حق تعالی چهارمی از سه چیز است،یعنی در عین حال که سه چیز داریم ،خداوند چهارمی همین سه تاست.
به بیان دیگر،در عین حال که خداوند وجودی در عرض کثرات عددی نیست که بر تعداد آنها بیفزاید،اما چون از سویی در آنها سریان دارد و از سوی دیگر ،به تمایز احاطی از آنها متمایز است ،باید او را چهارمی از سه تا دانست.
همین راز را آیه ای دیگر از قرآن ،می گشاید که می فرماید:«و هو معکم این ما کنتم»[1]
این همان وحدت قهری است که محتوای آن از سویی ،نفی وحدت عددی حق،آن گونه که دوم و سوم و....،در مقابلش قابل تصور باشد،و از سوی دیگر تثبیت سریان وجودی حق حق در دل همه کثرات و معیت آن ذات با تمام تعینات ،در عین جدایی و تعالی از همه آنهاست.
بنابراین ، وصف احد در آیه قل هوالله احد به معنای احدیت در وجود خواهد بود، نه احدیت در وجوب
گفتنی است در همین آیه اهل الله به لفظ هو نیزتوجه ویژه ای دارند آنها می گویند نباید این لفظ را تنها به عنوان یک ضمیر تلقی کرد بلکه هو در آیه یاد شده به مقام ذات اشاره دارد که مطلق به اطلاق مقسمی است.
گواه درستی این تفسیر آن است که در قرآن پس از لفظ هو در برخی آیات صفت آمده است و از نظر ادبی، هیچ گاه ضمیر موصوف یک صفت قرار داده نمی شود مثلا در پایان آیه شریفه «شهدالله انه لا اله الا هو والملائکة و اولوالعلم قائما بالقسط لا اله الا هوالعزیز الحکیم [1]
واژه هو با دو صفت عزیز و حکیم آمده است که نشان آن است که این واژه در اینجا نقش ضمیر را بازی نمی کند از سوی دیگر ،در ادبیات عرب تاکید می شود که ضمیر به عنوان منادی نیز نخواهد آمد و این نشان می دهد که این لفظ در تعبیرهایی همچون یا هو یا من لا هو الا هو که در برخی روایت ها وارد شده است[2]
باز هم در نقش ضمیر نیست بنابراین، واژه هو درآیات فوق باید به ذات حق یا یکی از اسمای او مانند اسم جامع الله اشاره داشته باشد این مبحث را در جای خود پی خواهیم گرفت
اما مفسران در تفسیر آیه شریفه الله الصمد پیرو احادیث تفسیری امامان معصوم علیهم السلام یکی از معانی وصف صمد را الذی لا جوف له گفته اند[1]
کسی، یا چیزی که درون و میان ندارد، یعنی میان تهی نیست.
عارفان می گویند معنای دقیق این کلمه آن است که هیچ موطنی نباید از او خالی باشد زیرا در غیر این صورت او اجوف خواهد بود بنابراین در سوره توحید «احد» به وحدت حقه و«صمد» به اطلاق مقسمی حق اشاره دارد که برخی آن را به توحید صمدی نیز تعبیر می کنند، هو نیز به مقام ذات حق اشاره دارد پی نوشت: [1].المیزان،ج20،ص391
با توجه به این نمونه از تفسیر قرآنی ، در می یابیم که چرا برخی بزرگان صاحب نظر در معارف دین معتقدند باید توحید عرفانی عارفان را همان توحید قرآنی نامید زیرا خدایی که قرآن کریم معرفی می کند همان خدایی است که ویژگی های اطلاق مقسمی و وحدت حقه حقیقی را داراست
از همین رو عارفان تاکید می کنند نباید در ظاهر متون آیات و روایات به ویژه در بحث توحید که بحث اصلی آنهاست دستبرد و آنها را تاویل خلاف ظاهر کرد، بلکه صرف ظهورگیری دقیق و فنی از آیات مشخص خواهد کرد که توحید معرفی شده در قرآن همان توحید عرفانی است.
در اینجا ست که آنها فیلسوفان و متکلمان و اهل حدیث را بهسبب دست بردن در ظاهر آیات و تاویل خلاف ظاهر آنها، به دلیل ناتوانی از درک معنای ظاهری آنها، محکوم می کنند.
اهل معرفت می گویند هنگامی که ما باورهای خویش را مقابل میزان قرآن و حدیث می نهیم و مطابقت می دهیم، آنها را بر ظواهر مدلول های آنها منطبق می یابیم ، بدون آنکه تاویلی در آنها روا داریم
از این رو می فهیم که عقایدمان بدون هیچ تردید حق اند و از آنجا که تاویلات متکلمان و عالمان اهل ظاهر در آیات قرآن و احادیث با مکاشفه های فراوان و درست ما مخالف است ، آنها را به کناری می نهیم و آیات و روایات را بر مدلول های ظاهری و مفهوم نخست آنها حمل می کنیم.
همچنان که این روش نزد امامان حدیث و عالمان اصول و فقه نیز معتبر است، البته این معنا یابی از مدلول ظاهری آیات نه بدان سان که مستلزم تشبیه و تجسیم در حق خداوند متعال و صفات الهی اش شود.[1]
آنچه از مجموع آیات قرآنی بر می آید آن است که وجود خداوند متعال از هر وجودی به اشیا نزدیکتر است و اساسا فاصله ای میان حق و مخلوقاتش قابل تصور نیست.
آیات بسیاری بر این معنا دلالت دارند از جمله: و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب[1] هنگامی که بندگانم از من بپرسند پس به درستی که من نزدیکم
و نیز: و نحن اقرب الیه منکم ولکن لا تبصرون[2] و ما از شما به او نزدیکتریم، اما شما این حقیقت را نمی بینید
برابر ظاهر آیه دوم، خداوند باید در موطن مخلوق باشد تا این بیان معنای حقیقی خود را بیابد که او نزدیکتر به دیگران است. در آیه دیگر محتوای قرب ارتقا می یابد :و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوسبه نفسه........[3] همانا ما انسان را آفریدیم و بدانچه نفسش بدان وسوسه می کند آگاهیم و ما از رگ گردن بدو نزدیکتریم
سیاق آیه که بحث قرب خداوند را با وسوسه های نفسانی پیوند داده است مشخص می سازد که چون وسوسه در ژرفای ساحت نفس انسان صورت می گیرد، قرب خداوند نیز در همین ساحت باید معنا شود.
نزدیکتر بودن خداوند از خود انسان به انسان در این آیه که با تمثیل نزدیکتر بودن او از رگ گردن بیان شده است نوع جدیدی از قرب را به ذهن القا می کند که به مناسبت ذکر ان در این ایه به قرب وریدی تعبیر می شود.
قرب وریدی با توجه به سیاق پیشین، معنایی جز این نخواهد داشت که خداوند حتی در ژرفای ساحت های درونی انسان حضور دارد، حضوری که از حضور خود انسان مقدم است و بر آن پیشی می گیرد و این جز حضور وجودی او نیست.
در آیه ای دیگر تمثیل فوق ارتقا می یابد و می فرماید: اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون[1] و بدانید که خداوند میان انسان و قلب وی حایل می شود و هم در نزد او محشور خواهید شد.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه می فرماید:
منظور از قلب، همان نفس ناطقه انسان است که تشکیل دهنده حقیقت و هویت اوست[2]
پی نوشت:
بنابراین معنای آیه این خواهد بود که خداوند میان انسان و حقیقت و هویتش حایل است، این بدان معناست که خداوند هویت انسان را اشغال کرده است و در این موطن وجود حقیقی از آن خداوند است. به این ترتیب، اگر انسان به وجود متصف می شود به واسطه این وجود حقیقی است.
پس در حقیقت ، خداوند میان انسان و حقیقتش حایل است . علامه سپس می افزاید این تنها مخصوص به انسان نیست، بلکه خداوند در دل هر ذره ای حاضر است. از این رو، می توان گفت خداوند نزدیکترین به هر چیزی است
همچنین علامه تاکید می کند که تمثیل نزدیکی حق به نزدیکی رگ گردن (یا رگ قلب) تنها برای نزدیک کردن مطلب به ذهن مخاطب عام بیان شده است، وگرنه حقیقت قرب حق امری فراتر از این است یعنی آن چیزی است که از آن به قرب وریدی حق تعبیر شد[1]
قرب وریدی حق به معنای اشغال تمام مواطن وجودی توسط او و حاضر بودنش در دل هر ذره است
به این ترتیب ، حق تعالی میان انسان و خودش نیز حایل می شود چنین تعبیرهایی هرگز با تبیین علت و معلولی سازگار نیستند و تنها بحث تشأن است که می تواند در حقیقت، مقصود از این قرب را بیان کند.
از برخی آیات قرآنی که در آنها به علم حق تعالی درباره مخلوقات اشاره شده است می توان به راحتی حضور وجودی حق تعالی در دل تمام ذرات را دریافت: الا یعلم من خلق و هواللطیف الخبیر[1] آیا بدانچه آفریده است آگاه نیست، در حالی که او لطیف و آگاه است؟
در این آیه دو صفت لطیف و خبیرمصحح علم حق تعالی درباره آفریده هایش تلقی شده اند بدین معنا که چگونه ممکن استخداوندی که دارای دو صفت لطیف و خبیر است بر مخلوقات دانا نباشد ؟
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه، لطیف را این گونه تعریف کرده است: النافذ فی بواطن الاشیا المطلع علی جزئیات وجودها و آثارها[1]
در بیان اهل معرفت نیز لطافت حق با سریان او در ذات تمام اشیا پیوند می خورد به این ترتیب مصحح علم خداوند به همه اشیا بنا بر ظاهر آیه همان سریان و نفوذ وجود حق در باطن تمام اشیاست.
می توان گفت مفاد معنای لطیف در این آیه همان مفاد قرب وریدی در آیات قبلی مورد اشاره است.
فلسفه در آخرین و عمیق ترین تحلیلات خود به خداوند به مثابه وجود نامتناهی ای رسیده است که جایی برای وجود غیر باقی نگذاشته است و احدیت خداوند نیز با نامتناهی بودن او توضیح داده می شود اما آیا بر اساس موازین برهانی و وحیانی چنین است؟....
با عرض معذرت نویسندۀ این عبارات هنوز فرق نامتناهی کمّی ریاضی با نامتناهی فلسفی را نفهمیده و ماشاء الله چه قلم فرسایی هم کرده .
متناهی و غیر متناهی به معنای ریاضی که در فلسفه تحت موضوع کمّ مورد بحث قرار می گیرد را به اشتباه به معنای نامتناهی فلسفی نسبت داده اند.
زبان حال حقیر با نویسنده این است: سوار رفرف هستی و براقی / ورم کردی و پنداری که چاقی
شرمندم قصد جسارت ندارم فقط می خوام یه کمی بیشتر تأمل بفرمایند شاید نظرشان برگشت!!!!!!!!:Gol:
ببخشید من بحث را قطع می کنم.
بر مبنای وحدت شخصی وجود اشیا و مخلوقات تجلی حق هستند. خوب این ظهور و تجلی برای چه کسی اتفاق می افتد؟ یعنی به بیان دیگر حق خود را برای چه کسی متجلی می کند؟؟؟
اگر برای موجودات باشعور، این سوال پیش می اید که خود موجودات باشعوری که مخلوق هستند هم باید تجلی حق باشند. در این صورت انگار یک تصویر دارد تصویری دیگر را ادراک می کند!!
اگر هر دو تصویرند و تجلی حق هستند و نمود هستند که نباید یکی باشعور باشد و دیگری نباشد. بالاخره یکی باید اصل باشد و دیگری غیر اصل.
فهم این که اشیا نمود هستند و در خارج وجود ذاتی و مستقلی ندارند قابل درک است. ولی این که من خودم هم یک تجلی باشم و ظاهری باشم و وجود نداشته باشم گیج کننده است. یعنی من خودم واقعی نباشم و تجلی ها و نمود های غیر اصیل را به صورت اشیا کثیر ادراک کنم. یا من خودم نباید جزء اشیا کثیر باشم و یا نکته مبهمی هست که من تا الان سر در نیاورده ام. در این مورد توضیح می فرمایید.
واقعا جالبه! یعنی معصومین نستجیر بالله با فلسفه اثبات وجود خدا میکردند؟ سبحان الله
اولا لطف کنید به سوالات بی جواب حقیر در پستای پیش پاسخ درخور بدید ثانیا من کجا گفته ام که
جالبه شما حتی در ساده ترین مبانی استدلال عجز هستید، سایت گود رید که شما ازش مطلب اوردی یه سایت جمعی هست که همین الان منم میتونم برم توش نام کاربری آلبرت انیشتین رو درست کنم و حرفامو نقل کنم و بعد یکی مثه شما میاد حرفای منو نسبت میده به انیشتین... سنداوردید مثلا؟؟!!!!!!!!!!!!
خانم گرامی مدرک اوردن اینطوریه:
ABCNEWS.com. "One can't prove that God doesn't exist," professor Stephen Hawking told ABC News.
abcnews.go.com/GMA/stephen-hawking-science-makes-god-unnecessary/story?id=11571150
خبرگزاری ای بی سی: استیفن هاوکینگ میگوید "هیچ کس نمی تواند ثابت کند که خدایی نیست."
مهم: امثال انیشتین و هاوکینگ، آگنوستیک هستند و این فرق داره با ادیسم. امیدوارم مطالعتونو بیشتر کنی!
واقعا جالبه مدرکی که آوردید! ضمنا من از هاوکینگ دفاع نمیکنم چه بسا نقدهایی هم برش دارم، عرض من اینست اگر شما متوجه بشید، که چه اندیشمندان بروز دنیا و چه بزرگان و راویان و محدثان دین ما فلسفه را بیهوده میدانند... که اگر شما پیروی هرکدام ازیشان باشید بازم فلسفه مردود است
و اما روات حدیث، روات حدیث(که امام زمان عج فرمود در حوادث رخ داده، به راویان حدیث رجوع کنید) ما شیعیان همگی بلا استثنا با فلسفه مخالف بودند:
از امام هادی ع و رد فلاسفه و تکفیر و جهاد علیه فلاسفه در فتوی علامه حلی تا تحریم فلسفه توسط کل راویان ما، استفتای حضرت آقا مکارم بر ضد مبانی فلسفی و... رو مشاهد کنید:
واقعا جالبه! یعنی معصومین نستجیر بالله با فلسفه اثبات وجود خدا میکردند؟ سبحان الله
اولا لطف کنید به سوالات بی جواب حقیر در پستای پیش پاسخ درخور بدید ثانیا من کجا گفته ام که
جالبه شما حتی در ساده ترین مبانی استدلال عجز هستید، سایت گود رید که شما ازش مطلب اوردی یه سایت جمعی هست که همین الان منم میتونم برم توش نام کاربری آلبرت انیشتین رو درست کنم و حرفامو نقل کنم و بعد یکی مثه شما میاد حرفای منو نسبت میده به انیشتین... سنداوردید مثلا؟؟!!!!!!!!!!!!
خانم گرامی مدرک اوردن اینطوریه:
ABCNEWS.com. "One can't prove that God doesn't exist," professor Stephen Hawking told ABC News.
abcnews.go.com/GMA/stephen-hawking-science-makes-god-unnecessary/story?id=11571150
خبرگزاری ای بی سی: استیفن هاوکینگ میگوید "هیچ کس نمی تواند ثابت کند که خدایی نیست."
مهم: امثال انیشتین و هاوکینگ، آگنوستیک هستند و این فرق داره با ادیسم. امیدوارم مطالعتونو بیشتر کنی!
واقعا جالبه مدرکی که آوردید! ضمنا من از هاوکینگ دفاع نمیکنم چه بسا نقدهایی هم برش دارم، عرض من اینست اگر شما متوجه بشید، که چه اندیشمندان بروز دنیا و چه بزرگان و راویان و محدثان دین ما فلسفه را بیهوده میدانند... که اگر شما پیروی هرکدام ازیشان باشید بازم فلسفه مردود است
و اما روات حدیث، روات حدیث(که امام زمان عج فرمود در حوادث رخ داده، به راویان حدیث رجوع کنید) ما شیعیان همگی بلا استثنا با فلسفه مخالف بودند:
(شما سوالات این بخش و قبلی هارو جواب بدید تا این رو هم مستند بیاورم)
ببخشید ولی شما گیر دادید به هاوکینگ!
که ربطی به این تاپیک ندارد!تنها اشکالتونم همین بود.رو صفحه ی شخصی خودتون اون رو جواب میدم!_گرچه بحث بیخودی است..)
در ضمن من خواستم باقی پستها رو هم که از شما اسپم نزدم بخونید بعد جواب بدین اگر قرار باشه مدام بحث تکراری کنیم بنده علاقه ای به ادامه ندارم.
اما خط اول حرف هاتونقبلا جواب داده شده به همین خاطر گفتم پستهای دیگه رو هم مطالعه کنید:http://www.askdin.com/thread29046-14.html#post382104
و http://www.askdin.com/thread29046-14.html#post382108
شما اصول دینتونو با نقل قبول میکنید!؟!؟
:Moteajeb!:
اصلا ائمه نه،خود شما!
من چند بار دیگه هم اینو خواستم هم از شما هم استارتر.
از فلسفه استفاده نکنید(از علیت ، نظم و...) و وجود خدا رو اثبات کنید.(کاملتر سوالمو تو پستها یی که ادرس دادم توضیح دادم)
راستی منتظر ادعایی که در مورد روات حدیث کردید هستم.
از امام هادی ع و رد فلاسفه و تکفیر و جهاد علیه فلاسفه در فتوی علامه حلی تا تحریم فلسفه توسط کل راویان ما، استفتای حضرت آقا مکارم بر ضد مبانی فلسفی و... رو مشاهد کنید:
1-مرحوم نادر دهر علامه شیخ مفید ره:فلاسفه از ملحدین هستند اوائل المقالات: ۱۰۱٫ الفلاسفة الملحدین ـ ج۴ از مصنّفات الشیخ المفید ۱۴۳۵ه. ق.
2-فخر شیعه علامه حلی ره: بین اسلام و توحید و فلسفه فرق بسیار است نهج الحق وکشف الصدق: ۱۲۵
3-نبض تشیع جناب سید ابن طاووس: بدان فلاسفه بین مسلمین تفرقه و عداوت ایجاد نمودند و مسلمین را نزد دیگران محکوم به کفر کردند فرج المهموم: ۲۱۶
4-جناب علامه مجلسی ره:فلسفه مانند علم موسیقی و سحر و کهانت(ارتباط اواح بشر با اجنه) حرام میباشد مگر تحصیل ان برای رد خودش بحارالانوار ج8 / 350َ
5-جناب عالی مقام مقدس اردبیلی:بعضى من جمله ابن عربى و عبدالرزاق کاشانى قائل به وحدت وجود شده اند و گفته اند: هر موجودى خدا است! تعالى الله عمّا یقول الملحدون علوّاً کبیراً. باید دانست سبب کفر ایشان این بود که به مطالعه کتب فلاسفه پرداخته اند… حال اگر کسى نیک تأمّل کند، خواهد دانست که سبب گمراهى این اهل باطل ـ خصوصاً ملاحده ـ فلاسفه شده اند؛
حدیقه الشیعه ج2 754
6-جناب سید احمد بن زین العابدین:باید دانست که اکثر رؤوس ملحده و صوفیّه ،فلسفى بوده اند که پروا از حدیث «لا تُفکّروا فی ذات اللّه» نداشتند و چشمه چشمِ عقل کوته اندیش خویش را به خاک «غوائط» انباشته اند و بعضى از متعلّمین فلسفه مى گویند: مقصود ما از قرائت علوم فلسفه و مطالعه کتب صوفیّه، استعداد فهمیدن احادیث مشکله است! غلط فهمیده اند یا مغالطه مى کنند. کلاّ و حاشا، مگر قبل از شیوع فلسفه و ظهور مبتدعه در میان طوایف اسلامیّه، فهم کسى بر معانى آن احادیث راه نداشت؟! همانا به گمان این گروه بدنام، اکمال دین و اتمام شریعت غرّاء موقوف به وجود ابن عربى و ابن سینا و ملاّ صدرا بوده
در برخی از آیات قرآن نیز اشاره شده است که بندگان، در روز قیامت این نزدیکی خداوند به خودشان را در خواهند یافت: یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله [1] زهی حسرت بر آنچه در کنار خداوند کوتاهی کردم.
در این آیه، بدون تغییر معنای ظاهری آیه، از قول کسانی که نشئه دنیا را ترک کرده اند چنین تعبیر می شود که بر آنچه در جنب خداوند کوتاهی کرده اند حسرت می خورند یعنی حال که پرده برافتاد و حقایق نمایان شده است حال خود را در نشئه دنیا چنین می یابند که در کنار خداوند بوده اند
این بیان همان محتوای قرب وریدی حق را دارد قرب حق اگر اینگونه معنا شود آثار تربیتی فراوانی خواهند داشت[2]
البته قرب حق همانند قرب در ساحت ماده نیست که نزدیکی یکی از دو طرف به دیگری، مستلزم نزدیکی دیگری نیز باشد بلکه چه بسا در عین حال که خداوند چنین نزدیکی با همه اشیا را دارد برخی از آنها از خداوند دور باشند مانند آنجا که درباره کافران فرمودند:ینادون من مکان بعید[3]
درحالی که درباره حضرت موسی علیه السلام می فرماید:و قربنا نجیّا[4]این در حالی است که خداوند به همه اشیا نزدیک است و در دل آنها حضور وجودی دارد
از طرف بندگان می توان هم به خداوند نزدیک و هم دور شد البته در مضامین دعاها وارد شده است که حتی اگر بنده از خداوند دور باشد اگر اراده رفتن به سوی حق کند راه دوری در پیش نخواهد داشت: ان الراحل الیک قریب المسافة[5] آنکس که قصد سفر به سوی تو کرد مسافتی نزدیک در پیش دارد
پی نوشت:
[1]. زمر، 56
[2].آیه 107 سوره نسا به یکی از این آثار تربیتی می پردازد
[3]. فصلت،44
[4]. مریم ،52 [5].مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی،دعای ابوحمزه ثمالی
در میان روایت های امامان معصوم علیخم السلام در منابع اصلی شیعه، بسیاری از این روایت ها را که ناظر به وجود حق در اشیاست می توان یافت.
البته بخش عمده ای از آنها از امیرمومنان علیه آلاف التحیه و الثناء است. دلیل اینکه بیشتر فرقه های صوفیه، سرانجام سلسله مشایخ خود را به حضرت علی علیه السلام می رسانند همین نکته است.
آموزه های قدسی آن حضرت علیه السلام پیش از هر کس دیگری پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله در گسترش معارف الهی میان مسلمانان نقش داشته است.
بلکه می توان گفت بدون این آموزه ها، هرگز در دامن اسلام شخصیت های بزرگ عرفانی به این تعالی در تفسیر و تبیین معارف اصیل دینی نمی رسیدند.
در این بخش به برخی از این روایت ها می پردازیم:سبق فی العلو فلا شیءٌ اعلی منه وَقَرُبَ فی الدنوّفلا شیءاقرب منه[1]در برتری بر همه چیز پیشی گرفته است، پس چیزی برتر از او نیست و از نظر نزدیکی به اشیا چنان نزدیک است که چیزی از او نزدیکتر نیست.
و همچنین فی الاشیا کلها غیر متمازج بها و لا بائن منها[2] در همه اشیا است، نه ممزوج با آنها و نه جدای ازآنها
باز روایتی دیگر: لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقهاحتجب بغیر حجاب محجوب واستتر بغیر ستر مستور[3] میان او و مخلوقاتش جز خلق او حجابی نیست او در حجاب شده است بدون آنکه حجابی او را بپوشاندو پنهان شده است بدون آنکه پنهان کننده ای پنهانش ساخته باشد
پی نوشت:
[1].سید رضی، نهج البلاغه، خطبه49، ص43
[2].اصول کافی،ج1،ص138 [3].شیخ صدوق، التوحید، باب النفی المکان و الزمان،ص 179
و نیز: داخل فی الاشیا لا کشیءداخل فی شیء و خارج من الاشیا لا کشیءٍ خارج من شیء[1] داخل در اشیاست نه همانند چیزی که داخل چیز دیگری است و خارج از اشیاست نه همانند چیزی که خارج از چیز دیگر باشد.
باز: مع کل شیء لا بمقارنة و غیر کل شیءٍلا بمزایلة[2] با همه چیز همراه است نه آنگونه که قرین آنها باشد و غیر از همه اشیاست نه آن گونه که از آنها دور باشد.
همچنین :لم یقرب من الاشیا بالتصاق و لم یبعد عنها بافتراق[3] نزدیکی او به اشیا به چسبیدن او به آنها نمی انجامد و جدایی او از اشیا سبب دوری او از آنها نمی شود.
و نیز: توحیده تمییزه من خلقه و حکم التمییز بینونة صفة لا بینونة عزلة[4] توحید خداوند به آن است که او را از خلقتش متمایز سازیم و این حکم به تمایز، از سنخ بینونت وصفی است و نه بینونت عزلی
لازم به ذکر است بینونت وصفی که در این روایت بدان اشاره شد به این معناست که وصف موطن ورای موطن موصوف ندارد و در عین حال وصف غیر از موصوف است. بینونت عزلی هم بدین معناست که شی به کلی از شی دیگر جداست.
پی نوشت:
[1].اصول کافی،ج1،ص86 [2]. سید رضی، نهج البلاغه، خطبه 1،ص2-3
[3].همان خطبه 163،ص166 [4].ابن منصور طبرسی، احتجاج،ص201
این روایت هم به نوبه خود قابل توجه است: قال ابن ابی العوجاء لابی عبدالله(علیه السلام) فی بعض ما کان یحاوره: ذکرت الله فاحلت علی غائب، فقال ابوعبدالله: ویلک کیف یکون غائبا من هو مع خلقه شاهد و الیهم اقرب من حبل الورید، یسمع کلامهم و یری اشخاصهم...........[1]
در گفت و گوهایی که ابن ابی العوجاء با امام صادق علیه السلام داشت، ابن ابی العوجاء گفت: از خدا گفتی و بحث را به امری غائب افکندی، امام پاسخ داد وای بر تو چگونه می تواند غایب باشد کسی که همراه مخلوقات و شاهد بر آنان است و از رگ گردن به آنها نزدیکتر است، سخنانشان را می شنود و اشخاصشان را می بیند و اسرارشان را می داند.
ابن ابی العوجاء گفت: ایا او در همه مکان هاست؟ مگر نه این است که او این گونه نیست؟ اگر در آسمان است چگونه می تواند در زمین باشد و هنگامی که در زمین است، چگونه می تواند در آسمان باشد؟
امام علیه السلام فرمودند: تو مخلوقی را وصف کردی که وقتی از مکانی انتقال یابد مکانی دیگر او را فرا می گیرد، و مکانی از او خالی می شود پس نمی داند در مکانی که آن را ترک کرده است چه می گذرد؟
اما هیچ مکانی از خداوند عظیم الشان و پادشاه جزا بخش خالی نیست و هیچ مکانی او را فرا نگیرد و چنین نیست که به مکانی نزدیکتر از مکانی دیگر باشد
پی نوشت:
[1]. اصول کافی، ج1، باب الحرکة الانتقال، ص125
از امام هادی ع و رد فلاسفه و تکفیر و جهاد علیه فلاسفه در فتوی علامه حلی تا تحریم فلسفه توسط کل راویان ما، استفتای حضرت آقا مکارم بر ضد مبانی فلسفی و... رو مشاهد کنید:
کاربر شریف، غرض از نقل از هاوکینگ اینه که بعضی بی خردان تهمت تحجر به مخالفین فلسفه میزنند که این دلیلیست بر ضد این مدعا. تعقل کنید.
