کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد ... سوار صاعـقه پا در رکـاب خواهد شد یابن الحسن آقا جان کدام جـمعه ز تاثیر تابـش خـورشـید ... دلی که یخ زده از قصه آب خواهد شد کدام جـمعه ز عطر بهشتی گل یاس ... بـهـار غـرق شـمـیـم گـلاب خـواهـد شد کدام جـمعه بگو یا مـحـول الاحـوال ... در آسـمـان و زمـیـن انـقلاب خواهد شد کدام جمعه می آیی آقام آقام...اگه می خوای گریه کنی این دستتو مشت کن بزن تو سینه بگو ای غریب آقام آقام قربون شال سیات برم ، این جمعه کجا سینه می زنی آقا جان... آقام آقام آقام... کدام جمعه به خورشید می خورد پیوند ... کدام جـمعـه پـر از آفـتـاب خـواهـد شد سید ابن طاووس صاحب کتاب " لهوف " اون کتاب ارزشمندی که سند افتخار شیعه است ، می گه رفتم از پله های سرداب غیبت سامرا پایین (خدا روزیت کنه سامرا ، یه جمعه با هم بریم از این پله ها پایین آقامونو ببینیم انشا الله...) سید ابن طاووس می گه اومدم یه لحظه، پرده از مقابل دیده گانم رفت ، دیدم یه گوشه سرداب عزیز دل فاطمهسجادشو پهن کرده ، دستاشو بلند کرده ، (یعنی می شه من ببینم یه روز آقام داره نماز می خونه ، شب جمعه است اونا که با آل یاسین رفیقن دل بدن) سلام من به همه حالات تو سلام من به تو آقا سید ابن طاووس میگه دیدم قنوت گرفته زیر لب داره این ذکر رو زمزمه می کنه می گه ، (ببین کجا آقا به فکر تو هست) دیدم آقا می گه :خدای من شیعیان من از منند ، از زیادی گِل من خلق شدند و با محّبت من گِلشون اجینه ، دیدم می گه خدای من شیعیان من..شیعیان من... (به خدا آب باید بشی ، باید از خجالت بمیریم وقتی آقامون این جوری حرف زده) میگه گفت: خدایا شیعیان من اون شیعیان که می گه از منند ، از زیادی گِل منند با آب محبت من آجین هستند ، میگه خدایا شیعیان من به اعتکای محبت من می رند گناه می کنند به اعتکا به پشتوانه دوستی من می رند گناه می کنند ، امّا خدا اینا شیعیان منند ، اینا تو دلشون مهر مادرم زهراست ، خداااا.....عجب آقایی داریم من و تو.......بین همه اربابا تک........ صدا زد خدا از حسنات(از خوبی ها) من مهدی بردار از سئیات(بدی های) شیعیان من کم کن من دلم نمیاد شیعیانم تو آتیش بسوزند.آقاااااااا حالا هر کی می خواد درد و دل کنه ....بسم الله آقــا جـونـم مـهـربـونـم ... کی می آی دردت به جونـم ازخـدا هـمیشه خواستم ... کــه بــیـای تـا مــن جـوانـم آقا جونم آقا جونم اونکه دعوت نامه داده ... اســـم مــا هــا رم نــوشــتـه اگـه رامـون نده امـشب ... بـرا صـاحـب خـونـه زشـته آقـــــــــا....... می شه دسـتـمو بگیری ... کـــه آب از ســرم گـذشـتـه دنـیـای بـی تـو جـهـنــم ... بـا تــو آتــیــشــمبــهــشــت آقا جونم
آقــا جــونـم مـهـربـونـم ... کی می آی دردت به جونم
شراب! زياد.. حال روحم خوب نيست.....امشب بسيار شراب خورده است....
شراب انتظارت را.
سر مست و ديوانه شده ام...سرخوش...چشمانم دنيا را نمي بيند...گوش هايم آهنگ دنيا را نمي شنود...
روي پشت بام خانه ي انتظار تو ايستاده ام و از ديوانگي، مي خواهم خودم را پايين بياندازم، چون خيال مي كنم بال دارم و پرواز مي كنم.... براي افتادن آماده بشوم...خودم را محكم به زمين وصل تو بياندازم...وجان ديوانه و سر مست را در خانه انتظار تو بكشم و از بين ببرم.
