کدام محبوب خداوند:نکاح دراسلام یا تجرد در دیگر ایین ها
تبهای اولیه
[="]برای ما مسلمانان كه علاقه دو همسر را به يكديگر يكی از نشانههای بارز وجود خداوند میدانيم و نكاح را سنت و تجرد را يكنوع " شر حساب می كنيم هنگامي كه میخوانيم يا میشنويم بعضی از آئينها علاقه جنسیرا ذاتا پليد ، و آميزش جنسی را [/][="] ولو با همسر شرعی و قانونی [/][="] [/]
[="] [/][="] [/][="]موجب تباهی و سقوط می دانند دچار تعجب می شویم [/]
[="]كليسای مسيحيت محسوب گرديد .اين عقيده قرنها وجدان انبوه عظيمی از افراد بشر را تحت نفوذ ترس آورو نفرتانگيز خود قرار داده و به عقيده روانكاوان نفوذ اين عقيده ،اختلالات روانی و بيماريهای روحی فراوانی را موجب شده است كه از اين جهت مانند ندارد . منشأ پيدايش اينگونه افكار و عقايد چيست ؟ چه چيز سبب میشود كه بشربه علاقه و ميل طبيعی خود به چشم بدبينی بنگرد و در حقيقت جزئی از وجود خود را محكوم كند ؟ مطلبی است كه مورد تفسير متفكرين قرار گرفته است وما اكنون در صدد كاوش در آن نيستيم ، مثلا علل گوناگونی میتوانند درگرايش بشر به اين گونه افكار و آراء دخيل باشند . ظاهرا علت اينكه فكر پليدی ،علاقه و آميزش جنسی در ميان مسيحيان تا اين حد اوج گرفت ، تفسيری بود كه از بدو تشكيل كليسا ، از طرف كليسا برای مجرد زيستن حضرت عيسی مسيح ، صورت گرفت . گفته شد علت اينكه مسيح تا آخر مجرد زيست پليدی ذاتی اين عمل است و به همين جهت روحانيينو [/][="][/]
[="]مقدسين مسيحی شرط وصول به مقامات روحانی را آلوده نشدن به زن در تمام [/][="][/][="]مدت عمر دانستند و [/][="] [/][="]پاپ [/][="] [/][="]از ميان اين چنين افرادی انتخاب می [/][="][/][="]شود [/][="].[/][="]به عقيده ارباب كليسا تقوا ايجاب می[/][="][/][="]كند كه انسان از ازدواج خودداری كند.[/]
[="] راسل می[/][="][/][="]گويد [/][="]: [/][="]در رسالات قديسين به دو يا سه توصيف زيبا از ازدواج [/][="]برمی[/][="][/][="] خوريم ، ولی در ساير موارد ، پدران كليسا از ازدواج به زشت [/][="]ترين [/][="][/][="]صورت ياد كرده [/][="][/][="]اند [/][="]. [/][="]هدف رياضت اين بوده كه مردان را متقی سازد بنابراين ، ازدواج كه عمل[/][="][/][="] پستی شمرده می [/][="][/][="]شد بايستی منهدم شود [/][="]. [/][="]با تبر، بكارت، درخت زناشوئی رافرو اندازيد [/][="].[/][="]اين عقيده راسخ ،سن ژروم، درباره هدف تقدس است [/][="].[/][="]كليسا ازدواج را به نيت توليد نسل جايز می [/][="][/][="]شمارد[/] . [="]اما اين ضرورت ،پليدی ذاتی اين كار را از نظر كليسا از ميان نمی [/][="][/][="]برد ، علت ديگر جوازازدواج ، دفع افسد به فساد است يعنی به اين وسيله از آميزشهای بی قيد وبند مردان و زنان جلوگيری می [/][="][/][="]شود [/][="]. [/][="]راسل می[/][="][/][="]گويد [/][="]: [/][="]طبق نظريه سن پول ، مسئله توليد نسل هدف فرعی بوده وهدف اصلی ازدواج همان جلوگيری از فسق بوده است ،[/]
[="][/][="]
[/]
[="] از اين جهت است كه اين مسئله فوقالعاده مورد توجه محافل روانشناسی و روانكاوی قرار گرفته است .با توجه به نكات فوق منطق عالی اسلام فوق العاده جلب توجه میكند ، دراسلام كوچك ترين اشارهای به پليدی علاقه جنسی و آثار ناشی از آن نشده است ،اسلام مساعی خود را برای تنظيم اين علاقه بكار برده است . از نظر اسلام روابط جنسی را فقط مصالح اجتماعی حاضر يا نسل آينده محدود میكند و در اين زمينه تدابيری اتخاذ كرده است كه منجر به احساس محروميت و ناكامی و سركوب شدن اين غريزه نگردد . متأسفانه دانشمندانی امثال برتراند راسل كه از عقايد مسيحيت و بودائیو غيره در اين زمينه انتقاد میكنند ، درباره اسلام سكوت مینمايند . راسلدر كتاب زناشوئی و اخلاق همين قدر میگويد[/][="] : كليه بانيان مذاهب باستثناء محمد ، ص و كنفوسيوس ، اگر بتوان مسلك ، كنفوسيوس رامذهب ناميد ، توجهی به اصول سياسی و [/]
[="]اجتماعی نداشته و كوشيدهاند تكامل روح را از راه اشراق ، تفكر و فنا فراهم كنند . به هر حال از نظر اسلام ، علاقه جنسی نه تنها با معنويت و روحانيت منافات ندارد ، بلكه جزء خوی و خلق انبياء است .در حديثی میخوانيم : من اخلاق الانبياء حب النساء .[/][="]رسول اكرم ص، و ائمه اطهار ع ، طبق آثار و روايات فراوان كه رسيده است ،محبت و علاقه خود را به زن در كمال صراحت اظهار میكردهاند و بر عكس روش كسانی را كه ميل به رهبانيت پيدا میكردند سخت تقبيح مینمودند .يكی از اصحاب رسول اكرم ص ، به نام عثمان بن مظعون كار عبادت رابه جائی رسانيد كه همه روزها روزه میگرفت ، و همه شب تا صبح به نمازمیپرداخت ، همسر وی جريان را باطلاع رسول اكرم ص، رسانيد ، رسول اكرم ص، در حالی كه آثار خشم از چهره اش هويدا بود از جا حركت كرد و پيشعثمان بن مظعون رفت ، و به او فرمود : ای عثمان، بدان كه خدا مرابرای رهبانيت نفرستاده است ، شريعت من [/]
[="]شريعت فطری آسانی است ، من شخصا نماز میخوانم و روزه می گيرم و با همسرخودم نيز آميزش میكنم ، هر كس میخواهد از دين من پيروی كند بايد سنت مرا بپذيرد . ازدواج و آميزش زن و مرد با يكديگر جزء سنتهای من است .مطالبی كه درباره پليدی علاقه جنسی و آثار ناشی از آن گفتيم مربوط به گذشته دنيای غرب بود ، دنيای غرب در زمان حاضر در زمينه اخلاق جنسی نسبت به گذشته ، به اصطلاح يك دور 180 درجهای زده است امروز همه سخن ازتقديس و احترام علائق و روابط جنسی و لزوم آزادی و برداشتن هر قيد و بندی در اين زمينه است ، در گذشته آنچه گفته شده است بنام دين بوده و امروزنقطه مقابل آنها بنام علم و فلسفه پيشنهاد میشود .[/]
[="]. بدبختانه ما از ضرر افكار قديم غربيها با همه ضعيف بودن وسايل ارتباطی ميان اقوام و ملل ، مصون نمانديم و كم و بيش در ميان ما رخنه كرد ، اماافكار جديدشان در اوضاع و احوال حاضر سيل آسا بسوی ما روان است [/][="][/]
[="]در صفحات گذشته بحث مختصری در اطراف عقيده رائج جهان قديم به پليدی ذاتی روابط جنسی مطلقا ، و تأثير سوء عميق اين عقيده در آشفته ساختن ضميربشر ايراد و به منطق عالی خدائی اسلام در اين زمينه اشاره شد در اين صفحات آراء و عقايد متفكرين جديد در اين زمينه كه درست در نقطه مقابل اسلاف خودشان است مورد بحث و تحقيق قرار میگيرد[/][="] . [/]
[="]اخلاق جنسی قسمتی از اخلاق به معنی عام است . شامل آن عده از عادات وملكات و روشهای بشری است كه با غريزه جنسی بستگی دارد . حياء زن از مرد ، غيرت ناموسی مرد ، عفاف و وفاداری زن [/][="][/]
[="]نسبت به شوهر ، ستر عورت ، ستر بدن زن از غير محارم ، منع زنا ، منع تمتع نظری و لمسی از غير همسر قانونی ، منع ازدواج با محارم ، منع نزديكی با زن در ايام عادت ، منع نشر صور قبيحه ، تقدس يا پليدی تجرد جزء اخلاقو عادات جنسی بشمار میروند . اخلاق جنسی به حكم قوت و قدرت فوق العاده غريزه كه اين قسمت از اخلاق بشری وابسته به آن است ، همواره مهمترين بخشهای اخلاق به شمار میرفته است . ويل دورانت میگويد[/][="] : سر و سامان بخشيدن به روابط جنسی هميشه مهمترين وظيفه اخلاقی به شمار میرفته است ، زيرا غريزه توليد مثل ، نه تنها در حين ازدواج بلكه قبل و بعد آن نيز مشكلاتی فراهم میآورد . و درنتيجه شدت وحدت همين غريزه و نافرمان بودن آن نسبت به قانون وانحرافاتی كه از جاده طبيعی پيدا میكند ، بی نظمی و اغتشاش در سازمانهایاجتماعی توليد میشد. [/]
[="] نخستين بحث علمی و فلسفی كه در اينجا به ميان می آيد اين است كه سرچشمه اين اخلاق چيست ؟ چطور شد كه مثلا خصيصه ،حيا [/][="][/]
[="]و عفت در زن پيدا شد ؟ چرا مرد در مورد زن خود غيرت می ورزد ؟ آيا اين غيرت همان حسادت معمولی است كه بشر آنرا در همه جا محكوم كرد واستثناء در اين يك مورد آنرا پسنديده میداند ؟ يا چيز ديگر است ؟ اگرهمان حسادت است علت استثناء چيست ؟ و اگر چيز ديگر است چگونه میتوان آنرا توضيح داد ؟ همچنين منشأ زشت شمردن كشف عورت ، فحشاء ، ازدواج با محارم و غيره چيست ؟ آيا سرچشمه اينها خود فطرت و طبيعت است ؟ آيا فطرت و طبيعت برای اينكه به هدفهای خود نائل آيد و به زندگی بشر كه طبعا اجتماعی است نظام بدهد اين احساسات و عواطف را در بشر نهاده است؟ يا علل ديگری در كار بوده و در طول تاريخ در روحيه بشر اثر كرده تا تدريجا جزء ضمير اخلاقی بشر قرار گرفته است . اگر سرچشمه اين اخلاق ، طبيعت و فطرت است چرا اقوام ابتدائی و اقوام وحشی زمان حاضر كه هنوز مانند اقوام ابتدائی زندگی میكنند ، اين خصائص را ، لااقل به شكلی كه انسان متمدن دارد ، ندارند ؟ و به هر حال اصل ومنشأ هر چه باشد و گذشته بشريت به هر نحو بوده است ، امروز چه بايد كرد؟ بشر در زمينه اخلاق جنسی چه راهی را بايست پيش بگيرد كه به سرمنزلسعادت نائل آيد ؟ [/][="][/]
