از تندتند گفتن "تسبیحات" بعد از نماز که بگذریم....
از این "الله اکبر" گفتن بلند بلند بعضیا نمیشه گذشت....
واقعاً نمی دونم این چه مرضی است! یکی نیست به اینا بگه بلند گفتن الله اکبر در آغاز نمازجماعت، مکروهه... حواس ملتو پرت نکن دیگه!
هر رکعت، ده نفر میان و بلند بلند "الــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اکبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر"
خب حالا تو دلت بگی می میری مگه؟!
چند شب پيش خوابي ديدم اشرار حمله كرده بودن.....ناموس مردم در خطر بودن
با ي طلبه ديگه يكي از اشرار را از پا در آورديم
بگذريم خواب آشفته بوده ولي
حقيقت اينه كه تا قيوم قيومت
مديون امام شهدا و شهداي امام و مادران و همسران و فرزندان شهيد و جانباز و اسيريم:Ghamgin:
(چه اوضاعي درست كرده اند تو كشوراي دورو بر ما
حالا اوباما (بي ما )جون عمه اش مي خواد درستش كنه(دست شيطون از پشت بسته اند)
[="Arial"][="Black"]میگم یه سوال بپرسم , میگم که استاد شما اینهمه مطالعه کردین و یه عالمه کتاب نوشتید و ماهنامه اینا و نرم افزار اینا به کنار آخرش عمامه سیاهه رو بهتون دادن یا نه?[/]
میگم یه سوال بپرسم , میگم که استاد شما اینهمه مطالعه کردین و یه عالمه کتاب نوشتید و ماهنامه اینا و نرم افزار اینا به کنار آخرش عمامه سیاهه رو بهتون دادن یا نه?
[h=1]شفای بیمار با عنایت امیرمؤمنان علیه السلام[/h]
حجة الاسلام و المسلمین حسینعلی نیّری در تاریخ ۵/۴/۱۳۸۰ بنا به تقاضای اینجانب دو خاطره از توسلات مرحوم علامۀ امینی را به صورت مکتوب ارسال کرد. خاطرۀ اوّل چنین است:
در تابستان ۱۳۴۵ مرحوم علاّمه بزرگوار امینی _ قدس سرّه الشریف _ برای گذراندن تابستان به جابان از روستاهای دماوند تشریف آورده بودند. اینجانب با توفیق خداوند متعال چند بار به زیارت ایشان نائل شدم. جریانات زیر از برکات آن زمان است که در ذهنم باقی مانده است.
علامۀ امینی نقل کردند: شخصی بود به نام ملّا حبیب که از عشایر چادرنشین اطراف نجف اشرف بود. گاهی که برای انجام کارهایش به نجف میآمد، به دیدن من هم میآمد. یک بار آمد و گفت: آمدهام که دیگر در نجف مجاور باشم. منزلی در نجف اشرف تهیه کرد، و ارتباطش هم با من برقرار بود.
روزی پیشخدمتش به منزل ما آمد و گفت: ملّا حبیب سخت مریض است و من را فرستاده که از شما خواهش کنم در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام برایش دعا کنید که خداوند شفایش دهد.
من بیشتر، شبها مشرّف میشدم و روز به حرم نمیرفتم. ولی برای گرفتاری و تقاضای این بندۀ خدا که با من دوستی داشت، تصمیم گرفتم که به حرم بروم. لباسپوشیدم و به حرم مطهّر امیرالمؤمنین علیه السلام مشرّف شدم، و بعد از زیارت و دعا بیرون آمدم. پیش خود گفتم حالا که از منزل بیرون آمدهام، سری هم به منزل ملّا حبیب بروم و عیادتی کنم.
وقتی به منزلش رفتم، دیدم از درد مینالد و حالش به گونهای است که حتّی نمیتواند قدری بلند شود و بنشیند.
کنار بستر او نشستم و شال کمر او را باز کردم. دستم را به کمرش گذاشتم و چیزی خواندم، و بعد به او گفتم دعایی از امام صادق علیه السلام است، من آن را کلمه کلمه میخوانم، شما هم با من بخوانید. دعا که به آخر رسید، گویی ایشان اصلاً بیمار نبود و دردی نداشت. بلند شد، شال کمر خود را بست و کنار اطاق نشست. من هم کنار اطاق نشستم و شروع کردیم حال و احوال کردن و صحبت کردن.