واي! چه بنويسم؟ در اين اوج ديوانگي چه بنويسم؟! بگو چه كنم؟
آيا مي خواهي اشك هايت را سرمه چشمان قلبم كنم؟
يا كه بيايم، درياي فراقت را سرخي لب هاي وصلم كنم؟
يا بيايم نور هدايتت را روشنايي جانم كنم؟.............يا كه با رنگ غروب جمعه ات،گونه هاي پراشكم را سرخ كنم؟
آري دوست دارم....كه با حال و هواي شما بيارايم....
نامه عملم را در آينه چشمان هدايت شما بيارايم....و در اوج سرمستي براي تمام دنيا و تمام عشق هاي رنگيش ، آهنگ عشق حقيقي تو را با تمام غرور... با تمام فرياد... بخوانم و بچرخم و بچرخم........... و بگويم با افتخار ؛ زيباترين عشق را من ربوده ام ............ با وفا ترين غيرت و ايمان و محبت را من ربوده ام....
.زيباترين چهره، زيباترين محبت پدرانه و ناخدايي تمام قلب هاي عاشق را من ربوده ام...............
اي منكرين عشقم....فرياد بزنيد. مرا رياكار بخوانيد، در پس كوچه هاي دنيا عشقم را انكار كنيد. وجودش را نقض كنيد....
شراب دنيا را بنوشيد....خودتان را فريب دهيد...قلب كوچكتان را قرباني عشق هاي رنگي كنيد.....ديوانگي مرا مسخره كنيد...جام شراب معنوي مرا با جام شراب شكسته دنياي خودتان مقايسه كنيد و بخنديد و در ديوانگي سياه خودتان بمانيد.................
كه من ثانيه به ثانيه عشقم را مي بينم....كه من ثانيه به ثانيه جام هاي شراب وصل را مي نوشم و ثانيه به ثانيه در تمام ذرات چشمم نگاه عشقم را در آن غسل ميدهم....
آنقدر ديوانه شده ام كه اگر خود عشقم ظاهر گردد و وجود خودش را نقض كند...من بلند بلند مي خندم...و فرياد مي زنم اما تو هستي.
عشق من هست...ديوانگي من ، آن شراب هاي آسمان، آن بال هاي فرشتگان، آن چشمان بسيار زيباي شما مي گويند هستي...
قلبم مي گويد هستي...اگر يك روز قلبم را از من بگيرند .باز مي گويم هستي و
اگر نبودي اما براي تمام ثانيه هاي زندگيم هستي........بويت را ميان تمام ساعت ها استشمام مي كنم....
هيچ قلب رنگي، حس نخواهد كرد كه من از همه آن ها ديوانه ترم.........هيچ كس نخواهد فهميد كه
زماني كه نيستي بودم...تا تو هستي شدي و بويت رانيستي ام احساس كرد...فرياد زد...فرياد هستي شدن.. و درخواست وجود كرد..و من الان فقط چون تو هستي،هستم...و از همه هستي ها سرخوش ترم........اي كاش يك قطره شراب معنوي مي نوشيدند.. آنوقت از خوشمزگيش جان كه مي دادند، تمام
شراب هاي خودشان را كه ميشكستند، تمام مغازه هايشان را از جام هاي معنويم پر مي كردند........تمام عشق هاي رنگي را خط خطي مي كردند..................و آن وقت آزاد مي شدند...........فرياد مي شدند.با من به چرخش آسمان ها مي آمدند....از بند يكديگر فرار؛ مي شكستند ميله هاي زندان را...........و از حكومت دنيا فرار........ديوانه و درويش.
در اين وضعيت جانانه ام، مي خواهم ناب ترين آرايه هاي خداوندم را براي آرايش جان و روحم به كارگيرم.......