[="]آيا اخلاق جنسی قديم را بايد حفظ كرد ويا بايد آنرا در هم ريخت و اخلاق [/][="][/][="]نوين جايگزين آن ساخت [/][="]. [/][="]ويل دورانت ، با اينكه ريشه اخلاق را نه طبيعت ، بلكه پيش آمدهائی كه[/][="][/][="] احيانا تلخ و ناگوار و ظالمانه بوده است می[/][="][/][="]داند [/][="]! [/][="]مدعی است كه اين اخلاق [/][="][/][="]هر چند معايبی دارد اما چون مظهر انتخاب اصلح در مسير تكامل است بهتر،اين است حفظ شود [/][="]. [/][="]وی درباره احترام ،بكارت و مسئله حيا و احساس شرم می[/][="][/][="]گويد [/][="]: [/][="]عادات[/][="][/][="] و سنن قديمی اجتماع ، نماينده انتخاب طبيعی است كه انسان در طی قرون[/][="][/][="] متوالی پس از گذشتن از اشتباهات بيشمار كرده ، و به همين جهت بايد گفت با وجود آنكه احترام ،بكارت و احساس شرم ، از امور نسبی هستند و با وضع ازدواج از راه خريداری زن ارتباط دارند و سبب بيماريهای عصبی می[/][="][/][="]شوند، پاره[/][="][/][="]ای فوائد اجتماعی دارند و برای مساعدت در بقای جنسی يكی از عوامل [/][="][/][="]بشمار می[/][="][/][="]روند [/][="] [/] . [="]فرويد و اتباع وی عقيده ديگری دارند ، مدعی هستند كه اخلاق كهن را درامور جنسی بايد واژگون كرد و اخلاق جديدی[/]
[="]را جايگزين آن نمود .[/]
[="]. به عقيده فرويد و اتباع وی ، اخلاق جنسی كهن براساس محدوديت و ممنوعيت است و آنچه ناراحتی بر سر بشر آمده است ازممنوعيتها و محروميتها و ترسها و وحشتهای ناشی از اين ممنوعيتها كه درضمير باطن بشر جايگزين گشته آمده است . برتراند راسل نيز در اخلاق نوينی كه پيشنهاد میكند همين مطلب را اساس قرار میدهد . او به عقيده خود در زمينه اخلاق جنسی از منطقی دفاع میكند كه در آن احساساتی از قبيل احساس شرم ، احساس عفاف و تقوا ، غيرت ، حسادت ازنظر او ، و هيچ گونه احساس ديگری از اين گونه كه وی و امثال او آنها را، تابو ، میخوانند وجود نداشته باشد .معانی و مفاهيمی از قبيل : زشتی ، بدی ، رسوائی در آن راه نيابد ، فقط متكی به عقل و تفكر بوده باشد ، محدوديت جنسی را فقط آن قدر میپذيرد كه در مورد ممنوعيتهای غذائی قابل پذيرش است . وی در كتاب[/][="] جهانی كه من میشناسم . در فصل مربوط به اخلاق تابو در پاسخ پرسشی كه از وی میشود بهاينكه : آيا هيچ گونه پند و اندرزی برای كسانی كه بخواهند درباره امورجنسی خط مشی درست و عاقلانهای در پيش گيرند داريد ؟ میگويد : بالاخره لازم [/]
[="]است كه مسئله اخلاق جنسی را هم مانند ساير مسائل مورد بررسی قرار دهيم .اگر از انجام عملی زيانی متوجه ديگران نشود دليلی نداريم كه ارتكاب آنرا محكوم كنيم .اشكال در پاسخ پرسش ديگر به اينكه [/][="]: بنا به عقيده شما بايد هتك عصمت را محكوم ساخت ولی شما اعمال منافی عفت معمولی را چنانچه خسارتی بار نياورد محكوم نمیكنيد ؟ میگويد : بله همين طور است ، ازاله عصمت ، بكارت ، يك تجاوز جسمی در ميان افراد است ، اما اگر با مسائل اعمال منافی عفت مواجه شديم آن وقت بايد موقعيت را در نظر گرفت وملاحظه كرد در چنين موقعيت حساس دلائلی برای ابراز مخالفت وجود دارد يانه ؟ ما فعلا وارد اين بحث نمیشويم كه آيا احساساتی از قبيل حيا و غيره كه امروز اخلاق جنسی ناميده میشوند ريشه فطری و طبيعی دارد يا ندارد ، زيرااين بحث دامنه درازی دارد همين قدر میگوئيم اين توهم پيش نيايد كه واقعا علوم به آنجا رسيده كه ريشه اين مسائل را به دست آورده است آنچه در اين زمينهها گفته شده جز يك عده فرضها ، و تخمينها نيست ، و خود فرض كنندهها به هيچ وجه [/]
[="]وحدت نظر ندارند. [/]
[="] مثلا فرويد منشأ پيدايش احساس حيا را چيزی میداند ،راسل چيز ديگر ، ويل دورانت چيز ديگر ، كه ما برای پرهيز از اطاله ازذكر آنها خودداری می كنيم علت اصلی تمايل اين افراد به غير طبيعی بودن اين احساسات عدم موفقيت برای توجيه صحيح اين احساسات است[/][="] . ما فرض میكنيم اين احساسات هيچ گونه وسيله طبيعی ندارد ، و میخواهيم مانند هر امر قراردادی ديگر بر مبنای مصالح فرد و اجتماع و سعادت بشريت برای اينها تصميم بگيريم ، ببينيم منطق و تعقل به ما چه میگويد ؟ آيامنطق و تعقل ايجاب میكند برای باز يافتن كامل سلامت روان و برای رسيدن اجتماع به حد اكثر مسرت و سعادت تمام قيود و حدود و ممنوعيتهای اجتماعی را بشكنيم يا خير ؟ مقتضای منطق و تعقل اين است كه با سنن وخرافاتی مبتنی بر پليدی علاقه جنسی مبارزه كنيم و در عين حال موجبات طغيان و عصيان و ناراحتی غريزه را به نام آزادی و پرورش آزادانه فراهم نكنيم . طرفداران اخلاق جنسی نوين نظرات خود را بر سه اصل مبتنی كرده اند: - آزادی هر كسی تا آنجا كه مخل به آزادی ديگران نباشد بايد محفوظ بماند.[/] [="]سعادت بشر در گرو پرورش تمام استعدادهائی است كه در وجود وی نهاده شده است ، خودپرستی و بيماريهای ناشی از آن مربوط به آشفتگی غرائزاست . آشفتگی غرائز از آنجا ناشی میشود كه ميان غرائز تبعيض شود ، بعضی ارضاء و اشباع و بعضی ديگر همچنان ارضاء نشده باقی بمانند[/][="] . عليهذا برای اينكه انسان به سعادت زندگی نائل آيد بايد تمام استعدادهای او را متساويا پرورش و توسعه داد . - رغبت بشر به يك چيز در اثر اقناع و اشباع كاهش میيابد و در اثرامساك و منع ، فزونی میگيرد برای اينكه بشر را از توجه دائم به امورجنسی و عوارض ناشی از آن منصرف كنيم يگانه راه صحيح آن است كه هر گونه قيد و ممنوعيتی را از جلو پايش برداريم و به او آزادی بدهيم . شرارتها وكينهها و انتقامها همه ناشی از اخلاق خشن جنسی است . اينها است اصولی كه اخلاق نوين جنسی را بر آنها نهادهاند و ما بايدانشاءالله مواد پيشنهادی اين مكتب نوين را با بحث و تحقيق كافی دراصول سه گانه فوق مورد بررسی قرار دهيم
[/]
[="]وعده داديم كه اصولی را كه " اخلاق نوين جنسی " بر روی آنها پايه گذاری شده است تحليل و انتقاد كنيم . ولی به نظر میرسد ، قبل از بيان انتقادات طرفداران اين سيستم اخلاقی ،نسبت به اخلاق كهن جنسی و بيان مواد جديدی كه در زمينه اصلاح اخلاق جنسی پيشنهاد میكنند ، انتقاد از اصول نامبرده چندان مفيد نخواهد بود .ممكن است افرادی كه اطلاع كافی ندارند طرح مباحث بالا را چندان لازم ومفيد ندانند اما به نظر ما بحث در اين گونه مسائل در اجتماع حاضر بسيارضرورت دارد ، نه تنها از آن جهت كه افكار فلاسفه و متفكرين معروف ومشهوری را به خود جلب كرده است ، بلكه از آن نظر كه اين افكار در ميان طبقه جوان در حال پيشرفت و [/][="][/]
[="]توسعه است ، و چه بسا جوانانی هستند كه سرمايه فكريشان وافی نيست كه به [/][="][/][="]بررسی منطقی اين مسائل بپردازند ، ممكن است شخصيت و شهرت صاحبان اين[/][="][/][="] افكار آنها را تحت نفوذ و تأثير خود قرار دهد و عقيده پيدا كنند كه اين [/][="][/][="]سخنان صد در صد مطابق با منطق است [/][="].[/][="] به نظر ما ضرورت دارد خوانندگان محترم را در جريان بگذاريم و آگاه [/][="][/][="]كنيم كه افكاری كه در اين زمينه از غرب برخاسته و جوانان ما تازه با الفبای آن آشنا شده[/][="][/][="] اند و احيانا تحت عنوانهای مقدسی نظير [/][="] [/][="]آزادی [/][="][/][="]و [/][="] [/][="]مساوات [/][="] [/][="]با جان و دل ، آنها را می [/][="]پذيرند به كجا منتهی می[/][="][/][="]شود ؟آخر اين خط سير كجا است ؟ آيا اجتماع بشر ، قادر خواهد بود در اين مسيرگام بردارد و راه خود را ادامه دهد ؟ يا اينكه اين كلاهی است كه برای سربشر خيلی بزرگ است [/][="]. [/][="]اين راهی است كه ادامه دادن آن جز فناء بشريت[/][="][/][="] چيزی در بر ندارد ؟ از اين رو ما لازم می[/][="][/][="]دانيم كه در اينجا ولو به نحو اختصار اين مسائل راطرح كنيم و البته تفصيل كامل آنها را در جای ديگر ذكر خواهيم كرد. [/][="][/]
کدام محبوب خداوند:نکاح دراسلام یا تجرد در دیگر ایین ها
سلام
اگر قرار باشد محبوبیت امری در نزد خدای متعال سنجیده شود باید به مرجعی رجوع شود که در آن کلام خدای متعال منعکس شده باشد . دیگر اینکه این مرجع و منبع معتبرترین مرجع و منبع برای کلام الهی نیز باشد . از آنجا که تمام ادیان جهان بجز اسلام پذیرفته اند در کتاب آسمانی آنها جعل و تحریف رخ داده است لذا معتبرترین مرجع قرآن کریم است و نظر قرآن کریم در این مورد واضح و روشن است .
نه تنها قرآن کریم که کلام آخرین الهی است بر نکاح و ازدواج مهر تایید می گذارد بلکه به آن امر نیز می کند تا جایی که رسول گرامی اسلام ص ازدواج را سنت خود نامیده است . چه اینکه اسلام دین فطرت و خلقت الهی است و در این دین هیچ امر فطری سرکوب و نابود نمی شود بلکه در مسیری صحیح و درست قرار می گیرد تا انسان به کمال انسانی خود که جامع همه کمالات ظاهری و باطنی است برسد .
نکته اساسی اینستکه قرآن انسانهایی را می پروراند که در همه ابعاد فطری در اوج کمال اند . اگر به نمونه های این تربیت یافتگان قرآن همچون علی بن ابیطالب نگاه کنیم آنان را رستاخیر فطرت الهی در انسان می یابیم .