عقل و نقل دوبال شیعه هستند. اما امثال شما گمراه شدید و میگویید عقل همان فلسفه است!!!
کتاب توحید شیخ صدوق رو خوندید؟ اونجا ببینید که ده ها بار بدون استفاده از فلسفه، به اثبات خدا ائمه ما سلام الله علیهم اجمعین پرداخته اند.
در مورد هاوکینگ که در صفحه خودتان جواب دادم...
اما
خدا نویسندگان چنین مقالاتی رو هدایت کنه که گاهی حق ور با باطل مخلوط میکنن و گاهی سر و ته حرفی رو میزنن و واقعیت رو واروونه نشان میدهند!
مقالاتی که ادرس دادید رو استاتر بعضیش رو کپی پیست کرد و به بعضیش جواب داده شد...(همان پستهایی که گفتم بخوانید و شما محل نذاشتین!)
اما این راه بحث نیست!اشکال رو دقیق مطرح کنید جواب بگیرید.این اول!
دوم در مورد انچه از ایت الله مکارم نقل شده.
خود ایت الله مکارم نظریات بسیاری در فلسفه دارند.این طور که در اون سایت تیتر زده ایشان رو ضد فلسفه نشان داده!خود ایشان یک فیلسوفند
در مورد وحدت وجود هم اگر یک ذره وقت میذاشتید و جواب های کارشناس رو میخوندید مشکلتون حل میشد همان حرفی که قبلا به کاربر دیگه زدم رو به شما میگم:
شما در مورد برهان وحدت وجود شبهه داشتی و گمان کردی شرک است اصلا پاسخ ها را خواندی؟!براهین را بخوانید سوال داشتید بپرسید،جایی به نظرتان عقلانی نبود بگویید ،استدلال کنید!این یعنی از فلسفه استفاده کنید با فلاسفه بحث کنید!همان کاری که بزگان فلسفه اسلامی کردند در مواجه با غربیون...میخواهید از ریاضی ایراد بگیرید مجبورید از ریاضی استفاده کنید.نه انکه با علمی خارج از ان شروع به بحث کنید که من فلان بخث ریاضیات را نمیپذیرم چون با تفکراتم سازگار ننیست!کدام منصفی میپذیرد!؟استدلال کنید ایراد بگیرید(این یعنی بحث فلسفی کردن.نظراتان درست بود میشود یک نظریه جدید در فلسفه نبود هم که دیگر تعصب نداشته باشید)نه انکه دست در گوش فرو ببرید و چشم ها رو ببندید و مدام تکرار کنید که چون یونانیان فلسفه را بنیان گذاری کردند(که نکردند!) نباید اموخت!با این استدلال فیزیک و شیمیو...هم باید بوسید و گذاشت کنار!
مگر رسول خدا که توصیه کردند علم اگر در چین هم بود باید برای اموزشش رفت گفتند صبر کنید هر وقت چینی ها مسلمان شدند بعد...!؟! [SPOILER]
به فرض که بخشی از نتایج حاصل از این استدالها غلط باشد!که هست!
و همه ی تلاش بزرگان فلسفه ی اسلامی مانند علامه ی برگوار و امثال ایشان پاسخ دادن به همین ها بوده.
خب حالا چون بعضی به استدلال غلط رسیدند بگوییم کل فلسفه غلط است؟!!منطقتان را شکر!مثل این میامند که وقتی انیشتین به اشتباهات نیوتون در نظریه گرانش پی برد میگفت فیزیک غلط است!!!
خب استدلالی که از راه عقل پیش رفته جایی به نتیجه ی غلط هم رسیده.باید با همان روش و شیوه جوابش را داد....یعنی با فلسفه جوابش را داد!مثلا فلاسفه غربی بر اصالت ماهیت استدلال کردند و به نتایجی رسیدند مخالف عقاید ما حالا ما حرف کفار مکه را بزنیم که میگفتند گوشتان را بگیرید و قران را نشنوید؟!یا نه شروع کنیم با عقل ثابت کنیم که فلان جا را در استدلالت غلط رفتی و به شبهات پاسخ دهیم؟!اگر همه میخواستند مثل شما فکر کنند که چیزی از اسلام نمیماند ان هم با شبهاتی که امروز درست میکنند!خدا امثال علامه طباطبایی را لحظه به لحظه بیشتر قرین رحمت کند که هر چه میگذرد عظمت کارشان بیشتر نمایان میشود!....
امان از تهجر و تعصب نابجا!
[/SPOILER]
CELLAR;384093 نوشت:
1-مرحوم نادر دهر علامه شیخ مفید ره:فلاسفه از ملحدین هستند
اوائل المقالات: ۱۰۱٫ الفلاسفة الملحدین ـ ج۴ از مصنّفات الشیخ المفید ۱۴۳۵ه. ق.
2-فخر شیعه علامه حلی ره: بین اسلام و توحید و فلسفه فرق بسیار است
نهج الحق وکشف الصدق: ۱۲۵
3-نبض تشیع جناب سید ابن طاووس: بدان فلاسفه بین مسلمین تفرقه و عداوت ایجاد نمودند و مسلمین را نزد دیگران محکوم به کفر کردند
فرج المهموم: ۲۱۶
4-جناب علامه مجلسی ره:فلسفه مانند علم موسیقی و سحر و کهانت(ارتباط اواح بشر با اجنه) حرام میباشد مگر تحصیل ان برای رد خودش
بحارالانوار ج8 / 350َ
5-جناب عالی مقام مقدس اردبیلی:بعضى من جمله ابن عربى و عبدالرزاق کاشانى قائل به وحدت وجود شده اند و گفته اند: هر موجودى خدا است! تعالى الله عمّا یقول الملحدون علوّاً کبیراً. باید دانست سبب کفر ایشان این بود که به مطالعه کتب فلاسفه پرداخته اند… حال اگر کسى نیک تأمّل کند، خواهد دانست که سبب گمراهى این اهل باطل ـ خصوصاً ملاحده ـ فلاسفه شده اند؛
حدیقه الشیعه ج2 754
6-جناب سید احمد بن زین العابدین:باید دانست که اکثر رؤوس ملحده و صوفیّه ،فلسفى بوده اند که پروا از حدیث «لا تُفکّروا فی ذات اللّه» نداشتند و چشمه چشمِ عقل کوته اندیش خویش را به خاک «غوائط» انباشته اند و بعضى از متعلّمین فلسفه مى گویند: مقصود ما از قرائت علوم فلسفه و مطالعه کتب صوفیّه، استعداد فهمیدن احادیث مشکله است! غلط فهمیده اند یا مغالطه مى کنند. کلاّ و حاشا، مگر قبل از شیوع فلسفه و ظهور مبتدعه در میان طوایف اسلامیّه، فهم کسى بر معانى آن احادیث راه نداشت؟! همانا به گمان این گروه بدنام، اکمال دین و اتمام شریعت غرّاء موقوف به وجود ابن عربى و ابن سینا و ملاّ صدرا بوده
مطالب نقل شده از شیخ مفید و علامه مجلسی رو پیدا نکردم.در کتبشان البته امثال این مورد رو قبلا هم داشتیم در سایت که فردی از مقدمه ی کتاب بحار مطلبی رو علیه فلاسفه نقل کرده بود و به نویسنده ی بحار نسبت میداد(در حالی که مقدمه رو فرد دیگری اضافه بر کتاب نوشته بود....!)به همین خاطر نمیتوانم اعتماد کنم مخصوصا که موارد زیادی رو به دیگران هم نسبت میدهند مثل ایت الله مکارم که بسیاری از نظریاتشون معروف هست در فلسفهو در بعضی موارد هم اختلافاتی در نظریات فلسفی دارند با بزرگان دیگه.و یا ایت الله سبحانی که خواندن کلام رو در بعضی موارد لازم هم دانستند ( http://www.saafi.net/fa/node/118 ) و قبلا هم توضیح دادم که کلام همان فلسفه است ولی با مقاصد خاص یعنی از فلسفه برای اثبات عقاید خاص مثل اصول دین استفاده میکند...
عقل و نقل دوبال شیعه هستند. اما امثال شما گمراه شدید و میگویید عقل همان فلسفه است!!!
چرا سفسطه میکنید؟!یعنی چه؟!
عذر میخوام ولی شما یک خط فلسفه خواندید؟!فلسفه همه اش برهان است و دلیل عقلی!شما براهین رو میخوانی پله پله جلو میری جایی رو ضد عقل دید نپذیرید.عیبی ندارد.میگویید به فلان دلیل عقلی غلط است!بسیار خب!این هم میشود فلسفه.این هم خارج از فلسفه نیست!اما این شیوه که دارید....!
چون رشته تان فیزیک است یک مثال میزنم
حرفتان من رو یاد دانشجویان سال اولیی میندازد که هنوز در گیر حل کردن مسائل جلد یک هالیدی اند بعد در مورد درستی و غلطی کوانتوم نظر میدن!!که چون کوانتوم پایه ی جهان رو بر اساس احتمال میداند و این قرد هم از احتمال خوشش نمیاد میگوید غلط است!!!یعنی چه؟این چه منطقیست؟!خوب استدلالها رو بشنوید بعد قضاوت کنید!
یعنی چه فلسفه همان عقل است؟!
شما یک خط فلسفه بخوان با ابزار این علم اشنا بشو بعد این حرفهارو بزن!نه انکه چهرتا نتیجه ی استدلال ها رو ببینی و به این راحتی به بزرگانی مثل علامه حسن زاده و...تهمت بزنی!
کسانی که با فلسفه مشکل دارند اون رو نفهمیدن که در برابرش موضع میگیرن!اگر میخواندید جوابهای کارشناس رو و جاهایی رو که نمیفهمیدید رو میپرسیدید و متوجه میشدید منظور از وحدت وجود چیست میدید که اتفاقا عین توحید است!وقتی کسی منظور فلاسفه بزرگ اسلامی رو از بیان وحدت وجود نفهمد میگوید شرک است!!ببینید چه تهمتی به چه بزرگانی میزنید!خب بخوانید ببینید چه گفتند ، منظورشان چیست بعد نظر بدید!امان از تقلید کورکورانه!....شما یک بار یک کتاب فلسفی بگیر دستت بخوان!ارام ارام برو جلو تا منظور نویسنده رو بفهمی بعد...!
چرا جواب سوال من رو نمیدید؟ از شما خواستم بدون استفاده از فلسفه بدون استفاده از براهینی که در فلسفه هست مثل علیت،نظم و... وجود خدا را اثبات کنید!شما ادعا میکنید خدا وجود دارد!بسیار خب!بسم الله!از فلسفه استفاده نکنید و ادعای خود رو ثابت کنید!
پرهیز از اطاله کلام ما را از ارئه توضیح درباره این روایت ها باز می دارد اما تامل در مضمون این روایت ها( در دل هر ذره بودن، بدون ممزوج شدن، ورای اشیا بودن بدون آنکه بیرون از آنها باشد، بینونت وصفی داشتن نه آنکه جدایی از آنها باشد، در دل هر مکان بودن بدون اشتغال مکانی، و....)
تردیدی باقی نمی گذارد که تنها نظریه وحدت شخصی وجود است که می تواند بدون تاویل و با تکیه بر ظهورات و مدلول های لفظی آنها به خوبی مضمون آنها را تبیین کند، زیرا تنها بر اساس آموزه های وحدت شخصی، حق سبحانه در عین قدوسیت، در دل هر شی حاضر است.
جمه میان تشبیه و تنزیه در نزد عارفان بر این مطلب اشاره دارد.
تنها در این آموزه می توان گفت خداوند سبحان از نظر اطلاقش جدای از اشیا نیست و بینونت عزلی ندارد و در عین حال، به واسطه همین اطلاق غیر اشیاست و بینونت وصفی دارد.
مطلق مقسمی بدون آنکه ممزوج با مخلوقات شود، داخل هر شیء هست، اما بنا بر آموزه علیت در دیدگاه فیلسوفان و آموزه خلقت و فاعلیت، در دیدگاه متکلمان، موطن وجودی معلول و مخلوق جدای از موطن وجودی علت و خالق است و بینونت عزلی حکم فرماست
آیا در آیین تفلسف، تهمت حلیت دارد یا از نقصان تعقل نسوان چنین امری سرچشمه گرفته؟
نویسندگان مجله سمات یا سایت برهان نیوز متعصب نبوده و صرفا با مدرک ارائه حرف داده اند نه اینکه از یه سایت غیر رسمی ناشیانه حرف از دانشماندان نقل کنند! شما فرمودی از بزرگان نقل کن نقل کردم در آخر صفحه قبل. جواب باشما
تعصب رو بگذارید کنار، فلسفه را نشخوار کردن بی فائده است، آخر میرسید به مقام صاحب المیزان که احادیث "نهی از تفکر در ذات خدا" را تفسیر برای میکنید. بخدا همه چیز آیات و روایات هست.
حضرت آیات عظام خمینی و بروجردی میفرمودند فلسفه را شب تدریس کنید...
آیت الله صافی گلپایگانی:
تدریس و تدرّس فلسفه و عرفان مصطلح بطور آزاد مانند فقه و تفسیر و حدیث و علوم دیگر در حوزهها و خصوصاً قرار دادن آن در برنامه دروس حوزوی و دانشگاهی بسیار خطرناک است و اجرای این برنامهها و تشویق و تأیید آنان قابل توجیه نیست و اگر کسی در این حوزهها گمراه شود علاوه بر این که خودش مسئول است ، مدرس و استاد نیز مسئول خواهند بود.نگرشی بر فلسفه و عرفان
آیا در آیین تفلسف، تهمت حلیت دارد یا از نقصان تعقل نسوان چنین امری سرچشمه گرفته؟
نویسندگان مجله سمات یا سایت برهان نیوز متعصب نبوده و صرفا با مدرک ارائه حرف داده اند نه اینکه از یه سایت غیر رسمی ناشیانه حرف از دانشماندان نقل کنند! شما فرمودی از بزرگان نقل کن نقل کردم در آخر صفحه قبل. جواب باشما
اتفاقاً این افراد کاملاً مغرضانه با فلسفه برخورد می کنند.به دروغ می گویند فلاسفه معتقدند عالم قدیم است.نمی گویند فلاسفه معتقدند عالم حادث ذاتی ولی قدیم زمانی است.یعنی کاملاً حرف فلاسفه را به حرف خودشان تغییر می دهند و تحریف می کنند.
وحدت شخصیه را به فلاسفه نسبت می دهند.در حالی که وحدت شخصیه بیشتر یک تفکر عرفانی است تا فلسفی.فلاسفه به وحدت تشکیکی قائل هستند.حتی وقتی می خواهند وحدت شخصیه را نقل کنند،می گویند وحدت شخصیه یعنی این که کثرتی در کار نیست.حال آن که عرفا نمی گویند کثرتی در کار نیست.بلکه معتقدند کثرت اعتباری است.
همه این ها به کنار،برادر محترم،حقیر خدمت شما عرض کردم.فلسفه یک دانش است.مثل فیزیک.همانطور که ممکن است فیزیک بعضی اوقات حرفی ضد خدا بزند،فلسفه هم شاید بعضی جاها اشکال داشته باشد.اما آیا شما وقتی انحراف فیزیک را می بینید،شروع می کنید به تکفیر فیزیک و کافر خواندن همه فیزیک دانان؟مسلم است که اگر اشکالی در دانشی بود،باید آن را اصلاح کرد.نه این که کلاً انکار کنیم.فلسفه هم همینطور است.باید اشکالات فلسفه را حل کرد.
من یک سوال کوچک از شما می پرسم.اگر یک کافر آمد کنار شما و گفت وجود خدا را برایم ثابت کن،شما چه می کنی؟چجور به او پاسخ می دهی؟
برادر عزیزم، مگر حجة بن حسن ارواحنا فداه نگفته اند در حوادث به روایان حدیث ما رجوع کنید؟ آیا به پست 177 همین تاپیک نگاهی انداختی؟
پس چرا این بزرگان که راویان حدیث و کسانی اند که ماباید به آنان رجوع کنیم به فیزیک ایراد نمیگیرند؟
اصلا این سوال رو جواب بده، مگر جادوگری علم نیست؟ خب، اگر علم هست پس بیاییم از آن هم استفاده کنیم، پس چرا نمی آییم؟ علم حرام حرام است. نمی توان استفاده کرد. شما در سفره ای اگر شراب بگذاری تمام محتویات سفره خوردنش حرام است، چرا؟ مگر نان خوردنش حرام است؟
بن موسی;384191 نوشت:
اگر یک کافر آمد کنار شما و گفت وجود خدا را برایم ثابت کن،شما چه می کنی؟
از براهینی که ائمه علیهم السلام استفاده کرده اند، رجوع شود به کتاب توحید شیخ صدوق. اگر مایلید میتونید خودتونو بذارید جای یه کافر، با هم بحث کنیم من آماده ام
آیا در آیین تفلسف، تهمت حلیت دارد یا از نقصان تعقل نسوان چنین امری سرچشمه گرفته؟
از چون شمایی غیر از این ادبیات هم انتظار نمیرود!...که وقتی کم میارید شروع به توهین میکنید من همه ی پست های شما رو جواب دادم در حال ویرایش بودم که پیام جدید زدید چون نمیخواستم پست جدید بزنم...به هر حال علاقه ای ندارم با کسی که ادب و تربیتش فقط تا این حد است به بحث ادامه بدم.[SPOILER](اگر میخواهید بگویید سخن حضرت علیست!اولا حضرت اگر هم چنین چیزی رو گفته باشند مثل شما به قصد توهین نگفتند دوما حدیثی که به حضرت نسبت داده شده سند مرسل و محتوای معارضش با قران در این تاپیک توسط جناب طارق بررسی شده: http://www.askdin.com/thread9586.html )[/SPOILER] در تهمت رو امثال شما میزنید به بزرگانی که حتی حرفشان رو هم نفهمیدید و حتی حاضر نیستید وقتی کسی به شما توضیح میدهد(مثل کارشناس تاپیک) توضیحات رو بخوانید و بفهمید و به راحتی به ایشان نسبت شرک میدید!
تعصب رو کسی دارد که حتی نمیتواند به یک سوال ساده که من دارم از ابتای تاپیک میپرسم و تکرار میکنم جواب بده و کلی هم ادعا داد!
که اگر ادعای موحد بودن داری خدات رو بدون استفاده از براهینی که در فلسفه امده اثبات کن!وقتی نمیتوانی خدارو اثبات کنی چه طور به دین این خدا و امامت و نبوت ایمان اوردی؟!تهجر و تعصب این است...!
وجود خدا اثبات نشده میخواهید از نقل امام استفاده کنید!
هزار بار توضیح دادم در پست183 در قسمت نمایش متن و بخش ابی رنگ که اگر بر فرض هم جایی از یک علم به یک نتیجه غلط رسید نمیشود کل ان علم را دور ریخت!
در تهمت رو امثال شما میزنید به بزرگانی که حتی حرفشان رو هم نفهمیدید و حتی حاظر نیستید
اول حاضر درسته، نه حاظر.
ثانیا حدیث نهج البلاغه هست شما به حدیث نهج البلاغه شک وارد میکنید؟ سبحان الله، من با شما حرفی ندارم دیگر. خدا من و شما و همه را هدایت کند. و فلاسفه را نیز از جهل برهاند
برادر عزیزم، مگر حجة بن حسن ارواحنا فداه نگفته اند در حوادث به روایان حدیث ما رجوع کنید؟ آیا به پست 177 همین تاپیک نگاهی انداختی؟
پس چرا این بزرگان که راویان حدیث و کسانی اند که ماباید به آنان رجوع کنیم به فیزیک ایراد نمیگیرند؟
اصلا این سوال رو جواب بده، مگر جادوگری علم نیست؟ خب، اگر علم هست پس بیاییم از آن هم استفاده کنیم، پس چرا نمی آییم؟ علم حرام حرام است. نمی توان استفاده کرد. شما در سفره ای اگر شراب بگذاری تمام محتویات سفره خوردنش حرام است، چرا؟ مگر نان خوردنش حرام است؟
حرف شما در رابطه با حلال و حرام درست است.بعضی از علوم حرامند و بعضی حلال.اما به چه دلیل فلسفه حرام است؟
CELLAR;384198 نوشت:
از براهینی که ائمه علیهم السلام استفاده کرده اند، رجوع شود به کتاب توحید شیخ صدوق. اگر مایلید میتونید خودتونو بذارید جای یه کافر، با هم بحث کنیم من آماده ام
بله کتاب توحید شیخ صدوق (ره) یک کتاب بی نظیر و عالی است.ولی مسئله این است که تغایری بین حرف ائمه (ع) و فلسفه نیست.یعنی ائمه (ع) می گویند عالم حادث است،فلسفه هم همین را می گوید.
اصلاً بیایید یک کاری کنیم.حرف فلسفه را با حرف معصومین (ع) تطبیق می دهیم.هر جا حرف فلسفه اشتباه بود و مغایر حرف معصوم (ع) بود،آن حرف را میندازیم دور.اصلاحش می کنیم.طوری که مطابق حرف معصوم (ع) شود.
در رابطه با این که کافر را چطور مسلمان کنیم،شما رجوع کنید به تاپیک "چرا نگوییم عالم علت ندارد؟".چطور می خواهید به پرسش مطرح شده در آن تاپیک پاسخ بدید بدون فلسفه؟نمی گویم نمی شود.ولی واقعاً سخت است.
اکسی که میگویند عقل همان فلسفه است، نهایت بی وجدانی خود را نشان داده.
فلسفه اگر بر مبنای تعقل نباشد،باید بیندازیمش دور.هر جا که فلسفه حرف ضد عقل می زدند،ما نخواهیم پذیرفت.پس صحیح نیست بگوییم تفلسف یعنی تعقل.چون در تعقل حقیقی نباید اشکال باشد.ولی در تفلسف شاید اشکال باشد.
CELLAR;384213 نوشت:
و هرکه فلسفه را به معصوم نسبت دهد، تهمتی بس گزاف زده.
تعریف ما از فلسفه معلوم نیست.یعنی مشخص نکردیم که معنای فلسفه یعنی چه.منتهی در همان توحید شیخ صدوق (ره) در جایی امام رضا (ع) می گویند رابطه بین خدا و مخلوقات رابطه علت و معلولی است.حال اگر سخن از علت و معلول را مصداق حرف فلسفی بدانیم،پس ائمه (ع) شده که از مبانی درست فلسفه استفاده کنند.
CELLAR;384213 نوشت:
اصلا یه چیزی کی گفته همه ی علم جادوگری بده؟؟؟ چطوره بیایم اونایی رو که ضد خدا هستن رو حذف کنیم و بقیه اش رو در خدمت به اسلام بکار بگیریم... چطوره؟
«وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ»
و آنچه را كه شيطان[صفت]ها در سلطنتسليمان خوانده [و درس گرفته] بودند پيروى كردند و سليمان كفر نورزيد ليكن آن شيطان[صفت]ها به كفر گراييدند كه به مردم سحر مىآموختند و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند] با اينكه آن دو [فرشته] هيچ كس را تعليم [سحر] نمىكردند مگر آنكه [قبلا به او] مىگفتند ما [وسيله] آزمايشى [براى شما] هستيم پس زنهار كافر نشوى و[لى] آنها از آن دو [فرشته] چيزهايى مىآموختند كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند هر چند بدون فرمان خدا نمىتوانستند به وسيله آن به احدى زيان برسانند و [خلاصه] چيزى مىآموختند كه برايشان زيان داشت و سودى بديشان نمىرسانيد و قطعا [يهوديان] دريافته بودند كه هر كس خريدار اين [متاع] باشد در آخرت بهرهاى ندارد وه كه چه بد بود آنچه به جان خريدنداگر مىدانستند .
سوره:البقرة (2) - آیه:102
حرام بودن جادو از طریق آیات و روایات ثابت می شود.اما فلسفه چه؟آیا حرام بودنش واضح است؟آیا حدیث و روایتی در رابطه با حرام بودنش داریم؟
در اینجا،آیه از از قرآن را که به اسم «رفیع الدرجات»اشاره دارد،بررسی می کنیم:
فادعو الله مخلصین له الدین و لو کره الکافرون رفیع الدرجات ذو العرش»(خداوند را بخوانید ؛در حالی که دینتان را برای او خالص کرده باشید ،هر چند کافران از این امر کراهت داشته باشند.خداوند بلند مرتبه و صاحب عرش است)[1]
در تفسیر اسم«رفیع الدرجات»،برخی آن را به معنای«رافع الدرجات» گرفته اند[2]یعنی خداوندی که درجه دیگران،مثلا انسان ها را بالا می برد ،ولی رفیع الدرجات ،در متبادر عرفی ظهوری خود،برای کسی به کار میرود که خود درجات بلندی داشته باشد.
بنابراین تفسیر فوق از آنجا که در تبیین معنای«درجات رفیع»برای خداوند درمانده است ،رها از معنای اولی و اصلی،معنای دیگری برای رفیع یعنی رافع در نظر می گیرد.
هرچند رفیع به معنای رافع نیز به کار می رود ،ولی نخستین معنایی که از ظاهر این لفظ بر می آید ،همان معنایی است که بدان اشاره شد، یعنی کسی که خود درجات رفیعی دارد.
پی نوشت:
1-غافر،14-15
2-امین الاسلام طبرسی،مجمع البیان،ج6،ص 801
مشکلی که در این معنا با آن برخورد می کنیم،به کارگیری لفظ «درجات» است،این پرسش مطرح است که مگر خداوند واحد می تواند دارای درجاتی کثیر باشد که در آیه فوق ،از رفعت آنها سخن می رود؟
پاسخ عارفان به این پرسش به سادگی از تفسیر آیه گره می گشاید.
محقق قیصری در اوایل مقدمه خویش بر فصوص الحکم می گوید:
حق تعالی شئون و اسمایی دارد که بنابر آنها،درجات و مراتبی می یابد که همه آنها به واسطه حضور ذات حق ،باند مرتبه هستند[1]
بنابراین تفسیر ،درجات خداوند چیزی جز شئون و اسمای او نیستند .این تنها با قول به وحدت وجود است که می توان به واقع رفیع بودن شئون را به معنای رفعت حق دانست ؛زیرا وجودی جز او نیست و اوست که در تمام این شئون جلوه گر است و اوست که به تمام این مراتب و درجات رفعت می دهد و چون در همه مراتب و مواطن ،حضور وجودی دارد،می توان گفت او رفیع الدرجات است.
قابل توجه دوستانی که می گویند فلسفه عقلانی است!!!
من یک سوال دارم!! آیا فیلسوفی پیدا شده که بگوید فلسفه محدود است؟!! من که چنین فیلسوفی را نمی شناسم!!
سوال:منبع فلسفه کجاست؟!! به گفته خود آقایان عقل است!!
سوال:آیا خود عقل محدود نیست؟!! چرا در روایات از تفکر درباره خدا نهی شده؟! این دلیل واضح برای محدودیت عقل انسان است!!!!
سوال:فلاسفه چگونه از منبع محدود علمی به قول خودشان نا محدود ایجاد کرده اند؟!!
موارد بسیاری از این دست در آیات و روایات های اسلامی وجود دارند که شرح آنها در این مجال نمی گنجد .