دانـي كـه انتظـار تـو با مـا چـه مـي كند؟
توفـان ببيـن به پهـنــه دريا چـه مـي كـند
آشـفـته ام چـو مـوج بـه دريــاي زنـدگــي
آشـفتگي ببيـن به دل مـا چــه مـي كـند
يكـدم بپرس اين همـه غـم اين همــه بلا
در خـاطـر شكـسته ز غم ها چه مي كند
دور از بهــار روي تـو بــي بـرگ مـانــده ام
بي برگ و بار مـانده به دنيا چه مي كند؟
بنشـيـن ز راه لطــف و دمــي در كــنار دل
آخــر بپـرس ايــن دل تنهــا چـه مــي كـند
امشب دلم در عشق تـو فريادها سر ميدهد
در گــرد شمـــع قلــب تو پروانهاش پَر ميدهد
گريه ز چشمان دلم هر لحظه جاري ميشود
مرهــم ز تو بر خــم دل، انگار كــاري ميشود
در حلقه عشقت نَفَس در اين وجودم ميرود
زيرا تمــام عشق من در تو خــلاصه ميشود
دنيا ز جـور ظالمان چون شب سياه و تار شد
آقـا بيا كــز هجـــر تو ايــن دل، دلِ بيمــار شـد
از انتــظــارم خســتهام آقـا دلم بـي تاب شــد
چشمم چو شد خيره به در از خستگي در خواب شد
مُردَم زبس طعـــم جفـــا از اين و آن چشيدهام
آقــا بيـــا كــــز ســوز دل درد فـــراوان ديـــدهام
اي كاش ميشد لحظهاي در نُدبهها ميديدمت
در باغ عشــق اين دعا اي كاش ميبوييدمت
گر اين دل بشكستهام لايـق به ديــدار تو نيست
خونين دل مجنون من در جستجوي عشق كيست
عشقي كه بيدل كرده است ليلاي من در هستي ام
اي نام تو در هر زبان لبخند و شوق و مستي ام
چــون نيمـــه شعبان رســد ديگر ز آنـم نيســتم
گـم ميشــوم در خويشتن آري ندانم كيستم
سجادهام لبريز اشك است و سرم بر سجده گاه
نامت به لب در زمـــزمه با يك نَفـــس لـبريز آه
ميسوزم از عشقت ولي فرياد دل را پاسخي ست
حتي به يك لحظه نگو عشق مرا ديدار نيست
گر «ياوري» روزي تو را بــا ديــده ســــر بنگـــرد
زيباترين شعرم به لب از عشق تو جاري شود
[=Times New Roman]بنشينم به سر راه تو كي ميآيي
بكشم از ته دل آه تو كي ميآيي
[=Times New Roman]در دل شب بنشينم به غمت گريه كنم
تا شود وقت سحرگاه ، تو كي ميآيي
[=Times New Roman]همچو يعقوب كنم ديده ز دنيا بسته
بنشينم به سر چاه تو كي ميآيـي
[=Times New Roman]منتظــر باشــم تا روزي از در برسـي
شوي از درد من آگاه تو كي ميآيي
[=Times New Roman]ز زمــــان و ز زمــــيـــن و ز تـمــــام دنيـــــا
دست من گشته چه كوتاه تو كي ميآيي
[=Times New Roman]شـدهام غوطـه ور اندر غـم و اندوه زمان
من ندارم دل خوش، آه، تو كي ميآيي
جــانــا بـه جعــد مـوي تـو ، بر طـرّه شـب بــوي تو ، و ان حلقـه گيسـوي تــو
وان تيـغ زن ابــروي تــو، وان نرگــس جـــادوي تــو ، از خــود بــده مــا را خــبـر
اي يار غائب از نظر!
جــانا به شــكــر خــانهات، وان گـــردش پيمــــانهات، وان نـرگـس مستانه ات
وان خــط و خــال و دانــهات، وان چشــم پر افســانهات، بر مـا شبي بنما گذر
اي يار غائب از نظر!
اي عشق جالينوس من، اي آخرين ققنوس من، هر شب شوي فانوس من
مـــن مــــيدهــــم ســـر بر رهــــت، تـــا بـــر مــــن آيـــي پــــر ســـــمــــــت
اي يار غائب از نظر!
هــــر شــب ز شــوق روي او، مدهـوش رنگ و بـوي او، مست كف مينوي او
افـتــادهام در كـوي او، ســر مينـهــم بـر جــوي او ، تــا يــار مــن آيـــد بـه در
اي يار غائب از نظر!