موفق در پناه حق
[="]مدعيان اصلاح اخلاق جنسی ادعا میكنند كه اخلاق كهن جنسی علل و اسباب وسرچشمههائی داشته است كه اكنون از ميان رفته يا در حال از ميان رفتناست ، اكنون كه آن علل در كار نيست ، دليل ندارد كه ما باز هم اين سيستم اخلاقی را كه احيانا توأم با خشونت هم بوده است ادامه دهيم [/][="].بعلاوه اموری كه منشأ پيدايش اين اخلاق شده جرياناتی جاهلانه و يا ظالمانه بوده است كه با آزادی و عدالت و حيثيت ذاتی انسانی منافات دارد ، عليهذا به خاطر انسانيت و عدالت هم كه باشد بايد با اين اخلاق مبارزه كرد . میگويند اخلاق كهن جنسی را امور ذيل به وجود آورده است : مالكيت مرد نسبت به زن ، حسادت مردان ، كوشش مرد برای اطمينان به پدری خود ،اعتقادات مرتاضانه و راهبانه به پليدی ذاتی رابطه جنسی ، احساس پليدی زن نسبت به خود به واسطه عادت ماهانه زنانه ، و پرهيز مرد از او در اين مدت ، مجازاتهای شديدی كه زن در طول تاريخ از ناحيه مرد ديده است ، وبالاخره عوامل اقتصادی كه زن را همواره نيازمند به مرد میكرده است .اين علل و اسباب چنانكه واضح است يا ريشه تعدی و [/]
[="]. اكنون كه مالكيت مرد نسبت به زن از ميان رفته است ، اطمينان پدری را از راه استفاده از داروهای ضد آبستنی كه دراثر پيشرفت طب پيدا شده ، بدون بكار بردن روشهای خشونت آميز قديم میتوان بدست آورد ، عقايد مرتاضانه و راهبانه بسوی زوال و نيستی میرود ،احساس پليدی عادت زنانه را با بالا بردن سطح معلومات ، و تفهيم اينكه يك عمل ساده وظايف الاعضائی بيش نيست میتوان از بين برد ، دوران آن مجازاتهای سخت و شديد هم ديگر سپری شده است ، عوامل اقتصادی كه زن رااسير میكرد ديگر وجود ندارد و زن امروز استقلال اقتصادی خود را باز يافتهاست ، بعلاوه دولت تدريجا دستگاههای خود را بسط میدهد و زن را در ايام بارداری و زايمان و شيردادن تحت حمايت خود قرار میدهد و او را از مرد بی نياز میكند و در حقيقت دولت جانشين پدر میشود . حسادتها را با تمرينهای اخلاقی بايد از ميان برد و با وجود اينها ديگر لزومی ندارد ماهمچنان به اين اخلاق كهن بچسبيم . اين است انتقادات و خرده گيريهائی كه بر اخلاق كهن جنسی [/][="][/]
[="]گرفته میشود و اين است دلائلی كه ايجاب میكند حتما رفورمی ،در اين بخشاز اخلاق بشری صورت گيرد . اكنون ببينيم چه موادی در اين سيستم اخلاقی پيشنهاد میشود ، البته ازاول بايد توجه داشته باشيد كه همه اين مواد اصلاحی بر محور شكستن قيود كهن و رفع منعها و محدوديتهای قانونی گذشته میچرخد . اولين موضوعی كه مورد توجه قرار گرفته است كاميابی آزادانه زنان ومردان از معاشرتهای لذت بخش جنسی است و به عبارت ديگر آزادی عشقاست ، میگويند زن و مرد نه تنها قبل از ازدواج بايد از معاشرتهای لذت بخش آزادانه جنسی بهرهمند باشند ، بلكه ازدواج نيز نبايد مانعی در اينراه بشمار آيد ، زيرا فلسفه ازدواج و انتخاب همسر قانونی اطمينان پدراست به پدری خود نسبت به فرزندی كه از زن معينی بدنيا میآيد ، ايناطمينان را با بكار بستن داروهای ضد آبستنی كه مخصوصا پيشرفت طب امروزآنها را به بشر ارزانی داشته است میتوان بدست آورد . [/]
[="]بنابراين هر يكاز زن و مرد میتوانند علاوه بر همسر قانونی ، عشاق و معشوقههای فراوانیداشته [/][="][/]
[="]باشند ، زن مكلف است كه در حين آميزش با عشاق خود از داروی ضد آبستنیاستفاده كند و مانع پيدايش فرزند او گردد ، ولی هر گاه تصميم گرفت كهصاحب فرزند گردد الزاما بايد از همسر قانونی خود استفاده كند . كمونيسم جنسی تنها از آن نظر قابل عمل نيست كه رابطه نسلی راميان پدران و فرزندان قطع میكند ، بشر از اعتماد نسلی نمیتواند صرف نظركند ، هر پدری میخواهد فرزند خود را بشناسد و هر فرزندی میخواهد بداند ازكدام پدر پيدا شده است . فلسفه ازدواج و انتخاب همسر قانونی همين است و بس ، اختصاص جنسی رابه همين اندازه بايد محدود كرد ، و با تأمين رابطه نسلی به وسيله فوق موجبی برای تحديد بيشتر وجود ندارد . برتراند راسل میگويد[/][="] : جلوگيری وسائل وسائل ضد آبستنی توليد نسل را ارادی كرده و آنرا از صورت يك نتيجه اجتناب ناپذير روابط بيولوژيك، توليد قهری فرزند در اثر آميزش ، بيرون آورده است . به دلائل متعدداقتصادی كه در فصول پيش شرح داديم ، محتملا پدر برای تربيت و اعاشه اطفال كمتر اهميت خواهد داشت ، بنابراين دليلی نيست كه مادری برای پدری اطفال خود همان [/]
[="]مردی را انتخاب كند كه خاطرش را برای عاشقی و رفاقت میخواهد . مادر آينده ممكن است شانه از زير اين تعهد خالی كند بدون آنكه لطمهای بسعادت او وارد شود . برای مردان ، انتخاب مادر اطفال خود ازاين هم آسان تر و سادهتر خو اهد بود . كسانی كه مانند من معتقدند كه روابط جنسی فقط هنگامی مسئله اجتماعی و قابل تجديد محسوب می شود كه طفلی به وجود آيد بايد مثل من اين دو نتيجه را بگيرند : اولا عشق بدون بچه آزاداست و ثانيا ايجاد اطفال بايد تحت مقرراتی شديدتر از آنچه امروزهست قرار گيرد.راسل بعدا به حل يك مشكل اجتماعی ديگر نيز می پردازد و آن مشكل بهبود نژاد بشر است . میگويد وقتی روابط جنسی بر اين اساس قرار گرفت ،اجتماع میتواند فقط به زنان و مردان معينی كه از لحاظ شخصی و ارثی واجد شرايطی باشند اجازه توليد نسل بدهد ، آن زنی كه پروانه توليد نسل دارد ازمردانی كه از لحاظ ارثی ارجح شناخته شوند برای تخم گيری و توليد نسلاستفاده میكند ، در حالی كه مردان ديگری كه عشاق خوبی خواهند بود از حق[/][="][/]
[="]پدری محروم خواهند بود .[/]
[="]. راسل كم كم به گفتهها و پيشنهادهای خود جنبه اخلاقی نيز میدهد و بهاندرز و موعظه میپردازد ، چون معتقد است يكی از ريشههای اخلاق جنسی كهن حسادت است ، مردان و زنان را به ترك حسادت توصيه میكند ، میگويد : در طريقی كه من پيشنهاد میكنم راست است كه زوجين را از وفاداری نسبت به يكديگر مبری میدارم ، اما در عوض تكليف دشوار منكوب كردن حسادت رابه عهدهشان میگذارم ، يك زندگی هشيارانه بدون تسلط بر نفس غير ممكناست ، در اين صورت بهتر است يك احساس شديد و مزاحم را چون حسادت تحت انتظام درآوريم و نگذاريم مانع نمو عمومی احساسات عاشقانه بشود ،اشتباه اخلاق قديمی در آن نيست كه كف نفس را توجيه میكند بلكه در آناست كه در مورد استعمال آن اشتباه مینمايد مقصود راسل اين است كه قدما از لحاظ اخلاقی به كف نفس توصيه میكردند ، من نيز به كف نفستوصيه میكنم ، اما نظر قدما در كف نفس بر اين بود كه غريزه جنسی محدود گردد و نظر من به اين است كه جلو حسادت در امر جنسی كه نامش را[/][="][/][="]
[/]
[="]غيرت گذاشتهاند گرفته شود مردان آنگاه كه با عشق بازيهای همسران خود مواجه میشوند و احساس ناراحتی میكنند بايد كف نفس و اغماض كنند ،مزاحم آنها نشوند بلكه از آن مرد بيگانه كه همسر محبوب آنها را خوشحال ومسرور كردهاند شكرگذار باشند .هم او میگويد : ايجاد فرزندان بايد فقط در ازدواج صورت گيرد وروابط بيرون از ازدواج به وسائل مختلف خنثی گردد ، و شوهران هم نسبت به عشاق همان قدر غمض عين داشته باشند كه شرقيان نسبت به غلامان خنثی ،مقصود غلامان اخته و خواجه سرايان است[/][="] ، داشتند ، اشكال اساسی اين طريق ،اطمينان اندكی است كه به وسائل ضد آبستنی از يك طرف و صميميت زنان ازطرف ديگر ، كه از عشاق خود باردار نشوند و به ريش شوهر نبندند ،میتوان داشت اما اين اشكال با مرور زمان كاهش خواهد يافت .رفورم و اصلاح ! به همين جا خاتمه پيدا نمیكند ، موضوعات ديگری نظيرستر عورت ، ممنوعيت ازدواج با محارم ، نشر صور قبيحه ، استمناء ، تمايلبه هم جنس ، سقط جنين ، آميزش در ايام عادت و امثال اينها نيز موردبحث قرار میگيرد . [/]
[="]. بعضی از اين موضوعات از قبيل لزوم ستر عورت و منعنشر صور باصطلاح قبيحه صريحا مورد انتقاد [/][="][/]
[="]قرار گرفته و بعضی ديگر از قبيل استمناء از حوزه اخلاق خارج دانسته شدهاست و در قلمرو طب بشمار آمده است ، احيانا از نظر طبی اگر غير مجازشناخته میشود كسی كه بسلامت خود علاقمند است آنرا ترك میكند ، به هر حال نمیتواند ممنوعيت اخلاقی داشته باشد ! اكنون نوبت آن است كه ما اصول اساسی و اركان اصلی اين سيستم اخلاقی راكه قبلا بيان كرديم دقيقا بررسی كنيم ، سپس فلسفه اخلاق جنسی اسلامی را كه با اخلاق جنسی قديم و جديد غرب مغاير است توضيح دهيم ، تا يك بار ديگرروشن شود يگانه مكتبی كه صلاحيت رهبری بشر را دارد اسلام است ، و هم روشن شود كه كار غرب در فلسفه اجتماعی به هذيان و پريشانگوئی رسيده است ،وقت آن است كه غرب مانند همه زمانهای ديگر ، با همه تقدمی كه در علومو صنايع دارد ، فلسفه زندگی را از شرق بياموزد[/][="] . [/]
[="]در قسمت گذشته از اين بحث اصول اخلاق باصطلاح نوين جنسی تشريح شد ،اكنون نوبت آن است كه اصول و پايههائی كه اين مكتب بر روی آنها بناشده است ارزيابی نمائيم . آن اصول عبارت است از : 1 - آزادی هر فردی مطلقا محترم است و بايد محفوظ بماند ، مگر آنجا كه مزاحم آزادی ديگران باشد ، بعبارت ديگر[/][="] : آزادی را جز آزادی نمیتواند محدود كند .
[/]
[="] 2- سعادت بشر در گرو پرورش استعدادهائی است كه در نهاد دارد ،خودپرستيها و ناراحتيهای روحی ، ناشی از آشفتگی غرائز ، و بالاخص غريزهجنسی است ، و آشفتگی غرائز از عدم ارضاء [/]
[="]و اشباع آنها ناشی میگردد .
[/]
[="]3 - آتش ميل و رغبت بشر ، در اثر منع و محدوديت ، فزونی میگيرد ، ومشتعل تر میگردد و در اثر ارضاء و اشباع كاهش میيابد و آرام میگيرد ،برای انصراف بشر از توجه دائم به امور جنسی و جلوگيری از عوارض ناشی ازآن ، راه صحيح اين است كه هر گونه قيد و ممنوعيتی را در اين راه از جلوپايش برداريم چنانكه ملاحظه میشود ، اصل اول از اصول بالا ، فلسفی و اصلدوم تربيتی و اصل سوم روانی است . اين سه اصل را ما از مجموع گفتهها و نظرات طرفداران اين سيستم اخلاقیاستنباط میكنيم و الا هيچكدام از آنان به اين ترتيب و تفصيل اصول سيستم اخلاقی خود را بيان نكردهاند[/][="] . [/]
[="][/][="]
[/]
[="]طرفداران اين سيستم اخلاقی از آن جهت به اين اصل كه تكيه گاه و اساساصلی حقوق فردی بشمار رفته ، تكيه كردهاند كه به گمان آنها اين سلسله مسائل فاقد جنبه اجتماعی میباشد زيرا به عقيده آنها آزادی جنسی يك فردبه حقوق ديگران ضربه نمیزند ، فقط آنجا كه پای فرزند و اطمينان پدری وفرزندی به ميان میآيد ، حق [/][="][/]
[="]شوهر پيدا میشود و لازم میگردد كه زن از باردار شدن از غير شوهر قانونیخود ، خودداری كند ، و تا زمانی كه وسائل ضد آبستنی در كار نبود لازم بود برای صيانت اين حق مرد ، زن عفاف و تقوا را رعايت كند تا نسبت به شوهر خود وفادار بماند فعلا با وسائل موجود چنين ضرورتی در كار نيست .عليهذا در اينجا درباره دو قسمت بايد تحقيق شود :
[/]
[="]يكی اينكه آزادی راجز آزادی ديگران و لزوم رعايت آنها نمیتواند محدود كند ، ديگر اينكه روابط جنسی از ناحيه اطمينان پدر و فرزندی ، با اجتماع و زندگی عمومی وحقوق اجتماعی ارتباط ندارد . اما قسمت اول بايد ببينيم آن چيزی كه آزادی را باصطلاح حق مسلم بشر قرار میدهد چيست ؟
[/]
[="]بر خلاف تصور بسياری از فلاسفهغرب آن چيزی كه مبنا و اساس حق و آزادی و لزوم رعايت و احترام آنمیگردد ميل و هوی و اراده فرد نيست ، بلكه استعدادی است كه آفرينش برای سير مدارج ترقی و تكامل به وی داده است ، اراده بشر تا آنجا محترم است كه با استعدادهای عالی و مقدسی كه در نهاد بشر است هماهنگ باشد واو را در ميبلا ترقی و تعالی بكشاند ، اما آنجا كه بشر را به سوی فنا ونيستی سوق میدهد و استعدادهای نهانی [/][="][/]
[="]را به هدر میدهد احترامی نمیتواند داشته باشد ،[/]
[="]بسيار اشتباه است اگرخيال كنيم معنی اينكه انسان آزاد آفريده شده اين است كه[/][="] : به او ميل وخواست و اراده داده شده است ، و اين ميل بايد محترم شناخته شود مگرآنجا كه با ميلها و خواستهای ديگران مواجه و معارض شود و آزادی ميلهای ديگران را به خطر اندازد ، ما ثابت می كنيم كه علاوه بر آزاديها و حقوق ديگران ، مصالح عاليه خود فرد نيز میتواند آزادی او را محدود كند .بزرگترين تيشه هایی كه به ريشه اخلاق زده شده به نام آزادی و از راه همين تفسير غلطی است كه از آزادی شده است ! وقتی كه از آقای راسل سؤال میشود آيا خود را به هيچ يك ازسيستمهای اخلاقی مقيد میدانيد ؟ جواب میدهد : آری ، ولی جدا ساختن اخلاقاز سياست كار دشواری است ، به عقيده من علم اخلاق بايستی بدين طريق عرضه شود : فرض كنيد زيدی بخواهد فلان عمل را كه برای خودش مفيد بوده و درعين حال به همسايگانش زيان میرساند انجام دهد [/] [="]، اگر زيد بدين طريق برایهمسايگان خود ايجاد [/][="][/]
[="]مزاحمت كند آنان گرد هم جمع شده و خواهند گفت[/][="] : ما به هيچ وجه موافق نيستيم بايد كاری كرد كه او سوء استفاده نكند بنابراين ملاحظه میشود كهكار ما به يك امر جنائی مختوم می گردد و اين قضيه كاملا منطقی و عقلانیاست ، روش اخلاقی من عبارت از ايجاد هماهنگی بين منافع عمومی و خصوصی افراد اجتماع می باشد.