برای نمونه ،خواننده را به تامل در محتوای بخش اول از دعای ارزشمند کمیل جلب می کنیم که در بخشی از آن گفته می شود:
«وباسمائک التی ملات ارکان کل شیء»
این بیان،جز با تمسک به نظریه وحدت وجود به خوبی تفسیر نمی پذیرد .اگر در این تعبیر گفته می شود اسمای حق ارکان تمام اشیا را پر کرده اند،جز بدین معنا نخواهد بود که همه اشیا جلوه گر ظهور آن ذات یگانه و مطلق باشأنی خاص هستند.
این تعبیر هرگز به کمک تبیین علّی تفسیر نمی پذیرد؛چرا که علت با تمام کمالات و صفات و اسمایی که در آن جلوه گرند،عین آنچه در معلول ظاهر می شود نیست و درساحت معلول حضور وجودی ندارد.
بنابراین ،نمی توان گفت اسمای علت،ارکان معلول را پر کرده اند،بلکه تنها می توان گفت رقیقه ای از حقیقت اسمای علت،در معلول دیده می شود .
اما با تبدیل رابطه علیت به رابطه تشدن که در بحث های قبل توضیح دادیم ،به راحتی می توان گفت ذی شأن در همان موطن شأن،حضور وجودی دارد و اساسا نگاه به شأن
بدون نگاه به ذی شأن امکان پذیر نیست.بابراین ،در حقیقت کمالات و اسمای ذی شأن ارکان و هویت و ذات شأن را پر کرده است.
[="Navy"]محدودیت عقل ، نهی از رأی و قیاس در معارف الهی ، میزان و معیار حجیّت عقل و تفاوت عقل فلسفی با عقل دینی - استاد مهدی نصیری
عقل فلسفی:
در تبیین موضع قرآن و عترت درباره ی فلسفه، قبل از هر چیز ، ضروری است به سراغ تلقی فلسفه از عقل رفته و سپس به مقایسه ی آن با آنچه قرآن و عترت درباره ی عقل گفته اند، بپردازیم . عصاره و جمع بندی آنچه فیلسوفانی چون ارسطو، فارابی، ابن سینا و ملاصدرا درباره ی عقل گفته اند – فارغ از پاره ای اختلاف نظرهای جزیی- بدین شرح است: الف) آدمی مرکب از جسم و نفس (جان) است . نفس دارای پنج قوه و نیرو است: 1. غاذیه (تأثیرگذار در غذاها و خوردنی ها ) 2. حاسّه ( ادراک کننده محسوسات ) 3. متخیّله ( دریافت کننده ی صورت های خیالی ) 4. نزوعیه ( دربردارنده ی تمایلات و کشش های نفسانی چون محبت، غضب، ترس، رضایت و …) 5. ناطقه ( نیروی تفکر و تعقل و به عبارت دیگر ، عقل ) ب) آدمی با قوه ی ناطقه و عقل ، فعالیت عقلانی ، تفکر و اندیشه ورزی ، به دریافت معارف، حقایق، علوم و فنون نائل می شود . ج) عقل دارای دو شعبه است: ۱٫ نظری 2. عملی؛عقل نظری ، ادراک کننده موجودات ، حقایق و واقعیت هایی است که خارج از اراده و عمل آدمی و بایدها و نبایدهای رفتاری ، تحقق و هستی دارند که محصول این عقل، حکمت نظری نام دارد. حکمت نظری ، شامل سه گونه دانش می شود : 1. طبیعیات 2. ریاضیات 3. الهیات. عقل عملی ادراک کننده ی اموری است که مربوط به اراده و عمل آدمی و بایدها و نبایدها است و آن نیز سه گونه است :۱٫ اخلاق و فقه 2. تدبیر منزل و اقتصادیات 3. سیاست . د) هریک از عقل نظری و عملی با اتکا به قضایای معلوم و بدیهی ای که برای همگان روشن است، به کشف مجهولات پرداخته و معلومات جدیدی را تولید می کنند؛ سپس خود این معلوماتِ کشف شده ، مبنای کشف مجهولات دیگری می شوند و معلومات جدیدتری را می آفرینند و این روند تولید علم و معرفت ، به همین کیفیت ادامه پیدا می کند .[۱] هـ) عقل در روند دستیابی به دانش ها و معارف ، دارای چهار مرتبه است : 1- عقل هیولانی : مرحله و مرتبه ای از عقل که هنوز هیچ نقش و دانشی در آن موجود و محقق نیست ، اما استعداد دریافت هر معرفت و دانشی را دارد . 2- عقل بالملکة : مرتبه ای از عقل که از حالت استعداد صرف خارج شده و معقولات و معلومات بدیهی و ابتدایی را دریافت نموده است و آماده پذیرش معلومات بعدی و نظری است . 3- عقل بالفعل : در این مرتبه ، عقل با کمک معلومات اولیه و بدیهی ، معلومات نظری را دریافته و در خود ذخیره کرده است و هر وقت که اراده نماید ، آن معلومات را نزد خود حاضر می کند . 4- عقل مستفاد : عالی ترین مرتبه عقل که به مشاهده ی معلومات و معقولات ثانی[۲] می پردازد . در این مرتبه ، عقل با موجود دیگری به نام ((عقل فعال))[۳] متصل می شود و به یاری آن بر معلومات ومعقولات ، اطلاع و اشراف پیدا می کند .[۴] با توجه به جمع بندی فوق ، درمی یابیم که عقل از نگاه فلسفه ، در دریافت دانش ها و معارف و برای وصول به عالی ترین مرتبه ی خود که اتصال به عقل فعال است ، مستکفی بالذات بوده و نیاز به معلم ، هادی و میزانی بیرون از خویش ندارد. به عبارت دیگر ، آدمی می تواند با قوه و نیروی عقل خویش ، در پی فهم جهان هستی برآید ؛ از یک سو به شناخت موجودات و واقعیت های بیرون از حیطه ی عمل خود نائل شود (حکمت نظری) و از سوی دیگر ، بایدها و نبایدهای رفتاری و کرداری خویش را در ابعاد فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تعیین کند (حکمت عملی) و همان گونه که در فصل پیش دیدیم ، اساساً فیلسوفان با اتکای به عقل مستکفی بالذات خویش ، در پی فهم همه ی حقایق و رازهای عالم اند و در همه ی عرصه ها قدم می نهند و به هر گوشه و زاویه سَرک می کشند و به تولید و ارائه نظریه می پردازند . فلسفه، حد و مرز قائل شدن برای فعالیت عقلانی و محدود کردن برد و توان عقل رابرنمی تابد و چنین امری را به مفهوم تعطیلی عقل می داند و(عمدتاً فیلسوف به کسی اطلاق می شود که بر اساس عقل و اندیشه ، تلاش می کند جهان را تفسیر کند و دریابد و این کا را هم در خور کفایت عقل می داند و عقل را در این تلاش ، از هر نوع وابستگی به منابع دیگر ، از قبیل وحی و ایمان ، بی نیاز می داند .)[۵] اینک به سراغ عقل از منظر قرآن و عترت می رویم و سپس به جمع بندی وجوه تمایز عقل فلسفی با عقل دینی می پردازیم.
عقل دینی:
الف- از نگاه قرآن و عترت ، آدمی واجد نوری به نام عقل است که با آن به فهم پاره ای از حقایق و معارف نائل می شود . قرآن کریم در آیات متعددی ، انسان را مخاطب قرار داده و او را توصیه به تعقل و اندیشه ورزی نموده و کسانی را که از به کارگیری نور عقل و تعقل سرباز می زنند، سرزنش می کند .[۶] ب- معصومین: نیز بالاترین ستایش ها را از عقل نموده و آن را در جایگاهی بس رفیع نشانده اند و منزلت آدمی را با میزان عقل ورزی و تبعیت او از نور عقل می سنجند . به عنوان نمونه ، به چند روایت زیر بنگرید : رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : 1. ما قَسَّمَ اللهُ لِلعبادِ شَیئاً أَفضل مِنَ العَقل، فَنَومُ العاقلِ أَفضلُ مِن سَهَر الجاهل ، وَ اِقامةُ العاقلِ أَفضل مِن شُخوصِ الجاهِلِ و لا بَعَث اللهُ نَبیّاً وَ لا رَسولاً حتّی یَستَکمِلَ العَقل ، و یکونُ عقلُُه أفضَل مِن جَمیع عُقول اُمّته … وما أدّی العبدُ فرائض الله حتّی عقل عنه ، و لا بلغ جمیع العابدینَ فی فضل عبادتِهم ما بلغ العاقل، وَ العُقلاء هُم اوُلُوالالبابِ ، الذین قال اللهُ تَعالی))و ما یَذّکّر الا اولوالالبابِ[۷]))[۸] - خداوند برای بندگانش چیزی بهتر از عقل و خرد قسمت نکرده است. خواب عاقل بهتر از شب زنده داری نادان است و توقف عاقل بهتر از حرکت نادان [برای امری خیر مانند جهاد] است. خداوند پیامبر و رسولی را بر نیانگیخته، مگر اینکه عقل او را کامل کرده و عقل او برتر از عقل همه ی امتش بوده است … هیچ بنده ای واجبات الهی را [ به کمال انجام ندهد ] مگر آن که در باره ی آن تعقل نماید. فضیلت و قدر پرستش همه ی پرستش کنندگان به پای آنچه عاقل بدان می رسد، نمی رسد. عاقلان همان صاحبان خرد و فهم هستند که خداوند در قرآن فرموده است : “جز صاحبان خرد، یادآور [حقیقت] نشوند.” 2. ان لکلّ شیئ الة وعدّة و الة المومن وعُدته العَقل، ولکل تاجرٍ بضاعة و بضاعةُ المجتهدین العقل، و لِکل خَرابٍ عِمارة الاخرة العقلُ و لکلِّ سَفَر فسطاطٌ یلجوءونَ الیه و فسطاطُ المُسلمین العقل .[۹] - برای هر چیزی ابزار و توشه ای است ، ابزار و توشه ی مؤمن عقل اوست . برای هر تاجری، سرمایه ای و سرمایه ی کوشندگان [در راه خداوند] عقل آنهاست . برای هر ویرانی ای آبادی است و آبادی آخرت در گرو [ استفاده از ] عقل است ، برای هر سفری ، خیمه و پناهگاهی و پناهگاه مسلمانان عقل است . امیرالمؤمنین( علیه السلام ) : 3. اَغنی الغِنی العقلُ[۱۰] - بزرگترین ثروت عقل است . 4. زَین الدین العقلُ[۱۱] - زینت دین عقل است . 5.فقدُ العقلِ شَقاءٌ[۱۲] - بی عقلی ، بدبختی است . 6.العقلُ رقیٌّ الی علّیّین[۱۳] - عقل ، نردبان تعالی است . ج- عقل نه قوه ای از قوای نفس ، بلکه موجودی نورانی خارج از نفس آدمی است که از سوی خداوند ، خلق و به نفس آدمی افاضه شده است : 1. رسول الله۶ : ان الله – تبارک و تعالی- خلق العقلَ مِن نورٍ مَخزونٍ مَکنونٍ فی سابقِ عِلمه الذی لم یطَّلع عَلیه نَبیٌ مُرسلٌ و لا مَلَکٌ مقرَّبٌ [۱۴] - خداوند – تبارک و تعالی- عقل را از نوری پنهان در خزانه ی علمش که هیچ رسول و فرشته مقربی از آن باخبر نبود ، آفرید . 2. الامام الصادق(ع): إنَّ الله خَلق العقل و هو أوّلُ خَلقٍ مِن الروحانییّن عَن یَمینِ العَرشِ مِن نُورِه ، فَقال لَه أدبر فأدبرَ ثمَّ قال لهُ أقبِل فأقبلَ، فقال الله – تبارک و تعالی- خَلقتُکَ خَلقاً عَظیماً و کرَّمتُکَ علی جمیعِ خَلقی [۱۵] - خداوند عقل را به عنوان اولین مخلوق روحانی ، از جانب راست عرش و از نور خود آفرید و به او گفت : دور شو ، دور شد ، سپس گفت : پیش آ، پیش آمد ، آنگاه خداوند فرمود : تو را عظیم القدر آفریدم و بر دیگر مخلوقاتم برتری دادم . 3. الامام علی(ع) : انَّ النبی۶ سُئلَ ممّا خلق الله- عزّو جّل- العقلَ ، قال : خَلقُه مَلکٌ له رؤوسٌ بعدد الخلائق ، مَن خُلِقَ و من لم یُخلَق الی یومِ القیامة ، وَلِکُلِّ رأسٍ وجهٌ ، ولکلِّ آدمیٍّ رأسٌ من رؤوس العَقل ، و اسم ذلک الانسان عَلی وَجهِ ذلک الرأس مَکتوبٌ ، و علی کل وجه سَتر ملقی لا یَکشف ذلک السّتر مِن ذلک الوجهِ حتّی یولد هذا المولود ، و یَبلغ حدّ الرّجال ، أو حدّ النساء ، فاذا بَلغ کُشف ذلک الستر ، فیَقع فی قَلب هذا الانسان نُور ، فیَفهمُ الفریضة و السنة و الجیّدَ و الرَّدی ، الا و مَثلُ العَقلِ فی القلب کَمَثل السِّراج فی وَسط البَیتِ . [۱۶]- از رسول گرامی خداوند(ص) درباره ی آفرینش عقل پرسیده شد ، فرمود : خداوند عقل را به عنوان فرشته ای آفرید که به تعداد انسان ها – که تا روز قیامت خلق می شوند- برای او سر قرار داد و برای هر سری نیز صورتی ، برای هر انسانی سری از این سرهای عقل است که نام آن انسان بر او نوشته شده است و بر هر صورتی از این سرها ، پرده ای است که هر گاه آن انسانِ متعلَّقِ این سر آفریده شود و به سن بلوغ مردان یا زنان رسد ، آن پرده و پوشش برداشته شده و نوری (عقل) در قلب این انسان قرار می گیرد و او با این نور ، واجب و مستحب و نیک و بد را می فهمد . مَثَل عقل در قلب انسان مانند چراغ [ روشن ] در وسط خانه [تاریک] است .
استقلال عقل در فهم پاره ای از حقایق :
د- عقل آدمی بطور مستقل ، قادر به فهم امور و حقایق متعددی است و حسن و قبح برخی از افعال و اعمال را درک می کند . به عنوان مثال ، عقل آدمی مستقلاً درمی یابد که اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است ؛ کل بزرگ تر از جزء است ؛ مصنوع ، نیاز به صانع دارد ؛ دو شئ مساوی با یک شیئ ، با هم مساوی اند ؛ و … همچنین درمی یابد که عدالت ، نیکو است ؛ ظلم، زشت است ؛ تکلیف فراتر از طاقت و توان مکلف ، قبیح است ؛ و … رسول الله(ص) : 1. کُن مَعَ الحق حیث کانَ و مَیِّز مَا اشتَبه عَلَیک بعقلک فان حجة اللهِ علیک ودیعة فیک وَ برکاتهُ عندکَ[۱۷] - هرجا که حق هست تو نیز انجا باش و هرگاه دچار اشتباه [در تشخیص حق] شدی ، عقلت را به کار گیر که عقل به عنوان حجت الهی ، امانتی نزد توست و برکت های او پیش توست . 2. العقلُ نور فِی القلب ، یفَرَق به بین الحقّ و الباطل [۱۸] - عقل نوری در قلب است که میزان تمیز حق از باطل است . الامام علی علیه السلام : 3. العقل رَسولُ الحقِّ[۱۹] عقل ، رسول حق [خداوند] است . 2. العقل شَرع من داخلٍ ، الشَرع عَقل من خارجٍ[۲۰] - عقل شریعت درونی [انسان] است و شریعت ، عقل بیرونی . 5. الامام الصادق علیه السلام : حجة الله علی العباد النبیُّ ، والحجَّةُ فیما بَینَ العباد وَ بین الله العقلُ[۲۱] - حجت خداوند بر بندگان ، پیامبر است و حجت بین بندگان و خداوند ، عقل آنهاست . 6. الامام الکاظم علیه السلام : ان لِلّهِ عَلی الناس حُجّتین : حجةً ظاهرةً و حجَّة باطنةً فأمّا الظاهرةُ فالرسل و الانبیاء و الائمّة:، و أما الباطنةُ فالعُقُولُ[۲۲] - خداوند دو حجت بر بندگان خود دارد : حجت آشکار و حجت پنهان ؛ حجت آشکار ، رسولان و انبیاء و ائمه معصومین: هستند و حجت پنهان ، عقل بندگان است . 7. قال ابن السِّکّیت لأبی الحسن علیه السلام … فَما الحجةُ عَلی اَلخلقِ الیَومَ؟ فقال۷ : العقل ، یَعرف بِهِ الصّادق عَلی الله فیصدقه و الکاذب علی الله فَیُکذِّبه [۲۳] - ابن سکّیت از امام کاظم(ع) پرسید: اکنون حجت خداوند بر مردم چیست ؟ امام(ع) فرمود: عقل است که با او راستگوی از جانب خداوند[ امام معصوم(ع)] شناخته می شود و آن گاه مورد تصدیق و اطاعت عاقل قرار می گیرد و دروغزن بر خداوند[رهبران فاسد و جائر] شناخته می شود و مورد تکذیب و انکار او واقع می شود . روایات فوق و روایات متعدد دیگر ، بیانگر این مطلب اند که عقل در فهم پاره ای از معارف و حقایق ، مستقل است و حجت باطنی و درونی الهی به موازات حجج ظاهری او ( رسولان و ائمه: ) محسوب می شود و حکم او در این موارد ، لازم الاتباع است . آنچه در علم کلام و اصول فقه تحت عنوان مستقلّات عقلیّه و حسن و قبح عقلی مطرح می شود، ناظر به همین معنی است .
نیاز عقل به هادی و راهنما :
هـ- عقل در عین حال که پاره ای از حقایق و معارف را مستقلاً می فهمد ، اما در فهم مستقل بسیاری از امور ، دانش ها و معرفت ها قاصر است و نیازمند آموزگار و راهنما می باشد . عقل آدمی ، خود این محدودیت را درک می کند و به دنبال معلم و راهنما می گردد و بر همین اساس بر ضرورت نبوت و ارسال رسول از جانب خداوند ، حکم می کند ، به انبیای الهی ایمان می آورد و از آن ها تبعیت می کند . امام صادق(ع) طی حدیثی ، ابتدا به شأن عظیم و جایگاه رفیع عقل اشاره می کند و این که انسان ها با عقل ، خداوند را می شناسند و نیکی را از زشتی تشخیص می دهند ؛ اما در ادامه ، در پاسخ به این سؤال که آیا انسان ها می توانند به عقل اکتفا کنند ، عقل را محتاج تعلیم و آموختن می داند و می فرماید ، عقل خود به این نیاز واقف و معترف است . الامام الصّادق علیه السلام : ان اول الأمور وَ مَبدأها وَ قَوَّتَها و عمارَتها التّی لا ینتفِعُ شیئ ألا بِه العقلُ الذی جعله الله زینةً لِخلقه و نوراً لَهم ، فَبالعقل عَرفَ العِبادُ خالِقَهُم و أنَّهُم مَخلوقونَ وَ أنَّهُ المُدبِّرُ لَهُم وَ أنَّهُم المدَبَّرون و أنَّهُ الباقی و هُمُ الفانونَ ؛ وَ استَدلُّوا بِعُقُولهم عَلی ما رَأََوا مِن خَلقِهِ ، مِن سَمائه و أرضِهِ ، و شَمسهِ و قَمَرهِ ، و لیلهِ وَ نَهارهِ، بِأنَّ لَهُ و لَهم خالقاً و مُدبِّراً لَم یَزَل و لا یَزولُ و عَرَفوا بِهِ الحَسَن مِنَ القَبیح َ، و أنَّ الظَّلمة فِی الجَهلِ ، وَ أنّ النُّورَ فی العلم ، فَهذا ما دلَّهم علیه العقلُ . قیل لهُ: فهَل یَکتفی العبادُ بالعقلِ دونَ غَیره؟ قال : أنَّ العاقلَ لدلالةِ عَقله الذی جَعَله اللهُ قِوامه و زینتهُ و هِدایته ، عَلِمَ أنَّ اللهَ هُوَالحقُّ ، و أنّه هُو ربّهُ ، وَ عَلِم أن لخالقه مَحبَّةً، و انّ لَه کراهیةً ، و انِّ لَه طاعةً، و انّ لَه مَعصِیةً، فلم یَجد عَقله یَدلُّه علی ذلک و عَلِم أنّه لا یوصلُ ألیه ألا بالعلم و طَلَبه ، و أنّه لا یَنتَفعُ بِعَقله ، أن لم یُصب ذلک بعِلمه ، فَوَجب عَلی العاقل طَلَبُ العلم و الادب الذی لاقوام لَهُ الّا بِهِ [۲۴]-آغاز و اساس و آبادی همه ی امور که هیچ کاری بدون آن سودی ندارد عقل است که خداوند آن را مایه ی زینت مردم و نور هدایت آنها قرار داده است . بندگان با عقل ، خالقشان را شناخته و به مخلوقیت خود پی برده اند و نیز دریافته اند که خداوند تدبیرگر و آنان تدبیر شدگان اند و او ماندنی و آن ها روندگان اند . بندگان با مشاهده مخلوقات الهی – آسمان و زمین و خورشید و ماه و شب و روز – به این دریافت عقلی می رسند که برای آنان و این مخلوقات ، آفریدگار و تدبیرگری ازلی و ابدی است . آنان همچنان با عقلشلان نیکی را از بدی تشخیص می دهند و در می یابند که تاریکی در جهل و نور در علم است . از امام۷سؤال شد : با این وجود ، آیا عقل برای [هدایت] بندگان کافی است و نیازی به هادی دیگری نیست ؟ امام(ع) فرمود: عاقل با راهنمایی همین عقل که خداوند آن را مایه قوام و زینت و هدایت او قرار داده از سویی در می یابد که انجام اموری مایه اطاعت و رضایت خداوند و اموری دیگر مایه نافرمانی و غضب اوست و از سوی دیگر این را نیز می فهمد که عقل او قادر به تشخیص این امور نیست و جز از راه آموختن و به طلب آن رفتن ، آن ها را درنخواهد یافت ، لذا بر خود فرض می داند که در جستجوی علم و ادب [از انبیاء و ائمه:] که جز بدان ها قوام و هدایت نخواهد یافت ، برآید . البته از قرآن و احادیث به وضوح در می یابیم که معلم و آموزگار عقل در اموری که مستقلاً راهی به فهم آن ها ندارد ، کسی جز انبیاء الهی و ائمه معصومین: نمی تواند باشد . مهم ترین تفاوت عقل فلسفی با عقل دینی ، در همین نکته است که عقل فلسفی ، مدعی فهم همه ی امور و ورود به تمام عرصه هاست ، اما عقل دینی ضمن آن که امور بسیاری را مستقلاً می فهمد ، لیکن در فهم بسیاری از امور دیگر ، خویش را قاصر و نیازمند دانش و راهبری فراتر از خویش می داند. و این نه به معنای ((تعطیل)) عقل که ((تعطّل)) عقل است ، بدین معنا که فهم پاره ای از مسائل، اساساً از دسترس عقل به دور است ، نه آن که مسائلی را می فهمد اما حق فهمیدن ندارد و فهم او حجت نیست . علاوه بر روایت فوق ، آیه و روایات زیر نیز جویای این مطلب هستند که عقل ، علی رغم استقلالش در فهم بخشی از معارف و حقایق ، محتاج علم و آموختن است و بدون آن نمی تواند مدعی فهم بسیاری از مسائل و امور شود : 1. و تلکَ الامثالُ نضربها لِلناس وَ ما یَعقلها الا العالمونَ[۲۵] - و این مثل ها را برای مردم می آوریم و البته جز دانایان کسی قادر بر دریافت و تعقل در آن ها نیست . رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : 2. اربعة تَلزمُ کُلَّ ذی حِجی و عَقلٍ مِن امتی ، قبل : یا رَسول الله ما هُنَّ : قال : اِستماعُ العلمِ و حِفظهُ و نَشرُهُ وَ العَمَلُ بِه[۲۶] - چهار چیز است که همراه هر صاحب عقلی از امت من است ؛ گوش سپردن به دانش ، حفظ آن، انتشار و عمل به آن . 3. العلمُ اِمامُ العقل[۲۷] - دانش راهبر عقل است . 4. اِنَّ العلمَ حَیاةُ القُلوبِ منَ الجَهل و ضیاءُ الابصارِ مِن الظُلمة وَ قوةُ الأبدان مِن الضَّعف[۲۸] - دانش مایه ی نجات دل ها از جهل و روشنایی چشم ها در تاریکی و نیروی بدن ها در سستی است . الامام علی علیه السلام : 5. العَقلُ و العلمُ مَقرونانِ فی قَرَنٍ لایفتَرِقانِ وَ لا یَتبایِنانِ[۲۹] - عقل و دانش چون دو شاخه از یک تنه هستند که از هم جدایی ندارند . 6. اِنّک مَوزون بِعقلک فَزَکّه بِالعلم[۳۰]- تو با عقلت ارزیابی می شوی ؛ پس آن را با کسب دانش ارتقاء بخش . 7. اَلعقلُ غَریزةٌ تَزیدُ بالعلم و التّجارِبِ[۳۱] - عقل موهبتی غریزی است که با دانش و تجربه بارور می شود . 8. العلمُ یَزیدُ العاقلَ عقلاً[۳۲] - دانش مایه فزونی عقل است . 9. اَلعلمُ یَدُلُّ عَلی العقلِ فَمَن علمَ عَقل[۳۳] - دانش راهبر به سوی تعقل است ؛ پس آن که می داند ، خرد می ورزد .
محدودیت عقل از منظر روایات :
افزون بر موارد فوق باید مروری بر روایات متعدد دیگری داشته باشیم که رد کننده ی این توهم هستند که عقل و اندیشه ی آدمی به طور مستقل و صرفاً با اتکا به معلومات بدیهی ، قادر به فهم همه ی دانش ها و معارف است و نیازمند منبعی فراتر از خود نیست . به روایات زیر بنگرید : 1. الامام السّجاد(ع) : اِنَّ دینَ اللهِ لا یُصابُ بالعقولِ النّاقصة وَ الاراء الباطلةِ وَ المَقاییسِ الفاسدة و لا یُصابُ الا بالتَسلیم ، فَمن سَلم لَنا سَلم وَ من اهتدی بِنا هَدی و من دانَ بالقیاس و الرای ، هلکَ وَ من وَجَد فی نفسه شیئ مِمّا نَقوله اَو نَقضی بِه حَرَجا کَفَر بالذی اَنزل السّبعَ المَثانیَ والقرآنَ العظیمِ وَ هُوَ لا یَعلم[۳۴] - دین خداوند با عقل های ناقص و آرای باطل و قیاس های فاسد ، دست یافتنی نیست و جز با تسلیم دریافت نشود ؛ پس هر کس تسلیم ما شود ، سالم ماند و هر کس از ما هدایت جوید ، راه یابد ، اما آن کس که با قیاس و رأی خویش دین ورزی کند ، تباه گردد و هر کس در برابر آنچه ما می گوییم تشکیک و مقاومت نماید ، به خدای قرآن کفر ورزیده است در حالی که از کفر خویش اطلاع ندارد .