پیشخدمت رفته بود شربت بیاورد، وقتی وارد اطاق شد و این حالت را دید همان طور که سینی شربت دستش بود، بهت زده به ما نگاه میکرد. ملا حبیب متوجّه حالت او شد که بهت زده شده، به او گفت: چیه؟ تعجّب کردهای؟ از دستی که بیست و پنج سال در ولایت نوشته است تعجّب ندارد.
خاطره هاي آموزنده، ص 32 و 33.
علي دايي
شايد هيچ كس به اندازه من به علي دايي ارادت ندارد.
بدون اغرق ميگم خيلي دوستش دارم.
خيلي خاكي، متواضع، ساده است.
به باباش و مامانش خيلي احترام ميگذاره وبارها ديدم دستشونو ميبوسه و از اين جهت هم الگوي من است.
علي دايي خيلي آدم معنوي است، كمتر ديدم از پول حرف بزنه، نه اين كه پول را دوست نداشته باشه، بنده و اسير دنيا نيست. از حقوق آنچاني كه از بيت المال به فوتباليست ها ميدن هم دل خوشي نداره.
دلم مي خواد يكي از بهترين عكس هاش را بذارم توي اتاق مطالعه ام چون هيشه تبسم روي لبشه. من دوست دارانش ميگه، خب من اهل ورزشم، ولي ورزش برام هدف زندگي نيست.
علي دايي ميگه مولاي من علي(ع) است.
به خاطر همين صفاتش است كه من و مامانم عاشق اين جوونيم. مامانم گاهي براش صدقه ميده و براي موفقيتش تو نماز دعا ميكنه ميگه ان شاالله از سربازان امام زمانه(عج).
بارها و بارها هم به داداشش گفته قدر اين بچه ات رو بدون. از شما چه پنهان دايي هم منو خيلي دوست داره.
شوخ طبعي هاي طلبگي، محمدحسين قديري، ص178.
شکرانه ( سجده شکر بابت سلامتی کامل رهبر فرزانه انقلاب )
اين عكس منو ياد ي خاطره اي انداخت
بگم؟
نگم؟
بالاخره چه كار كنم؟
خب خب باشه بابا چون اين قدر اصرار مي كنيد: نمي گم:Nishkhand:
يكي ميگفت چه قدر با نمكي؟
گفتم هر كسي جاي من بود اين همه آب شور قم مي خورد ميشه وقتي مي ديديمش ميگفتيم بهش نمكي نمك.
روزی مجنون در وسط دشت نشسته بود و سر به جیب مراقبت فروبرده بود. لیلی به سمت او آمد و از کنارش گذشت. اما مجنون، هیچ اعتنایی نکرد. لیلی دوباره آمد و رد شد. بازهم اعتنایی به او نشد.
لیلی آمد و به دور مجنون چرخید تا مجنون را متوجه خود کند. هی دایره ی چرخش خود را تنگ تر می کرد. اما بازهم مجنون، سر از کارخویش نمی کشید.
آخرسر لیلی نزدیک او شد و دامنش را به او زد تا او را متوجه سازد....
مجنون گفت: "برو راحتم بذار!"
لیلی بسیار متعجب و شگفت زده شد و گفت: "منم لیلی! مگر اشتیاق وصل مرا نداشتی؟"
مجنون گفت: "من با اشتیاق رسیدن به تو دلخوش بودم....نه با رسیدن به تو....من با عشق تو دلخوشم....نه با خودت!"
اینو گفتم که بگم....
یه روزی رئیس معبد هم کنار رود نشسته بود و درهمین حالت بود. رود هم هی فیش فیش می کرد اما رئیس معبد بهش توجه نمی کرد. یهو رود پاشید تو صورت رئیس معبد.
مکالمه ی بین رئیس و رود هم دقیقاً همان مکالمه ی بین مجنون و لیلی بود.
انصافاً داستان سنگینی بود
صلواتی عنایت بفرمایید....