يار من معشوق من اي ماه و ناهيدم بيا
در جهــان نزد رقيبـان بـــر تـو باليـدم بيــا
تا به كـي در پشت ابر غيبتي مولاي من
يوسـف كنعـانيم اي عيـش جـاويـدم بيــا
نو جــوانان پير و پيـران خفـته در بالين خاك
بـــا دم عيســـائيـــت اي نـــور اميـــدم بيــا
كفر كشيان بر حقايق خط باطل ميكشـند
سـوزش پـروانههـا بـا چشم خود ديـدم بيـا
اي كه گفتي با رقيبان كم نشينم در جهان
در ميـــان آشـــنـــا بيگـــانـه گــــرديــدم بيـا
انـدرون قلـب مـا را از ولا پركردهاي
جانك ناقابلم را بر تو بخشيدم بيا
باز هم در گوشـهاي بر قلبمان خنجر زدنــد
بــاز قلــب مــادري را تــا ابـد نشـتــر زدنـــد
باز اشك كودكي با دست حسرت پاك شـد
گونههاي مـادري با اشــك غم نمــناك شد
باز هم پرپر شده گلهاي ســرخ عــاشــقي
بــاز زنـــدانــــــــي شــده آزادي و آزادگــــي
بــاز هــم خـــون و گـلــولــه آتــش افـروخته
بــاز هم دستان خالي، خانههاي سـوخته
بــاز تنــديس هبــل در شــكل انسان آمده
بــاز عصــــر جــــــاهــلــيت وار دوران آمــده
مــهديا تــــا كــــي ببينم ظلمت و دجاله را
يــا كه تكــرار ســــرود شــوم نفــي لـاله را
آقا جان،از پرونده ام چه خبر؟هنوز همانطور سیاهه سیاه است؟ لکه ای سفیدی درش پیدا نیست؟!!!
[spoiler]خیلی بزرگواری آقا که با دیدن این همه بدی از جانب ما،باز هم دعایمان میکنی
میتوانم سوالی بپرسم مولا ی خوبم؟!
مولا جان آیا وقت ظهورت هستم؟؟
ای کاش باشم،آقا آنقدر دلم گرفته که دیگر نمیتوانم قسمت ندهم
به مادرت زهرا س قسمت میدهم ظهور کن،گرچه هنوز آماده نیستم اما بیا و........
تورا به حسین بیاااااااااااااااااااااا آقا جان[/spoiler]
السلام علیک یا ابا صالح المهدی آقا ای کاش ذره ای وفا و معرفت در وجوم نسبت به شما داشتم اگه با معرفت بودم که دل شما رو به درد نمی آوردم اگه با وفا بودم که تا توی یه سختی می افتادم سریع نامردی نمی کردم آقا اگه تموم حرفام دروغ باشه اینو دیگه دارم راست میگم ازت خجالت می کشم شرمنده ام آقا دعا کن تا بیشتر از این شرمنده شما نباشم
[=times new roman]سلام
وقت غروب آفتاب روز جمعه، آسمون آرام آرام رو به سرخی به خودش میگیره دلها آرام آرام بغضش سنگین میشه !
عالم پر میشه از احساس اندوه !
می دویند این دل گرفتگی یعنی چی !
همش هم به خاطر اینه که دل صاحبمون پر از درد و اندوه میشه که یه جمعه دیگه شد و رفت ولی امر فرجش به وقوع نپیوست!
[=Times New Roman]میگن غروب جمعه دلتنگی زیاد داره درست میگن ..
امروز آقا، بي تو جور ديگري بود
حتي نگاه ياسها، نيلوفري بود
خورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شد
انگار بين رختخوابش بستري بود
برشانه هاي شمع ها در اول صبح
تابوت يک پروانه ي خاکستري بود
وضعيت آب و هوا مثل هميشه
مثل هواي جمعه ي پشت سري بود
چشم زمين جاهليت خيز دنيا
دنبال خط کوفي پيغمبري بود
اينکه غروب است و کمي بارانيم، نه
از اولش همه روز گريه آوري بود
در چشمايم ، التماس آخرينم
ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا
محمدجواد محبت
یابن الحسن آقا جان
کدام جـمعه ز تاثیر تابـش خـورشـید ... دلی که یخ زده از قصه آب خواهد شد
کدام جـمعه ز عطر بهشتی گل یاس ... بـهـار غـرق شـمـیـم گـلاب خـواهـد شد
کدام جـمعه بگو یا مـحـول الاحـوال ... در آسـمـان و زمـیـن انـقلاب خواهد شد
کدام جمعه می آیی آقام آقام...اگه می خوای گریه کنی این دستتو مشت کن بزن تو سینه بگو ای غریب آقام آقام
قربون شال سیات برم ، این جمعه کجا سینه می زنی آقا جان...
آقام آقام آقام...