[="Navy"]2. الامام الباقر علیه السلام: ان لِلقران بطناً و لِلبَطنِ بطناً و لَه ظَهَر و للظّهر ظَهر… لیس شیئ اَبعدُ من عقول الرّجالِ من تفسیر القرانِ لان الایة یکون اولها فی شیئ و اخِرها فی شی ء و هو کلام متصل مُنصرفٌ علی وجوهٍ[۳۵] - برای قرآن بطن و عمقی است و در عمق آن عمقی دیگر ، همان طور که برای آن ظاهری است و در ظاهر آن ظاهری دیگر… [پس بدانید] که تفسیر قرآن از ظاهر عقول مردان بسی دور است ، چرا که یک آیه آغاز آن درباره ی موضوعی و پایان آن درباره ی موضوعی دیگر است . قرآن گفتار پیوسته ای است که دارای وجوه و ابعاد گوناگونی است . 3. الامام الصادق علیه السلام : ما مِن أمر یَختلفُ فیه اثنان الا و لَهُ اصل فی کتابِ الله ولکن لا تبلغه عقول الرّجال[۳۶]- هیچ موضوع اختلافی ای نیست که پاسخ آن در قرآن یافت می شود اما عقل های مردان بدان دسترسی ندارد . 4. ان العقول لا تحکم علی امر الله – تعالی ذکره- بل امر الله – تعالی- یحکم علیها[۳۷] - عقل ها حاکم بر امر خداوند نیستند بلکه امر خدا حاکم بر عقل هاست . برخی معارف مانند فهم جامع قرآن و رسیدن به بطون و اعماق آن و نیز فهم بسیاری از احکام و معارف دین خداوند کوتاه است و در چنین مواردی باید دانش آموز و تسلیم خاندان وحی و عصمت: باشد و از معارف تعلیمی از سوی آنان سیراب شود .
نهی از رأی و قیاس در معارف و احکام الهی:
افزون بر روایات فوق ، دسته ای دیگر از روایات هستند که اتکای به ((رأی)) را در معارف دینی و احکام الهی نفی کرده و به تبعیت از وحی و اهل بیت: سفارش می کنند . رأی در لغت به معنای نظر و دیدن است که گاه ، دیدن با چشم است (النظر بالعین) و گاه دیدن با قلب و عقل (النظر بالقلب) است که همان عقیده ، دیدگاه و جمع آن آراء می باشد .[۳۸] از روایات زیر نیز – همانند روایات پیشین- چنین فهمیده می شود که عقل آدمی به طور مستقل قادر به درک و فهم بسیاری از احکام و معارف دینی نبوده و مجاز به ابراز و اظهار رأی و عقیده ی شخصی در مورد آنها نیست و باید پذیرای آنچه از خاندان وحی و عصمت: بیان و ارائه شده است ، باشد : رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم): 1. ستفترق امتی علی ثلاث و سبعین فرقة ، فرقة منها ناجیة و الباقون هالکون ، والناجون الذین یتمسکون بولایتکم [اهل البیت] ، و یقتبسون من علمکم ، و لا یعملون برأیهم ، فاولئک ما علیهم من سبیل[۳۹] - امتم پس از من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یک فرقه آن اهل نجات است و آنها کسانی اند که به ولایت شما اهل بیت(ع) چنگ می زنند و از شما دانش می آموزند و هرگز به رأی و نظر خود عمل نمی کنند . تنها اینانند که راه یافته اند . الامام علی(علیه السلام) : 2. إن الله قضی الجهاد علی المؤمنین فی الفتنة بعدی – إلی أن قال:- یجاهدون علی الاحداث فی الدین إذا عملوا بالرأی فی الدین و لا رأی فی الدین ، انما الدین من الرب أمره و نهیه[۴۰] - خداوند جهاد را در فتنه های پس از من بر مؤمنان واجب و مقدَّر نموده است … مؤمنان در برابر نوآوری ها در دین جهاد می کنند و این وقتی است که افراد بر اساس رأی و نظر خویش دین ورزی می کنند؛در حالیکه رأی و نظر شخصی در دین جایی ندارد؛دین از جانب خداوند است. 3. إن المؤمن لم یأخذ دینه عن رأیه ، ولکن أتاه عن ربه فأخذ به[۴۱] - مؤمن بر اساس رأی شخصی دین ورزی نمی کند بلکه به آنچه از جانب خداوند ابلاغ شده است، اعتقاد می ورزد . 4. الاسلام هوالتسلیم – إلی أن قال:- إن المؤمن أخذ دینه عن ربه و لم یأخذه عن رأیه[۴۲] - اسلام یعنی تسلیم ، مؤمن دینش را از خداوند می گیرد و نه از رأی و دیدگاه خویش الامام الصادق(ع) : 5. لا رأی فی الدین[۴۳] دین جایگاه نظریه پردازی [خودساخته] نیست . 6. فی قول الله عزوجل : اهدنا الصراط المستقیم قال : یقول: أرشدنا للزوم الطریق المؤدی إلی محبتک و المبلغ إلی رضوانک و جنتک ، والمانع من أن نتبع أهواءنا فنعطب ، أو نأخذ بآرائنا فنهلک[۴۴] امام صادق(ع) در تفسیر آیه (( أهدنا الصِّراط المستقیم )) فرمود : یعنی خداوندا ما را به طریقی رهنمون شو که محبت و خوشنودی و بهشت تو را سبب شود و از پیروی هواها و دیدگاه های [خودساخته ی مان] مانع گردد . 7. ما أحد أحب إلی منکم إن الناس سلکوا سبلاً شتی ، منهم من أخذ بهواه و منهم من آخذ برأیه ، و انّکم أخذتم بأمر له أصل[۴۵] شما شیعیان محبوب ترین مردم نزد منید ، مردم همه به راههای گوناگونی رفته اند ، برخی از آنها اهل هوی پرستی اند و برخی نیز به رأی و نظر خویش عمل می کنند ، در حالی که شما به امری [قرآن و اهل بیت(ع)] روی آورده اید که دارای حقیقت و ریشه است . 8. فی رسالة إلی أصحاب الرأی والقیاس : أما بعد فان من دعا غیره إلی دینه بالارتیاء والمقاییس لم ینصف و لم یصب حظه ، لأن المدعو إلی ذلک أیضا لا یخلو من الارتیاء والمقاییس ، و متی لم یکن بالداعی قوة فی دعائه علی المدعو لم یؤمن علی الداعی أن یحتاج إلی المدعو بعد قلیل ، لأنا قد رأینا المتعلم الطالب ربما کان فائقاً لمعلمه و لو بعد حین ، ورأینا المعلم الداعی ربما احتاج فی رأیه إلی رأی من یدعو ، و فی ذلک تحیر الجاهلون ، و شک المرتابون ، و ظن الظانون ، و لو کان ذلک عند الله جائزا لم یبعث الله الرسل بما فیه الفصل ، و لم ینه عن الهزل ، و لم یعب الجهل ، ولکن الناس لما سفهوا الحق ، و غمطوا النعمة ، واستغنوا بجهلهم و تدابیرهم عن علم الله ، واکتفوا بذلک عن رسله والقوام بأمره ، وقالوا : لا شیئ إلا ما أدرکته عقولنا و عرفته ألبابنا ، فولاهم الله ما تولوا وأهملهم و خذلهم حتی صاروا عبدة أنفسهم من حیث لا یعلمون ، و لو کان الله رضی منهم اجتهادهم و ارتیاءهم فیما ادعوا من ذلک لم یبعث إلیهم فاصلا لما بینهم و لا زاجرا عن وصفهم ، و إنما استدللنا أن رضا الله غیر ذلک ببعثه الرسل بالامور القیمة الصحیحة ، والتحذیر من الامور المشکلة المفسدة ، ثم جعلهم أبوابه وصراطه والأدلاء علیه بامور محجوبة عن الرأی والقیاس ، فمن طلب ما عند الله بقیاس و رأی لم یزدد من الله إلا بعدا ، و لم یبعث رسولا قط – و إن طال عمره - قابلا من الناس خلاف ماجاءبه ،حتی یکون متبوعامرة وتابعا اخری ، ولم یر أیضا فیما جاء به استعمل رأیا ولا مقیاسا ، حتی یکون ذلک واضحا عنده کالوحی من الله ، و فی ذلک دلیل لکل ذی لب و حجی ، إن أصحاب الرأی و القیاس مخطئون، مدحضون [۴۶]- امام صادق(ع) در نامه ای خطاب به آنها که اهل رأی زنی شخصی و من عندی [و نه مستند به قرآن و عترت] و قیاس بودند ، چنین نوشته اند : آنکه دیگری را بر اساس نظریه پردازی و سنجش های شخصی ، به دین بخواند ، توفیقی نخواهد یافت چرا که آن دیگری نیز خود خالی از نظر و دیدگاه نیست و ای بسا پس از مدتی ، فرد اولی ( داعی ) ، خود پیرو نظریه فرد دوم (مدعو) شود، چرا که ما بارها دیده ایم که دانش آموزی نظریه ای برتر از استادش ارائه کرده است و بر او غالب شده است ، در چنین اثبات و ابطال هایی است که شک و تخیل و وهم پردازی گریبان افراد و جامعه را می گیرد .اگر قرار بود خداوند به چنین شرایطی رضایت دهد [و امر نظریه پردازی را به عقول انسان ها واگذار نماید] رسولان را که فصل الخطاب هستند ، برنمی انگیخت تا مانع جهل و پوچ گرایی مردم شود . اما افسوس که مردم چون که از حق روی گردان گشته و کفران نعمت [اهل بیت علم و هدایت:] کردند و با اتکا به نادانی و تدبیر خویش ، خود را از علم و تدبیر الهی بی نیاز دانستند و از اطاعت رسولان و حجج الهی سرباز زده و مدعی شدند جز آنچه عقل ها در می یابد ، حقیقتی نیست ، خداوند هم بر آنان حاکمان فاسد و جائر را مسلط کرد وآنها را چنان خوار و ذلیل کرد که بندگان نفس خویش گشتند . اگر قرار بود خداوند به اجتهاد و نظریه پردازی آنها رضایت دهد ، دیگر نیازی به ارسال رسول و فصل الخطاب و کسی که آنها رااز این گمراهی باز دارد ، نبود ؛ در حالیکه ما می بینیم ، خداوند رسولانش را با دانش روشن و هدایت صحیح مبعوث کرده تا مردم را از نظریات و دیدگاههای پیچیده و تباه کننده بر حذر دارند ، سپس رسولانش را راهنمایان به سوی صراط مستقیم خودش – که از هر گونه رأی زنی و قیاس عاری هستند- قرار داد . پس با این وجود ، اگر کسی با قیاس رأی شخصی به دنبال حکم و هدایت الهی است ، دست آوردی جز دوری از خداوند نخواهد داشت . خداوند هرگز به رسلی – حتی آنان که عمری طولانی داشتند مثل نوح(ع) – اجازه نداد که برخلاف وحی الهی ، تابع خواسته ونظرات مردم شود ویا انکه از پیش خود به نظریه پردازی روی آورد. همین مسأله ،دلیلی روشن برای هر صاحب خردی است که در یابد اهل رای و قیاس بر خطا و باطلند.9. من حکم برأیه بین اثنین فقد کفر ، و من فسر برأیه ایة من کتاب الله فقد کفر[۴۷] - آنکه بین دوتن بر اساس رأی خود قضاوت کند و نیز آنکه آیه ای از قران را براساس نظر شخصی خود تفسیر نماید ،کافر است . 10. عن أبی العباس قال: سألت أبا عبدالله۷ عن أدنی ما یکون به الانسان مشرکا ، فقال: من ابتدع رأیا ، فأحب علیه و أبغض[۴۸]- ابی العباس از امام صادق(ع) می پرسد : کمترین چیزی که مایه شکر ورزی انسان میشود چیست؟ امام۷پاسخ میدهد : این که انسان نظریه ای را ابداع کند و آن را دست مایه ی حب و بغض خود قرار دهد .
میزان و معیار حجیّت عقل:
اکنون پس از دریافت این موضوع که عقل در حیطه هایی مستقلاً قادر به درک امور و مسائلی است باید این نکته را نیز اضافه نماییم که آنچه درباره ی معیار و میزان حجیّت عقل مورد اتفاق همگان است ، این است که هرگاه عقل به نحوی روشن و قاطع امری را ادراک و تصدیق نماید ، ادراک و حکم او لازم القبول و حجت است ، اعم از این که آنچه مورد ادراک و تصدیق است ، در زمره ی بدیهیّات باشد ، مثل امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین ، نیاز مصنوع به صانع ، حسن عدالت و قبح ظلم و یا در زمره ی نظریاتی که مبتنی بر استدلال هایی روشن و واضح است، به گونه ای که هر فرد عاقلی – اگر در مقام سفسطه و شکاکیّت نباشد- با دریافت آن استدلال ها به نتیجه ی آن اعتراف می نماید . مانند بسیاری از قضایای هندسی و ریاضی . آدمی در چنین مواردی ، بالوجدان ، وضوح و روشنی حکم عقل را در می یابد و بالطبع بدان التزام نظری و عملی پیدا می کند[۴۹] و فراتر از این دو حیطه ( بدیهیّات و قطعیّات روشن عقلی ) نیز بالوجدان به محدودیت و نیاز خویش به هادی و معلم اذغان می نماید . حال اگر کسی چنین محدودیتی را نپذیرد و توسن اندیشه را در عرصه هایی که خارج از حکم روشن و قطعی عقل است زین نماید و به جنبش وا دارد ، در حقیقت از مدار تعقّل و عقلانیت خارج شده و به ورطه ی توهّم گرفتار می آید و بر وهمیّات ، نام عقلیّات می نهد و حکم وهم را به عنوان حکم عقل اعلام می نماید .[۵۰] بسیاری از نظریات فلسفی- که از آنها به عنوان براهین قطعی و عقلی یاد می شود- تنها موارد تصدیق فیلسوف یا نحله فلسفی خاصی است که مورد رد و انکار فیلسوفانی دیگر قرار گرفته است و این خود بهترین دلیل بر آن است که نظریات و عقاید مزبور در زمره ی احکام روشن و قطعی عقل نیست ، چرا که نباید این چنین مورد رد و نقص دیگر فیلسوفان- که آنان نیز خویش را ملتزم به پذیرش حکم عقل می دانند- قرار می گرفت .[۵۱] [/HR][1] ر.ک به : طباطبایی ، سیّد محمد حسین ، امام علی۷ و فلسفه ی الهی / ۵۹-۵۸[۲] معقولات ثانی در مقابل معقولات أُولی است . معقولات اولی عبارت از تصورات اولیه اشیاءاند که منشأ و مصداق آنها در خارج است ، مثل تصور انسان و حیوان که مصادیق خارجی دارند و معقولات ثانی ، مفاهیم کلی هستند که از امور ذهنی انتزاع شده اند و منشأ آنها ذهن است ، مانند مفهوم کلیت و جزعیت .( سجادی ، سید جعفر ، فرهنگ معارف اسلامی ۴/۲۹۶)[۳] آخرین عقل از عقول ده گانه را که فلاسفه آن ها را به عنوان وسایط بین خداوند و جهان هستی و مخلوقات تصویر کرده اند، عقل فعال گویند و از آن جهت آن را فعال گویند که به زعم فلاسفه ، فائض بر عالم ناسوت و حاکم بر جهان سفلی است و موجب خروج نفوس و دیگر امور از قوت به فعل است و اوست که مُفیض نفوس عقول جزئیه در این عالم است و آخرین مرتبت کمال نفس ناطقه آدمی ، اتصال به عقل فعال است .(فرهنگ معارف اسلامی ۴/۳۲۰[۴] فارابی ، ابونصر، فصول منتزعه / ۱۸۹-۱۸۸[۵] یثربی ، سید یحیی ، فلسفه عرفان /۲۵[۶] ر.ک به : قرآن کریم ، بقره /۷۳ و ۲۴۲ ، مؤمنون /۸۰ ، انبیا/۱۰ ، درمورد این که حیطه ها و عرصه های تعقل مورد نظر قرآن کریم چیست در بخش اشارات و تنبیهات ، ذیل عنوان ((آیا عقل یعنی فلسفه و تعقل یعنی تفلسف ؟)) توضیح داده ایم .[۷] بقره / ۲۶۹[۸] کافی ۱/۱۲[۹] مجلسی ، محمد باقر ، بحارالانوار ۱/۹۵[۱۰] همان[۱۱] اللیثی ، علی بن محمّد ، عیون الحکم و المواعظ /۲۷۶[۱۲] آمدی تمیمی ، عبدالله ، غررالحکم /ح ۶۵۳۴[۱۳] همان/۱۳۲۵[۱۴] صدوق ، معنی الاخبار /۳۱۳ ، صدوق ، خصال / ۴۲۷[۱۵] خصال /۵۸۹ ، بحار الأنوار ۱/۱۰۹[۱۶] بحارالانوار ، ۱/۹۹[۱۷] محمّدی ری شهری ، محمّد ، العقل و الجهل فی الکتاب و السنة /۷۴[۱۸] همان/۳۱[۱۹] همان/۷۴[۲۰] همان[۲۱] کافی ۱/۲۵[۲۲] همان۱/۱۶[۲۳] همان۱/۲۴[۲۴] کافی ۱/۸۷[۲۵] عنکبوت /۴۳[۲۶] تحف العقول/۵۷[۲۷] ابن شعبه حرّانی،تحف العقول/۲۸[۲۸] همان[۲۹] غررالحکم/ح۱۷۸۳[۳۰] همان/ح۳۸۱۲[۳۱] همان/ح۱۷۱۷[۳۲] بحارالانوار ۷۸/۷[۳۳] غررالحکم/ح۱۷۳۵[۳۴] بحارالانوار ۲/۳۰۳[۳۵] برقی، محاسن ۲/۳۰۰[۳۶] کافی۱/۶۰[۳۷] بحارالانوار ۱۳/۲۸۸[۳۸] فیروزآبادی،القاموس المحیط ۴/۳۳۱[۳۹] حرّ عاملی، وسایل الشیعه ۲۷/۵۰[۴۰] همان/۶۱[۴۱] همان/۴۲[۴۲] همان/۴۵[۴۳] همان/۵۱[۴۴] همان/۴۹[۴۵] همان/۵۰[۴۶] همان/۵۰[۴۷] همان/۶۰[۴۸] همان/۶۰[۴۹] حتی اخباریین نیز حکم قطعی عقل را حجّت می دانند و البته در عرصه استنباط احکام فرعی فقهی بر این باورند که چنین قطعی محقق نخواهد شد ولی در غیر آن قائل به تحقق چنین قطعی و حجیّت آن هستند . محدث نوری۱ در بخش خاتمه ی مستدرک الوسائل ضمن رد انتساب انکار حجیت عقل قطعی به اخباریین ، به ذکر نقل قول هایی از علمای سرشناس اخباری (محدث استرآبادی ، شیخ حر عاملی ، محدث بحرانی ، و سید نعمت الله جزایری ) پرداخته است که همگی بر حجیت عقل قطعی تأکید کرده اند . (نوری طبرسی، میرزا حسین، خاتمه ی مستدرک الوسائل ، ج ۹ ، فایده ی یازدهم با عنوان حجیت قطع /۳۰۲۷ تا ۳۰۳۰)[۵۰] مرحوم علامه طباطبایی در این موضوع بیانی دارد که مؤید تبیین ما از مسأله معیار حجیت عقل است. ایشان می گوید : ((به مقتضای شعور انسانی و نهاد خدادادی خود چیزهایی را درک می کنیم که در میان آنها یک سلسله قضایایی است که در صحت آنها هیچ گونه تردید نداشته و اضطراراً آنها را می پذیریم . این گونه ادراکات و تصدیقات را عقل قطعی می نامیم.)) آقای طباطبایی در ادامه مطلبی را می افزایند که مورد نقد است و آن این که : ((هیچ دینی و مذهبی و هیچ روش نظری دیگری از هیچ راهی نمی تواند حجیت عقل قطعی و صحت بحث فلسفی را نفی نموده و…)) ؛ این که حجیت عقل قطعی – با تبیینی که از آن ارائه دادند- قابل نفی نیست ، سخنی کاملاً درست است اما مساوی دانستن عقل قطعی با مباحث فلسفی به هیچ وجه قابل قبول نیست ، چراکه مباحث فلسفی در زمره ی قضایایی نیستند که در صحت آنها هیچ گونه تردیدی نباشد و عقلاً اضطراراًَ و بداهتاً آن ها را بپذیرند . بهترین دلیل بر این مطلب انبوه اختلاف ها و تعارضاتی است که در بین خود فلاسفه نسبت به تک تک این مباحث وجود دارد.مرحوم سید جلال الدین آشتیانی نیز در تعریف حکمت و فلسفه بیانی دارد که همین اشکال به آن وارد است. وی می گوید: ((حکمت عبارت است از علم به احوال موجودات بر نهجی که موافق و مطابق واقع و مبتنی بر دلائل عقلی صرف منتهی به بدیهیات باشد، به نحوی که هیچ عقلی در قبول آن توقف و تردید جایز نداند .))(منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران ۴/۴۵)بله، اگر در مورد موضوعی به گونه ای علم حاصل شود که هیچ عقلی در قبول آن توقف و تردید روا ندارد ، برهمگان حجت و قبول آن فرض خواهد بود ؛ اما آیا مباحث فلسفی از این مقوله اند؟![۵۱] در اینجا باید این نکته را توضیح دهیم که بحث پیرامون حجیت عقل مربوط به ((مَدرَکیّت)) آن است نه ((مُدرِکیّت)) آن ، بدین معنا که مَدرَکیّت عقل مربوط به حیطه هایی خاص است و در این حیطه ها فهم مستقل عقل خود مَدرک و سند درستی آن است، اما در این که عقل ابزار درک و فهم (مُدرک) است و ما با عقل ، تعالیم انبیاء و کتب آسمانی و آموزه های عترت:را می فهمیم و درک می کنیم و اگر از چنین نیرویی برخوردار نبودیم در زمره سفها و مجانین بودیم هیچ بحثی نیست . برخی بین این دو حیث و جهت خلط می کنند و دچار اشتباه می شوند .[/]
قابل توجه دوستانی که می گویند فلسفه عقلانی است!!!
من یک سوال دارم!! آیا فیلسوفی پیدا شده که بگوید فلسفه محدود است؟!! من که چنین فیلسوفی را نمی شناسم!!
سوال:منبع فلسفه کجاست؟!! به گفته خود آقایان عقل است!!
سوال:آیا خود عقل محدود نیست؟!! چرا در روایات از تفکر درباره خدا نهدی شده؟! این دلیل واضح برای محدودیت عقل انسان است!!!!
سوال:فلاسفه چگونه از منبع محدود علمی به قول خودشان نا محدود ایجاد کرده اند؟!!
شما با کلمه فلسفه مشکل دارید یا با استدلال عقلی؟
در مورد استدلالاتی که معصومین(ع) به کار برده اند چه می فرمایید؟
اسم آنها را چه می گذارید؟ و آیا صرف اسم ایجاد گناه و ممنوعیت می کند؟
دسته ششم :آیات و روایات ها در زمینه توحید افعالی در میان اهل معرفت،بحث مهمی به نام فنا مطرح است که در سه مرحله،نماینده سه نوع تجربه عرفانی بسیار اساسی است که هر کدام منشاء بینش خاصی برای عارف می گردد.
بالاترین مرتبه فنا همان فنای در ذات است که به محو کثرات و ظهور وحدت وجود می انجامد.از این مرتبه به توحید ذاتی تعبیر می شود.
در مرتبه ای پایین تر،تجربه فنای در صفات مطرح است که محتوای آن بازگشت تمام صفات و اسما به صفات و اسمای حق تعالی است؛یعنی اسمی و صغتی جز اسما و صفات حق تعالی نداریم.در این مرتبه است که بیان می شود:
(باسمائک التی ملات ارکان کل شیء)3
این مرتبه همان توحید صفاتی است.
در مرتبه سوم،تجربه فنای در افعال قرار دارد.عارف در چنین مقام و حالی ،همه افعال را در همان موطن وقوع فعل،فعل حق می بیند.نه به این صورت که خداوند را در طول فاعل مباشر،فاعل بعید آن بداند،بلکه در نفس موطن وقوع فعل،آن فعل را در عین اینکه فعل مخلوق می بیند،فعل الله نیز می یابد.از چنین مقام و تجربه ای به توحید افعالی تعبیر می شود.
اما همین سه مرحله ،در مقام دیگری به نام بقاء بعد الفناء بهتر معنا می شوند.
مقام بقای بعد الفناء در اصطلاح اهل الله با مقام فنا ارتباط تنگاتنگی دارد.گفته می شود عارف در مراحل مختلف سیر و سلوک،چهار سفر کلی را می پیماید.
1-در سفر اول که (السفر من الخلق الی الحق)است ،عارف از کثرات خلقی دل می کند و به سوی عالم اله که عالم وحدت است رهسپار می شود.
2-در سفر دوم که (السفر من الی الحق الی الحق بالحق)نام دارد،عارف سفری حقانی را از حق و به سوی حق می پیماید و به تعبیری دیگر،در اسما و صفات حق تعالی غور می کند.در این سفر است که حقانی می گردد و به نور حق منور و از شراب طهور اسما و صفات او سیراب می شود
[="]بنابراین آیه،ملکیت آسمان ها و زمین از آن خداوند است .همان گونه که می دانیم ملکیت خداوند،برخلاف ملکیت در میان انسان ها،ملکیت حقیقی است و نه اعتباری و ملکیت حقیقی را هنگامی می توان به خوبی تبیین کرد که آنچه مورد ملکیت است ،حیثیتی جز وابستگی به مالک حقیقی نداشته باشد.
[="]
در واقع مملوک بودن به معنای حقیقی و دقیق کلمه تنها هنگامی واقع می شود که مملوک تنها شأن،نسبت یا حالتی از آن باشد،به گونه ای که به ذاتش ،هیچ استقلالی از خود نداشته باشد و تمام ذات او،جز تعلق به غیر نباشد.
[="]
[="]هر چند قرآن کریم در جای دیگری از احاطه علمی خداوند بر همه چیز سخن می گوید:
[="]
«[="]و ان الله قد احاط بکل شیء علما[="]»[1] اما احاطه مذکور در آیه 126 سوره نساء به خود حق تعالی نسبت داده شده است؛این بدان معناست که در اینجا منظور از احاطه،احاطه ذات و وجود حق تعالی است .
احاطه ای که در تار و پود دیگر اشیا نفوذ می کند بدین معنا که در دل هر ذره ای احاطه دارد،و به این ترتیب مفاد آیه فوق به مفاد آیه (هو الاول والآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیءعلیم)باز می گردد.
[="]
[="]پی نوشت:
[="]1-طلاق 12
[="]
همین احاطه وجودی حق تعالی،در تفسیر آیه زیر نیز یاریگر ما خواهد بود:
(ولله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم)(مشرق و مغرب از آن خداوند است .پس ،به هر سو روی کنید ،آنجا روی خداوند است ؛آری خداوند فراگیر و داناست)[1]
این آیه نیز همانند آیه پیشین،این تعبیر را بیان می کند که همه چیز(مشرق و مغرب)از آن خدا و تحت ملکیت اوست.
علامه طباطبایی در تفسیر همین بخش از آیه،تعبیر«لله»را به ملکیت حقیقی تفسیر کرده است
و از همین معنا استنتاج می کند که چون مملوک حقیقی،بدوت توجه به مالکش هویتی ندارد؛پس در توجه به هر سمتی و به هر شیئی ،دیده شیءبدون مملوک بدون رویت مالک حقیقی آن ،معنا نخواهد داشت.