نگارنده درست نوشته اند ،گیر شما برطرف می شود اگر :
لطف کنید دقت بفرمایید که اساسا" در این داستان، استاد حامی(نه ببخشید همان نگارنده ) ،در مورد بنده خدا ،علیِ دایی یعنی علی آقا پسر خان دایی جان صحبت می کنند
یعنی مادر به دایی جان (که برادر مادر می شوند ) می فرمایند که قدر علی آقاشان را بدانند
استاد!
یه، اِ چسبان اخری ، کسره ای ،چیزی برای علی آقای متن می گذاشتید تا ذهن جوانان مملکت را به انحراف نکشانید، بااحساسات فوتبالیشان هم بازی نکنید !
الان کلّی شاکی خصوصی و عمومی پیدا کردید خب
هِلو عليكم و رحمت الله
مشكل ي و اِ چسبان نيست اي كاش كمي مي تونستم ذوق به برخي ها بچسبانم كه متن با هزار قرينه را به فوتباليست مشهور نسبت مي دهند
شما ذوق تون خوبه
كمي كنجد براي خودتون دود كنيد چشم نخوريد
علي فرزند دايي من است ب همين دليل بهش ميگم علي دايي:Nishkhand:
استاد حامی شما چطوری وقت میکنید اینهمه کار کنید؟؟:Moteajeb!:
من که فقط مطلب میخونم از زندگی افتادم
شما که هم میخونی هم تحقیق میکنی هم اصلاح میکنی هم مطلب میزاری هم مشاوره میدی هم عبادت میکنی هم.....
ببخشید به خانواده هم میرسید؟؟؟ والا از وقتی من عضو اسک دین شدم شام و ناهار خانواده مونده رو هوا:Ghamgin:
ببخشید روز شما چند ساعته ؟24 ساعت یا36 ساعت؟ یا....
لطف کنید دقت بفرمایید که اساسا" در این داستان، استاد حامی(نه ببخشید همان نگارنده ) ،در مورد بنده خدا ،علیِ دایی یعنی علی آقا پسر خان دایی جان صحبت می کنند
[=arial]یا پیغمبر!!!!!!!!
واقعا درک این مطلب کار حضرت فیله!!!!
اگه اینی که من گفتم رو مینوشت چه بسا بهتر بود:ok:
استاد حامی شما چطوری وقت میکنید اینهمه کار کنید؟؟
من که فقط مطلب میخونم از زندگی افتادم
شما که هم میخونی هم تحقیق میکنی هم اصلاح میکنی هم مطلب میزاری هم مشاوره میدی هم عبادت میکنی هم.....
ببخشید به خانواده هم میرسید؟؟؟ والا از وقتی من عضو اسک دین شدم شام و ناهار خانواده مونده رو هوا
ببخشید روز شما چند ساعته ؟24 ساعت یا36 ساعت؟ یا....
سلام
نه ديگه حسابي به خانواده برسيد كه تشويق تان كنند بياييد اسك دين نه اين كه به تعداد دشمنان ما زياد كنيد
ي بنده خدايي بود
حسابي عاشق روحاني بود هميشه تو مسجد اصرار مي كرد حاج آقا را ببره خونه
بالاخره ي روز حاج آقا قبول كرد
دم در كه رسيدند مرد رفت ياالله بگه زن تو آشپزخونه بود. مرد به زنش گفت مهمون داريم
زن گفت كيه؟
گفت: حاج آقا
گفت: حاج آقا ديگه كدوم.....
مرد گفت: خوبيت نداره من غلطي كردم و تعارف كردم
زن گفت تو بي خود كردي
بالاخره مرد با هزار وعده زن را راضي مي كرد
وقتي حاج آقا اومد تو مرد گفت حاج آقا خانمم ما به روحانيت ارادت دارند
حاج آقا گفت: بله صداي ارادتشونو از پنجره آشپزخانه شنيدم:Khandidan!:
زن:Moteajeb!:
مرد:Cheshmak:
حاج آقا:ok:
حامي :Nishkhand:
شما :khandeh!:
ارادتمندان روحانيون:read:
منبع:كتاب شوخ طبعي هاي طلبگي، ص268.
ببخشید روز شما چند ساعته ؟24 ساعت یا36 ساعت؟ یا....