[/]
[="]. اين روش اخلاقی از لحاظ عملی بودن كمتر از مدينه فاضله افلاطون نيست ،آقای راسل در اخلاق ، مقدساتی را به رسميت نمی شناسد ، معانی و مفاهيمی كه انسان آنها را برتر از منافع مادی شخص خود بداند و به خاطر آنها ميل و خواست و اراده خود را محدود كند سراغ ندارد ، اخلاقی را كه مبتنی برچنين معانی و مفاهيم باشد اخلاق تابو میخواند ، يگانه چيزی را كه مقدس میشمارد آزادی خواست و اراده و ميل است ، آزادی اراده و ميل رافقط با مواجه شدن با ميل و اراده ديگران در جهت مقابل ، قابل تحديد میداند ، آنگاه گرفتار اين بست میشود كه در اين صورت چه قدرتی میتواندآزادی شخص را محدود كند و او را در مقابل [/][="][/]
[="] [/]
[="]آزاديهای ديگران وادار به تسليم و احترام نمايد[/][="] . میگويد : قدرت منع وجلوگيری ديگران ، میگويد : من كه به خاطر منافع خودم میخواهم منافعديگران را به خطر اندازم آنها به خاطر منافع خودشان با يكديگر اتفاقخواهند كرد و جلو مرا خواهند گرفت و من ناچار تسليم خواهم شد و اجبارامنافع خصوصی خود را با منافع عمومی هماهنگ خواهم كرد . آقای راسل میخواهد با اين بيان منافع خصوصی را حافظ و نگهدار حقوقعمومی معرفی كند ، همين جا است كه عقيم بودن فلسفه اخلاقی او روشن میگردد.بديهی است اگر فرض كنيم هميشه افراد اجتماع يا گروههای اجتماعی دارای قدرت و هميشه افراد و گروهها ، آماده اتفاق و اتحاد عليه متجاوز میباشند و هميشه يك فرد كه دارای قدرت كمتری است تصميم میگيرد عليه منافعاكثريت گام بردارد ، البته در اين صورت فرضيه آقای راسل درست از آب در خواهد آمد . اما آيا هميشه افراد و گروهها دارای قدرت مساوی هستند ؟آيا هميشه كسانی كه مورد تجاوز قرار میگيرند آماده اتفاق و اتحادند ؟ آياهميشه فرد عليه منافع اكثريت تصميم میگيرد ؟ [/]
[="] متجاوز تا به زور و[/][="][/]
[="]قدرت خود اعتماد نداشته باشد دست به تجاوز نمی زند [/][="]. اخلاقی كه آقای راسل پيشنهاد میكند قادر است تنها به ضعيفان توصيه كند كه از زور نيرومندان بترسند و به حقوق آنها تجاوز نكنند اما قادر نيست زورمندانی را كه عليه ناتوانان اتفاق میكنند و اطمينان دارند كه میتواننداعتراض آنان را با قوه قهريه پاسخ دهند به ترك تجاوز توصيه كند چونكه طبق اين فلسفه عمل آنها ضد اخلاقی نيست . زيرا آنها ضرورتی نمیبينند كه منافع خصوصی خود را با منافع عمومی هماهنگ كنند . اين فلسفه اخلاقی بهترين توجيه كننده حق زورگوئی و ديكتاتوری است ، عجب اين است كه آقای راسل شعار خود را در همه عمر آزادي خواهی و حمايت از حقوق ناتوانان قرارداده است اما فلسفهای كه برای اخلاق ساخته است پايههای ديكتاتوری رااستحكام میبخشد . در فلاسفه غرب از اين نمونهها باز هم هست كه فيلسوفی فلسفهاش يك جور حكم ميكند و شعار زندگيش طور ديگر . اما قسمت دوم : اين قسمت مربوط به اين است كه ازدواج و تشكيل اجتماعخانوادگی تا چه حد جنبه فردی و خصوصی دارد و تا چه حد جنبه عمومی واجتماعی ؟ بدون شك در ازدواج ، تمتع [/]
[="]شخصی و مسرت فردی وجود دارد ، انگيزه افراد در انتخاب همسر بهره مند شدناز مسرت و لذت بيشتر زندگی است ، اكنون بايد ببينيم آيا از آن نظر كهدو فرد بنام زن و شوهر میخواهند زندگی مشترك و مقرون به خوشی و مسرتی تشكيل دهند و از شيرينیهای زندگی بهرهمند گردند ، بهتر و عاقلانه تر ايناست كه كانون خانوادگی را كانون خوشيها و كاميابيهای جنسی قرار دهند وحداكثر مساعی خود را برای لذت بخش نمودن اين كانون صرف كنند و امااجتماع بيرون ، اجتماع بزرگ محيط كار و فعاليت و برخوردهای ديگر باشد ،يا بهتر اين است كه لذائذ و كاميابيهای جنسی از محيط خانوادگی به اجتماع بزرگ كشيده شود ، كوچه و خيابان و مغازهها و محيط های اداری و باشگاههاو تفريحگاههای عمومی همه جا آماده انواع كاميابي های جنسی نظری و لمسی وغيره بوده باشد ؟ اسلام طريق اول را توصيه كرده است ، اسلام اصرار فراوانی دارد كه محيط خانوادگی آمادگی كامل برای كاميابی زن و شوهر از يكدیگرداشته باشند.[/][="][/]
[="]زن يا مردی كه از اين نظر كوتاهی كند مورد نكوهش صريح اسلام قرار گرفته است، اسلام اصرار فراوانی به خرج داده كه محيط اجتماع بزرگ ، محيط كار و عمل و فعاليت [/][="][/]
[="]بوده و از هر نوع كاميابی جنسی در آن محيط خودداری شود ، فلسفه تحريم نظربازی و تمتعات جنسی از غير همسر قانونی ، و هم فلسفه حرمت خودآرائی وتبرج زن برای بيگانه همين است . كشورهای غربی كه اما اكنون كوركورانه از آنها پيروی میكنيم راه دوم راانتخاب كردهاند . كشورهای غربی در انتقال دادن كاميابيهای جنسی از كانون خانوادگی به محيط اجتماعی بيداد كردهاند و جريمهاش را هم میدهند ، فرياد متفكرينشان بلند است ، آنها وقتی كه میبينند برخی كشورهای كمونيستی جلواين كارها را گرفته و مانع هدر دادن نيروهای جوانان در اجتماع شدهاند ،به چشم غبطه به آنها مینگرند . اگر زندگی و خوشی و مسرت در زندگی را مساوی با اعمال شهوت بدانيم وچنين فرض كنيم كه هر كس بيشتر میخورد و میخوابد و عمل آميزش انجام میدهد او از مسرت و خوشی بيشتری بهرهمند است و به عبارت ديگر اگراستعدادهای بهجت زای انسانی و موجبات ناراحتيهای او را محدود بدانيم بهآنچه حيوانات دارند ، البته انتقال كاميابيهای جنسی از كانون خانوادگیبه اجتماع بزرگ لذت و مسرت بيشتری خواهد داشت[/][="] . [/]
[="]اما اگر بتوانيم تصور كنيم كه اتحاد روح زن و شوهر و عواطف صميمانهای كه احيانا تا آخرين روزهای پيری كه غريزه جنسی فعاليتی ندارد باقی است ،برای زندگی ارزش بيشتر و بالاتری دارد ، اگر بتوانيم تصور كنيم كه لذتی كه از يك مرد از مصاحبت همسر مشروع و وفادارش با لذتی كه يك مرد ازمصاحبت يك زن هر جائی میبرد تفاوت دارد كوچكترين ترديدی در اين جهت نخواهيم كرد كه به خاطر بهرهمند شدن از مسرت بيشتر و آرامش بيشتر ، لازماست عواطف جنسی افراد را محدود به همسر قانونی كرده است و محيط وكانون خانوادگی به اين كار و اجتماع بزرگ را به كار و فعاليت اختصاصدهيم [/][="]. مطلب مهم تر جنبههای اجتماعی مسئله ازدواج است ، تنها برای اين نيست كه زن و مرد از مصاحبت يكديگر لذت بيشتری ببرند ، ازدواج و تشكيل كانونخانوادگی ايجاد كانون پذيرائی نسل آينده است ، سعادت نسلهای آينده بستگی كامل دارد به وضع اجتماع خانوادگی . دست توانای خلقت برای ايجادو بقاء و تربيت نسلهای آينده علائق نيرومند زن و شوهری را از يك طرف وعلائق پدر و فرزندی را از طرف ديگر به وجود آورده است . [/]
[="]عواطف اجتماعی و انسانی ، در محيط زندگی رشد میكنند ، روح كودك راحرارت محيط فطری و طبيعی چند صد درجه پدر و مادر نرم و ملايم میكند .ما وقتی كه میخواهيم عواطف دو نفر را نسبت به يكديگر تحريك كنيم ،میگوئيم افراد يك ملت برادر يكديگرند ، يا میگوئيم افراد بشر همه برادريكديگر و عضو يك خانواده هستند ، قرآن كريم عواطف پاك ايمانی مؤمنينرا به عواطف برادری تشبيه میكند : " انما المؤمنون اخوه[/][="] "، عواطفبرادری تنها از خويشاوندی و هم خونی پيدا نمیشود ، عمده اين است كه دوبرادر در يك كانون محبت بزرگ میشوند ، راستی اگر عواطف برادری كهناشی از كانون با صفا و پر مهر خانوادگی است از ميان برود ، آيا افراداجتماع میتوانند كوچكترين عواطفی نسبت به يكديگر داشته باشند ؟میگويند در اروپا تا حدود زيادی عدالت هست اما عواطف بسيار كم است، حتی در ميان برادران و پدران و فرزندان عواطف كمی مشاهده میشود . برخلاف مردم مشرق زمين . چرا ؟ برای اينكه اين گونه عواطف در كانونهای با صفا و صميمی و پر مهرخانوادگی رشد میكند ، اما در اروپا چنين صفا و [/]
[="]صميميت و وحدت و يگانگی ميان زنان و شوهران وجود ندارد . چرا اين يگانگی كه معمولا در مشرق زمين ميان زنان و شوهران وجود دارد ، در آنجاوجود ندارد ؟ برای اينكه در آنجا عواطف جنسی زن و مرد به يكديگر اختصاصندارد ، هر كدام به طور نامحدود میتوانند لااقل از تمتعات نظری و لمسی دراجتماع بزرگ بهرهمند شوند[/][="] . [/]
[="]اصل [/][="] آزادی كه پايه فلسفی اخلاق باصطلاح نوين جنسی است به طوراجمال در صفحات قبل مورد بحث قرار گرفت ، در اينجا میخواهيم اصل لزومپرورش استعدادهای طبيعی انسان را كه پايه تربيتی اين سيستم اخلاقی استبررسی كنيم ، پس از آن البته به بررسی پايه روانی آن خواهيم پرداخت . .به استناد اصل لزوم پرورش استعدادها گفته میشود كه تربيت سعادتمندانه برای فرد و مفيد به حال اجتماع آن است كه سبب گردد استعدادهای فطری وطبيعی بشر بروز و ظهور كند و شكوفان و بارور گردند . شكوفان شدن استعدادها علاوه بر اينكه موجب مسرت خاطر [/]
[="]و نشاط كامل فرد میگردد ، تعادل روحی او را حفظ میكند و او را آرام نگه میدارد و در نتيجه اجتماع نيز از او آسايش میبيند . بر خلاف جلوگيری وتحت فشار قرار دادن آنها كه موجب هزاران ناراحتی و اضطراب و جنايت وانحراف میگردد . گفته میشود اخلاق جنسی كهن به دليل اينكه مانع رشد و شكوفان شدن يكاستعداد كامل طبيعی و فطری يعنی غريزه جنسی يا غريزه باصطلاح عشق است و عشق را خبيث میداند محكوم است ، اخلاق نو به دليل آنكه عشق راآزاد و محترم میشمارد و با موجبات رشد و تقويت آن به مبارزه بر نمیخيزد مزيت و رجحان دارد . ما برای اينكه بررسی كامل از اين اصل كرده باشيم ، لازم است مطالب ذيلرا رسيدگی كنيم : 1[/][="] - آيا اخلاق اسلامی با رشد طبيعی استعدادها مباين است ؟ 2 - كشتن نفس يعنی چه ؟ 3 - اخلاق نوين جنسی بزرگترين عامل آشفتگی غرائز و مانع رشد طبيعی واستعدادها است . 4 - دموكراسی در اخلاق . 5 - مقايسه اخلاق جنسی با اخلاق اقتصادی و اخلاق [/]