این همان مفادی است که در برخی روایت ها نیز وارد شده است«ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و فیه و معه»[2]
پی نوشت:
1-بقره115
2-المیزان ج2،ص258
بنابراین دیدن اشیا و توجه به سمت آنان ممکن نیست مگر آنکه پیش و پس و همراه و در درون آنها خداوند دیده شود زیرا هیچ بعدی از ابعاد وجودی اشیا بدون خداوند معنا نمی یابد و تمام هویت شیء قائم به حق تعالی است بلکه هویت آنها چیزی غیر از این قیام به حق نیست.
در بخش پایانی آیه فوق به دو اسم واسع و علیم اشاره شده است این وسعت و علم جز به معنای وسعت وجودی و ملکیتی حق و احاطه ملک حق بر تمام اشیا نخواهد بود.
بی گمان احاطه و وسعت ملکی و وجودی ، احاطه علمی را نیز در پی خواهد آورد به همین دلیل خداوند در همین آیه «علیم »نیز خوانده شده است:
حیث ان ملکه تعالی مستقر علی ذات الشیء محیط بنفسه و اثره.....والملک لا یقوم من جهة انه ملک الا بمالکه، فالله سبحانه قائم علی هذه الجهات محیط بها و هو معها ، فالمتوجه الی شیء من الجهات متوجه الیه تعالی .....ای ان الله واسع الملک والاحاطة[1]
چون مالکیت خداوند بر ذات هر چیز واقع می شود و به خودش و اثرش احاطه دارد....و ملک از آن جهت که ملک است قوامی جز به مالک ندارد ،پس خداوند سبحان بر همه این جهت ها قائم و بدان محیط است و او با همه آنهاست در نتیجه هر کسی که به جهتی،روی نماید، به خداوند متعال روی کرده است یعنی اینکه خداوند،ملکش و احاطه اش وسعت دارد.
پی نوشت:
1- 1-المیزان ،ج1،ص 258-259
[="]تعبیر وجه الله همان است که در آیه 88 سوره قصص«کل شیءٍ هالک الا وجهه» بدان اشاره شده است.یعنی او در تمام اشیاهست ،اشیا هم بالذات فانی و هالک و اصطلاحا معدوم بالذاتند
[="]
بنابراین این تنها وجه الله است که باقی می ماند همان ذاتی که در کنار تعین خاص و نسبتی ویژه اسمای گوناگونی را شکل می دهد
[="]
[="]از واژه توجه و روی آوردن نکته دیگری مشخص می شود که اگر روی آوردن به هر سویی به معنای روی آوردن به وجه خداوند است پس می توان فهمید چگونه است که برای برخی عارفان حالی دست می دهد که در و دیوار و سنگ و....را جلوه گاه حق تعالی می یابند و در همه اینها جز حق نمی بینند بلکه پیش از دیدن شی حق را در آن موطن می بینند:
[="]دلی کز معرفت نور و صفا دید /ز هر چیزی که دید اول خدا دید[1]
[="]
بنابراین اینکه هر سمتی،سوی وجه خداوند باشد به معنای دقیق کلمه معنا نمی یابد مگر وقتی که حق در موطن وجودی معلول ها، حضور وجودی داشته باشد. این همان چیزی است که نظریه وحدت وجود مدعی آن است.[2]
[="]پی نوشت:
[="]1- 1- [="]شبستری، گلشن راز،در شرح لاهیجی، ص 53، [="]
[="]2- 2- [="]مبانی و اصول عرفان نظری،یدالله یزدانپناه،ص270-274[="]
دسته دوم:آیات و روایات ناظر به وحدت حق تعالی
توحید،اصل اساسی اسلام است که همه آموزه های دین بر محور آن معنا و مفهوم درست خود را باز می یابند.
بسیاری از آیات قرآنی و روایات ،به توضیح این اصل اساسی پرداخته اند.در این میان ،شمار بسیاری از آیات و روایات،با شکافتن عمق معنای توحید،آن را چنان تبیین می
کنند که جز با اعتقاد به اینکه وحدت حق تعالی از سنخ «وحدت حقه حقیقی» و ساری در کثرت و بلکه هاضم آن است سازگار نمی افتند.
در همین زمینه ،مناسب است به تفسیر سوره توحید –با تاکید بر وصف وحدت وی-بپردازیم که به تعبیر برخی روایت ها [1]سوره ای است که غرض اصلی آن ،معرفی حق تعالی است
پی نوشت:
1-شیخ صدوق،علل الشرایع،ج2،ص315؛علامه مجلسی،بحار الانوار،ج8،ص357
در تفسیر نخستین آیه از این سوره،یعنی«قل هو الله احد» در روایات مأثور میان «احد»و«واحد»تفاوتی معنادار بیان شده است ؛به این بیان که«واحد» به معنای وحدت عددی است؛اما«احد» به معنای واحدی است که اساسا هیچ دومی برای او قابل تصورنیست.البته در برخی روایت های دیگر ،به این نکته اشاره شده که وحدت حق تعالی،از سنخ وحدت عددی نیست«واحد لا بعدد»[1]
از همین رو ،واحد بودن حق تعالی به معنای عددی آن یعنی دومی نداشتن وی نیست .به هر حال مفسران دو تفسیر متفاوت از «احدیت»حق تعالی ارائه داده اند.
برخی گفته اند دوم نداشتن ذات حق تعالی بدان معناست که او در وصف «وجوب»دومی ندارد،نه اینکه در وصف «وجود» یگانه باشد و وجودی غیر او نداشته باشیم .
اما توجه به برخی دیگر از آیات قران ما را بدین سوی رهنمون می کند که «احدیت»حق تعالی را احدیت در وجود و نه احدیت در وجوب تلقی کنیم.
در بسیاری از آیات قرآنی ،اشاره به وحدت حق تعالی ،با اشاره به صفت«قهاریت»حق قرین شده است[2] .از نظر مفسرانی مانند علامه طباطبایی[3]این همراهی میان دو وصف اتفاقی نیست و گویای این مطلب است که اساسا وحدت حق تعالی،وحدتی قهارگونه است .
پی نوشت:
[1]. نهج البلاغه،خطبه 185
[2]. ر.ک،زمر:4؛یوسف:97؛رعد:16
[3]. المیزان،ج6،ص 86-91
به بیان دیگر ،ترکیب«واحد قهار» در مجموع بیانگر مفاد واحدی است که همان نحوه احدیت حق باشد ؛بدین معنا که وحدت حق تالی آن گونه است که وجودی در مقابل آن معنا ندارد.این قهر،قهر وجودی است که هر غیری را کنار می زند .
قهاریت در وحدت،جز این نمی تواند معنا شود که وحدت حق تعالی،به گونه ای است که فرض هر غیری را که به نحوی مشابهت و مماثلت با حق داشته باشد (حتی مماثلت در وجود)،طرد و نفی کند.
علامه طباطبایی در این باره می فرماید:
از همین رو ،آیاتی که حق تعالی را به صفت قهاریت متصف می سازند،نخست با وصف وحدت آغاز می کنند و سپس او را به صفت قهاریت متصف می سازند تا براین امر دلالت داشته باشند که وحدت او،برای فرض کننده ای مجال این فرض را باقی نمی گذارد که برای حق تعالی دومی مشابه و همانندی،به هر نحوی تصور کند[1]
اما اگر بگوییم مراد از «احدیت» حق تعالی،همان احدیت در وجوب است،دیگر نمی توان مضمون واحد قهار را به خوبی معنا کرد؛زیرا در چنین فرضی هم «واجب» و هم معلول های آن،در حقیقت وصف وجود را دارا هستند.
پی نوشت:
[1]. المیزان،ج6،ص 91
در آیه دیگری نیز بر همین مضمون تاکید می شود:
«ما یکون من نجوی ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الا هو معهم این ما کانوا؛(هیچ نجوایی میان این سه تن نیست مگر آنکه او(حق تعالی)چهارمی آنان است و نه میان پنج تن ،مگر اینکه او ششمی آنان است و نه بیش از این و نه کمتر از آن،مگر آنکه هر کجا باشند خداوند همراه آنان است»)[1]
مقصود این ایه از اینکه خداوند چهارمی سه تا و ششمی پنج تاست،در مقابل آیه ای دیگر از قرآن مشخص می شود که در آن فرمود:«لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلاثه(همنا کسانی که گفتند خداوند سومی سه تاست کفر ورزیدند)»[2]
پی نوشت:
[1]. مجادله،7
[2]. مائده،73
با مقایسه این دو آیه می توان نتیجه گرفت اگر بگوییم خداوند سومی سه تاست ،این عین کفر است .اما اگر بگوییم چهارمی سه تاست ،عین توحید ناب است.
این بدان معناست که خداوند را نباید در ردیف کثرات خلقی که وحدت و کثرت آنها از نوع وحدت و کثرت عددی است قرار داد.بنابراین ،نباید او را سومی از سه چیز یا چهارمی از چهار چیز دانست،بلکه حق تعالی چهارمی از سه چیز است،یعنی در عین حال که سه چیز داریم ،خداوند چهارمی همین سه تاست.
به بیان دیگر،در عین حال که خداوند وجودی در عرض کثرات عددی نیست که بر تعداد آنها بیفزاید،اما چون از سویی در آنها سریان دارد و از سوی دیگر ،به تمایز احاطی از آنها متمایز است ،باید او را چهارمی از سه تا دانست.
همین راز را آیه ای دیگر از قرآن ،می گشاید که می فرماید:«و هو معکم این ما کنتم»[1]
این همان وحدت قهری است که محتوای آن از سویی ،نفی وحدت عددی حق،آن گونه که دوم و سوم و....،در مقابلش قابل تصور باشد،و از سوی دیگر تثبیت سریان وجودی حق حق در دل همه کثرات و معیت آن ذات با تمام تعینات ،در عین جدایی و تعالی از همه آنهاست.
پی نوشت:
[1].حدید،4
بنابراین ، وصف احد در آیه قل هوالله احد به معنای احدیت در وجود خواهد بود، نه احدیت در وجوب
گفتنی است در همین آیه اهل الله به لفظ هو نیزتوجه ویژه ای دارند آنها می گویند نباید این لفظ را تنها به عنوان یک ضمیر تلقی کرد بلکه هو در آیه یاد شده به مقام ذات اشاره دارد که مطلق به اطلاق مقسمی است.
گواه درستی این تفسیر آن است که در قرآن پس از لفظ هو در برخی آیات صفت آمده است و از نظر ادبی، هیچ گاه ضمیر موصوف یک صفت قرار داده نمی شود مثلا در پایان آیه شریفه «شهدالله انه لا اله الا هو والملائکة و اولوالعلم قائما بالقسط لا اله الا هوالعزیز الحکیم [1]
واژه هو با دو صفت عزیز و حکیم آمده است که نشان آن است که این واژه در اینجا نقش ضمیر را بازی نمی کند از سوی دیگر ،در ادبیات عرب تاکید می شود که ضمیر به عنوان منادی نیز نخواهد آمد و این نشان می دهد که این لفظ در تعبیرهایی همچون یا هو یا من لا هو الا هو که در برخی روایت ها وارد شده است[2]
باز هم در نقش ضمیر نیست بنابراین، واژه هو درآیات فوق باید به ذات حق یا یکی از اسمای او مانند اسم جامع الله اشاره داشته باشد این مبحث را در جای خود پی خواهیم گرفت
پی نوشت:
[1].آل عمران،18
[2].علامه مجلسی ،بحارالانوار،ج3، ص222
اما مفسران در تفسیر آیه شریفه الله الصمد پیرو احادیث تفسیری امامان معصوم علیهم السلام یکی از معانی وصف صمد را الذی لا جوف له گفته اند[1]
کسی، یا چیزی که درون و میان ندارد، یعنی میان تهی نیست.
عارفان می گویند معنای دقیق این کلمه آن است که هیچ موطنی نباید از او خالی باشد زیرا در غیر این صورت او اجوف خواهد بود بنابراین در سوره توحید «احد» به وحدت حقه و«صمد» به اطلاق مقسمی حق اشاره دارد که برخی آن را به توحید صمدی نیز تعبیر می کنند، هو نیز به مقام ذات حق اشاره دارد
پی نوشت:
[1].المیزان،ج20،ص391
با توجه به این نمونه از تفسیر قرآنی ، در می یابیم که چرا برخی بزرگان صاحب نظر در معارف دین معتقدند باید توحید عرفانی عارفان را همان توحید قرآنی نامید زیرا خدایی که قرآن کریم معرفی می کند همان خدایی است که ویژگی های اطلاق مقسمی و وحدت حقه حقیقی را داراست
از همین رو عارفان تاکید می کنند نباید در ظاهر متون آیات و روایات به ویژه در بحث توحید که بحث اصلی آنهاست دستبرد و آنها را تاویل خلاف ظاهر کرد، بلکه صرف ظهورگیری دقیق و فنی از آیات مشخص خواهد کرد که توحید معرفی شده در قرآن همان توحید عرفانی است.
در اینجا ست که آنها فیلسوفان و متکلمان و اهل حدیث را بهسبب دست بردن در ظاهر آیات و تاویل خلاف ظاهر آنها، به دلیل ناتوانی از درک معنای ظاهری آنها، محکوم می کنند.
اهل معرفت می گویند هنگامی که ما باورهای خویش را مقابل میزان قرآن و حدیث می نهیم و مطابقت می دهیم، آنها را بر ظواهر مدلول های آنها منطبق می یابیم ، بدون آنکه تاویلی در آنها روا داریم
از این رو می فهیم که عقایدمان بدون هیچ تردید حق اند و از آنجا که تاویلات متکلمان و عالمان اهل ظاهر در آیات قرآن و احادیث با مکاشفه های فراوان و درست ما مخالف است ، آنها را به کناری می نهیم و آیات و روایات را بر مدلول های ظاهری و مفهوم نخست آنها حمل می کنیم.
همچنان که این روش نزد امامان حدیث و عالمان اصول و فقه نیز معتبر است، البته این معنا یابی از مدلول ظاهری آیات نه بدان سان که مستلزم تشبیه و تجسیم در حق خداوند متعال و صفات الهی اش شود.[1]
پی نوشت:
[1].اسفار، ج2، ص342-343
دسته سوم: آیات ناظر به قرب حق تعالی
آنچه از مجموع آیات قرآنی بر می آید آن است که وجود خداوند متعال از هر وجودی به اشیا نزدیکتر است و اساسا فاصله ای میان حق و مخلوقاتش قابل تصور نیست.
آیات بسیاری بر این معنا دلالت دارند از جمله: و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب[1] هنگامی که بندگانم از من بپرسند پس به درستی که من نزدیکم
و نیز: و نحن اقرب الیه منکم ولکن لا تبصرون[2] و ما از شما به او نزدیکتریم، اما شما این حقیقت را نمی بینید
برابر ظاهر آیه دوم، خداوند باید در موطن مخلوق باشد تا این بیان معنای حقیقی خود را بیابد که او نزدیکتر به دیگران است. در آیه دیگر محتوای قرب ارتقا می یابد :و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوسبه نفسه........[3] همانا ما انسان را آفریدیم و بدانچه نفسش بدان وسوسه می کند آگاهیم و ما از رگ گردن بدو نزدیکتریم
پی نوشت:
[1].بقره، 186
[2].واقعه، 85
[3].ق، 16
سیاق آیه که بحث قرب خداوند را با وسوسه های نفسانی پیوند داده است مشخص می سازد که چون وسوسه در ژرفای ساحت نفس انسان صورت می گیرد، قرب خداوند نیز در همین ساحت باید معنا شود.
نزدیکتر بودن خداوند از خود انسان به انسان در این آیه که با تمثیل نزدیکتر بودن او از رگ گردن بیان شده است نوع جدیدی از قرب را به ذهن القا می کند که به مناسبت ذکر ان در این ایه به قرب وریدی تعبیر می شود.
قرب وریدی با توجه به سیاق پیشین، معنایی جز این نخواهد داشت که خداوند حتی در ژرفای ساحت های درونی انسان حضور دارد، حضوری که از حضور خود انسان مقدم است و بر آن پیشی می گیرد و این جز حضور وجودی او نیست.
در آیه ای دیگر تمثیل فوق ارتقا می یابد و می فرماید: اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون[1] و بدانید که خداوند میان انسان و قلب وی حایل می شود و هم در نزد او محشور خواهید شد.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه می فرماید:
منظور از قلب، همان نفس ناطقه انسان است که تشکیل دهنده حقیقت و هویت اوست[2]
پی نوشت:
[1].انفال،24
[2].المیزان، ج9، ص46-47
بنابراین معنای آیه این خواهد بود که خداوند میان انسان و حقیقت و هویتش حایل است، این بدان معناست که خداوند هویت انسان را اشغال کرده است و در این موطن وجود حقیقی از آن خداوند است. به این ترتیب، اگر انسان به وجود متصف می شود به واسطه این وجود حقیقی است.
پس در حقیقت ، خداوند میان انسان و حقیقتش حایل است . علامه سپس می افزاید این تنها مخصوص به انسان نیست، بلکه خداوند در دل هر ذره ای حاضر است. از این رو، می توان گفت خداوند نزدیکترین به هر چیزی است
همچنین علامه تاکید می کند که تمثیل نزدیکی حق به نزدیکی رگ گردن (یا رگ قلب) تنها برای نزدیک کردن مطلب به ذهن مخاطب عام بیان شده است، وگرنه حقیقت قرب حق امری فراتر از این است یعنی آن چیزی است که از آن به قرب وریدی حق تعبیر شد[1]
پی نوشت:
[1].المیزان، ج18، ص347
قرب وریدی حق به معنای اشغال تمام مواطن وجودی توسط او و حاضر بودنش در دل هر ذره است
به این ترتیب ، حق تعالی میان انسان و خودش نیز حایل می شود چنین تعبیرهایی هرگز با تبیین علت و معلولی سازگار نیستند و تنها بحث تشأن است که می تواند در حقیقت، مقصود از این قرب را بیان کند.
از برخی آیات قرآنی که در آنها به علم حق تعالی درباره مخلوقات اشاره شده است می توان به راحتی حضور وجودی حق تعالی در دل تمام ذرات را دریافت: الا یعلم من خلق و هواللطیف الخبیر[1] آیا بدانچه آفریده است آگاه نیست، در حالی که او لطیف و آگاه است؟
در این آیه دو صفت لطیف و خبیرمصحح علم حق تعالی درباره آفریده هایش تلقی شده اند بدین معنا که چگونه ممکن استخداوندی که دارای دو صفت لطیف و خبیر است بر مخلوقات دانا نباشد ؟
پی نوشت:
[1].ملک،6
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه، لطیف را این گونه تعریف کرده است: النافذ فی بواطن الاشیا المطلع علی جزئیات وجودها و آثارها[1]
در بیان اهل معرفت نیز لطافت حق با سریان او در ذات تمام اشیا پیوند می خورد به این ترتیب مصحح علم خداوند به همه اشیا بنا بر ظاهر آیه همان سریان و نفوذ وجود حق در باطن تمام اشیاست.
می توان گفت مفاد معنای لطیف در این آیه همان مفاد قرب وریدی در آیات قبلی مورد اشاره است.
پی نوشت:
[1]. المیزان،ج19، ص371
با عرض معذرت نویسندۀ این عبارات هنوز فرق نامتناهی کمّی ریاضی با نامتناهی فلسفی را نفهمیده و ماشاء الله چه قلم فرسایی هم کرده .
متناهی و غیر متناهی به معنای ریاضی که در فلسفه تحت موضوع کمّ مورد بحث قرار می گیرد را به اشتباه به معنای نامتناهی فلسفی نسبت داده اند.
زبان حال حقیر با نویسنده این است:
سوار رفرف هستی و براقی / ورم کردی و پنداری که چاقی
شرمندم قصد جسارت ندارم فقط می خوام یه کمی بیشتر تأمل بفرمایند شاید نظرشان برگشت!!!!!!!!:Gol:
با سلام
ببخشید من بحث را قطع می کنم.
بر مبنای وحدت شخصی وجود اشیا و مخلوقات تجلی حق هستند. خوب این ظهور و تجلی برای چه کسی اتفاق می افتد؟ یعنی به بیان دیگر حق خود را برای چه کسی متجلی می کند؟؟؟
اگر برای موجودات باشعور، این سوال پیش می اید که خود موجودات باشعوری که مخلوق هستند هم باید تجلی حق باشند. در این صورت انگار یک تصویر دارد تصویری دیگر را ادراک می کند!!
اگر هر دو تصویرند و تجلی حق هستند و نمود هستند که نباید یکی باشعور باشد و دیگری نباشد. بالاخره یکی باید اصل باشد و دیگری غیر اصل.
فهم این که اشیا نمود هستند و در خارج وجود ذاتی و مستقلی ندارند قابل درک است. ولی این که من خودم هم یک تجلی باشم و ظاهری باشم و وجود نداشته باشم گیج کننده است. یعنی من خودم واقعی نباشم و تجلی ها و نمود های غیر اصیل را به صورت اشیا کثیر ادراک کنم. یا من خودم نباید جزء اشیا کثیر باشم و یا نکته مبهمی هست که من تا الان سر در نیاورده ام. در این مورد توضیح می فرمایید.
با سپاس
کاربر هورشید
واقعا جالبه! یعنی معصومین نستجیر بالله با فلسفه اثبات وجود خدا میکردند؟ سبحان الله
اولا لطف کنید به سوالات بی جواب حقیر در پستای پیش پاسخ درخور بدید ثانیا من کجا گفته ام که
جالبه شما حتی در ساده ترین مبانی استدلال عجز هستید، سایت گود رید که شما ازش مطلب اوردی یه سایت جمعی هست که همین الان منم میتونم برم توش نام کاربری آلبرت انیشتین رو درست کنم و حرفامو نقل کنم و بعد یکی مثه شما میاد حرفای منو نسبت میده به انیشتین... سنداوردید مثلا؟؟!!!!!!!!!!!!
خانم گرامی مدرک اوردن اینطوریه:
ABCNEWS.com. "One can't prove that God doesn't exist," professor Stephen Hawking told ABC News.
abcnews.go.com/GMA/stephen-hawking-science-makes-god-unnecessary/story?id=11571150
خبرگزاری ای بی سی: استیفن هاوکینگ میگوید "هیچ کس نمی تواند ثابت کند که خدایی نیست."
مهم: امثال انیشتین و هاوکینگ، آگنوستیک هستند و این فرق داره با ادیسم. امیدوارم مطالعتونو بیشتر کنی!
واقعا جالبه مدرکی که آوردید! ضمنا من از هاوکینگ دفاع نمیکنم چه بسا نقدهایی هم برش دارم، عرض من اینست اگر شما متوجه بشید، که چه اندیشمندان بروز دنیا و چه بزرگان و راویان و محدثان دین ما فلسفه را بیهوده میدانند... که اگر شما پیروی هرکدام ازیشان باشید بازم فلسفه مردود است
و اما روات حدیث، روات حدیث(که امام زمان عج فرمود در حوادث رخ داده، به راویان حدیث رجوع کنید) ما شیعیان همگی بلا استثنا با فلسفه مخالف بودند:
از امام هادی ع و رد فلاسفه و تکفیر و جهاد علیه فلاسفه در فتوی علامه حلی تا تحریم فلسفه توسط کل راویان ما، استفتای حضرت آقا مکارم بر ضد مبانی فلسفی و... رو مشاهد کنید:
borhannews.com/news/?p=1378
borhannews.com/news/?p=580
http://www.borhannews.com/news/?p=2657
http://www.borhannews.com/news/?p=2335
http://www.borhannews.com/news/?p=2672
http://www.borhannews.com/news/?p=2636
ائمه شیعه علیهم السلام، مخالفان مکتب ارسطویی. بیشتر در
http://www.borhannews.com/news/
ببخشید ولی شما گیر دادید به هاوکینگ!
که ربطی به این تاپیک ندارد!تنها اشکالتونم همین بود.رو صفحه ی شخصی خودتون اون رو جواب میدم!_گرچه بحث بیخودی است..)
در ضمن من خواستم باقی پستها رو هم که از شما اسپم نزدم بخونید بعد جواب بدین اگر قرار باشه مدام بحث تکراری کنیم بنده علاقه ای به ادامه ندارم.
اما خط اول حرف هاتونقبلا جواب داده شده به همین خاطر گفتم پستهای دیگه رو هم مطالعه کنید:http://www.askdin.com/thread29046-14.html#post382104
و
http://www.askdin.com/thread29046-14.html#post382108
شما اصول دینتونو با نقل قبول میکنید!؟!؟
:Moteajeb!:
اصلا ائمه نه،خود شما!
من چند بار دیگه هم اینو خواستم هم از شما هم استارتر.
از فلسفه استفاده نکنید(از علیت ، نظم و...) و وجود خدا رو اثبات کنید.(کاملتر سوالمو تو پستها یی که ادرس دادم توضیح دادم)
راستی منتظر ادعایی که در مورد روات حدیث کردید هستم.
در شیعه:
از امام هادی ع و رد فلاسفه و تکفیر و جهاد علیه فلاسفه در فتوی علامه حلی تا تحریم فلسفه توسط کل راویان ما، استفتای حضرت آقا مکارم بر ضد مبانی فلسفی و... رو مشاهد کنید:
www.borhannews.com/news/?p=1378
www.borhannews.com/news/?p=580
http://www.borhannews.com/news/?p=2657
http://www.borhannews.com/news/?p=2335
http://www.borhannews.com/news/?p=2672
http://www.borhannews.com/news/?p=2636
ائمه شیعه علیهم السلام، مخالفان مکتب ارسطویی. بیشتر در
http://www.borhannews.com/news/
کاربر شریف، غرض از نقل از هاوکینگ اینه که بعضی بی خردان تهمت تحجر به مخالفین فلسفه میزنند که این دلیلیست بر ضد این مدعا. تعقل کنید.
عقل و نقل دوبال شیعه هستند. اما امثال شما گمراه شدید و میگویید عقل همان فلسفه است!!!
کتاب توحید شیخ صدوق رو خوندید؟ اونجا ببینید که ده ها بار بدون استفاده از فلسفه، به اثبات خدا ائمه ما سلام الله علیهم اجمعین پرداخته اند.
1-مرحوم نادر دهر علامه شیخ مفید ره:فلاسفه از ملحدین هستند
اوائل المقالات: ۱۰۱٫ الفلاسفة الملحدین ـ ج۴ از مصنّفات الشیخ المفید ۱۴۳۵ه. ق.