کدام جمعه به خورشید می خورد پیوند ... کدام جـمعـه پـر از آفـتـاب خـواهـد شد
سید ابن طاووس صاحب کتاب " لهوف " اون کتاب ارزشمندی که سند افتخار شیعه است ،
می گه رفتم از پله های سرداب غیبت سامرا پایین (خدا روزیت کنه سامرا ، یه جمعه با
هم بریم از این پله ها پایین آقامونو ببینیم انشا الله...) سید ابن طاووس می گه اومدم یه لحظه،
پرده از مقابل دیده گانم رفت ، دیدم یه گوشه سرداب عزیز دل فاطمه سجادشو پهن کرده ،
دستاشو بلند کرده ، (یعنی می شه من ببینم یه روز آقام داره نماز می خونه ، شب جمعه است
اونا که با آل یاسین رفیقن دل بدن)
سلام من به همه حالات تو
سلام من به تو آقا
سید ابن طاووس میگه دیدم قنوت گرفته زیر لب داره این ذکر رو زمزمه می کنه می گه ،
(ببین کجا آقا به فکر تو هست) دیدم آقا می گه :خدای من شیعیان من از منند ، از زیادی
گِل من خلق شدند و با محّبت من گِلشون اجینه ، دیدم می گه خدای من شیعیان من..شیعیان من...
(به خدا آب باید بشی ، باید از خجالت بمیریم وقتی آقامون این جوری حرف زده)
میگه گفت: خدایا شیعیان من اون شیعیان که می گه از منند ، از زیادی گِل منند با آب محبت من
آجین هستند ، میگه خدایا شیعیان من به اعتکای محبت من می رند گناه می کنند به اعتکا به پشتوانه
دوستی من می رند گناه می کنند ، امّا خدا اینا شیعیان منند ، اینا تو دلشون مهر مادرم زهراست ،
خداااا.....عجب آقایی داریم من و تو.......بین همه اربابا تک........
صدا زد خدا از حسنات(از خوبی ها) من مهدی بردار از سئیات(بدی های) شیعیان من کم کن
من دلم نمیاد شیعیانم تو آتیش بسوزند.آقاااااااا
حالا هر کی می خواد درد و دل کنه ....بسم الله
آقــا جـونـم مـهـربـونـم ... کی می آی دردت به جونـم
ازخـدا هـمیشه خواستم ... کــه بــیـای تـا مــن جـوانـم
آقا جونم آقا جونم
اونکه دعوت نامه داده ... اســـم مــا هــا رم نــوشــتـه
اگـه رامـون نده امـشب ... بـرا صـاحـب خـونـه زشـته
آقـــــــــا.......
می شه دسـتـمو بگیری ... کـــه آب از ســرم گـذشـتـه
دنـیـای بـی تـو جـهـنــم ... بـا تــو آتــیــشــم بــهــشــت
آقا جونم
شراب! زياد..
حال روحم خوب نيست.....امشب بسيار شراب خورده است....
شراب انتظارت را.
سر مست و ديوانه شده ام...سرخوش...چشمانم دنيا را نمي بيند...گوش هايم آهنگ دنيا را نمي شنود...
روي پشت بام خانه ي انتظار تو ايستاده ام و از ديوانگي، مي خواهم خودم را پايين بياندازم، چون خيال مي كنم بال دارم و پرواز مي كنم.... براي افتادن آماده بشوم...خودم را محكم به زمين وصل تو بياندازم...وجان ديوانه و سر مست را در خانه انتظار تو بكشم و از بين ببرم.
واي! چه بنويسم؟ در اين اوج ديوانگي چه بنويسم؟! بگو چه كنم؟
آيا مي خواهي اشك هايت را سرمه چشمان قلبم كنم؟
يا كه بيايم، درياي فراقت را سرخي لب هاي وصلم كنم؟
يا بيايم نور هدايتت را روشنايي جانم كنم؟.............يا كه با رنگ غروب جمعه ات،گونه هاي پراشكم را سرخ كنم؟
آري دوست دارم....كه با حال و هواي شما بيارايم....
نامه عملم را در آينه چشمان هدايت شما بيارايم....و در اوج سرمستي براي تمام دنيا و تمام عشق هاي رنگيش ، آهنگ عشق حقيقي تو را با تمام غرور... با تمام فرياد... بخوانم و بچرخم و بچرخم........... و بگويم با افتخار ؛ زيباترين عشق را من ربوده ام ............ با وفا ترين غيرت و ايمان و محبت را من ربوده ام....