[="]اينكه میگويند استعدادهای طبيعی را بايد پروراند و نبايد از آن جلوگيریكرد ، مورد قبول ما است ، اگر ديگران فقط از راه آثار نيكی در پرورشاستعدادها و آثار سوئی كه در منع و جلوگيری از پرورش آنها ديدهاند به لزوم اين كار توصيه میكنند ما علاوه بر اين راه از راه ديگر كه باصطلاح برهان لمی[/][="] است بر اين مدعا استدلال میكنيم .ما میگوئيم خداوند نه عضوی از اعضاء جسمانی را بيهوده آفريده است و نهاستعدادی از استعدادهای روحی را و همانطوری كه همه اعضای بدن را بايد حفظ كرد و به آنها غذای لازم بايد رساند ، استعدادهای روحی را نيز بايد ضبط كرد و به آنها غذای كافی داد تا سبب رشد آنها شود . ما فرضا از راه آثار به لزوم پرورش استعدادها و عدم جلوگيری [/]
[="]از آنها پی نبرده بوديم خداشناسی ما را به اين اصل هدايت میكرد .همچنان كه میبينيم در صد سال پيش كه هنوز درست به آثار نيك پروراندناستعدادها و آثار سوء ترك پرورش آن پی نبرده بودند ، دانشمندانی بههمين دليل به حفظ اعضاء بدن و مهمل نگذاشتن قوای نفسانی توصيه میكردند .پس در اثر لزوم پروراندن استعدادها به طور كلی جای ترديد نيست ، بلكه مفهوم لغت تربيت كه از قديم برای اين مقصود انتخاب شده است همين معنیرا میرساند ، لغت تربيت مفهومی جز پروراندن ندارد عليهذا بحث در اين نيست كه آيا بايد استعدادها را پرورش داد يا نه ؟ بحث در اين است كه راه صحيح پرورش طبيعی استعدادهای بشر كه به هيچ وجه نوع آشفتگی و بی نظمی و اختلال منجر نشود چيست ؟ ما ثابت میكنيم كه رشد طبيعی استعدادها و از آن جمله استعداد جنسی تنها با رعايت مقررات اسلامی ميسر است و انحراف از آن سبب آشفتگی وبی نظمی و حتی سركوبی و زخم خوردگی اين استعداد میگردد ، اكنون لازم است نظری به منطق اسلام در زمينه [/][="][/]
[="]اخلاق و تربيت به طور كلی و اجمال بيفكنيم.[/][="] [/]
[="] برخی كوته نظران می پندارند كه اخلاق و تربيت اسلامی با رشد طبيعیاستعدادها مباين است و بر اساس جلوگيری و منع آنها بنا شده است ،اينان تعبيرات اسلامی را در زمينه تهذيب و اصلاح نفس بهانه و مستمسك قرار دادهاند ، در قرآن كريم پس از چندين سوگند ، به صورت مؤكدی میفرمايد : قد افلح من زكيها يعنی به حقيقت رستگار شد آن كس كه نفس خويش را پاكيزه كرد . از اين جمله فهميده میشود كه اولا قرآن كريم آلوده شدن ضمير انسان راممكن میشمارد ، و ثانيا پاكيزه كردن ضمير را از آن آلودگيها در اختيارخود شخص میداند و ثالثا آنرا لازم و واجب میشمارد و سعادت و رستگاری رادر گرو آن میداند . اين سه مطلب هيچ كدام قابل انكار نيست ، هيچ مكتب و روشی نيست كه نوعی آلودگی را در روان و ضمير انسان ممكن نشمارد و به پاكيزه كردن رواناز آن آلودگی توصيه نكند ، ضمير انسان مانند تركيبات بدنی او اختلال پذيراست انسان آن اندازه كه از ناحيه شخص خود در اثر آلودگيها و اختلالاتروحی آزار میبيند از ناحيه طبيعت يا انسانهای ديگر آزار نمیبيند لهذا[/][="][/]
[="]رستگاری انسان بدون پاكی و تعادل روانی ميسر نيست ، در آنچه مربوط بهاين تعبير قرآنی است جای شبهه نمیباشد . در قرآن كريم تعبير ديگری هست كه نفس انسان را با صفت امارهبالسوء ، فرمان دهنده به شر ، توصيف می كند اين تعبير اين پرسش راپيش میآورد كه آيا از نظر قرآن كريم طبيعت نفسانی انسان شرير است ؟اگر قرآن از جنبه فلسفه نظری ، طبيعت نفسانی انسان را ذاتا شريرمیداند ناچار در فلسفه علمی راهی كه انتخاب میكند اين است كه پروراندن و رشد دادن اين موجود شرير بالذات خطا است ، بايد آنرا همواره ضعيف وناتوان و تحت فشار و زجر قرار داد و مانع ظهور و بروز و فعاليت وی شد واحيانا آنرا بايد از ميان برد ، يا از نظر قرآن كريم طبيعت نفسانی شريربالذات نيست ، بلكه در حالات خاصی و به سبب عوارضی سر به طغيان وشرارت بر میدارد ، يعنی قرآن از جنبه فلسفه نظری ، به طبيعت نفسانی بدبين نيست و آنرا منشأ شرور نمیداند و قهرا در فلسفه علمی راهی كهانتخاب میكند نابود كردن و يا ضعيف نگه داشتن و موجبات طغيان فراهمنكردن است . در اين صورت پرسش دومی پيش میآيد و آن اينكه چه [/][="][/]
[="]چيزهائی سبب طغيان و اضطراب و سركشی قوای نفسانی میگردد ؟ و از چه راهی میتوان آنرا آرام كرد و به اعتدال برگرداند . ما به هر دو پرسش پاسخ میدهيم.[/][="] [/]
[="]كوته نظران ، همين قدر كه ديدهاند اسلام نفس را به عنوان فرمانده شرارت ياد كرده است كافی دانسته اند كه اخلاق و تربيت اسلامی را متهم كنند به اينكه به چشم بدبينی به استعدادهای فطری و منابع طبيعی وجود آدمی می نگرد و طبيعت نفسانی را شرير بالذات ، و پروراندن آن را خطا می شمارد.ولی اين تصور خطا است ، اسلام اگر در يك جا نفس را با صفت امارهبالسوء ،ياد كرده است در جای ديگر با صفت النفس اللوامه ، يعنی ملامت كننده خود نسبت به ارتكاب شرارت و در جای ديگر با صفت ، النفسالمطمئنه ،يعنی آرام گيرنده و به حد كمال رسيده ، ياد میكند [/][="].از مجموع اينها فهميده میشود كه از نظر قرآن كريم طبيعت نفسانی انسان مراحل مختلفی میتواند داشته باشد ، در يك مرحله به شرارت فرمان میدهد ،در مرحله ديگر از شری كه مرتكب شده است ناراحت میشود و خود را ملامت میكند ، در مقام و مرحله ديگر[/]
[="]آرام می گيرد و گرد شر و بدی نمی گردد . پس اسلام در فلسفه نظری خود طبيعت نفسانی انسان را شرير بالذات نمیداند و قهرا در فلسفه عملی خود نيز مانند سيستمهای فلسفی و تربيتهندی ، يا كلبی يا مانوی يا مسيحی ، از روش نابود كردن قوای نفسانی و يالااقل حبس با اعمال شاقه آنها پيروی نمی كند ، همچنانكه دستورهای عملیاسلام نيز شاهد اين مدعا است [/][="]. اين مطلب كه نفس انسان در مقامات و مراحل و شرائط خاصی بشر را واقعابه شرارت فرمان میدهد و حالت خطرناكی پيدا میكند مطلبی است كه اگر درقديم اندكی ابهام داشت ، امروز در اثر پيشرفتهای علمی در زمينه های روانی كاملا مسلم شده است ، از همه شگفت تر اين است كه قرآن كريم در توصيف نفس نمیگويد : داعيه بالسوء ، دعوت كننده بسوی بدی و شر ، میگويد : اماره بالسوء فرمان دهنده به بدی و شر ، قرآن كريم در اين تعبير خوداين مطلب را میخواهد بفهماند كه احساسات نفسانی بشر آنگاه كه سر به طغيان بر میآورد بشر را تنها بسوی جنايت و اعمال انحرافی دعوت نمیكند بلكه مانند يك قدرت جابر مسلط ديكتاتور فرمان میدهد ، قرآن با[/]
[="]اين تعبير تسلط و استيلاء جابرانه قوای نفسانی را در حال طغيان بر همه استعدادهای عالی انسانی می فهماند . و اين رازی است كه در دورانهای اخيرروانشناسی كشف نشده بود . امروز ثابت شده كه احساسات منحرف احيانا به طرز مرموزی بر دستگاهادراكی بشر فرمان میراند و مستبدانه حكومت میكند ، و دستگاه ادراكی ناآگاهانه فرمانهای آنرا اجرا میكند ! اما پاسخ پرسش دوم كه چه چيزهائی موجب طغيان و آشفتگی و چه چيزی سببآرامش و تعادل روحی میگردد ؟ ما پاسخ اين پرسش را آنگاه كه در اطراف پايه سوم اخلاق نوجنسی كه پايه روانی است بحث میكنيم ذكر خواهيم كرد.[/]
[="] [/]
[="]يك پرسش ديگر باقی است و آن اينكه اگر از نظر اخلاقی اسلامی استعدادهای طبيعی نبايد نابود شود ، پس تعبير به نفس كشتن ، يا ميراندن نفس كه احيانا در تعبيرات دينی و بيشتر در تعبيرات معلمين اخلاق اسلامی و بالاخص در تعبيرات عارف مشربان اسلامی آمده است ، چه معنی و چه مفهومی دارد ؟ پاسخ [/][="][/]
[="]ين پرسش از آنچه قبلا گفتيم روشن شد ، اسلام نمیگويد طبيعت نفسانی واستعداد فطری طبيعی را بايد نابود ساخت ، اسلام میگويد : نفس اماره، را بايد نابود كرد ، همچنان كه گفتيم ، نفس اماره نماينده اختلال و به هم خوردگی و نوعی طغيان و سركشی است كه در ضمير انسان به علل خاصی رخ میدهد ، كشتن نفس اماره معنی خاموش كردن و فرو نشاندن فتنه و طغيان رادر زمينه قوا و استعدادهای نفسانی میدهد ، فرق است ميان خاموش كردن فتنه و ميان نابود كردن قوائی كه سبب فتنه می گردند ، خاموش كردن فتنه چه در فتنههای اجتماعی و چه در فتنههای روانی مستلزم نابود كردن افراد وقوائی كه سبب آشوب و فتنه شدهاند نيست ، بلكه مستلزم اين است كه عواملی كه آن افراد و قوا را وادار به فتنه كرده است از بين برده شود [/][="].بعدا خواهيم گفت كه اين نوع ميراندن گاهی به اشباع و ارضاء نفس حاصل می شود و گاهی به مخالفت با آن . اين نكته بايد اضافه شود كه در تعبيرات دينی ، ما هرگز كلمهای كه بهمعنی ، نفس كشتن ، باشد ، پيدا نمی كنيم ، تعبيراتی كه هست كه البته از دو سه مورد تجاوز نمی كند بصورت ميراندن نفس است . [/]
[="]مسائل را يك جانبه ديدن و از جوانب ديگر غفلت كردن ، گاهی زيانهای جبران ناپذيری به دنبال خود میآورد . كاوشها و كشفيات روانی در يك قرن اخير ثابت كرد كه سركوبی غرائز وتمايلات و بالاخص غريزه جنسی ، مضرات و ناراحتيهای فراوانی ببار میآورد، معلوم شد اصلی كه مورد قبول شايد اكثريت متفكرين قديم بود كه هر اندازه غرائز و تمايلات طبيعی ضعيف تر نگهداشته شوند ميدان برای غرائز و نيروهایعالي تر مخصوصا قوه عاقله بازتر و بی مانع تر میشود اساسی ندارد ، غرائزسركوب شده و ارضاء نشده ، پنهان از شعور ظاهر ، جرياناتی را طی میكنند كه چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی فوقالعاده [/][="][/]
[="]برای بشر گران تمام میشود و برای اينكه تمايلات و غرائز طبيعی بهتر تحت حكومت عقل واقع شوند و آثار تخريبی به بار نياورند بايد تا حد امكان ازسركوب شدن و زخم خوردگی و ارضاء نشدن آنها جلوگيری كرد [/][="]. روانشناسان ريشه بسياری از عوارض ناراحت كننده عصبی و بيماريهای روانی و اجتماعی را احساس محروميت ، خصوصا در زمينه امور جنسی تشخيص دادند ، ثابت كردند كه محروميتها مبدأ تشكيل عقدهها ، و عقدهها احيانا بصورت صفات خطرناك مانند ميل به ظلم و جنايت ، كبر ، حسادت ، انزوا و گوشهگيری ، بدبينی و غيره تجلی می كند . اصل بالا در موضوع زيانهای سركوب كردن غرائز از نوع كشفيات فوق العاده با ارزش روانی است و در رديف ارزنده ترين موفقيتهای بشر است .مردم غالبا بواسطه انس به محسوسات و آشنائی بيشتر با آنها برای كشفياتی ارزش زياد قائل میشوند كه در زمينه امور فنی و صنعتی و استخدام قوای طبيعت بی جان صورت گرفته باشد . اما كشفياتی كه در زمينه مسائل روانی و روحی صورت [/]