2-فخر شیعه علامه حلی ره: بین اسلام و توحید و فلسفه فرق بسیار است
نهج الحق وکشف الصدق: ۱۲۵
3-نبض تشیع جناب سید ابن طاووس: بدان فلاسفه بین مسلمین تفرقه و عداوت ایجاد نمودند و مسلمین را نزد دیگران محکوم به کفر کردند
فرج المهموم: ۲۱۶
4-جناب علامه مجلسی ره:فلسفه مانند علم موسیقی و سحر و کهانت(ارتباط اواح بشر با اجنه) حرام میباشد مگر تحصیل ان برای رد خودش
بحارالانوار ج8 / 350َ
5-جناب عالی مقام مقدس اردبیلی:بعضى من جمله ابن عربى و عبدالرزاق کاشانى قائل به وحدت وجود شده اند و گفته اند: هر موجودى خدا است! تعالى الله عمّا یقول الملحدون علوّاً کبیراً. باید دانست سبب کفر ایشان این بود که به مطالعه کتب فلاسفه پرداخته اند… حال اگر کسى نیک تأمّل کند، خواهد دانست که سبب گمراهى این اهل باطل ـ خصوصاً ملاحده ـ فلاسفه شده اند؛
حدیقه الشیعه ج2 754
6-جناب سید احمد بن زین العابدین:باید دانست که اکثر رؤوس ملحده و صوفیّه ،فلسفى بوده اند که پروا از حدیث «لا تُفکّروا فی ذات اللّه» نداشتند و چشمه چشمِ عقل کوته اندیش خویش را به خاک «غوائط» انباشته اند و بعضى از متعلّمین فلسفه مى گویند: مقصود ما از قرائت علوم فلسفه و مطالعه کتب صوفیّه، استعداد فهمیدن احادیث مشکله است! غلط فهمیده اند یا مغالطه مى کنند. کلاّ و حاشا، مگر قبل از شیوع فلسفه و ظهور مبتدعه در میان طوایف اسلامیّه، فهم کسى بر معانى آن احادیث راه نداشت؟! همانا به گمان این گروه بدنام، اکمال دین و اتمام شریعت غرّاء موقوف به وجود ابن عربى و ابن سینا و ملاّ صدرا بوده
در ادامه بحث باید عرض کنم:
در برخی از آیات قرآن نیز اشاره شده است که بندگان، در روز قیامت این نزدیکی خداوند به خودشان را در خواهند یافت: یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله [1] زهی حسرت بر آنچه در کنار خداوند کوتاهی کردم.
در این آیه، بدون تغییر معنای ظاهری آیه، از قول کسانی که نشئه دنیا را ترک کرده اند چنین تعبیر می شود که بر آنچه در جنب خداوند کوتاهی کرده اند حسرت می خورند یعنی حال که پرده برافتاد و حقایق نمایان شده است حال خود را در نشئه دنیا چنین می یابند که در کنار خداوند بوده اند
این بیان همان محتوای قرب وریدی حق را دارد قرب حق اگر اینگونه معنا شود آثار تربیتی فراوانی خواهند داشت[2]
البته قرب حق همانند قرب در ساحت ماده نیست که نزدیکی یکی از دو طرف به دیگری، مستلزم نزدیکی دیگری نیز باشد بلکه چه بسا در عین حال که خداوند چنین نزدیکی با همه اشیا را دارد برخی از آنها از خداوند دور باشند مانند آنجا که درباره کافران فرمودند:ینادون من مکان بعید[3]
درحالی که درباره حضرت موسی علیه السلام می فرماید:و قربنا نجیّا[4]این در حالی است که خداوند به همه اشیا نزدیک است و در دل آنها حضور وجودی دارد
از طرف بندگان می توان هم به خداوند نزدیک و هم دور شد البته در مضامین دعاها وارد شده است که حتی اگر بنده از خداوند دور باشد اگر اراده رفتن به سوی حق کند راه دوری در پیش نخواهد داشت: ان الراحل الیک قریب المسافة[5] آنکس که قصد سفر به سوی تو کرد مسافتی نزدیک در پیش دارد
پی نوشت:
[1]. زمر، 56
[2].آیه 107 سوره نسا به یکی از این آثار تربیتی می پردازد
[3]. فصلت،44
[4]. مریم ،52
[5].مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی،دعای ابوحمزه ثمالی
دسته چهارم : روایت های ناظر به وجود حق در اشیا:
در میان روایت های امامان معصوم علیخم السلام در منابع اصلی شیعه، بسیاری از این روایت ها را که ناظر به وجود حق در اشیاست می توان یافت.
البته بخش عمده ای از آنها از امیرمومنان علیه آلاف التحیه و الثناء است. دلیل اینکه بیشتر فرقه های صوفیه، سرانجام سلسله مشایخ خود را به حضرت علی علیه السلام می رسانند همین نکته است.
آموزه های قدسی آن حضرت علیه السلام پیش از هر کس دیگری پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله در گسترش معارف الهی میان مسلمانان نقش داشته است.
بلکه می توان گفت بدون این آموزه ها، هرگز در دامن اسلام شخصیت های بزرگ عرفانی به این تعالی در تفسیر و تبیین معارف اصیل دینی نمی رسیدند.
در این بخش به برخی از این روایت ها می پردازیم:سبق فی العلو فلا شیءٌ اعلی منه وَقَرُبَ فی الدنوّفلا شیءاقرب منه[1]در برتری بر همه چیز پیشی گرفته است، پس چیزی برتر از او نیست و از نظر نزدیکی به اشیا چنان نزدیک است که چیزی از او نزدیکتر نیست.
و همچنین فی الاشیا کلها غیر متمازج بها و لا بائن منها[2] در همه اشیا است، نه ممزوج با آنها و نه جدای ازآنها
باز روایتی دیگر: لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقهاحتجب بغیر حجاب محجوب واستتر بغیر ستر مستور[3] میان او و مخلوقاتش جز خلق او حجابی نیست او در حجاب شده است بدون آنکه حجابی او را بپوشاندو پنهان شده است بدون آنکه پنهان کننده ای پنهانش ساخته باشد
پی نوشت:
[1].سید رضی، نهج البلاغه، خطبه49، ص43
[2].اصول کافی،ج1،ص138
[3].شیخ صدوق، التوحید، باب النفی المکان و الزمان،ص 179
و نیز: داخل فی الاشیا لا کشیءداخل فی شیء و خارج من الاشیا لا کشیءٍ خارج من شیء[1] داخل در اشیاست نه همانند چیزی که داخل چیز دیگری است و خارج از اشیاست نه همانند چیزی که خارج از چیز دیگر باشد.
باز: مع کل شیء لا بمقارنة و غیر کل شیءٍلا بمزایلة[2] با همه چیز همراه است نه آنگونه که قرین آنها باشد و غیر از همه اشیاست نه آن گونه که از آنها دور باشد.
همچنین :لم یقرب من الاشیا بالتصاق و لم یبعد عنها بافتراق[3] نزدیکی او به اشیا به چسبیدن او به آنها نمی انجامد و جدایی او از اشیا سبب دوری او از آنها نمی شود.
و نیز: توحیده تمییزه من خلقه و حکم التمییز بینونة صفة لا بینونة عزلة[4] توحید خداوند به آن است که او را از خلقتش متمایز سازیم و این حکم به تمایز، از سنخ بینونت وصفی است و نه بینونت عزلی
لازم به ذکر است بینونت وصفی که در این روایت بدان اشاره شد به این معناست که وصف موطن ورای موطن موصوف ندارد و در عین حال وصف غیر از موصوف است. بینونت عزلی هم بدین معناست که شی به کلی از شی دیگر جداست.
پی نوشت:
[1].اصول کافی،ج1،ص86
[2]. سید رضی، نهج البلاغه، خطبه 1،ص2-3
[3].همان خطبه 163،ص166
[4].ابن منصور طبرسی، احتجاج،ص201
این روایت هم به نوبه خود قابل توجه است:
قال ابن ابی العوجاء لابی عبدالله(علیه السلام) فی بعض ما کان یحاوره: ذکرت الله فاحلت علی غائب، فقال ابوعبدالله: ویلک کیف یکون غائبا من هو مع خلقه شاهد و الیهم اقرب من حبل الورید، یسمع کلامهم و یری اشخاصهم...........[1]
در گفت و گوهایی که ابن ابی العوجاء با امام صادق علیه السلام داشت، ابن ابی العوجاء گفت: از خدا گفتی و بحث را به امری غائب افکندی، امام پاسخ داد وای بر تو چگونه می تواند غایب باشد کسی که همراه مخلوقات و شاهد بر آنان است و از رگ گردن به آنها نزدیکتر است، سخنانشان را می شنود و اشخاصشان را می بیند و اسرارشان را می داند.
ابن ابی العوجاء گفت: ایا او در همه مکان هاست؟ مگر نه این است که او این گونه نیست؟ اگر در آسمان است چگونه می تواند در زمین باشد و هنگامی که در زمین است، چگونه می تواند در آسمان باشد؟
امام علیه السلام فرمودند: تو مخلوقی را وصف کردی که وقتی از مکانی انتقال یابد مکانی دیگر او را فرا می گیرد، و مکانی از او خالی می شود پس نمی داند در مکانی که آن را ترک کرده است چه می گذرد؟
اما هیچ مکانی از خداوند عظیم الشان و پادشاه جزا بخش خالی نیست و هیچ مکانی او را فرا نگیرد و چنین نیست که به مکانی نزدیکتر از مکانی دیگر باشد
پی نوشت:
[1]. اصول کافی، ج1، باب الحرکة الانتقال، ص125
اما
خدا نویسندگان چنین مقالاتی رو هدایت کنه که گاهی حق ور با باطل مخلوط میکنن و گاهی سر و ته حرفی رو میزنن و واقعیت رو واروونه نشان میدهند!
مقالاتی که ادرس دادید رو استاتر بعضیش رو کپی پیست کرد و به بعضیش جواب داده شد...(همان پستهایی که گفتم بخوانید و شما محل نذاشتین!)
اما این راه بحث نیست!اشکال رو دقیق مطرح کنید جواب بگیرید.این اول!
دوم در مورد انچه از ایت الله مکارم نقل شده.
خود ایت الله مکارم نظریات بسیاری در فلسفه دارند.این طور که در اون سایت تیتر زده ایشان رو ضد فلسفه نشان داده!خود ایشان یک فیلسوفند
در مورد وحدت وجود هم اگر یک ذره وقت میذاشتید و جواب های کارشناس رو میخوندید مشکلتون حل میشد همان حرفی که قبلا به کاربر دیگه زدم رو به شما میگم:
شما در مورد برهان وحدت وجود شبهه داشتی و گمان کردی شرک است اصلا پاسخ ها را خواندی؟!براهین را بخوانید سوال داشتید بپرسید،جایی به نظرتان عقلانی نبود بگویید ،استدلال کنید!این یعنی از فلسفه استفاده کنید با فلاسفه بحث کنید!همان کاری که بزگان فلسفه اسلامی کردند در مواجه با غربیون...میخواهید از ریاضی ایراد بگیرید مجبورید از ریاضی استفاده کنید.نه انکه با علمی خارج از ان شروع به بحث کنید که من فلان بخث ریاضیات را نمیپذیرم چون با تفکراتم سازگار ننیست!کدام منصفی میپذیرد!؟استدلال کنید ایراد بگیرید(این یعنی بحث فلسفی کردن.نظراتان درست بود میشود یک نظریه جدید در فلسفه نبود هم که دیگر تعصب نداشته باشید)نه انکه دست در گوش فرو ببرید و چشم ها رو ببندید و مدام تکرار کنید که چون یونانیان فلسفه را بنیان گذاری کردند(که نکردند!) نباید اموخت!با این استدلال فیزیک و شیمیو...هم باید بوسید و گذاشت کنار!به فرض که بخشی از نتایج حاصل از این استدالها غلط باشد!که هست!
و همه ی تلاش بزرگان فلسفه ی اسلامی مانند علامه ی برگوار و امثال ایشان پاسخ دادن به همین ها بوده.
خب حالا چون بعضی به استدلال غلط رسیدند بگوییم کل فلسفه غلط است؟!!منطقتان را شکر!مثل این میامند که وقتی انیشتین به اشتباهات نیوتون در نظریه گرانش پی برد میگفت فیزیک غلط است!!!
خب استدلالی که از راه عقل پیش رفته جایی به نتیجه ی غلط هم رسیده.باید با همان روش و شیوه جوابش را داد....یعنی با فلسفه جوابش را داد!مثلا فلاسفه غربی بر اصالت ماهیت استدلال کردند و به نتایجی رسیدند مخالف عقاید ما حالا ما حرف کفار مکه را بزنیم که میگفتند گوشتان را بگیرید و قران را نشنوید؟!یا نه شروع کنیم با عقل ثابت کنیم که فلان جا را در استدلالت غلط رفتی و به شبهات پاسخ دهیم؟!اگر همه میخواستند مثل شما فکر کنند که چیزی از اسلام نمیماند ان هم با شبهاتی که امروز درست میکنند!خدا امثال علامه طباطبایی را لحظه به لحظه بیشتر قرین رحمت کند که هر چه میگذرد عظمت کارشان بیشتر نمایان میشود!....
امان از تهجر و تعصب نابجا!
مگر رسول خدا که توصیه کردند علم اگر در چین هم بود باید برای اموزشش رفت گفتند صبر کنید هر وقت چینی ها مسلمان شدند بعد...!؟!
[SPOILER]
[/SPOILER]
مطالب نقل شده از شیخ مفید و علامه مجلسی رو پیدا نکردم.در کتبشان البته امثال این مورد رو قبلا هم داشتیم در سایت که فردی از مقدمه ی کتاب بحار مطلبی رو علیه فلاسفه نقل کرده بود و به نویسنده ی بحار نسبت میداد(در حالی که مقدمه رو فرد دیگری اضافه بر کتاب نوشته بود....!)به همین خاطر نمیتوانم اعتماد کنم مخصوصا که موارد زیادی رو به دیگران هم نسبت میدهند مثل ایت الله مکارم که بسیاری از نظریاتشون معروف هست در فلسفهو در بعضی موارد هم اختلافاتی در نظریات فلسفی دارند با بزرگان دیگه.و یا ایت الله سبحانی که خواندن کلام رو در بعضی موارد لازم هم دانستند ( http://www.saafi.net/fa/node/118 ) و قبلا هم توضیح دادم که کلام همان فلسفه است ولی با مقاصد خاص یعنی از فلسفه برای اثبات عقاید خاص مثل اصول دین استفاده میکند...
چرا سفسطه میکنید؟!یعنی چه؟!
عذر میخوام ولی شما یک خط فلسفه خواندید؟!فلسفه همه اش برهان است و دلیل عقلی!شما براهین رو میخوانی پله پله جلو میری جایی رو ضد عقل دید نپذیرید.عیبی ندارد.میگویید به فلان دلیل عقلی غلط است!بسیار خب!این هم میشود فلسفه.این هم خارج از فلسفه نیست!اما این شیوه که دارید....!
چون رشته تان فیزیک است یک مثال میزنم
حرفتان من رو یاد دانشجویان سال اولیی میندازد که هنوز در گیر حل کردن مسائل جلد یک هالیدی اند بعد در مورد درستی و غلطی کوانتوم نظر میدن!!که چون کوانتوم پایه ی جهان رو بر اساس احتمال میداند و این قرد هم از احتمال خوشش نمیاد میگوید غلط است!!!یعنی چه؟این چه منطقیست؟!خوب استدلالها رو بشنوید بعد قضاوت کنید!
یعنی چه فلسفه همان عقل است؟!
شما یک خط فلسفه بخوان با ابزار این علم اشنا بشو بعد این حرفهارو بزن!نه انکه چهرتا نتیجه ی استدلال ها رو ببینی و به این راحتی به بزرگانی مثل علامه حسن زاده و...تهمت بزنی!
کسانی که با فلسفه مشکل دارند اون رو نفهمیدن که در برابرش موضع میگیرن!اگر میخواندید جوابهای کارشناس رو و جاهایی رو که نمیفهمیدید رو میپرسیدید و متوجه میشدید منظور از وحدت وجود چیست میدید که اتفاقا عین توحید است!وقتی کسی منظور فلاسفه بزرگ اسلامی رو از بیان وحدت وجود نفهمد میگوید شرک است!!ببینید چه تهمتی به چه بزرگانی میزنید!خب بخوانید ببینید چه گفتند ، منظورشان چیست بعد نظر بدید!امان از تقلید کورکورانه!....شما یک بار یک کتاب فلسفی بگیر دستت بخوان!ارام ارام برو جلو تا منظور نویسنده رو بفهمی بعد...!
چرا جواب سوال من رو نمیدید؟
از شما خواستم بدون استفاده از فلسفه بدون استفاده از براهینی که در فلسفه هست مثل علیت،نظم و... وجود خدا را اثبات کنید!شما ادعا میکنید خدا وجود دارد!بسیار خب!بسم الله!از فلسفه استفاده نکنید و ادعای خود رو ثابت کنید!
پرهیز از اطاله کلام ما را از ارئه توضیح درباره این روایت ها باز می دارد اما تامل در مضمون این روایت ها( در دل هر ذره بودن، بدون ممزوج شدن، ورای اشیا بودن بدون آنکه بیرون از آنها باشد، بینونت وصفی داشتن نه آنکه جدایی از آنها باشد، در دل هر مکان بودن بدون اشتغال مکانی، و....)
تردیدی باقی نمی گذارد که تنها نظریه وحدت شخصی وجود است که می تواند بدون تاویل و با تکیه بر ظهورات و مدلول های لفظی آنها به خوبی مضمون آنها را تبیین کند، زیرا تنها بر اساس آموزه های وحدت شخصی، حق سبحانه در عین قدوسیت، در دل هر شی حاضر است.
جمه میان تشبیه و تنزیه در نزد عارفان بر این مطلب اشاره دارد.
تنها در این آموزه می توان گفت خداوند سبحان از نظر اطلاقش جدای از اشیا نیست و بینونت عزلی ندارد و در عین حال، به واسطه همین اطلاق غیر اشیاست و بینونت وصفی دارد.
مطلق مقسمی بدون آنکه ممزوج با مخلوقات شود، داخل هر شیء هست، اما بنا بر آموزه علیت در دیدگاه فیلسوفان و آموزه خلقت و فاعلیت، در دیدگاه متکلمان، موطن وجودی معلول و مخلوق جدای از موطن وجودی علت و خالق است و بینونت عزلی حکم فرماست
نویسندگان مجله سمات یا سایت برهان نیوز متعصب نبوده و صرفا با مدرک ارائه حرف داده اند نه اینکه از یه سایت غیر رسمی ناشیانه حرف از دانشماندان نقل کنند! شما فرمودی از بزرگان نقل کن نقل کردم در آخر صفحه قبل. جواب باشما
تعصب رو بگذارید کنار، فلسفه را نشخوار کردن بی فائده است، آخر میرسید به مقام صاحب المیزان که احادیث "نهی از تفکر در ذات خدا" را تفسیر برای میکنید. بخدا همه چیز آیات و روایات هست.
حضرت آیات عظام خمینی و بروجردی میفرمودند فلسفه را شب تدریس کنید...
آیت الله صافی گلپایگانی:
تدریس و تدرّس فلسفه و عرفان مصطلح بطور آزاد مانند فقه و تفسیر و حدیث و علوم دیگر در حوزهها و خصوصاً قرار دادن آن در برنامه دروس حوزوی و دانشگاهی بسیار خطرناک است و اجرای این برنامهها و تشویق و تأیید آنان قابل توجیه نیست و اگر کسی در این حوزهها گمراه شود علاوه بر این که خودش مسئول است ، مدرس و استاد نیز مسئول خواهند بود.نگرشی بر فلسفه و عرفان
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاقاً این افراد کاملاً مغرضانه با فلسفه برخورد می کنند.به دروغ می گویند فلاسفه معتقدند عالم قدیم است.نمی گویند فلاسفه معتقدند عالم حادث ذاتی ولی قدیم زمانی است.یعنی کاملاً حرف فلاسفه را به حرف خودشان تغییر می دهند و تحریف می کنند.
وحدت شخصیه را به فلاسفه نسبت می دهند.در حالی که وحدت شخصیه بیشتر یک تفکر عرفانی است تا فلسفی.فلاسفه به وحدت تشکیکی قائل هستند.حتی وقتی می خواهند وحدت شخصیه را نقل کنند،می گویند وحدت شخصیه یعنی این که کثرتی در کار نیست.حال آن که عرفا نمی گویند کثرتی در کار نیست.بلکه معتقدند کثرت اعتباری است.
همه این ها به کنار،برادر محترم،حقیر خدمت شما عرض کردم.فلسفه یک دانش است.مثل فیزیک.همانطور که ممکن است فیزیک بعضی اوقات حرفی ضد خدا بزند،فلسفه هم شاید بعضی جاها اشکال داشته باشد.اما آیا شما وقتی انحراف فیزیک را می بینید،شروع می کنید به تکفیر فیزیک و کافر خواندن همه فیزیک دانان؟مسلم است که اگر اشکالی در دانشی بود،باید آن را اصلاح کرد.نه این که کلاً انکار کنیم.فلسفه هم همینطور است.باید اشکالات فلسفه را حل کرد.
من یک سوال کوچک از شما می پرسم.اگر یک کافر آمد کنار شما و گفت وجود خدا را برایم ثابت کن،شما چه می کنی؟چجور به او پاسخ می دهی؟
لبیک یا مهدی
و من الله توفیق
پس چرا این بزرگان که راویان حدیث و کسانی اند که ماباید به آنان رجوع کنیم به فیزیک ایراد نمیگیرند؟
اصلا این سوال رو جواب بده، مگر جادوگری علم نیست؟ خب، اگر علم هست پس بیاییم از آن هم استفاده کنیم، پس چرا نمی آییم؟ علم حرام حرام است. نمی توان استفاده کرد. شما در سفره ای اگر شراب بگذاری تمام محتویات سفره خوردنش حرام است، چرا؟ مگر نان خوردنش حرام است؟
از چون شمایی غیر از این ادبیات هم انتظار نمیرود!...که وقتی کم میارید شروع به توهین میکنید
من همه ی پست های شما رو جواب دادم در حال ویرایش بودم که پیام جدید زدید چون نمیخواستم پست جدید بزنم...به هر حال علاقه ای ندارم با کسی که ادب و تربیتش فقط تا این حد است به بحث ادامه بدم.[SPOILER](اگر میخواهید بگویید سخن حضرت علیست!اولا حضرت اگر هم چنین چیزی رو گفته باشند مثل شما به قصد توهین نگفتند دوما حدیثی که به حضرت نسبت داده شده سند مرسل و محتوای معارضش با قران در این تاپیک توسط جناب طارق بررسی شده: http://www.askdin.com/thread9586.html )[/SPOILER] در تهمت رو امثال شما میزنید به بزرگانی که حتی حرفشان رو هم نفهمیدید و حتی حاضر نیستید وقتی کسی به شما توضیح میدهد(مثل کارشناس تاپیک) توضیحات رو بخوانید و بفهمید و به راحتی به ایشان نسبت شرک میدید!
تعصب رو کسی دارد که حتی نمیتواند به یک سوال ساده که من دارم از ابتای تاپیک میپرسم و تکرار میکنم جواب بده و کلی هم ادعا داد!
که اگر ادعای موحد بودن داری خدات رو بدون استفاده از براهینی که در فلسفه امده اثبات کن!وقتی نمیتوانی خدارو اثبات کنی چه طور به دین این خدا و امامت و نبوت ایمان اوردی؟!تهجر و تعصب این است...!
وجود خدا اثبات نشده میخواهید از نقل امام استفاده کنید!
هزار بار توضیح دادم در پست183 در قسمت نمایش متن و بخش ابی رنگ که اگر بر فرض هم جایی از یک علم به یک نتیجه غلط رسید نمیشود کل ان علم را دور ریخت!
ثانیا حدیث نهج البلاغه هست شما به حدیث نهج البلاغه شک وارد میکنید؟ سبحان الله، من با شما حرفی ندارم دیگر. خدا من و شما و همه را هدایت کند. و فلاسفه را نیز از جهل برهاند
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
حرف شما در رابطه با حلال و حرام درست است.بعضی از علوم حرامند و بعضی حلال.اما به چه دلیل فلسفه حرام است؟
بله کتاب توحید شیخ صدوق (ره) یک کتاب بی نظیر و عالی است.ولی مسئله این است که تغایری بین حرف ائمه (ع) و فلسفه نیست.یعنی ائمه (ع) می گویند عالم حادث است،فلسفه هم همین را می گوید.
اصلاً بیایید یک کاری کنیم.حرف فلسفه را با حرف معصومین (ع) تطبیق می دهیم.هر جا حرف فلسفه اشتباه بود و مغایر حرف معصوم (ع) بود،آن حرف را میندازیم دور.اصلاحش می کنیم.طوری که مطابق حرف معصوم (ع) شود.
در رابطه با این که کافر را چطور مسلمان کنیم،شما رجوع کنید به تاپیک "چرا نگوییم عالم علت ندارد؟".چطور می خواهید به پرسش مطرح شده در آن تاپیک پاسخ بدید بدون فلسفه؟نمی گویم نمی شود.ولی واقعاً سخت است.
لبیک یا مهدی
و من الله توفیق
و هرکه فلسفه را به معصوم نسبت دهد، تهمتی بس گزاف زده.
اصلا یه چیزی کی گفته همه ی علم جادوگری بده؟؟؟ چطوره بیایم اونایی رو که ضد خدا هستن رو حذف کنیم و بقیه اش رو در خدمت به اسلام بکار بگیریم... چطوره؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
فلسفه اگر بر مبنای تعقل نباشد،باید بیندازیمش دور.هر جا که فلسفه حرف ضد عقل می زدند،ما نخواهیم پذیرفت.پس صحیح نیست بگوییم تفلسف یعنی تعقل.چون در تعقل حقیقی نباید اشکال باشد.ولی در تفلسف شاید اشکال باشد.
تعریف ما از فلسفه معلوم نیست.یعنی مشخص نکردیم که معنای فلسفه یعنی چه.منتهی در همان توحید شیخ صدوق (ره) در جایی امام رضا (ع) می گویند رابطه بین خدا و مخلوقات رابطه علت و معلولی است.حال اگر سخن از علت و معلول را مصداق حرف فلسفی بدانیم،پس ائمه (ع) شده که از مبانی درست فلسفه استفاده کنند.
«وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ»
و آنچه را كه شيطان[صفت]ها در سلطنتسليمان خوانده [و درس گرفته] بودند پيروى كردند و سليمان كفر نورزيد ليكن آن شيطان[صفت]ها به كفر گراييدند كه به مردم سحر مىآموختند و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند] با اينكه آن دو [فرشته] هيچ كس را تعليم [سحر] نمىكردند مگر آنكه [قبلا به او] مىگفتند ما [وسيله] آزمايشى [براى شما] هستيم پس زنهار كافر نشوى و[لى] آنها از آن دو [فرشته] چيزهايى مىآموختند كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند هر چند بدون فرمان خدا نمىتوانستند به وسيله آن به احدى زيان برسانند و [خلاصه] چيزى مىآموختند كه برايشان زيان داشت و سودى بديشان نمىرسانيد و قطعا [يهوديان] دريافته بودند كه هر كس خريدار اين [متاع] باشد در آخرت بهرهاى ندارد وه كه چه بد بود آنچه به جان خريدنداگر مىدانستند .
سوره:البقرة (2) - آیه:102
حرام بودن جادو از طریق آیات و روایات ثابت می شود.اما فلسفه چه؟آیا حرام بودنش واضح است؟آیا حدیث و روایتی در رابطه با حرام بودنش داریم؟
لبیک یا مهدی
و من الله توفیق
دسته پنجم:آیات و روایات های ناظر به اسمای الهی
در اینجا،آیه از از قرآن را که به اسم «رفیع الدرجات»اشاره دارد،بررسی می کنیم:
فادعو الله مخلصین له الدین و لو کره الکافرون رفیع الدرجات ذو العرش»(خداوند را بخوانید ؛در حالی که دینتان را برای او خالص کرده باشید ،هر چند کافران از این امر کراهت داشته باشند.خداوند بلند مرتبه و صاحب عرش است)[1]
در تفسیر اسم«رفیع الدرجات»،برخی آن را به معنای«رافع الدرجات» گرفته اند[2]یعنی خداوندی که درجه دیگران،مثلا انسان ها را بالا می برد ،ولی رفیع الدرجات ،در متبادر عرفی ظهوری خود،برای کسی به کار میرود که خود درجات بلندی داشته باشد.