[=arial]مَثَل ساعات و روزهای حامی، مَثَل ساعات و روزهای عبادت شیطانه (:Nishkhand:) که امیرالمومنین فرمود:
لاَ يُدْرَي أمِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ
به جای اینکه به فکر چسباندن ذوق به بقیه باشید به فکر...
لا اله الا الله....
شیطونه میگه....
هیچی! ولللش....
لعنت خدا بر شیطان رجیم خبیث...
سلام
آفرين كه حرف شيطون را گوش ندادي
ببخشيد شوخي بود ناراحت نشديد از دست من ها
بچه محله امام رضا به معناي آقاي محله امام رضا است
سروريد
اشتباه نخوانيد سِروِر ها
سِروريد آقاييد
من هر جا غلطي بكنم شكر خدا برام كار نداره معذرت خواهي
دوستان همراهان من جلوي شما (روبروي شما) از جناب بچه محله امام رضا معذرت مي خواهم
بايد مدتي تاپيك ببندم و سر در جيب مراقبت ببرم به قول جناب لبيك يا امام نقي:Gol:
از تندتند گفتن "تسبیحات" بعد از نماز که بگذریم....
از این "الله اکبر" گفتن بلند بلند بعضیا نمیشه گذشت....
واقعاً نمی دونم این چه مرضی است! یکی نیست به اینا بگه بلند گفتن الله اکبر در آغاز نمازجماعت، مکروهه... حواس ملتو پرت نکن دیگه!
هر رکعت، ده نفر میان و بلند بلند "الــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اکبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر"
خب حالا تو دلت بگی می میری مگه؟!
زشته نمي نويسم:Nishkhand:
واسه من اینجوری نشون میده:
وگرنه م نزاع نداشتیم.این قدر با ه
:Moteajeb!:
[="Arial"] لبیک یا علی النقی;568397 نوشت:
[=arial]تو دل؟؟؟؟؟!!!!
خداییش تو دل گفتن دیگه ... اصن ولش کن...
[="Arial"][=arial]سلام بر همهی بیکاران و علافها...
مو اومدوم
http://www.askdin.com/thread27205-10.html
من شعر زياد مي خونم تو اشعاري كه مربوط به ليلي و مجنون است
جايي نديدم مجنون شلوار فاق كوتاه پوشيده باشه و مارك شورت و باسنش را به ر رخ ليلي بكشه
[="Arial"] حامی;568404 نوشت:
[=arial]بگو حاجی...
محفل بیریاست:khandeh!:
اي بابا
دقت مي خواد
«هم» جدا شده هـ م
آیت الله بهجت:
وداع از اين دنيا براي ما بسيار نزديك است، ولي ما آن را بسيار دورميبينيم وگرنه اين قدر با [HL]هم [/HL]نزاع نداشتيم.
[="Arial"] حامی;568418 نوشت: [=arial]جلو شاعرا که نشون نمیداده تا اینا شعر بگن!!!!
وقتی تنها بودن نشونش میداده:Esteghfar:
میدونم استاد...جابه جا شده...ولی الان اینجوری نمایش دااده میشه نمیدونم فقط واسه منه یا همه
ـــم نزاع نداشتیم.این قدر باهـــ:khandeh!:
[="Arial"] یاس...;568425 نوشت:
[=arial]فقط برا خودته...
برو کلاس بذار
شعر بسیار زیبا - اتل متل یه مادر
چند شب پيش خوابي ديدم اشرار حمله كرده بودن.....ناموس مردم در خطر بودن
با ي طلبه ديگه يكي از اشرار را از پا در آورديم
بگذريم خواب آشفته بوده ولي
حقيقت اينه كه تا قيوم قيومت
مديون امام شهدا و شهداي امام و مادران و همسران و فرزندان شهيد و جانباز و اسيريم:Ghamgin:
(چه اوضاعي درست كرده اند تو كشوراي دورو بر ما
حالا اوباما (بي ما )جون عمه اش مي خواد درستش كنه(دست شيطون از پشت بسته اند)
كليك بفرماييد:
يك صلوات شادي روح شون
اگه فقط واسه منه که هیچ بی خیال استاد
تاريخ ادبيات تون عاليه
ماشاالله بزنم بي كيبورد
[="Arial"][="Black"]میگم یه سوال بپرسم , میگم که استاد شما اینهمه مطالعه کردین و یه عالمه کتاب نوشتید و ماهنامه اینا و نرم افزار اینا به کنار آخرش عمامه سیاهه رو بهتون دادن یا نه?[/]
شبکه سلامت برنامه خوب داره....الان
گفتن شما هم قلبتون سياه كافييه
من پذيرفتم
بگم كمي كنجد
برام بريزن رو آتيش. چه خبره از اين باز ديدكننده:Nishkhand:
[="Arial"] حامی;568431 نوشت:
[=arial]دست پروردهایم:Nishkhand:
الان شاعرا فک نکنم بتونن مجنون رو از لیلی تشخیص بدن
[="Arial"][=arial]امشب چرا خلوته؟!!!!!!!!