[="]می گيرد كمتر مورد توجه عامه مردم میتواند قرار بگيرد ، ولی از نظر مردم دانشمند و آگاه اهميت مطلب محفوظ است.[/]
[="]. هر چند كم و بيش در حكمتهائی كه از گذشتگان به يادگار مانده و بالاخص در آثار اسلامی نشانههای زيادی از توجه به اين حقيقت ديده میشود ، و عملا بسياری از معلمان و مربيان اخلاق از آن استفاده می كردهاند اما به طور مسلم اثبات علمی اين حقيقت و كشف قوانين مربوط به آن از موفقيتهای علمی قرن اخير است [/][="]. اكنون ببينيم اين اصل چگونه مورد استفاده قرار گرفت ؟ آيا مانند كشفيات پزشكی ، مثلا پنیسيلين ، مورد استفاده قرار گرفت ،متأسفانه پيچيدگی و چند جانبه بودن مسائل روانی از يك طرف ، ارتباط موضوع و تمايلات بشر كه خواه ناخواه در كور كردن بصيرت تأثير دارد ازطرف ديگر ، نگذاشت آن استفادهای كه بايد بشود صورت گيرد ، بلكه خوداين اصل ، بهانه و وسيلهای شد در جهت مخالفت ، يعنی برای اينكه موجبات سركوب شدن غرائز و پيدايش آثار خطرناك روانی و اجتماعی ناشی از آن خصوصا در زمينه امور جنسی بيشتر فراهم گردد ، بر عقدهها و تيرگيهای روانی افزوده گردد . [/]
[="]آمار بيماريهای روانی ، جنونها ، خودكشيها ، جنايتها ، دلهرهها واضطرابها ، يأسها و بدبينیها ، حسادتها و كينهها به صورت وحشتناكی بالارود ، چرا ؟ برای اينكه سركوب نكردن غرائز به معنی آزاد گذاشتن ميلها ،و آزاد گذاشتن ميلها به معنی رفع تمام قيود و حدود و مقررات تفسير شد .پس از آنكه قرنها عليه شهوت پرستی به عنوان امری منافی اخلاق و عامل بر هم زدن آرامش روحی و مخل به نظم اجتماعی و به عنوان نوعی انحراف وبيماری ، توصيه و تبليغ شده بود ، يك باره ورق برگشت و صفحه عوض شد [/][="]. [/]
[="]. فريادها بلند شد ، محدوديتها را برداريد تا ريشه مردم آزاری و كينه ها وعداوتها كنده شود ، عفت را از ميان برداريد ، تا دلها آرام بگيرد و نظماجتماعی برقرار گردد ، آزادی مطلق اعلام كنيد تا بيماريهای روانی رخت بربندد[/]
[="]بديهی است اين چنين فرضيه به ظاهر شيرين و دلپذيری ، به عنوان اصلاح مفاسد اخلاقی و اجتماعی ، طرفداران زيادی خصوصا در ميان جوانان مجرد پيدامیكند . ما در كشور خودمان میبينيم چه كسانی از آن طرفداری میكنند ، چه از اين بهتر كه خود را در اختيار دل ، و دل را در اختيار هوس قرار دهيم و درعين حال عمل ما اخلاقی و انسانی شمرده شود و نام ما در ليست محصلين اخلاقیاجتماعی قرار گيرد ، هم فال است و هم تماشا ، هم كامجوئی است و هم خدمت به نوع ، هم تن پروری است ، و هم اصلاح نفس ، هم شهوت است و هماخلاق ، بی شباهت به عشق مجازی كه در ميان برخی از متصوف مابان خودمان معمول بوده نيست ، چه از اين بهتر كه آدمی از مصاحبت شاهدی زيبا روی بهرهمند گردد و اين كار او سلوك الی الله شمرده شود ! نتيجه چه شد ؟ از اول معلوم بود . آيا بيماريهای روانی معدوم شد ؟آرامش روحی جای اضطراب و دلهره را گرفت ؟ خير متأسفانه نتيجه معكوس بخشيد ، بدبختی بر بدبختيهای پيشين افزود ، تا آنجا كه بعضی از پيش قدمان آزادی جنسی كه تيز هوشتر [/][="][/]
[="]بودند سخن خود را به صورت تفسير و تأويل پس گرفتند ، گفتند از حدودمقررات اجتماعی چارهای نيست غريزه را از تمتعات جنسی نمیتوان بطوركامل ارضاء و اشباع كرد ، بايد ذهن را متوجه مسائل عالی هنری و فكری كردو غريزه را بطور مستقيم بسوی اين امور هدايت نمود ، فرويد يكی از اينافراد است . اخلاقی كه امثال راسل از آن تبليغ میكنند و نام آنرا اخلاق نوين گذاشته اند همان است كه ثمرهاش آشفتگی بيش از پيش غرائز و تمايلاتاست و بر خلاف مدعای آنها كه اخلاق كهن را متهم به آشفته ساختن روحمیكنند ، سيستم اخلاقی خود آنها سزاوار اين اتهام است . امروز پديدههای اجتماعی خاصی و به عبارت ديگر مشكلات اجتماعی مخصوصی پيدا شده كه افكار علماء اجتماع را به خود مشغول داشته است . در جامعه امروز جوانان بطور محسوسی از ازدواج شانه خالی میكنند ،حاملگی و زائيدن و بچه بزرگ كردن بصورت امر منفوری برای زنان در آمدهاست . زنان به اداره امر خانه كمتر علاقه نشان میدهند[/][="] [/][="] [/][="][/]
[="]كه نمونه وحدت روح است جز در ميان طبقاتی كه به مقررات اخلاق كهن پايبندند كمتر ديده میشود ، جنگ اعصاب بيش از پيش رو به افزايش است بالاخره آشفتگی روحی عجيبی محسوس و مشهود است . گروهی میخواهند اين عوارض را لازمه قهری انقلاب صنعتی جديد بدانند وراه برگشت را بدين وسيله ببندند ، در صورتيكه اينها ربط زيادی به زندگی صنعتی و از ميان رفتن زندگی كشاورزی ندارد . اين عوارض ناشی از يك نوع به اصطلاح انقلاب فكری است و افراد خاصیهستند كه مسئوليت عمده اين بدبختی بشريت را دارند . راسل در گفتار خود دچار تناقض گوئيها میگردد ، گاهی سخت از آزادی جنسی حمايت میكند كه در شمارههای پيش برخی عبارات او را نقل كرديم ، وگاهی اجبارا لزوم يك سلسله حدود و قيود اجتماعی را دراين زمينه میپذيرد.ما برای اينكه سخن طولانی نشود از نقل و انتقاد آنها خودداری میكنيم .حقيقت اين است كه اشباع غريزه و سركوب نكردن آن يك [/][="][/]
[="]مطلب است ، و آزادی جنسی و رفع مقررات و موازين اخلاقی مطلب ديگر ،اشباع غريزه با رعايت اصل عفت و تقوی منافی نيست بلكه تنها در سايه عفت و تقوی است كه میتوان غريزه را به حد كافی اشباع كرد و جلوهيجانهای بيجا و ناراحتيها و احساس محروميتها و سركوب شدنهای ناشی ازآن هيجانها را گرفت . به عبارت ديگر ، پرورش ، دادن استعدادها غير از[/][="]، پر دادن ، به هوسها و آرزوهای پايان ناپذير است . يكی از مختصات و امتيازات انسان از حيوانات اين است كه دو نوع ميل و تمنا در بشر ممكن است پيدا شود ، تمناهای صادق ، تمناهای كاذب .تمناهای صادق همانها است كه مقتضای طبيعت اصلی است ، در وجود هرانسانی طبيعت ميل به صيانت ذات ، به قدرت و تسلط ، به امور جنسی ، بهغذا خوردن و امثال اينها هست ، هر يك از اين ميلها هدف و حكمتی دارد ،بعلاوه همه اينها محدودند ولی همه اينها ممكن است زمينه يك تمنای كاذب واقع شوند ، اشتهای كاذبی كه افراد در مورد خوردنيها پيدا میكنند مشهور ومعروف همه است . [/]
[="]در بعضی از ميلها و غرائز كه غريزه جنسی از آنها است اين تمنا غالبا بصورت يك عطش روحی در میآيد ، يعنی قناعت و پايان پذيری را در آن راه نيست . غريزه طبيعی را میتوان اشباع كرد ، اما تمنای كاذب خصوصا اگر شكل عطش روحی به خود بگيرد ، اشباع پذير نيست . اشتباه كسانيكه برای جلوگيری از سركوبی غرائز و به منظور رشد استعدادها، رژيم اخلاق آزاد را باصطلاح پيشنهاد كردند ناشی از اين است كه اينتفاوت شگرف انسان و حيوان را ناديده گرفتند و به اين جهت توجه نكردندكه ميل به بی نهايت در سرشت انسان نهفته است ، انسان چه در زمينه پول و اقتصاديات ، چه در زمينه سياست و حكومت و تسلط بر ديگران و چه درزمينه امور جنسی اگر زمينه مساعدی برای پيشروی ببيند در هيچ حدی توقف نمیكند ، خيال كردند كه حاجت جنسی در وجود بشر فی المثل نظير حاجت طبيعی هر كسی به ادرار و خالی كردن مثانه است ، منع و حبس ادرار از نظرپزشكی مضرات فراوانی دارد ، اما خالی كردن آن حدود و شرائطی ندارد . اگرفرضا كسی قدم به قدم در كوچهها و خيابانها محل مناسب و پاكيزه و مجانیبرای ادرار بيابد بيش از [/][="][/]
[="]مقدار حاجت به آنها توجهی نخواهد كرد . نهايت جهالت است كه غريزه جنسی ، يا غريزه قدرت طلبی يا پول پرستیبشر را از اين قبيل بدانيم و توجه خود را تنها به جنبههای محروميت واشباع نشدن غريزه معطوف كنيم و عوارض حيرت آور و پايان ناپذير جهتمخالف را ناديده بگيريم . اگر انسان در اين زمينهها مانند حيوانات ظرفيت محدود و پايانپذيریمیداشت احتياجی نبود نه بمقررات سياسی و نه بمقررات اقتصادی و نهبمقررات جنسی ، از نظر اخلاقی نيز نه نيازی به اخلاق سياسی و اجتماعی بود، نه به اخلاق اقتصادی و نه به اخلاق جنسی ، همان ظرفيت محدود طبيعی همهمشكلات را حل میكرد . اما همچنانكه از مقررات و اخلاق محدود كننده ، در روابط اجتماعی و اموراقتصادی و از " عفت و تقوی سياسی و اجتماعی گريزی نيست ، ازمقررات و اخلاق محدود كننده جنسی و از[/][="] ، عفت و تقوی جنسی ، نيز گريزی نمیباشد[/]
[="]دموكراسی در اخلاق رشد شخصيت از نظر غريزه عشق در دموكراسی اخلاق نيز مانند سياست ، بايد اصول آزادی و دموكراسیحكمفرما باشد مطلب صحيح و درستی است ، يعنی انسان بايد با غرائز وتمايلات خود مانند يك حكومت عادل و دموكرات با توده مردم رفتار كند .ولی عدهای آنجا كه پای مسائل اخلاقی در ميان میآيد ، [/][="][/]
[="]يا آنجا كه انسان در مقابل خودش قرار گرفته و بايد درباره رفتار خودشبا خودش قضاوت كند ، عمدا يا سهوا دموكراسی را با خودسری و هرج و مرج وبی بند و باری اشتباه میكنند ، اسلام درباره اخلاق جنسی همان را میگويد كهجهان امروز درباره اخلاق سياسی و اخلاق اقتصادی پذيرفته است . اخلاق سياسی به غريزه قدرت و برتری طلبی مربوط است و اخلاق اقتصادی بهحس افزون طلبی ، همچنانكه اخلاق جنسی مربوط است به غريزه جنسی ، از نظرلزوم آزادی از يك طرف و لزوم انضباط شديد از طرف ديگر هيچ تفاوتی مياناين سه بخش اخلاق نيست ، معلوم نيست چرا طرفداران اخلاق نوين جنسی اينگشاده دستیها را تنها درباره اخلاق جنسی جايز میشمارند ؟ [/][="][/]