بنابراین تفسیر فوق از آنجا که در تبیین معنای«درجات رفیع»برای خداوند درمانده است ،رها از معنای اولی و اصلی،معنای دیگری برای رفیع یعنی رافع در نظر می گیرد.
هرچند رفیع به معنای رافع نیز به کار می رود ،ولی نخستین معنایی که از ظاهر این لفظ بر می آید ،همان معنایی است که بدان اشاره شد، یعنی کسی که خود درجات رفیعی دارد.
پی نوشت:
1-غافر،14-15
2-امین الاسلام طبرسی،مجمع البیان،ج6،ص 801
مشکلی که در این معنا با آن برخورد می کنیم،به کارگیری لفظ «درجات» است،این پرسش مطرح است که مگر خداوند واحد می تواند دارای درجاتی کثیر باشد که در آیه فوق ،از رفعت آنها سخن می رود؟
پاسخ عارفان به این پرسش به سادگی از تفسیر آیه گره می گشاید.
محقق قیصری در اوایل مقدمه خویش بر فصوص الحکم می گوید:
حق تعالی شئون و اسمایی دارد که بنابر آنها،درجات و مراتبی می یابد که همه آنها به واسطه حضور ذات حق ،باند مرتبه هستند[1]
بنابراین تفسیر ،درجات خداوند چیزی جز شئون و اسمای او نیستند .این تنها با قول به وحدت وجود است که می توان به واقع رفیع بودن شئون را به معنای رفعت حق دانست ؛زیرا وجودی جز او نیست و اوست که در تمام این شئون جلوه گر است و اوست که به تمام این مراتب و درجات رفعت می دهد و چون در همه مراتب و مواطن ،حضور وجودی دارد،می توان گفت او رفیع الدرجات است.
پی نوشت:
1-قیصری،شرح فصوص الحکم،ص13
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و عرض ادب
من که سواات زیادی داشتم ولی از بس بحث و اطلاعات و دلایل طول کشید و زیاد بود، خیلی هایشان یادم رفت!!!
قابل توجه دوستانی که می گویند فلسفه عقلانی است!!!
من یک سوال دارم!! آیا فیلسوفی پیدا شده که بگوید فلسفه محدود است؟!! من که چنین فیلسوفی را نمی شناسم!!
سوال:منبع فلسفه کجاست؟!! به گفته خود آقایان عقل است!!
سوال:آیا خود عقل محدود نیست؟!! چرا در روایات از تفکر درباره خدا نهی شده؟! این دلیل واضح برای محدودیت عقل انسان است!!!!
سوال:فلاسفه چگونه از منبع محدود علمی به قول خودشان نا محدود ایجاد کرده اند؟!!
موارد بسیاری از این دست در آیات و روایات های اسلامی وجود دارند که شرح آنها در این مجال نمی گنجد .
برای نمونه ،خواننده را به تامل در محتوای بخش اول از دعای ارزشمند کمیل جلب می کنیم که در بخشی از آن گفته می شود:
«وباسمائک التی ملات ارکان کل شیء»
این بیان،جز با تمسک به نظریه وحدت وجود به خوبی تفسیر نمی پذیرد .اگر در این تعبیر گفته می شود اسمای حق ارکان تمام اشیا را پر کرده اند،جز بدین معنا نخواهد بود که همه اشیا جلوه گر ظهور آن ذات یگانه و مطلق باشأنی خاص هستند.
این تعبیر هرگز به کمک تبیین علّی تفسیر نمی پذیرد؛چرا که علت با تمام کمالات و صفات و اسمایی که در آن جلوه گرند،عین آنچه در معلول ظاهر می شود نیست و درساحت معلول حضور وجودی ندارد.
بنابراین ،نمی توان گفت اسمای علت،ارکان معلول را پر کرده اند،بلکه تنها می توان گفت رقیقه ای از حقیقت اسمای علت،در معلول دیده می شود .
اما با تبدیل رابطه علیت به رابطه تشدن که در بحث های قبل توضیح دادیم ،به راحتی می توان گفت ذی شأن در همان موطن شأن،حضور وجودی دارد و اساسا نگاه به شأن
بدون نگاه به ذی شأن امکان پذیر نیست.بابراین ،در حقیقت کمالات و اسمای ذی شأن ارکان و هویت و ذات شأن را پر کرده است.
[="Navy"]محدودیت عقل ، نهی از رأی و قیاس در معارف الهی ، میزان و معیار حجیّت عقل و تفاوت عقل فلسفی با عقل دینی - استاد مهدی نصیریعقل فلسفی: در تبیین موضع قرآن و عترت درباره ی فلسفه، قبل از هر چیز ، ضروری است به سراغ تلقی فلسفه از عقل رفته و سپس به مقایسه ی آن با آنچه قرآن و عترت درباره ی عقل گفته اند، بپردازیم . عصاره و جمع بندی آنچه فیلسوفانی چون ارسطو، فارابی، ابن سینا و ملاصدرا درباره ی عقل گفته اند – فارغ از پاره ای اختلاف نظرهای جزیی- بدین شرح است: الف) آدمی مرکب از جسم و نفس (جان) است . نفس دارای پنج قوه و نیرو است: 1. غاذیه (تأثیرگذار در غذاها و خوردنی ها ) 2. حاسّه ( ادراک کننده محسوسات ) 3. متخیّله ( دریافت کننده ی صورت های خیالی ) 4. نزوعیه ( دربردارنده ی تمایلات و کشش های نفسانی چون محبت، غضب، ترس، رضایت و …) 5. ناطقه ( نیروی تفکر و تعقل و به عبارت دیگر ، عقل ) ب) آدمی با قوه ی ناطقه و عقل ، فعالیت عقلانی ، تفکر و اندیشه ورزی ، به دریافت معارف، حقایق، علوم و فنون
نائل می شود . ج) عقل دارای دو شعبه است: ۱٫ نظری 2. عملی؛عقل نظری ، ادراک کننده موجودات ، حقایق و واقعیت هایی است که خارج از اراده و عمل آدمی و بایدها و نبایدهای رفتاری ، تحقق و هستی دارند که محصول این عقل، حکمت نظری نام دارد. حکمت نظری ، شامل سه گونه دانش می شود : 1. طبیعیات 2. ریاضیات 3. الهیات. عقل عملی ادراک کننده ی اموری است که مربوط به اراده و عمل آدمی و بایدها و نبایدها است و آن نیز سه گونه است :۱٫ اخلاق و فقه 2. تدبیر منزل و اقتصادیات 3. سیاست . د) هریک از عقل نظری و عملی با اتکا به قضایای معلوم و بدیهی ای که برای همگان روشن است، به کشف مجهولات پرداخته و معلومات جدیدی را تولید می کنند؛ سپس خود این معلوماتِ کشف شده ، مبنای کشف مجهولات دیگری می شوند و معلومات جدیدتری را می آفرینند و این روند تولید علم و معرفت ، به همین کیفیت ادامه پیدا می کند .[۱] هـ) عقل در روند دستیابی به دانش ها و معارف ، دارای چهار مرتبه است : 1- عقل هیولانی : مرحله و مرتبه ای از عقل که هنوز هیچ نقش و دانشی در آن موجود و محقق نیست ، اما استعداد دریافت هر معرفت و دانشی را دارد . 2- عقل بالملکة : مرتبه ای از عقل که از حالت استعداد صرف خارج شده و معقولات و معلومات بدیهی و ابتدایی را دریافت نموده است و آماده پذیرش معلومات بعدی و نظری است . 3- عقل بالفعل : در این مرتبه ، عقل با کمک معلومات اولیه و بدیهی ، معلومات نظری را دریافته و در خود ذخیره کرده است و هر وقت که اراده نماید ، آن معلومات را نزد خود حاضر می کند . 4- عقل مستفاد : عالی ترین مرتبه عقل که به مشاهده ی معلومات و معقولات ثانی[۲] می پردازد . در این مرتبه ، عقل با موجود دیگری به نام ((عقل فعال))[۳] متصل می شود و به یاری آن بر معلومات ومعقولات ، اطلاع و اشراف پیدا می کند .[۴] با توجه به جمع بندی فوق ، درمی یابیم که عقل از نگاه فلسفه ، در دریافت دانش ها و معارف و برای وصول به عالی ترین مرتبه ی خود که اتصال به عقل فعال است ، مستکفی بالذات بوده و نیاز به معلم ، هادی و میزانی بیرون از خویش ندارد. به عبارت دیگر ، آدمی می تواند با قوه و نیروی عقل خویش ، در پی فهم جهان هستی برآید ؛ از یک سو به شناخت موجودات و واقعیت های بیرون از حیطه ی عمل خود نائل شود (حکمت نظری) و از سوی دیگر ، بایدها و نبایدهای رفتاری و کرداری خویش را در ابعاد فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تعیین کند (حکمت عملی) و همان گونه که در فصل پیش دیدیم ، اساساً فیلسوفان با اتکای به عقل مستکفی بالذات خویش ، در پی فهم همه ی حقایق و رازهای عالم اند و در همه ی عرصه ها قدم می نهند و به هر گوشه و زاویه سَرک می کشند و به تولید و ارائه نظریه می پردازند . فلسفه، حد و مرز قائل شدن برای فعالیت عقلانی و محدود کردن برد و توان عقل رابرنمی تابد و چنین امری را به مفهوم تعطیلی عقل می داند و(عمدتاً فیلسوف به کسی اطلاق می شود که بر اساس عقل و اندیشه ، تلاش می کند جهان را تفسیر کند و دریابد و این کا را هم در خور کفایت عقل می داند و عقل را در این تلاش ، از هر نوع وابستگی به منابع دیگر ، از قبیل وحی و ایمان ، بی نیاز می داند .)[۵] اینک به سراغ عقل از منظر قرآن و عترت می رویم و سپس به جمع بندی وجوه تمایز عقل فلسفی با عقل دینی می پردازیم. عقل دینی: الف- از نگاه قرآن و عترت ، آدمی واجد نوری به نام عقل است که با آن به فهم پاره ای از حقایق و معارف نائل می شود . قرآن کریم در آیات متعددی ، انسان را مخاطب قرار داده و او را توصیه به تعقل و اندیشه ورزی نموده و کسانی را که از به کارگیری نور عقل و تعقل سرباز می زنند، سرزنش می کند .[۶] ب- معصومین: نیز بالاترین ستایش ها را از عقل نموده و آن را در جایگاهی بس رفیع نشانده اند و منزلت آدمی را با میزان عقل ورزی و تبعیت او از نور عقل می سنجند . به عنوان نمونه ، به چند روایت زیر بنگرید : رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : 1. ما قَسَّمَ اللهُ لِلعبادِ شَیئاً أَفضل مِنَ العَقل، فَنَومُ العاقلِ أَفضلُ مِن سَهَر الجاهل ، وَ اِقامةُ العاقلِ أَفضل مِن شُخوصِ الجاهِلِ و لا بَعَث اللهُ نَبیّاً وَ لا رَسولاً حتّی یَستَکمِلَ العَقل ، و یکونُ عقلُُه أفضَل مِن جَمیع عُقول اُمّته … وما أدّی العبدُ فرائض الله حتّی عقل عنه ، و لا بلغ جمیع العابدینَ فی فضل عبادتِهم ما بلغ العاقل، وَ العُقلاء هُم اوُلُوالالبابِ ، الذین قال اللهُ تَعالی))و ما یَذّکّر الا اولوالالبابِ[۷]))[۸] - خداوند برای بندگانش چیزی بهتر از عقل و خرد قسمت نکرده است. خواب عاقل بهتر از شب زنده داری نادان است و توقف عاقل بهتر از حرکت نادان [برای امری خیر مانند جهاد] است. خداوند پیامبر و رسولی را بر نیانگیخته، مگر اینکه عقل او را کامل کرده و عقل او برتر از عقل همه ی امتش بوده است … هیچ بنده ای واجبات الهی را [ به کمال انجام ندهد ] مگر آن که در باره ی آن تعقل نماید. فضیلت و قدر پرستش همه ی پرستش کنندگان به پای آنچه عاقل بدان می رسد، نمی رسد. عاقلان همان صاحبان خرد و فهم هستند که خداوند در قرآن فرموده است : “جز صاحبان خرد، یادآور [حقیقت] نشوند.” 2. ان لکلّ شیئ الة وعدّة و الة المومن وعُدته العَقل، ولکل تاجرٍ بضاعة و بضاعةُ المجتهدین العقل، و لِکل خَرابٍ عِمارة الاخرة العقلُ و لکلِّ سَفَر فسطاطٌ یلجوءونَ الیه و فسطاطُ المُسلمین العقل .[۹] - برای هر چیزی ابزار و توشه ای است ، ابزار و توشه ی مؤمن عقل اوست . برای هر تاجری، سرمایه ای و سرمایه ی کوشندگان [در راه خداوند] عقل آنهاست . برای هر ویرانی ای آبادی است و آبادی آخرت در گرو [ استفاده از ] عقل است ، برای هر سفری ، خیمه و پناهگاهی و پناهگاه مسلمانان عقل است . امیرالمؤمنین( علیه السلام ) : 3. اَغنی الغِنی العقلُ[۱۰] - بزرگترین ثروت عقل است . 4. زَین الدین العقلُ[۱۱] - زینت دین عقل است . 5.فقدُ العقلِ شَقاءٌ[۱۲] - بی عقلی ، بدبختی است . 6.العقلُ رقیٌّ الی علّیّین[۱۳] - عقل ، نردبان تعالی است . ج- عقل نه قوه ای از قوای نفس ، بلکه موجودی نورانی خارج از نفس آدمی است که از سوی خداوند ، خلق و به نفس آدمی افاضه شده است : 1. رسول الله۶ : ان الله – تبارک و تعالی- خلق العقلَ مِن نورٍ مَخزونٍ مَکنونٍ فی سابقِ عِلمه الذی لم یطَّلع عَلیه نَبیٌ مُرسلٌ و لا مَلَکٌ مقرَّبٌ [۱۴] - خداوند – تبارک و تعالی- عقل را از نوری پنهان در خزانه ی علمش که هیچ رسول و فرشته مقربی از آن باخبر نبود ، آفرید . 2. الامام الصادق(ع): إنَّ الله خَلق العقل و هو أوّلُ خَلقٍ مِن الروحانییّن عَن یَمینِ العَرشِ مِن نُورِه ، فَقال لَه أدبر فأدبرَ ثمَّ قال لهُ أقبِل فأقبلَ، فقال الله – تبارک و تعالی- خَلقتُکَ خَلقاً عَظیماً و کرَّمتُکَ علی جمیعِ خَلقی [۱۵] - خداوند عقل را به عنوان اولین مخلوق روحانی ، از جانب راست عرش و از نور خود آفرید و به او گفت : دور شو ، دور شد ، سپس گفت : پیش آ، پیش آمد ، آنگاه خداوند فرمود : تو را عظیم القدر آفریدم و بر دیگر مخلوقاتم برتری دادم . 3. الامام علی(ع) : انَّ النبی۶ سُئلَ ممّا خلق الله- عزّو جّل- العقلَ ، قال : خَلقُه مَلکٌ له رؤوسٌ بعدد الخلائق ، مَن خُلِقَ و من لم یُخلَق الی یومِ القیامة ، وَلِکُلِّ رأسٍ وجهٌ ، ولکلِّ آدمیٍّ رأسٌ من رؤوس العَقل ، و اسم ذلک الانسان عَلی وَجهِ ذلک الرأس مَکتوبٌ ، و علی کل وجه سَتر ملقی لا یَکشف ذلک السّتر مِن ذلک الوجهِ حتّی یولد هذا المولود ، و یَبلغ حدّ الرّجال ، أو حدّ النساء ، فاذا بَلغ کُشف ذلک الستر ، فیَقع فی قَلب هذا الانسان نُور ، فیَفهمُ الفریضة و السنة و الجیّدَ و الرَّدی ، الا و مَثلُ العَقلِ فی القلب کَمَثل السِّراج فی وَسط البَیتِ . [۱۶]- از رسول گرامی خداوند(ص) درباره ی آفرینش عقل پرسیده شد ، فرمود : خداوند عقل را به عنوان فرشته ای آفرید که به تعداد انسان ها – که تا روز قیامت خلق می شوند- برای او سر قرار داد و برای هر سری نیز صورتی ، برای هر انسانی سری از این سرهای عقل است که نام آن انسان بر او نوشته شده است و بر هر صورتی از این سرها ، پرده ای است که هر گاه آن انسانِ متعلَّقِ این سر آفریده شود و به سن بلوغ مردان یا زنان رسد ، آن پرده و پوشش برداشته شده و نوری (عقل) در قلب این انسان قرار می گیرد و او با این نور ، واجب و مستحب و نیک و بد را می فهمد . مَثَل عقل در قلب انسان مانند چراغ [ روشن ] در وسط خانه [تاریک] است . استقلال عقل در فهم پاره ای از حقایق : د- عقل آدمی بطور مستقل ، قادر به فهم امور و حقایق متعددی است و حسن و قبح برخی از افعال و اعمال را درک می کند . به عنوان مثال ، عقل آدمی مستقلاً درمی یابد که اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است ؛ کل بزرگ تر از جزء است ؛ مصنوع ، نیاز به صانع دارد ؛ دو شئ مساوی با یک شیئ ، با هم مساوی اند ؛ و … همچنین درمی یابد که عدالت ، نیکو است ؛ ظلم، زشت است ؛ تکلیف فراتر از طاقت و توان مکلف ، قبیح است ؛ و … رسول الله(ص) : 1. کُن مَعَ الحق حیث کانَ و مَیِّز مَا اشتَبه عَلَیک بعقلک فان حجة اللهِ علیک ودیعة فیک وَ برکاتهُ عندکَ[۱۷] - هرجا که حق هست تو نیز انجا باش و هرگاه دچار اشتباه [در تشخیص حق] شدی ، عقلت را به کار گیر که عقل به عنوان حجت الهی ، امانتی نزد توست و برکت های او پیش توست . 2. العقلُ نور فِی القلب ، یفَرَق به بین الحقّ و الباطل [۱۸] - عقل نوری در قلب است که میزان تمیز حق از باطل است . الامام علی علیه السلام : 3. العقل رَسولُ الحقِّ[۱۹] عقل ، رسول حق [خداوند] است . 2. العقل شَرع من داخلٍ ، الشَرع عَقل من خارجٍ[۲۰] - عقل شریعت درونی [انسان] است و شریعت ، عقل بیرونی . 5. الامام الصادق علیه السلام : حجة الله علی العباد النبیُّ ، والحجَّةُ فیما بَینَ العباد وَ بین الله العقلُ[۲۱] - حجت خداوند بر بندگان ، پیامبر است و حجت بین بندگان و خداوند ، عقل آنهاست . 6. الامام الکاظم علیه السلام : ان لِلّهِ عَلی الناس حُجّتین : حجةً ظاهرةً و حجَّة باطنةً فأمّا الظاهرةُ فالرسل و الانبیاء و الائمّة:، و أما الباطنةُ فالعُقُولُ[۲۲] - خداوند دو حجت بر بندگان خود دارد : حجت آشکار و حجت پنهان ؛ حجت آشکار ، رسولان و انبیاء و ائمه معصومین: هستند و حجت پنهان ، عقل بندگان است . 7. قال ابن السِّکّیت لأبی الحسن علیه السلام … فَما الحجةُ عَلی اَلخلقِ الیَومَ؟ فقال۷ : العقل ، یَعرف بِهِ الصّادق عَلی الله فیصدقه و الکاذب علی الله فَیُکذِّبه [۲۳] - ابن سکّیت از امام کاظم(ع) پرسید: اکنون حجت خداوند بر مردم چیست ؟ امام(ع) فرمود: عقل است که با او راستگوی از جانب خداوند[ امام معصوم(ع)] شناخته می شود و آن گاه مورد تصدیق و اطاعت عاقل قرار می گیرد و دروغزن بر خداوند[رهبران فاسد و جائر] شناخته می شود و مورد تکذیب و انکار او واقع می شود . روایات فوق و روایات متعدد دیگر ، بیانگر این مطلب اند که عقل در فهم پاره ای از معارف و حقایق ، مستقل است و حجت باطنی و درونی الهی به موازات حجج ظاهری او ( رسولان و ائمه: ) محسوب می شود و حکم او در این موارد ، لازم الاتباع است . آنچه در علم کلام و اصول فقه تحت عنوان مستقلّات عقلیّه و حسن و قبح عقلی مطرح می شود، ناظر به همین معنی است . نیاز عقل به هادی و راهنما : هـ- عقل در عین حال که پاره ای از حقایق و معارف را مستقلاً می فهمد ، اما در فهم مستقل بسیاری از امور ، دانش ها و معرفت ها قاصر است و نیازمند آموزگار و راهنما می باشد . عقل آدمی ، خود این محدودیت را درک می کند و به دنبال معلم و راهنما می گردد و بر همین اساس بر ضرورت نبوت و ارسال رسول از جانب خداوند ، حکم می کند ، به انبیای الهی ایمان می آورد و از آن ها تبعیت می کند . امام صادق(ع) طی حدیثی ، ابتدا به شأن عظیم و جایگاه رفیع عقل اشاره می کند و این که انسان ها با عقل ، خداوند را می شناسند و نیکی را از زشتی تشخیص می دهند ؛ اما در ادامه ، در پاسخ به این سؤال که آیا انسان ها می توانند به عقل اکتفا کنند ، عقل را محتاج تعلیم و آموختن می داند و می فرماید ، عقل خود به این نیاز واقف و معترف است . الامام الصّادق علیه السلام : ان اول الأمور وَ مَبدأها وَ قَوَّتَها و عمارَتها التّی لا ینتفِعُ شیئ ألا بِه العقلُ الذی جعله الله زینةً لِخلقه و نوراً لَهم ، فَبالعقل عَرفَ العِبادُ خالِقَهُم و أنَّهُم مَخلوقونَ وَ أنَّهُ المُدبِّرُ لَهُم وَ أنَّهُم المدَبَّرون و أنَّهُ الباقی و هُمُ الفانونَ ؛ وَ استَدلُّوا بِعُقُولهم عَلی ما رَأََوا مِن خَلقِهِ ، مِن سَمائه و أرضِهِ ، و شَمسهِ و قَمَرهِ ، و لیلهِ وَ نَهارهِ، بِأنَّ لَهُ و لَهم خالقاً و مُدبِّراً لَم یَزَل و لا یَزولُ و عَرَفوا بِهِ الحَسَن مِنَ القَبیح َ، و أنَّ الظَّلمة فِی الجَهلِ ، وَ أنّ النُّورَ فی العلم ، فَهذا ما دلَّهم علیه العقلُ . قیل لهُ: فهَل یَکتفی العبادُ بالعقلِ دونَ غَیره؟ قال : أنَّ العاقلَ لدلالةِ عَقله الذی جَعَله اللهُ قِوامه و زینتهُ و هِدایته ، عَلِمَ أنَّ اللهَ هُوَالحقُّ ، و أنّه هُو ربّهُ ، وَ عَلِم أن لخالقه مَحبَّةً، و انّ لَه کراهیةً ، و انِّ لَه طاعةً، و انّ لَه مَعصِیةً، فلم یَجد عَقله یَدلُّه علی ذلک و عَلِم أنّه لا یوصلُ ألیه ألا بالعلم و طَلَبه ، و أنّه لا یَنتَفعُ بِعَقله ، أن لم یُصب ذلک بعِلمه ، فَوَجب عَلی العاقل طَلَبُ العلم و الادب الذی لاقوام لَهُ الّا بِهِ [۲۴]-آغاز و اساس و آبادی همه ی امور که هیچ کاری بدون آن سودی ندارد عقل است که خداوند آن را مایه ی زینت مردم و نور هدایت آنها قرار داده است . بندگان با عقل ، خالقشان را شناخته و به مخلوقیت خود پی برده اند و نیز دریافته اند که خداوند تدبیرگر و آنان تدبیر شدگان اند و او ماندنی و آن ها روندگان اند . بندگان با مشاهده مخلوقات الهی – آسمان و زمین و خورشید و ماه و شب و روز – به این دریافت عقلی می رسند که برای آنان و این مخلوقات ، آفریدگار و تدبیرگری ازلی و ابدی است . آنان همچنان با عقلشلان نیکی را از بدی تشخیص می دهند و در می یابند که تاریکی در جهل و نور در علم است . از امام۷سؤال شد : با این وجود ، آیا عقل برای [هدایت] بندگان کافی است و نیازی به هادی دیگری نیست ؟ امام(ع) فرمود: عاقل با راهنمایی همین عقل که خداوند آن را مایه قوام و زینت و هدایت او قرار داده از سویی در می یابد که انجام اموری مایه اطاعت و رضایت خداوند و اموری دیگر مایه نافرمانی و غضب اوست و از سوی دیگر این را نیز می فهمد که عقل او قادر به تشخیص این امور نیست و جز از راه آموختن و به طلب آن رفتن ، آن ها را درنخواهد یافت ، لذا بر خود فرض می داند که در جستجوی علم و ادب [از انبیاء و ائمه:] که جز بدان ها قوام و هدایت نخواهد یافت ، برآید . البته از قرآن و احادیث به وضوح در می یابیم که معلم و آموزگار عقل در اموری که مستقلاً راهی به فهم آن ها ندارد ، کسی جز انبیاء الهی و ائمه معصومین: نمی تواند باشد . مهم ترین تفاوت عقل فلسفی با عقل دینی ، در همین نکته است که عقل فلسفی ، مدعی فهم همه ی امور و ورود به تمام عرصه هاست ، اما عقل دینی ضمن آن که امور بسیاری را مستقلاً می فهمد ، لیکن در فهم بسیاری از امور دیگر ، خویش را قاصر و نیازمند دانش و راهبری فراتر از خویش می داند. و این نه به معنای ((تعطیل)) عقل که ((تعطّل)) عقل است ، بدین معنا که فهم پاره ای از مسائل، اساساً از دسترس عقل به دور است ، نه آن که مسائلی را می فهمد اما حق فهمیدن ندارد و فهم او حجت نیست . علاوه بر روایت فوق ، آیه و روایات زیر نیز جویای این مطلب هستند که عقل ، علی رغم استقلالش در فهم بخشی از معارف و حقایق ، محتاج علم و آموختن است و بدون آن نمی تواند مدعی فهم بسیاری از مسائل و امور شود : 1. و تلکَ الامثالُ نضربها لِلناس وَ ما یَعقلها الا العالمونَ[۲۵] - و این مثل ها را برای مردم می آوریم و البته جز دانایان کسی قادر بر دریافت و تعقل در آن ها نیست . رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : 2. اربعة تَلزمُ کُلَّ ذی حِجی و عَقلٍ مِن امتی ، قبل : یا رَسول الله ما هُنَّ : قال : اِستماعُ العلمِ و حِفظهُ و نَشرُهُ وَ العَمَلُ بِه[۲۶] - چهار چیز است که همراه هر صاحب عقلی از امت من است ؛ گوش سپردن به دانش ، حفظ آن، انتشار و عمل به آن . 3. العلمُ اِمامُ العقل[۲۷] - دانش راهبر عقل است . 4. اِنَّ العلمَ حَیاةُ القُلوبِ منَ الجَهل و ضیاءُ الابصارِ مِن الظُلمة وَ قوةُ الأبدان مِن الضَّعف[۲۸] - دانش مایه ی نجات دل ها از جهل و روشنایی چشم ها در تاریکی و نیروی بدن ها در سستی است . الامام علی علیه السلام : 5. العَقلُ و العلمُ مَقرونانِ فی قَرَنٍ لایفتَرِقانِ وَ لا یَتبایِنانِ[۲۹] - عقل و دانش چون دو شاخه از یک تنه هستند که از هم جدایی ندارند . 6. اِنّک مَوزون بِعقلک فَزَکّه بِالعلم[۳۰]- تو با عقلت ارزیابی می شوی ؛ پس آن را با کسب دانش ارتقاء بخش . 7. اَلعقلُ غَریزةٌ تَزیدُ بالعلم و التّجارِبِ[۳۱] - عقل موهبتی غریزی است که با دانش و تجربه بارور می شود . 8. العلمُ یَزیدُ العاقلَ عقلاً[۳۲] - دانش مایه فزونی عقل است . 9. اَلعلمُ یَدُلُّ عَلی العقلِ فَمَن علمَ عَقل[۳۳] - دانش راهبر به سوی تعقل است ؛ پس آن که می داند ، خرد می ورزد . محدودیت عقل از منظر روایات : افزون بر موارد فوق باید مروری بر روایات متعدد دیگری داشته باشیم که رد کننده ی این توهم هستند که عقل و اندیشه ی آدمی به طور مستقل و صرفاً با اتکا به معلومات بدیهی ، قادر به فهم همه ی دانش ها و معارف است و نیازمند منبعی فراتر از خود نیست . به روایات زیر بنگرید : 1. الامام السّجاد(ع) : اِنَّ دینَ اللهِ لا یُصابُ بالعقولِ النّاقصة وَ الاراء الباطلةِ وَ المَقاییسِ الفاسدة و لا یُصابُ الا بالتَسلیم ، فَمن سَلم لَنا سَلم وَ من اهتدی بِنا هَدی و من دانَ بالقیاس و الرای ، هلکَ وَ من وَجَد فی نفسه شیئ مِمّا نَقوله اَو نَقضی بِه حَرَجا کَفَر بالذی اَنزل السّبعَ المَثانیَ والقرآنَ العظیمِ وَ هُوَ لا یَعلم[۳۴] - دین خداوند با عقل های ناقص و آرای باطل و قیاس های فاسد ، دست یافتنی نیست و جز با تسلیم دریافت نشود ؛ پس هر کس تسلیم ما شود ، سالم ماند و هر کس از ما هدایت جوید ، راه یابد ، اما آن کس که با قیاس و رأی خویش دین ورزی کند ، تباه گردد و هر کس در برابر آنچه ما می گوییم تشکیک و مقاومت نماید ، به خدای قرآن کفر ورزیده است در حالی که از کفر خویش اطلاع ندارد .