[="Arial"] MasouD70;568465 نوشت:
[=arial]الآن دیگه واقعا جا داره بگیم لیلی زنه یا مرد;))))
اااااا نميدونيد
همه دستشون اومد كه يواش يواش بايد درب تاپيك رو ببنيم دير وقته ديگه
صبح نمازمون :geryeh::grye::geristan:
خب شما كه دوست ندايد كه...
شب خوش
خاطرههاي آموزنده
[h=1]شفای بیمار با عنایت امیرمؤمنان علیه السلام[/h]
در تابستان ۱۳۴۵ مرحوم علاّمه بزرگوار امینی _ قدس سرّه الشریف _ برای گذراندن تابستان به جابان از روستاهای دماوند تشریف آورده بودند. اینجانب با توفیق خداوند متعال چند بار به زیارت ایشان نائل شدم. جریانات زیر از برکات آن زمان است که در ذهنم باقی مانده است.
علامۀ امینی نقل کردند: شخصی بود به نام ملّا حبیب که از عشایر چادرنشین اطراف نجف اشرف بود. گاهی که برای انجام کارهایش به نجف میآمد، به دیدن من هم میآمد. یک بار آمد و گفت: آمدهام که دیگر در نجف مجاور باشم. منزلی در نجف اشرف تهیه کرد، و ارتباطش هم با من برقرار بود.
روزی پیشخدمتش به منزل ما آمد و گفت: ملّا حبیب سخت مریض است و من را فرستاده که از شما خواهش کنم در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام برایش دعا کنید که خداوند شفایش دهد.
من بیشتر، شبها مشرّف میشدم و روز به حرم نمیرفتم. ولی برای گرفتاری و تقاضای این بندۀ خدا که با من دوستی داشت، تصمیم گرفتم که به حرم بروم. لباسپوشیدم و به حرم مطهّر امیرالمؤمنین علیه السلام مشرّف شدم، و بعد از زیارت و دعا بیرون آمدم. پیش خود گفتم حالا که از منزل بیرون آمدهام، سری هم به منزل ملّا حبیب بروم و عیادتی کنم.
وقتی به منزلش رفتم، دیدم از درد مینالد و حالش به گونهای است که حتّی نمیتواند قدری بلند شود و بنشیند.
کنار بستر او نشستم و شال کمر او را باز کردم. دستم را به کمرش گذاشتم و چیزی خواندم، و بعد به او گفتم دعایی از امام صادق علیه السلام است، من آن را کلمه کلمه میخوانم، شما هم با من بخوانید. دعا که به آخر رسید، گویی ایشان اصلاً بیمار نبود و دردی نداشت. بلند شد، شال کمر خود را بست و کنار اطاق نشست. من هم کنار اطاق نشستم و شروع کردیم حال و احوال کردن و صحبت کردن.
پیشخدمت رفته بود شربت بیاورد، وقتی وارد اطاق شد و این حالت را دید همان طور که سینی شربت دستش بود، بهت زده به ما نگاه میکرد. ملا حبیب متوجّه حالت او شد که بهت زده شده، به او گفت: چیه؟ تعجّب کردهای؟ از دستی که بیست و پنج سال در ولایت نوشته است تعجّب ندارد.
خاطره هاي آموزنده، ص 32 و 33.
علي دايي
شايد هيچ كس به اندازه من به علي دايي ارادت ندارد.
بدون اغرق ميگم خيلي دوستش دارم.
خيلي خاكي، متواضع، ساده است.