.زيباترين چهره، زيباترين محبت پدرانه و ناخدايي تمام قلب هاي عاشق را من ربوده ام...............
اي منكرين عشقم....فرياد بزنيد. مرا رياكار بخوانيد، در پس كوچه هاي دنيا عشقم را انكار كنيد. وجودش را نقض كنيد....
شراب دنيا را بنوشيد....خودتان را فريب دهيد...قلب كوچكتان را قرباني عشق هاي رنگي كنيد.....ديوانگي مرا مسخره كنيد...جام شراب معنوي مرا با جام شراب شكسته دنياي خودتان مقايسه كنيد و بخنديد و در ديوانگي سياه خودتان بمانيد.................
كه من ثانيه به ثانيه عشقم را مي بينم....كه من ثانيه به ثانيه جام هاي شراب وصل را مي نوشم و ثانيه به ثانيه در تمام ذرات چشمم نگاه عشقم را در آن غسل ميدهم....
آنقدر ديوانه شده ام كه اگر خود عشقم ظاهر گردد و وجود خودش را نقض كند...من بلند بلند مي خندم...و فرياد مي زنم اما تو هستي.
عشق من هست...ديوانگي من ، آن شراب هاي آسمان، آن بال هاي فرشتگان، آن چشمان بسيار زيباي شما مي گويند هستي...
قلبم مي گويد هستي...اگر يك روز قلبم را از من بگيرند .باز مي گويم هستي و
اگر نبودي اما براي تمام ثانيه هاي زندگيم هستي........بويت را ميان تمام ساعت ها استشمام مي كنم....
هيچ قلب رنگي، حس نخواهد كرد كه من از همه آن ها ديوانه ترم.........هيچ كس نخواهد فهميد كه
زماني كه نيستي بودم...تا تو هستي شدي و بويت رانيستي ام احساس كرد...فرياد زد...فرياد هستي شدن..
و درخواست وجود كرد..و من الان فقط چون تو هستي،هستم...و از همه هستي ها سرخوش ترم........اي كاش يك قطره شراب معنوي مي نوشيدند.. آنوقت از خوشمزگيش جان كه مي دادند، تمام
شراب هاي خودشان را كه ميشكستند، تمام مغازه هايشان را از جام هاي معنويم پر مي كردند........تمام عشق هاي رنگي را خط خطي مي كردند..................و آن وقت آزاد مي شدند...........فرياد مي شدند.با من به چرخش آسمان ها مي آمدند....از بند يكديگر فرار؛ مي شكستند ميله هاي زندان را...........و از حكومت دنيا فرار........ديوانه و درويش.
در اين وضعيت جانانه ام، مي خواهم ناب ترين آرايه هاي خداوندم را براي آرايش جان و روحم به كارگيرم.......
یقین دارم
یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت
اگر روزی برایت می نوشتم
برایت می نوشتم
التهابم را...
یا مهدی عج...
توفـان ببيـن به پهـنــه دريا چـه مـي كـند
آشـفـته ام چـو مـوج بـه دريــاي زنـدگــي
آشـفتگي ببيـن به دل مـا چــه مـي كـند
يكـدم بپرس اين همـه غـم اين همــه بلا
در خـاطـر شكـسته ز غم ها چه مي كند
دور از بهــار روي تـو بــي بـرگ مـانــده ام
بي برگ و بار مـانده به دنيا چه مي كند؟
بنشـيـن ز راه لطــف و دمــي در كــنار دل
آخــر بپـرس ايــن دل تنهــا چـه مــي كـند
در گــرد شمـــع قلــب تو پروانهاش پَر ميدهد
گريه ز چشمان دلم هر لحظه جاري ميشود
مرهــم ز تو بر خــم دل، انگار كــاري ميشود
در حلقه عشقت نَفَس در اين وجودم ميرود
زيرا تمــام عشق من در تو خــلاصه ميشود
دنيا ز جـور ظالمان چون شب سياه و تار شد
آقـا بيا كــز هجـــر تو ايــن دل، دلِ بيمــار شـد
از انتــظــارم خســتهام آقـا دلم بـي تاب شــد
چشمم چو شد خيره به در از خستگي در خواب شد
مُردَم زبس طعـــم جفـــا از اين و آن چشيدهام
آقــا بيـــا كــــز ســوز دل درد فـــراوان ديـــدهام