[="]يكی از مسائل مهم اخلاق جنسی مسئله عشق است . چنانكه میدانيم فلاسفه ازقديم الايام برای عشق فصل مخصوصی باز كرده و به بررسی ماهيت آن پرداختهاند ، ابن سينا رساله خصوصی در عشق فراهم آورده است ، عرفا عشقرا در همه اشياء ساری ، و عشق انسان به انسان را مظهر آن حقيقت كلیدانستهاند[/][="] . [/]
[="]شعراء اهل ادب با آنكه شهوت را امری حيوانی و پست شمردهاند ، عشق راستايش كرده و به آن افتخار كردهاند تا آنجا كه مقايسه عقل و عشق و ترجيحعشق بر عقل بخشی از ادبيات ما را تشكيل میدهد . عشقی كه مورد ستايش واقع شده و از غير مقوله شهوت دانسته شده است تنها عشق الهی نيست ، حتی عشق انسان به انسان نيز در بعضی از اقسامشامری شريف و خارج از مقوله شهوت معرفی شده است . نقطه مقابل اين عده ، افرادی بوده و هستند كه عشق را چه از لحاظ مبدأ وچه از لحاظ كيفيت و چه از لحاظ هدف ، جز حدت و شدت غريزه جنسینمیدانند و به عشق مقدس ، ايمان و اعتراف ندارند ، از نظر اين عدهاستعمال عشق در مورد خداوند نيز خارج از نزاكت و ادب و عبوديت است [/][="].از نظر دسته اول ، عشق تقسيماتی دارد ، يكی از اقسام آن عشق انسان بهانسان است ، اين عشق نيز به نوبه خود بر دو قسم است جسمانی و نفسانی و به تعبير ديگر : حيوانی و انسانی ، ولی از نظر دسته دوم عشق تقسيمات واقسامی ندارد ، هر چه هست [/]
[="]همان شهوت است و بس . امروز در ميان بعضی از فلاسفه جديد عقيده سومی پيدا شده است ، از نظراين عده ريشه همه عشقها امر جنسی است ، ولی همين امر جنسی در شرائط خاصیتدريجا تغيير شكل میدهد و خاصيت جنسی و شهوانی خود را از دست میدهد وجنبه روحی و معنوی به خود میگيرد[/][="] . اين عده به دو گونگی عشق قائل هستند . اما به معنی دو گونگی از لحاظ حالت و كيفيت و هدف و آثار ، نه دو گونگی از لحاظ ريشه و مبدأ . ازنظر اين عده جای تعجب نيست كه يك امر مادی شكل معنوی بخود بگيرد ،زيرا ميان ماديات و معنويات آنچنان ديوار غير قابل عبوری وجود ندارد وبه قول يكی از اهل نظر هر امر معنوی ، اصل و پايه طبيعی دارد و هر امرمادی يك گسترش و بسط معنوی .ما فعلا نمیخواهيم وارد اين بحث عميق روانی و فلسفی بشويم و به نقل ونقد عقايد و آراء زيادی كه در اين باره قديما و جديدا گفته شده بپردازيم، در اينجا همين قدر میگوئيم خواه عشق [/]
[="]ريشه غير جنسی داشته باشد و خواه نداشته باشد ، و به فرض اول خواهبتواند تغيير شكل و ماهيت بدهد و جنبه معنوی و روحانی پيدا كند ، خواهنكند ، در اين جهت نمیتوانيم ترديد داشته باشيم كه عشق از لحاظ آثارروانی و اجتماعی ، يعنی از لحاظ تحولاتی كه در روح فرد ايجاد میكند و ازلحاظ تأثيراتی كه در خلق آثار هنری و ذوقی و اجتماعی دارد ، با يك شهوت ساده حيوانی كه هدفش صرفا ارضاء و اشباع است تفاوت بسيار دارد [/][="].حالت خاص شهوانی تا وقتي كه صورت شهوانی دارد مقرون به خودخواهی استو در اين حالت انسان به موضوع شهوت به چشم يك ابزار و وسيله نگاهمیكند ، اما همين كه شكل عشق به خود گرفت ، موضوع دلخواه آن چنان اصالت پيدا میكند كه حتی از جان خواستار عزيزتر و گرانبهاتر میگردد و خواستارفدائی موضوع دلخواه خود میشود ، يعنی شخص خواستار از خودی بيرون میرود و لااقل خودی او خودی طرف را نيز در بر میگيرد ، از اين رو است كهعشق به عنوان مربی ، كيميا ، معلم و الهام بخش خوانده شده است[/]
[="] [/][="][/]
[="]يا مثلا حافظ میگويد : بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ورنه نبود اين همه قول و غزل ، تعبيه در منقارش ادبيات جهان پر است از اين تعبيرات . عشق را ، هم غربی ستايش كرده ، هم شرقی ، اما با اين تفاوت كه ستايشغربی ، از آن نظر است كه وصال شيرين در بر دارد ، و حداكثر از آن نظر كه به از ميان رفتن خودی فردی كه همواره زندگی را مكدر میكند و به يگانگی درروح منجر میشود ، و دو شخصيت بسط يافته و يكی شده توأم با يكديگر زيست میكنند و از حداكثر لطف زندگی بهرهمند میگردند . اما ستايش شرقی از اين نظر است كه عشق فی حد ذاته [/][="][/]
[="]مطلوب و مقدس است : به روح ، شخصيت و شكوه میدهد ، الهام بخش است ،كيميا اثر است ، مكمل است ، تصفيه كننده است ، نه بدان جهت كه وصالی شيرين در پی دارد و يا مقدمه همزيستی پر از لطف در روح انسانی است ، ازنظر شرقی اگر عشق انسان به انسان مقدمه است ، مقدمه معشوقی عالي تر ازانسان است و اگر مقدمه يگانگی و اتحاد است ، مقدمه يگانگی و وصول بهحقيقتی عالیتر از افق انسانی است . خلاصه اينكه در مسئله عشق نيز مانند بسياری از مسائل ديگر طرز تفكر شرقیو غربی متفاوت است ، غربی در عين اينكه در آخرين مرحله ، عشق را از يك شهوت ساده جدا میداند و به آن صفا و رقتی روحانی میدهد ، آنرا ازچهارچوب مسائل زندگی خارج نمیسازد ، و به چشم يكی از مواهب زندگیاجتماعی به آن مینگرد ، اما شرقی عشق را در مافوق مسائل عادی زندگی جستجومیكند . اگر آن فرضيه را بپذيريم كه میگويد عشق از لحاظ ريشه و هم از لحاظ كيفيت ، هدف و آثار ، جز غريزه جنسی نيست ، عشق [/][="][/]
[="]در اخلاق جنسی فصل جداگانهای نخواهد داشت ، آنچه درباره لزوم و عدم لزوم پرورش غريزه جنسی ، گفته شد در اين باره كافی است [/][="]. و اما اگر عشق رااز لحاظ ريشه و لااقل از لحاظ كيفيت و آثار روانی اجتماعی ، با غريزهجنسی مغاير دانستيم ناچاريم فصل جداگانهای برای لزوم و عدم لزوم پرورشاين استعداد باز كنيم . لزوم اشباع غريزه جنسی كافی نيست كه عشق را مجازبشماريم ، [/]
[="]همچنان كه اشباع غريزه جنسی برای پرورش اين حالت نيمه معنویكافی نيست و محروميت از اين موهبت ممكن است عوارضی داشته باشد كه بااشباع حيوانی غريزه جنسی چاره پذير نيست . راسل در زناشوئی و اخلاق میگويد : كسانيكه هرگز از وحدت صميمانه وعميق رفاقت پرشور يك عشق طرفينی بوئی نبردهاند ، در حقيقت شيرينی جنبههای زندگی را نچشيدهاند و بی آنكه خود بدانند محروميت از آن ،عواطف آنان را بسوی قساوت ، حسادت و زورگوئی سوق میدهد " .معمولا گفته میشود كه مذهب دشمن عشق است ، باز طبق معمول اين دشمناينطور تفسير میشود كه چون مذهب ، عشق را [/][="][/]
[="]با شهوت جنسی يكی میداند و شهوت را ذاتا پليد میشمارد ، عشق را نيزخبيث میشمارد . ولی چنانكه میدانيم اين اتهام درباره اسلام صادق نيست ، درباره مسيحيت صادق است ، اسلام شهوت جنسی را پليد و خبيث نمی شمارد تا چه رسد به عشقكه يگانگی و دوگانگی آن با شهوت جنسی مورد بحث و گفتگو است .اسلام محبت عميق و صميمی زوجين را به يكديگر محترم شمرده و به آن توصيهكرده است و تدابيری به كار برده كه اين يگانگی و وحدت هر چه بيشتر ومحكمتر باشد . نكتهای كه در اينجا هست و از آن غفلت شده اين است : علت اينكهگروهی از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقی به مخالفت برخاستهاند و لا اقلآنرا اخلاقی نشمردهاند ضديت عقل و عشق است[/][="] . عشق آنچنان سركش و نيرومنداست كه هر جا راه پيدا میكند به حكومت سلطه عقل خاتمه میدهد ، [/]
[="]عقل نيروئی است كه به قانون فرمان میدهد و عشق باصطلاح تمايل به آنارشی داردو پابند هيچ رسم و قانونی نيست ، عشق يك نيروی انقلابی انضباط ناپذيرآزادی طلبی است ، عليهذا سيستمهائی كه اساس خود را بر [/][="][/]
[="]پايه عقل گذاشتهاند نمیتوانند عشق را تجويز كنند [/][="]. عشق از جمله اموریاست كه قابل توصيه و تجويز نيست ، آنچه در مورد عشق قابل توصيه استاين است كه اگر به حسب تصادف و به علل غير اختياری پيش آيد ، شخصبايد چگونه عمل كند تا حداكثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون بماند . مطلب عمدهای كه در اينجا هست رابطه عشق و عفت است . آيا عشق به مفهوم عالی و مفيد خود در محيط های به اصطلاح آزاد ، بهتر رشد میيابد و ياعشق عالی توأم با عفت اجتماعی است ، محيط هائی كه در آنجا زن به حالابتذال در آمده است ، كشنده عشق عالی است ؟ اين مطلبی است كه در قسمت آينده كه آخرين قسمت اين بحث است مطرحخواهد شد . [/]
[="]ويل دورانت میگويد : در سر تا سر زندگی انسان ، به اتفاق همه عشق از هر چيز جالب تر است ، و تعجب اينجا است كه فقط عده كمی دربارهريشه و گسترش آن بحث كردهاند در هر زبانی دريائی از كتب و مقالات ،تقريبا از قلم هر نويسندهای درباره عشق پيدا شده است و چه حماسهها ودرامها و چه اشعار شورانگيزی كه درباره آن به وجود آمده است ، با اين همهچه ناچيز است تحقيقات علمی محض درباره اين امر عجيب ، و اصل طبيعی آن، و علل تكامل و گسترش شگفت انگيز آن ، از آميزش ساده ،پروتوزوئا ،تا [/][="][/]
[="]فداكاری [/][="]، [/][="]دانته ،[/][="] [/][="]و خلسات ،[/][="] [/][="]پترارك ،[/][="] [/][="]و وفاداری[/][="] ، [/][="]هلوئيز ، به [/][="][/][="]ابلارد [/][="] .[/][="]ما در صفحات قبل گفتيم آنچه مجموعا از گفته[/][="][/][="] های علمای قديم و جديددرباره ريشه و هدف عشق و يگانگی يا دو گانگی آن با ميل جنسی استنباط می [/][="][/][="]شود سه نظريه است [/]