به باباش و مامانش خيلي احترام ميگذاره وبارها ديدم دستشونو ميبوسه و از اين جهت هم الگوي من است.
علي دايي خيلي آدم معنوي است، كمتر ديدم از پول حرف بزنه، نه اين كه پول را دوست نداشته باشه، بنده و اسير دنيا نيست. از حقوق آنچاني كه از بيت المال به فوتباليست ها ميدن هم دل خوشي نداره.
دلم مي خواد يكي از بهترين عكس هاش را بذارم توي اتاق مطالعه ام چون هيشه تبسم روي لبشه.
من دوست دارانش ميگه، خب من اهل ورزشم، ولي ورزش برام هدف زندگي نيست.
علي دايي ميگه مولاي من علي(ع) است.
به خاطر همين صفاتش است كه من و مامانم عاشق اين جوونيم. مامانم گاهي براش صدقه ميده و براي موفقيتش تو نماز دعا ميكنه ميگه ان شاالله از سربازان امام زمانه(عج).
بارها و بارها هم به داداشش گفته قدر اين بچه ات رو بدون. از شما چه پنهان دايي هم منو خيلي دوست داره.
شوخ طبعي هاي طلبگي، محمدحسين قديري، ص178.
يكي از دختر بچه هاي فاميل خونه مون است اومده با تعجب به مانيتور نگاه مي كنه ميگه
عمو چرا نوشته رهبر فرزانه
رهبر همه ماست:Nishkhand:
امان از دست اين خانم ها:Moteajeb!:
رفت بود بانك مأمور بانك گفت بريزم به حساب جاري تون؟
گفت: به حساب جاريم چرا؟ مگه خودم چمه؟
اين عكس منو ياد ي خاطره اي انداخت
بگم؟
نگم؟
بالاخره چه كار كنم؟
خب خب باشه بابا چون اين قدر اصرار مي كنيد: نمي گم:Nishkhand:
يكي ميگفت چه قدر با نمكي؟
گفتم هر كسي جاي من بود اين همه آب شور قم مي خورد ميشه وقتي مي ديديمش ميگفتيم بهش نمكي نمك.
خب ولي خاطره
يادم رفت:Nishkhand:
[="Arial"] حامی;568985 نوشت:
19:Nishkhand:
[="Arial"] حامی;568987 نوشت:
[=arial]دیگه قرار نشد حامی جان اینجا بگم بگم را بندازی ها!!!!!!
[="Arial"] حامی;568978 نوشت:
[=arial]به خاطر همینه که خودش این فصل دو میلیارد و صد قراردادش بود؟؟؟!!!!
[=arial]علی دایی همیشه تبسم رو لبشه؟؟؟؟!!!!!
[=arial]دل به دل راه داره دیگه:Cheshmak:
روزی مجنون در وسط دشت نشسته بود و سر به جیب مراقبت فروبرده بود.
لیلی به سمت او آمد و از کنارش گذشت. اما مجنون، هیچ اعتنایی نکرد. لیلی دوباره آمد و رد شد. بازهم اعتنایی به او نشد.
لیلی آمد و به دور مجنون چرخید تا مجنون را متوجه خود کند. هی دایره ی چرخش خود را تنگ تر می کرد. اما بازهم مجنون، سر از کارخویش نمی کشید.
آخرسر لیلی نزدیک او شد و دامنش را به او زد تا او را متوجه سازد....
مجنون گفت: "برو راحتم بذار!"
لیلی بسیار متعجب و شگفت زده شد و گفت: "منم لیلی! مگر اشتیاق وصل مرا نداشتی؟"
مجنون گفت: "من با اشتیاق رسیدن به تو دلخوش بودم....نه با رسیدن به تو....من با عشق تو دلخوشم....نه با خودت!"
اینو گفتم که بگم....
یه روزی رئیس معبد هم کنار رود نشسته بود و درهمین حالت بود. رود هم هی فیش فیش می کرد اما رئیس معبد بهش توجه نمی کرد. یهو رود پاشید تو صورت رئیس معبد.
مکالمه ی بین رئیس و رود هم دقیقاً همان مکالمه ی بین مجنون و لیلی بود.
انصافاً داستان سنگینی بود
صلواتی عنایت بفرمایید....