اي كاش ميشد لحظهاي در نُدبهها ميديدمت
در باغ عشــق اين دعا اي كاش ميبوييدمت
گر اين دل بشكستهام لايـق به ديــدار تو نيست
خونين دل مجنون من در جستجوي عشق كيست
عشقي كه بيدل كرده است ليلاي من در هستي ام
اي نام تو در هر زبان لبخند و شوق و مستي ام
چــون نيمـــه شعبان رســد ديگر ز آنـم نيســتم
گـم ميشــوم در خويشتن آري ندانم كيستم
سجادهام لبريز اشك است و سرم بر سجده گاه
نامت به لب در زمـــزمه با يك نَفـــس لـبريز آه
ميسوزم از عشقت ولي فرياد دل را پاسخي ست
حتي به يك لحظه نگو عشق مرا ديدار نيست
گر «ياوري» روزي تو را بــا ديــده ســــر بنگـــرد
زيباترين شعرم به لب از عشق تو جاري شود
[=Times New Roman]بنشينم به سر راه تو كي ميآيي
بكشم از ته دل آه تو كي ميآيي
[=Times New Roman]در دل شب بنشينم به غمت گريه كنم
تا شود وقت سحرگاه ، تو كي ميآيي
[=Times New Roman]همچو يعقوب كنم ديده ز دنيا بسته
بنشينم به سر چاه تو كي ميآيـي
[=Times New Roman]منتظــر باشــم تا روزي از در برسـي
شوي از درد من آگاه تو كي ميآيي
[=Times New Roman]ز زمــــان و ز زمــــيـــن و ز تـمــــام دنيـــــا
دست من گشته چه كوتاه تو كي ميآيي
[=Times New Roman]شـدهام غوطـه ور اندر غـم و اندوه زمان
من ندارم دل خوش، آه، تو كي ميآيي
وان تيـغ زن ابــروي تــو، وان نرگــس جـــادوي تــو ، از خــود بــده مــا را خــبـر
اي يار غائب از نظر!
جــانا به شــكــر خــانهات، وان گـــردش پيمــــانهات، وان نـرگـس مستانه ات
وان خــط و خــال و دانــهات، وان چشــم پر افســانهات، بر مـا شبي بنما گذر
اي يار غائب از نظر!
اي عشق جالينوس من، اي آخرين ققنوس من، هر شب شوي فانوس من
مـــن مــــيدهــــم ســـر بر رهــــت، تـــا بـــر مــــن آيـــي پــــر ســـــمــــــت
اي يار غائب از نظر!
هــــر شــب ز شــوق روي او، مدهـوش رنگ و بـوي او، مست كف مينوي او
افـتــادهام در كـوي او، ســر مينـهــم بـر جــوي او ، تــا يــار مــن آيـــد بـه در
اي يار غائب از نظر!
در جهــان نزد رقيبـان بـــر تـو باليـدم بيــا
تا به كـي در پشت ابر غيبتي مولاي من
يوسـف كنعـانيم اي عيـش جـاويـدم بيــا
نو جــوانان پير و پيـران خفـته در بالين خاك
بـــا دم عيســـائيـــت اي نـــور اميـــدم بيــا
كفر كشيان بر حقايق خط باطل ميكشـند
سـوزش پـروانههـا بـا چشم خود ديـدم بيـا
اي كه گفتي با رقيبان كم نشينم در جهان
در ميـــان آشـــنـــا بيگـــانـه گــــرديــدم بيـا
انـدرون قلـب مـا را از ولا پركردهاي
جانك ناقابلم را بر تو بخشيدم بيا
بــاز قلــب مــادري را تــا ابـد نشـتــر زدنـــد
باز اشك كودكي با دست حسرت پاك شـد
گونههاي مـادري با اشــك غم نمــناك شد
باز هم پرپر شده گلهاي ســرخ عــاشــقي
بــاز زنـــدانــــــــي شــده آزادي و آزادگــــي
بــاز هــم خـــون و گـلــولــه آتــش افـروخته
بــاز هم دستان خالي، خانههاي سـوخته
بــاز تنــديس هبــل در شــكل انسان آمده
بــاز عصــــر جــــــاهــلــيت وار دوران آمــده
مــهديا تــــا كــــي ببينم ظلمت و دجاله را
يــا كه تكــرار ســــرود شــوم نفــي لـاله را
ای جاری ندبه در کمیلم برگرد
بی تو شب تاریک مرا نوری نیست
برگرد ستاره ی سهیلم برگرد .