ادامه دارد....[/]
[="Navy"]2. الامام الباقر علیه السلام: ان لِلقران بطناً و لِلبَطنِ بطناً و لَه ظَهَر و للظّهر ظَهر… لیس شیئ اَبعدُ من عقول الرّجالِ من تفسیر القرانِ لان الایة یکون اولها فی شیئ و اخِرها فی شی ء و هو کلام متصل مُنصرفٌ علی وجوهٍ[۳۵] - برای قرآن بطن و عمقی است و در عمق آن عمقی دیگر ، همان طور که برای آن ظاهری است و در ظاهر آن ظاهری دیگر… [پس بدانید] که تفسیر قرآن از ظاهر عقول مردان بسی دور است ، چرا که یک آیه آغاز آن درباره ی موضوعی و پایان آن درباره ی موضوعی دیگر است . قرآن گفتار پیوسته ای است که دارای وجوه و ابعاد گوناگونی است . 3. الامام الصادق علیه السلام : ما مِن أمر یَختلفُ فیه اثنان الا و لَهُ اصل فی کتابِ الله ولکن لا تبلغه عقول الرّجال[۳۶]- هیچ موضوع اختلافی ای نیست که پاسخ آن در قرآن یافت می شود اما عقل های مردان بدان دسترسی ندارد . 4. ان العقول لا تحکم علی امر الله – تعالی ذکره- بل امر الله – تعالی- یحکم علیها[۳۷] - عقل ها حاکم بر امر خداوند نیستند بلکه امر خدا حاکم بر عقل هاست . برخی معارف مانند فهم جامع قرآن و رسیدن به بطون و اعماق آن و نیز فهم بسیاری از احکام و معارف دین خداوند کوتاه است و در چنین مواردی باید دانش آموز و تسلیم خاندان وحی و عصمت: باشد و از معارف تعلیمی از سوی آنان سیراب شود .نهی از رأی و قیاس در معارف و احکام الهی: افزون بر روایات فوق ، دسته ای دیگر از روایات هستند که اتکای به ((رأی)) را در معارف دینی و احکام الهی نفی کرده و به تبعیت از وحی و اهل بیت: سفارش می کنند . رأی در لغت به معنای نظر و دیدن است که گاه ، دیدن با چشم است (النظر بالعین) و گاه دیدن با قلب و عقل (النظر بالقلب) است که همان عقیده ، دیدگاه و جمع آن آراء می باشد .[۳۸] از روایات زیر نیز – همانند روایات پیشین- چنین فهمیده می شود که عقل آدمی به طور مستقل قادر به درک و فهم بسیاری از احکام و معارف دینی نبوده و مجاز به ابراز و اظهار رأی و عقیده ی شخصی در مورد آنها نیست و باید پذیرای آنچه از خاندان وحی و عصمت: بیان و ارائه شده است ، باشد : رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم): 1. ستفترق امتی علی ثلاث و سبعین فرقة ، فرقة منها ناجیة و الباقون هالکون ، والناجون الذین یتمسکون بولایتکم [اهل البیت] ، و یقتبسون من علمکم ، و لا یعملون برأیهم ، فاولئک ما علیهم من سبیل[۳۹] - امتم پس از من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یک فرقه آن اهل نجات است و آنها کسانی اند که به ولایت شما اهل بیت(ع) چنگ می زنند و از شما دانش می آموزند و هرگز به رأی و نظر خود عمل نمی کنند . تنها اینانند که راه یافته اند . الامام علی(علیه السلام) : 2. إن الله قضی الجهاد علی المؤمنین فی الفتنة بعدی – إلی أن قال:- یجاهدون علی الاحداث فی الدین إذا عملوا بالرأی فی الدین و لا رأی فی الدین ، انما الدین من الرب أمره و نهیه[۴۰] - خداوند جهاد را در فتنه های پس از من بر مؤمنان واجب و مقدَّر نموده است … مؤمنان در برابر نوآوری ها در دین جهاد می کنند و این وقتی است که افراد بر اساس رأی و نظر خویش دین ورزی می کنند؛در حالیکه رأی و نظر شخصی در دین جایی ندارد؛دین از جانب خداوند است. 3. إن المؤمن لم یأخذ دینه عن رأیه ، ولکن أتاه عن ربه فأخذ به[۴۱] - مؤمن بر اساس رأی شخصی دین ورزی نمی کند بلکه به آنچه از جانب خداوند ابلاغ شده است، اعتقاد می ورزد . 4. الاسلام هوالتسلیم – إلی أن قال:- إن المؤمن أخذ دینه عن ربه و لم یأخذه عن رأیه[۴۲] - اسلام یعنی تسلیم ، مؤمن دینش را از خداوند می گیرد و نه از رأی و دیدگاه خویش الامام الصادق(ع) : 5. لا رأی فی الدین[۴۳] دین جایگاه نظریه پردازی [خودساخته] نیست . 6. فی قول الله عزوجل : اهدنا الصراط المستقیم قال : یقول: أرشدنا للزوم الطریق المؤدی إلی محبتک و المبلغ إلی رضوانک و جنتک ، والمانع من أن نتبع أهواءنا فنعطب ، أو نأخذ بآرائنا فنهلک[۴۴] امام صادق(ع) در تفسیر آیه (( أهدنا الصِّراط المستقیم )) فرمود : یعنی خداوندا ما را به طریقی رهنمون شو که محبت و خوشنودی و بهشت تو را سبب شود و از پیروی هواها و دیدگاه های [خودساخته ی مان] مانع گردد . 7. ما أحد أحب إلی منکم إن الناس سلکوا سبلاً شتی ، منهم من أخذ بهواه و منهم من آخذ برأیه ، و انّکم أخذتم بأمر له أصل[۴۵] شما شیعیان محبوب ترین مردم نزد منید ، مردم همه به راههای گوناگونی رفته اند ، برخی از آنها اهل هوی پرستی اند و برخی نیز به رأی و نظر خویش عمل می کنند ، در حالی که شما به امری [قرآن و اهل بیت(ع)] روی آورده اید که دارای حقیقت و ریشه است . 8. فی رسالة إلی أصحاب الرأی والقیاس : أما بعد فان من دعا غیره إلی دینه بالارتیاء والمقاییس لم ینصف و لم یصب حظه ، لأن المدعو إلی ذلک أیضا لا یخلو من الارتیاء والمقاییس ، و متی لم یکن بالداعی قوة فی دعائه علی المدعو لم یؤمن علی الداعی أن یحتاج إلی المدعو بعد قلیل ، لأنا قد رأینا المتعلم الطالب ربما کان فائقاً لمعلمه و لو بعد حین ، ورأینا المعلم الداعی ربما احتاج فی رأیه إلی رأی من یدعو ، و فی ذلک تحیر الجاهلون ، و شک المرتابون ، و ظن الظانون ، و لو کان ذلک عند الله جائزا لم یبعث الله الرسل بما فیه الفصل ، و لم ینه عن الهزل ، و لم یعب الجهل ، ولکن الناس لما سفهوا الحق ، و غمطوا النعمة ، واستغنوا بجهلهم و تدابیرهم عن علم الله ، واکتفوا بذلک عن رسله والقوام بأمره ، وقالوا : لا شیئ إلا ما أدرکته عقولنا و عرفته ألبابنا ، فولاهم الله ما تولوا وأهملهم و خذلهم حتی صاروا عبدة أنفسهم من حیث لا یعلمون ، و لو کان الله رضی منهم اجتهادهم و ارتیاءهم فیما ادعوا من ذلک لم یبعث إلیهم فاصلا لما بینهم و لا زاجرا عن وصفهم ، و إنما استدللنا أن رضا الله غیر ذلک ببعثه الرسل بالامور القیمة الصحیحة ، والتحذیر من الامور المشکلة المفسدة ، ثم جعلهم أبوابه وصراطه والأدلاء علیه بامور محجوبة عن الرأی والقیاس ، فمن طلب ما عند الله بقیاس و رأی لم یزدد من الله إلا بعدا ، و لم یبعث رسولا قط – و إن طال عمره - قابلا من الناس خلاف ماجاءبه ،حتی یکون متبوعامرة وتابعا اخری ، ولم یر أیضا فیما جاء به استعمل رأیا ولا مقیاسا ، حتی یکون ذلک واضحا عنده کالوحی من الله ، و فی ذلک دلیل لکل ذی لب و حجی ، إن أصحاب الرأی و القیاس مخطئون، مدحضون [۴۶]- امام صادق(ع) در نامه ای خطاب به آنها که اهل رأی زنی شخصی و من عندی [و نه مستند به قرآن و عترت] و قیاس بودند ، چنین نوشته اند : آنکه دیگری را بر اساس نظریه پردازی و سنجش های شخصی ، به دین بخواند ، توفیقی نخواهد یافت چرا که آن دیگری نیز خود خالی از نظر و دیدگاه نیست و ای بسا پس از مدتی ، فرد اولی ( داعی ) ، خود پیرو نظریه فرد دوم (مدعو) شود، چرا که ما بارها دیده ایم که دانش آموزی نظریه ای برتر از استادش ارائه کرده است و بر او غالب شده است ، در چنین اثبات و ابطال هایی است که شک و تخیل و وهم پردازی گریبان افراد و جامعه را می گیرد .اگر قرار بود خداوند به چنین شرایطی رضایت دهد [و امر نظریه پردازی را به عقول انسان ها واگذار نماید] رسولان را که فصل الخطاب هستند ، برنمی انگیخت تا مانع جهل و پوچ گرایی مردم شود . اما افسوس که مردم چون که از حق روی گردان گشته و کفران نعمت [اهل بیت علم و هدایت:] کردند و با اتکا به نادانی و تدبیر خویش ، خود را از علم و تدبیر الهی بی نیاز دانستند و از اطاعت رسولان و حجج الهی سرباز زده و مدعی شدند جز آنچه عقل ها در می یابد ، حقیقتی نیست ، خداوند هم بر آنان حاکمان فاسد و جائر را مسلط کرد وآنها را چنان خوار و ذلیل کرد که بندگان نفس خویش گشتند . اگر قرار بود خداوند به اجتهاد و نظریه پردازی آنها رضایت دهد ، دیگر نیازی به ارسال رسول و فصل الخطاب و کسی که آنها رااز این گمراهی باز دارد ، نبود ؛ در حالیکه ما می بینیم ، خداوند رسولانش را با دانش روشن و هدایت صحیح مبعوث کرده تا مردم را از نظریات و دیدگاههای پیچیده و تباه کننده بر حذر دارند ، سپس رسولانش را راهنمایان به سوی صراط مستقیم خودش – که از هر گونه رأی زنی و قیاس عاری هستند- قرار داد . پس با این وجود ، اگر کسی با قیاس رأی شخصی به دنبال حکم و هدایت الهی است ، دست آوردی جز دوری از خداوند نخواهد داشت . خداوند هرگز به رسلی – حتی آنان که عمری طولانی داشتند مثل نوح(ع) – اجازه نداد که برخلاف وحی الهی ، تابع خواسته ونظرات مردم شود ویا انکه از پیش خود به نظریه پردازی روی آورد. همین مسأله ،دلیلی روشن برای هر صاحب خردی است که در یابد اهل رای و قیاس بر خطا و باطلند.9. من حکم برأیه بین اثنین فقد کفر ، و من فسر برأیه ایة من کتاب الله فقد کفر[۴۷] - آنکه بین دوتن بر اساس رأی خود قضاوت کند و نیز آنکه آیه ای از قران را براساس نظر شخصی خود تفسیر نماید ،کافر است . 10. عن أبی العباس قال: سألت أبا عبدالله۷ عن أدنی ما یکون به الانسان مشرکا ، فقال: من ابتدع رأیا ، فأحب علیه و أبغض[۴۸]- ابی العباس از امام صادق(ع) می پرسد : کمترین چیزی که مایه شکر ورزی انسان میشود چیست؟ امام۷پاسخ میدهد : این که انسان نظریه ای را ابداع کند و آن را دست مایه ی حب و بغض خود قرار دهد . میزان و معیار حجیّت عقل: اکنون پس از دریافت این موضوع که عقل در حیطه هایی مستقلاً قادر به درک امور و مسائلی است باید این نکته را نیز اضافه نماییم که آنچه درباره ی معیار و میزان حجیّت عقل مورد اتفاق همگان است ، این است که هرگاه عقل به نحوی روشن و قاطع امری را ادراک و تصدیق نماید ، ادراک و حکم او لازم القبول و حجت است ، اعم از این که آنچه مورد ادراک و تصدیق است ، در زمره ی بدیهیّات باشد ، مثل امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین ، نیاز مصنوع به صانع ، حسن عدالت و قبح ظلم و یا در زمره ی نظریاتی که مبتنی بر استدلال هایی روشن و واضح است، به گونه ای که هر فرد عاقلی – اگر در مقام سفسطه و شکاکیّت نباشد- با دریافت آن استدلال ها به نتیجه ی آن اعتراف می نماید . مانند بسیاری از قضایای هندسی و ریاضی . آدمی در چنین مواردی ، بالوجدان ، وضوح و روشنی حکم عقل را در می یابد و بالطبع بدان التزام نظری و عملی پیدا می کند[۴۹] و فراتر از این دو حیطه ( بدیهیّات و قطعیّات روشن عقلی ) نیز بالوجدان به محدودیت و نیاز خویش به هادی و معلم اذغان می نماید . حال اگر کسی چنین محدودیتی را نپذیرد و توسن اندیشه را در عرصه هایی که خارج از حکم روشن و قطعی عقل است زین نماید و به جنبش وا دارد ، در حقیقت از مدار تعقّل و عقلانیت خارج شده و به ورطه ی توهّم گرفتار می آید و بر وهمیّات ، نام عقلیّات می نهد و حکم وهم را به عنوان حکم عقل اعلام می نماید .[۵۰] بسیاری از نظریات فلسفی- که از آنها به عنوان براهین قطعی و عقلی یاد می شود- تنها موارد تصدیق فیلسوف یا نحله فلسفی خاصی است که مورد رد و انکار فیلسوفانی دیگر قرار گرفته است و این خود بهترین دلیل بر آن است که نظریات و عقاید مزبور در زمره ی احکام روشن و قطعی عقل نیست ، چرا که نباید این چنین مورد رد و نقص دیگر فیلسوفان- که آنان نیز خویش را ملتزم به پذیرش حکم عقل می دانند- قرار می گرفت .[۵۱]
[/HR][1] ر.ک به : طباطبایی ، سیّد محمد حسین ، امام علی۷ و فلسفه ی الهی / ۵۹-۵۸[۲] معقولات ثانی در مقابل معقولات أُولی است . معقولات اولی عبارت از تصورات اولیه اشیاءاند که منشأ و مصداق آنها در خارج است ، مثل تصور انسان و حیوان که مصادیق خارجی دارند و معقولات ثانی ، مفاهیم کلی هستند که از امور ذهنی انتزاع شده اند و منشأ آنها ذهن است ، مانند مفهوم کلیت و جزعیت .( سجادی ، سید جعفر ، فرهنگ معارف اسلامی ۴/۲۹۶)[۳] آخرین عقل از عقول ده گانه را که فلاسفه آن ها را به عنوان وسایط بین خداوند و جهان هستی و مخلوقات تصویر کرده اند، عقل فعال گویند و از آن جهت آن را فعال گویند که به زعم فلاسفه ، فائض بر عالم ناسوت و حاکم بر جهان سفلی است و موجب خروج نفوس و دیگر امور از قوت به فعل است و اوست که مُفیض نفوس عقول جزئیه در این عالم است و آخرین مرتبت کمال نفس ناطقه آدمی ، اتصال به عقل فعال است .(فرهنگ معارف اسلامی ۴/۳۲۰[۴] فارابی ، ابونصر، فصول منتزعه / ۱۸۹-۱۸۸[۵] یثربی ، سید یحیی ، فلسفه عرفان /۲۵[۶] ر.ک به : قرآن کریم ، بقره /۷۳ و ۲۴۲ ، مؤمنون /۸۰ ، انبیا/۱۰ ، درمورد این که حیطه ها و عرصه های تعقل مورد نظر قرآن کریم چیست در بخش اشارات و تنبیهات ، ذیل عنوان ((آیا عقل یعنی فلسفه و تعقل یعنی تفلسف ؟)) توضیح داده ایم .[۷] بقره / ۲۶۹[۸] کافی ۱/۱۲[۹] مجلسی ، محمد باقر ، بحارالانوار ۱/۹۵[۱۰] همان[۱۱] اللیثی ، علی بن محمّد ، عیون الحکم و المواعظ /۲۷۶[۱۲] آمدی تمیمی ، عبدالله ، غررالحکم /ح ۶۵۳۴[۱۳] همان/۱۳۲۵[۱۴] صدوق ، معنی الاخبار /۳۱۳ ، صدوق ، خصال / ۴۲۷[۱۵] خصال /۵۸۹ ، بحار الأنوار ۱/۱۰۹[۱۶] بحارالانوار ، ۱/۹۹[۱۷] محمّدی ری شهری ، محمّد ، العقل و الجهل فی الکتاب و السنة /۷۴[۱۸] همان/۳۱[۱۹] همان/۷۴[۲۰] همان[۲۱] کافی ۱/۲۵[۲۲] همان۱/۱۶[۲۳] همان۱/۲۴[۲۴] کافی ۱/۸۷[۲۵] عنکبوت /۴۳[۲۶] تحف العقول/۵۷[۲۷] ابن شعبه حرّانی،تحف العقول/۲۸[۲۸] همان[۲۹] غررالحکم/ح۱۷۸۳[۳۰] همان/ح۳۸۱۲[۳۱] همان/ح۱۷۱۷[۳۲] بحارالانوار ۷۸/۷[۳۳] غررالحکم/ح۱۷۳۵[۳۴] بحارالانوار ۲/۳۰۳[۳۵] برقی، محاسن ۲/۳۰۰[۳۶] کافی۱/۶۰[۳۷] بحارالانوار ۱۳/۲۸۸[۳۸] فیروزآبادی،القاموس المحیط ۴/۳۳۱[۳۹] حرّ عاملی، وسایل الشیعه ۲۷/۵۰[۴۰] همان/۶۱[۴۱] همان/۴۲[۴۲] همان/۴۵[۴۳] همان/۵۱[۴۴] همان/۴۹[۴۵] همان/۵۰[۴۶] همان/۵۰[۴۷] همان/۶۰[۴۸] همان/۶۰[۴۹] حتی اخباریین نیز حکم قطعی عقل را حجّت می دانند و البته در عرصه استنباط احکام فرعی فقهی بر این باورند که چنین قطعی محقق نخواهد شد ولی در غیر آن قائل به تحقق چنین قطعی و حجیّت آن هستند . محدث نوری۱ در بخش خاتمه ی مستدرک الوسائل ضمن رد انتساب انکار حجیت عقل قطعی به اخباریین ، به ذکر نقل قول هایی از علمای سرشناس اخباری (محدث استرآبادی ، شیخ حر عاملی ، محدث بحرانی ، و سید نعمت الله جزایری ) پرداخته است که همگی بر حجیت عقل قطعی تأکید کرده اند . (نوری طبرسی، میرزا حسین، خاتمه ی مستدرک الوسائل ، ج ۹ ، فایده ی یازدهم با عنوان حجیت قطع /۳۰۲۷ تا ۳۰۳۰)[۵۰] مرحوم علامه طباطبایی در این موضوع بیانی دارد که مؤید تبیین ما از مسأله معیار حجیت عقل است. ایشان می گوید : ((به مقتضای شعور انسانی و نهاد خدادادی خود چیزهایی را درک می کنیم که در میان آنها یک سلسله قضایایی است که در صحت آنها هیچ گونه تردید نداشته و اضطراراً آنها را می پذیریم . این گونه ادراکات و تصدیقات را عقل قطعی می نامیم.)) آقای طباطبایی در ادامه مطلبی را می افزایند که مورد نقد است و آن این که : ((هیچ دینی و مذهبی و هیچ روش نظری دیگری از هیچ راهی نمی تواند حجیت عقل قطعی و صحت بحث فلسفی را نفی نموده و…)) ؛ این که حجیت عقل قطعی – با تبیینی که از آن ارائه دادند- قابل نفی نیست ، سخنی کاملاً درست است اما مساوی دانستن عقل قطعی با مباحث فلسفی به هیچ وجه قابل قبول نیست ، چراکه مباحث فلسفی در زمره ی قضایایی نیستند که در صحت آنها هیچ گونه تردیدی نباشد و عقلاً اضطراراًَ و بداهتاً آن ها را بپذیرند . بهترین دلیل بر این مطلب انبوه اختلاف ها و تعارضاتی است که در بین خود فلاسفه نسبت به تک تک این مباحث وجود دارد.مرحوم سید جلال الدین آشتیانی نیز در تعریف حکمت و فلسفه بیانی دارد که همین اشکال به آن وارد است. وی می گوید: ((حکمت عبارت است از علم به احوال موجودات بر نهجی که موافق و مطابق واقع و مبتنی بر دلائل عقلی صرف منتهی به بدیهیات باشد، به نحوی که هیچ عقلی در قبول آن توقف و تردید جایز نداند .))(منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران ۴/۴۵)بله، اگر در مورد موضوعی به گونه ای علم حاصل شود که هیچ عقلی در قبول آن توقف و تردید روا ندارد ، برهمگان حجت و قبول آن فرض خواهد بود ؛ اما آیا مباحث فلسفی از این مقوله اند؟![۵۱] در اینجا باید این نکته را توضیح دهیم که بحث پیرامون حجیت عقل مربوط به ((مَدرَکیّت)) آن است نه ((مُدرِکیّت)) آن ، بدین معنا که مَدرَکیّت عقل مربوط به حیطه هایی خاص است و در این حیطه ها فهم مستقل عقل خود مَدرک و سند درستی آن است، اما در این که عقل ابزار درک و فهم (مُدرک) است و ما با عقل ، تعالیم انبیاء و کتب آسمانی و آموزه های عترت:را می فهمیم و درک می کنیم و اگر از چنین نیرویی برخوردار نبودیم در زمره سفها و مجانین بودیم هیچ بحثی نیست . برخی بین این دو حیث و جهت خلط می کنند و دچار اشتباه می شوند .[/]
سلام
شما با کلمه فلسفه مشکل دارید یا با استدلال عقلی؟
در مورد استدلالاتی که معصومین(ع) به کار برده اند چه می فرمایید؟
اسم آنها را چه می گذارید؟ و آیا صرف اسم ایجاد گناه و ممنوعیت می کند؟
با تشکر
دسته ششم :آیات و روایات ها در زمینه توحید افعالی
در میان اهل معرفت،بحث مهمی به نام فنا مطرح است که در سه مرحله،نماینده سه نوع تجربه عرفانی بسیار اساسی است که هر کدام منشاء بینش خاصی برای عارف می گردد.
بالاترین مرتبه فنا همان فنای در ذات است که به محو کثرات و ظهور وحدت وجود می انجامد.از این مرتبه به توحید ذاتی تعبیر می شود.
در مرتبه ای پایین تر،تجربه فنای در صفات مطرح است که محتوای آن بازگشت تمام صفات و اسما به صفات و اسمای حق تعالی است؛یعنی اسمی و صغتی جز اسما و صفات حق تعالی نداریم.در این مرتبه است که بیان می شود:
(باسمائک التی ملات ارکان کل شیء)3
این مرتبه همان توحید صفاتی است.
در مرتبه سوم،تجربه فنای در افعال قرار دارد.عارف در چنین مقام و حالی ،همه افعال را در همان موطن وقوع فعل،فعل حق می بیند.نه به این صورت که خداوند را در طول فاعل مباشر،فاعل بعید آن بداند،بلکه در نفس موطن وقوع فعل،آن فعل را در عین اینکه فعل مخلوق می بیند،فعل الله نیز می یابد.از چنین مقام و تجربه ای به توحید افعالی تعبیر می شود.
اما همین سه مرحله ،در مقام دیگری به نام بقاء بعد الفناء بهتر معنا می شوند.
مقام بقای بعد الفناء در اصطلاح اهل الله با مقام فنا ارتباط تنگاتنگی دارد.گفته می شود عارف در مراحل مختلف سیر و سلوک،چهار سفر کلی را می پیماید.
1-در سفر اول که (السفر من الخلق الی الحق)است ،عارف از کثرات خلقی دل می کند و به سوی عالم اله که عالم وحدت است رهسپار می شود.
2-در سفر دوم که (السفر من الی الحق الی الحق بالحق)نام دارد،عارف سفری حقانی را از حق و به سوی حق می پیماید و به تعبیری دیگر،در اسما و صفات حق تعالی غور می کند.در این سفر است که حقانی می گردد و به نور حق منور و از شراب طهور اسما و صفات او سیراب می شود