[="]، و گفتيم عشق هم در غرب و هم در شرق از شهوت [/][="][/][="]تفكيك شده و امر قابل ستايش و تقديسی شناخته شده است ، ولی اين ستايش [/][="][/][="]و تقديس آنطور كه ما استنباط كرده [/][="][/][="]ايم از دو جنبه مختلف بوده است كه [/][="][/][="]قبلا توضيح داده شد [/][="]. [/][="]مطلب عمده در اينجا رابطه عشق و عفت است ، بايد ببينيم اين استعدادعالی و طبيعی در چه زمينه و شرائطی بهتر شكوفان می[/][="][/][="]گردد ؟ آيا آنجا كه يك [/][="][/][="]سلسله مقررات اخلاقی به نام عفت و تقوی بر روح مرد و زن حكومت می[/][="][/][="] كند وزن به عنوان چيزی گرانبها دور از دسترس مرد است اين استعداد بهتر به[/][="][/][="] فعليت می[/][="][/][="]رسد يا آنجا كه احساس منعی به نام عفت و [/][="]مرد است ؟ اتفاقا مسئلهای كه غير قابل انكار است اين است كه محيط های باصطلاح آزاد مانع پيدايش عشقهای سوزان و عميق است ، در اين گونه محيطها كه زن به حال ابتذال درآمده است ، فقط زمينه برای پيدايش هوسهای آنیو موقتی و هر جائی و هرزه شدن قلبها فراهم است . اين چنين محيطها ، محيط شهوت و هوس است نه محيط عشق به مفهومی كه فيلسوفان و جامعه شناسان آنرا محترم میشناسند ، يعنی آن چيزی كه بافداكاری و از خود گذشتگی و سوز و گداز توأم است ، هشيار كننده است ،قوای نفسانی را در يك نقطه متمركز میكند ، قوه خيال را پر و بال میدهد ومعشوق را آن چنانكه میخواهد در ذهن خود رسم میكند نه آن چنانكه هست ، خلاقو آفريننده نبوغها و هنرها و ابتكارها و افكار عالی است ! بهتر است اينجا مطلب را از زبان خود دانشمندانی كه طرفدار اصول نوينیدر اخلاق جنسی میباشند بشنويم . ويل دورانت میگويد : يونانيان شعرعاشقانه را گر چه در مورد غير طبيعی آن[/][="] ، عشق مرد به مرد ،میشناختند ،داستانهای هزار و يك شب نشان [/]
[="]تقوی در روح آنه[/][="] می دهد كه سرودهای عاشقانه از قرون وسطی جلوتر بوده ، ولی ترغيب عفت وپاكدامنی از طرف كليسا كه او را به علت دور از دسترس بودن جذابيت بخشيد مايه نضج غزل عاشقانه گرديد ، حتی لارشكوفو نويسنده نيش زن میگويد: چنين عشقی برای روح مانند جان برای بدن است . . . اين استحاله ميل جسمانی را به عشق معنوی چگونه توجيه كنيم ؟[/]
[="] چه موجب میشود كه اين گرسنگی حيوانی چنان صفا و لطف بپذيرد كه اضطراب جسمانی به رقت روحیتبديل شود . . . آيا رشد تمدن است كه به علت تأخير انداختن ازدواجموجب میشود تا اميال جسمانی برآورده نشود و بدرون نگری و تخيل سوق دادهشود و محبوب را در لباس رنگارنگی از تخيلات اميال نابرآورده جلوهگرسازد ؟ آنچه بجوئيم و نيابيم عزيز و گرانبها میگردد ، زيبائی به قدرتميل بستگی دارد و ميل با اقناع و ارضاء ضعيف و با منع و جلوگيری قوی میگردد. هم او میگويد : به عقيده ويليام جيمس ، حيا امرغريزی نيست ، اكتسابی است ، زنان دريافتند كه دست و دل بازی مايه طعن و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند . . . زنان بی شرم جزدر موارد زودگذر ما [/][="][/][="] [/][="][/]
[="]احكومت نمی كند و اساسا چنين مقرراتی وجود ندارد و زن در نهايت ابتذال [/][="][/][="]در اختيار[/][="]برای مردان جذاب نيستند . خودداری از انبساط ، و امساك در بذل و بخشش بهترين سلاح برای شكار مردان است ، اگر اعضای نهانی انسان را در معرضعام تشريح میكردند توجه ما به آن جلب میشد ولی رغبت و قصد به ندرت تحريك میگرديد . مرد جوان به دنبال چشمان پر از حيا است و بدون آنكه بداند حس میكندكه اين خودداری ظريفانه از يك لطف و رقت عالی خبر میدهد ، حيا و درنتيجه عزيز بودن زن و معشوق واقع شدن او برای مرد پاداشهای خود را پسانداز میكند و در نتيجه نيرو و شجاعت مرد را بالا میبرد و او را بهاقدامات مهم وا ميدارد و قوائی را كه در زير سطح آرام حيات ما ذخيرهشده است بيرون میريزد [/]
[="]اگر مردان قوه تخيل نداشته باشند زنان نيز زيبا نباشند ! .برتراند راسل در كتاب زناشوئی و اخلاق در فصلی كه به عنوان عشقرمانتيك باز كرده است میگويد : اصل عشق رمانتيك اين است كه معشوق خود را بسيار گرانبها و به دست آوردنش را بسيار دشوار بدانيم[/][="] . .. . بهای زيادی كه برای زن قائل می شدند نتيجه روانشناسی اشكال تصرف ویبود . و نيز میگويد : از لحاظ هنر مايه تأسف است كه به آسانی بتوان به زنان دست يافت و خيلی بهتر است كه وصال زنان دشوارباشد بدون آنكه غير ممكن گردد ! . . . در جائی كه اخلاقيات كاملا آزادباشد انسانی كه بالقوه ممكن است عشق شاعرانه داشته باشد عملا بر اثرموفقيتهای متوالی به واسطه جاذبه شخصی خود ، ندرتا نيازی به توسل بهعالیترين تخيلات خود خواهد داشت .و نيز میگويد : كسانی هم كه افكار كهنه را پشت سر گذاشته اند درمعرض خطر ديگری در مورد عشق به مفهوم عميقی [/]
[="]كه ما برای آن قائليم قرار گرفته[/][="][/][="] اند ، اگر مردی هيچ گونه رادع اخلاقی دربرابر خود نبيند ، يكباره تسليم تمايلات جنسی شده و عشق را از كليه[/][="][/][="] احساسات جدی و عواطف عميق جدا ساخته و حتی آنرا با كينه همراه می[/][="][/][="]سازد [/][="] .[/][="]عجبا [/][="]! [/][="]آقای راسل در اينجا دم از اخلاقيات می[/][="][/][="] زند ، مقصود او ازاخلاقيات چيست ؟ او كه عفت و تقوی را محكوم می[/][="][/][="]كند ، حتی ازدواج را مانع [/][="][/][="]عشق بلكه مانع هيچ گونه تمتع از غير همسر شرعی و قانونی نمی داند و معتقداست كه زن فقط بايد كاری بكند كه از غير همسر قانونی باردار نشود ، اوكه زنا را جز در صورت عنف و يا در صورتی كه صدمه جسمی برطرف وارد شودمجاز می [/][="][/][="]شمارد [/][="]! [/][="]او كه اخلاق را جز تطبيق كردن و هماهنگ ساختن منافع خودبا اجتماع نمی داند ، او كه چنين فكر می[/][="][/][="]كند چه تصور صحيحی از اخلاقی كه[/][="][/][="] مانع ورادع تمايلات جنسی و پرورش دهنده احساسات لطيف عشقی باشد دارد ؟[/][="]! [/][="]به هر حال آنچه مسلم است اين است كه كشنده [/][="][/][="]عشق [/][="] [/][="]به مفهومی است كه فيلسوفان از آن دم می[/][="][/][="]زنند وآنرا اوج حيات و حد اعلای شور زندگی می [/][="][/][="]خوانند ، از او به عنوان معلم ومربی ، الهام بخش و كيميا ياد می[/][="][/][="]كنند ، و كسی را كه همه عمر از آن بی [/][="]نصيب مانده است ، لايق انسانيت نمی شمارد [/][="]. [/][="]يادآوری دو نكته لازم است يكی اينكه تفكيك عشق از شهوت و اينكه عشق ،هم از لحاظ كيفيت ، هم از لحاظ هدف با شهوت حيوانی و جنسی مغاير است[/][="][/][="]از آن جمله مسائل روحی است كه با اصول ماترياليستی سازگار نيست ، ولی [/][="][/][="]به هر حال مورد قبول كسانی است كه در مسائل روحی مادی فكر می[/][="][/][="]كنند ، [/][="]می[/][="][/][="]گويد [/][="]: [/][="]عشق چيزی بالاتر از ميل به روابط جنسی است.[/]
[="] [/][="] . [/][="]در جای ديگر می[/][="][/][="]گويد [/][="]: [/][="]عشق برای خود غايت و اصول [/][="][/][="]و اخلاق خاصی دارد كه بدبختانه تعاليم مسيحيت از يك طرف و عناد عليه[/][="][/][="] اصول اخلاق جنسی كه قسمتی از نسل جوان امروز طالب آنند [/][="] [/][="]و خود ر[/][="]نكته ديگر اينكه به نظر میرسد اين حالت روحی كه مغاير با شهوت جنسی لااقل از لحاظ كيفيت و هدف شناخته شده است دو نوع است و به دو صورت مختلف ظهور میكند ، يكی به صورت حالت پر شور و پر سوز و گدازی كه درنتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوق العاده روح و تمركز قوای فكری در نقطه واحد از يك طرف ، و حكومت عفاف و تقوی به روح عاشق ازطرف ديگر ، تحولات شگرفی در روح ايجاد میكند ، احيانا نبوغ مي افريند[/][="] . والبته هجران و فراق شرط اصلی پيدايش چنين حالتی است و وصال مدفن آناست و لااقل مانع است كه به اوج شدت خود برسد و آن تحولات شگرفی كهمورد نظر فيلسوفان است به وجود آورد . اين گونه عشقها بيشتر جنبه درونی دارد ، يعنی موضوع خارجی بهانه ای استبرای اينكه روح از باطن خود بجوشد و برای خود معشوقی آنچنان كه دوست داردبسازد ، و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته نه آنطور كه هست ببيند ، كم كمكار به جائی میرسد كه به خود آن ساخته ذهنی خو میگيرد و آن خيال را بروجود واقعی و خارجی محبوب ترجيح میدهد . نوع ديگر آن مهر و رقت و صفا و صميميتی است كه ميان [/]
[="] [/][="]آتشين تر میكند بر خلاف اين نوع از عشق كه ما آنرا صفا و صميميت میناميمو اختصاص به زوجين دارد در اثر وصال و نزديكی كمال میيابد[/][="] . [/]
[="] آتش[/][="][/][="] افروز اين عناد است [/][="]! [/][="]از طرف ديگر ، آنها را تحريف و واژگون می [/][="][/][="]سازد[/][="] [/][="] .[/][="]طهای اشتراكی جنسی يا شبه[/][="][/][="] اشتراكی كه آقای راسل و امثال او پيشنهاد و [/][="]نوع اول در حقيقت پرواز و كنش و جذب و انجذاب دو روح متباعد است ونوع دوم وحدت و يگانگی دو روح معاشر ، فرضا كسی در نوع اول ترديد كند ،در نوع دوم نمیتواند ترديد داشته باشد . در آيه قرآن آنجا كه پيوند زوجيت را يكی از نشانههای وجود خداوند حكيمعليم ذكر میكند ، با كلمه مودت و رحمت ياد میكند چنانكه میدانيم ،مودت و رحمت با شهوت و ميل طبيعی فرق دارد ، میفرمايد : ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا وجعل بينكم موده ورحمه . .يعنی يكی از نشانههای خداوند اين است كه از جنس خود شما برای شماجفت آفريده است ، و ميان شما و آنها مهر و رأفت قرار داده است.[/]
[="] [/][="][/]
[="]ويل دورانت اين صفا و صميميت را كه پس از خاتمه شهوت نيز دوام پيدامیكند اين طور توصيف میكند : عشق به كمال خود نمی رسد مگر آنگاه كه با حضور گرم و دلنشين خودتنهائی پيری و نزديكی مرگ را ملايم سازد ، كساني كه عشق را فقط ميل ورغبت میدانند فقط به ريشه و ظاهر آن مینگرند ، روح عشق حتی هنگامی كهاثری از جسم بجا نمانده باشد باقی خواهد بود . در اين ايام آخر عمر كه دلهای پير از نو با هم میآميزند ، با شگفتگی معنوی ، جسم گرسنه به كمال خود میرسد ..با همه اختلافی كه ميان اين دو نوع عشق وجود دارد و يكی مشروط به هجراناست و ديگری به وصال ، يكی از نوع ناآرامی [/][="][/]
[="]و كشش و شور است و ديگری از نوع آرامش و سكون ، در يك جهت مشتركند .هر دو گلهای با طراوتی میباشند كه فقط در اجتماعاتی كه بر آنها عفاف وتقوی حكومت میكنند میرويند و میشكفند محيطهای جنسی يا شبه اشتراكی جنسینه قادرند عشق باصطلاح شاعرانه و رمانتيك به وجود آورند ، و نه می تواننددر ميان زوجين آنچنان صفا و رقت و صميميت و وحدتی كه بدان اشاره شد بهوجود آورند[/][="] . [/]