ای کاش که یک دانه تسبیح تو بودم
تا دست کشی بر سر سودا زده من
وعده دیدار دارد جمعه ها
جمعه ها بر عاشقان ایینه است
وعده گاه عاشقان ادینه است
جمعه ها دل یاد دلبر می کند
نغمه یا بن الحسن سر می کند
از میان اشک ها خندیده می آید کسی
خواب بیداری ما را دیده می آید کسی
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی
دلم برای دیدنت بی قرار می شود
تمام هستی ام شده اسیر عشق پاک تو
بی تو هر لحظه دلم جریحه دار می شود
قبول تحفه کرد ای مهدی نور
من آن مور ضعیف و ناتوانم
که جانم را برایت هدیه دارم
در زندان غیبت کی شود باز ؟
بدون تو چگونه پرگشاییم ؟
برای هر عمل هستی سر آغاز
بر مرکب عشق ، چون ماهپاره
والشمس رویش ، واللیل مویش
گلها همه مست ، از رنگ و بویش
کسی آرام می آید ، نگاهش خیس عرفان است
قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش ، بسان نور میآید
آیا نمیرسد به حضورت دعای ما ؟
شنبه ، دوباره شنبه ، دوباره سه نقطه چین
بی تو چه زود میگذرد هفته های ما
فاصله شیعیان از ما به اندازه گناهانشان است
حضرت مهدی (عج)
جمعه یعنی یک غروب وعده دار
وعده ترمیم قلب یاس زار
درهوای دیدن روی نگار
می شود مولا به داد ما رسی
صبح بیتو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بیتو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
یکی ازجمعه ها جان خواهد آمد
به درد عشق درمان خواهد آمد
که بر این خانه مهمان خواهد آمد
خدا خالق عشقه / محمد گل عشقه / علی مظهر عشقه / زهرا وجود عشقه
آه می کشم تو را , با تمام انتظار
سلام به اخرین باقی مونده الهی...
ارزو دارم بیای ، تبعیض و ظلم و همه جا رو فرا گرفته....
دل شکستن مثل اب خوردن شده...
حرف حق خریدار نداره ....
خودت بیا نجاتم بده....
اللهم عجل لولیک الفرچ
السلام علیک یا بقیة الله
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند
گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
سلام مولای خوبم!
آقا جان،از پرونده ام چه خبر؟هنوز همانطور سیاهه سیاه است؟ لکه ای سفیدی درش پیدا نیست؟!!!
[spoiler]خیلی بزرگواری آقا که با دیدن این همه بدی از جانب ما،باز هم دعایمان میکنی
میتوانم سوالی بپرسم مولا ی خوبم؟!
مولا جان آیا وقت ظهورت هستم؟؟
ای کاش باشم،آقا آنقدر دلم گرفته که دیگر نمیتوانم قسمت ندهم
به مادرت زهرا س قسمت میدهم ظهور کن،گرچه هنوز آماده نیستم اما بیا و........
تورا به حسین بیاااااااااااااااااااااا آقا جان[/spoiler]
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
ارباب، نوکر رو سیاهت رو به خونه راه میدی
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
آقا ای کاش ذره ای وفا و معرفت در وجوم نسبت به شما داشتم
اگه با معرفت بودم که دل شما رو به درد نمی آوردم
اگه با وفا بودم که تا توی یه سختی می افتادم سریع نامردی نمی کردم
آقا اگه تموم حرفام دروغ باشه اینو دیگه دارم راست میگم ازت خجالت می کشم شرمنده ام
آقا دعا کن تا بیشتر از این شرمنده شما نباشم
وقت غروب آفتاب روز جمعه، آسمون آرام آرام رو به سرخی به خودش میگیره دلها آرام آرام بغضش سنگین میشه !
عالم پر میشه از احساس اندوه !
می دویند این دل گرفتگی یعنی چی !
همش هم به خاطر اینه که دل صاحبمون پر از درد و اندوه میشه که یه جمعه دیگه شد و رفت ولی امر فرجش به وقوع نپیوست! [=Times New Roman]میگن غروب جمعه دلتنگی زیاد داره درست میگن ..