هِلو عليكم و رحمت الله
مشكل ي و اِ چسبان نيست اي كاش كمي مي تونستم ذوق به برخي ها بچسبانم كه متن با هزار قرينه را به فوتباليست مشهور نسبت مي دهند
شما ذوق تون خوبه
كمي كنجد براي خودتون دود كنيد چشم نخوريد
علي فرزند دايي من است ب همين دليل بهش ميگم علي دايي:Nishkhand:
استاد حامی شما چطوری وقت میکنید اینهمه کار کنید؟؟:Moteajeb!:
من که فقط مطلب میخونم از زندگی افتادم
شما که هم میخونی هم تحقیق میکنی هم اصلاح میکنی هم مطلب میزاری هم مشاوره میدی هم عبادت میکنی هم.....
ببخشید به خانواده هم میرسید؟؟؟ والا از وقتی من عضو اسک دین شدم شام و ناهار خانواده مونده رو هوا:Ghamgin:
ببخشید روز شما چند ساعته ؟24 ساعت یا36 ساعت؟ یا....
[="Arial"] مبصر;569094 نوشت:
[=arial]یا پیغمبر!!!!!!!!
واقعا درک این مطلب کار حضرت فیله!!!!
اگه اینی که من گفتم رو مینوشت چه بسا بهتر بود:ok:
سلام
نه ديگه حسابي به خانواده برسيد كه تشويق تان كنند بياييد اسك دين نه اين كه به تعداد دشمنان ما زياد كنيد
ي بنده خدايي بود
حسابي عاشق روحاني بود هميشه تو مسجد اصرار مي كرد حاج آقا را ببره خونه
بالاخره ي روز حاج آقا قبول كرد
دم در كه رسيدند مرد رفت ياالله بگه زن تو آشپزخونه بود. مرد به زنش گفت مهمون داريم
زن گفت كيه؟
گفت: حاج آقا
گفت: حاج آقا ديگه كدوم.....
مرد گفت: خوبيت نداره من غلطي كردم و تعارف كردم
زن گفت تو بي خود كردي
بالاخره مرد با هزار وعده زن را راضي مي كرد
وقتي حاج آقا اومد تو مرد گفت حاج آقا خانمم ما به روحانيت ارادت دارند
حاج آقا گفت: بله صداي ارادتشونو از پنجره آشپزخانه شنيدم:Khandidan!:
زن:Moteajeb!:
مرد:Cheshmak:
حاج آقا:ok:
حامي :Nishkhand:
شما :khandeh!:
ارادتمندان روحانيون:read:
منبع:كتاب شوخ طبعي هاي طلبگي، ص268.
[="Arial"] حامی;569109 نوشت:
[=arial]به جای اینکه به فکر چسباندن ذوق به بقیه باشید به فکر...
لا اله الا الله....
شیطونه میگه....
هیچی! ولللش....
لعنت خدا بر شیطان رجیم خبیث...
[="Arial"] بنده پریشان;569112 نوشت:
[=arial]مَثَل ساعات و روزهای حامی، مَثَل ساعات و روزهای عبادت شیطانه (:Nishkhand:) که امیرالمومنین فرمود:
لاَ يُدْرَي أمِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ
سلام
آفرين كه حرف شيطون را گوش ندادي
ببخشيد شوخي بود ناراحت نشديد از دست من ها
بچه محله امام رضا به معناي آقاي محله امام رضا است
سروريد
اشتباه نخوانيد سِروِر ها
سِروريد آقاييد
من هر جا غلطي بكنم شكر خدا برام كار نداره معذرت خواهي
دوستان همراهان من جلوي شما (روبروي شما) از جناب بچه محله امام رضا معذرت مي خواهم
بايد مدتي تاپيك ببندم و سر در جيب مراقبت ببرم به قول جناب لبيك يا امام نقي:Gol:
به به
يكي از ارادتمندان ما هم تشريف دارن:Nishkhand:
هرچي گشتم براي پست شما صلوات بزنم نبود
جل الحالق
سايت هم فهميده شما ارادتمنديد:khaneh:
صلواتتون پيدا شد
فرستادمش
نيت تون را «پاك» كرديديا «شوما»؟:Nishkhand::Nishkhand:
خودتون را كم نگيريد
شما درك كرديد خودتون را به اون راه نزنيد