سلام.
من پسری 27 ساله ، مقید به اصول دین ،پرتلاش در رعایت فروع دین و دارای تحصیلات عالیه هستم. به دلیل داشتن موانعی هنوز نمیخوام فعلا برم سرکار کنم. در خانواده ای ساده زیست و بی ریا بزرگ شدم. وضعیت اقتصادیمون خوبه خدا رو شکر ولی زندگیمون ساده است. در 4 سال پیش دختر خانومی رو دیدم و از او خوشم اومد.. حدود دوسال ازم کوچیکتره و در شهری نزدیک شهر خودمون زندگی میکنه. پدر و مادرش هردو کارمند دولت هستن در یکی از محله های خوب شهر زندگی میکنند. تا حالا خونشون رو ندیدم و اصلا باهاشون برخورد نداشتم که ببینم اونام مثل ما ساده زندگی میکنند یا نه. اختلاف فرهنگی ما قابل توضیح دقیق نیست چون اینقدر اطلاعی ندارم ازش. فقط اینطور میتونم بگم که *****ایشان خانواده ای مذهبی با گرایشهای امروزی هستن در حالی که ما خانواده ای مذهبی با گرایش های سنتی هستیم*****. از نظر سطح درآمد شاید ایشان یک و یا با اکراه دو دهک از ما بالاتر باشند.
بعد از تحقیقات فراوان در 3.5 سال پیش بالاخره جرات پیدا کردم که با وجود همه ی دانسته ها و نداتسته هام موضوع رو با خانوادم مطرح کردن. طبق انتطارم استقبال خوبی کردن اما مشخص بود که نگرانی های معمول خانواده رو هم دارن. در جواب درخواست خواستگاری به سن کم من و عجله ی زیادم اشاره کردن و توصیه به ادامه تحصیل و پیشرفت کردن. جوابی که خیلی عاقلانه و درست بود. دو سال بعد در جواب خواستگاری به تصمیم دخترشون برای ادامه تحصیل، بیکار بودن من اشاره کردن و اعلام کردن که دامادشون باید بومی، همرده و در قواره ی خودشون باشه و البته به اینکه من اینطوری نیستم هیچ اشاره ای نکردن. به نظرم اینکار و خواسته هاشون خیلی منطقی و درست میاد. خواستگاری سوم هم همینطور. در 14 ماه قبل که درخواست خواستگاری چهارم رو مطرح کردم که همون شرایط قبلی به اضافه ی خواسته های دیگری مطرح شد. البته خواسته ها و شرایط به شکلی بود که بیشتر جنبه ی طرد کردن داشت . انصافا اینکار روش بسیار خوبی برای رد کردن خواستگار سمج هستش. از خواستگاری دوم به بعد پدر و مادر من هم دیگه هیچ علاقه ای برای پنهان کردن مخالفتشون نداشتن و مستقیم بهم میگفتن که " چون تو درخواست میکنی، ما هم وظیفه ی خودمون رو انجام میدیدم وگرنه ما با این خانواده هیچ سنخیتی نداریم!"
و اما چرا این همه اسرار؟؟ من که اینقدر جوابهای واضحی گرفته بودم چرا اینقدر گیر میدادم؟ ***** دلیلش این بود که از سمت این خانوم امیدوار میشدم***** و چون میدونستم نسبت به هم علاقه ی متقابل داریم هیچ وقت پا پس نکشیدم. تا اینکه مشخص شد این خانوم برعکس من که همه چیز رو به خانوادم گفتم هیچ حرفی به خانوادش نمیزده و این بندگان خدا به نوعی از درخواست خواستگاری از یک شهر دیگه به نوعی تعجب میکردن و خوب مشخصه که چنین جوابهایی بدن. تازه درک میکنم که حق داشته. دخترها به اندازه ی پسرها در بیان خواسته هاشون آزاد نیستن و از طرفی، چون ایشون مطمئن بوده که من توانایی پاسخگویی به خواسته های پدر ومادرش رو ندارم حرفی هم بابتش نمیزده. از طرفی هم ممکنه که به حال و روز امروز من گرفتار شده باشه. حال و روزی که بهش اشاره میکنم. این پایان ماجرا نیست. خواستگاری آخر پایان رابطه ی خانواده ها نبود. من توانایی قبول این ماجرا رو نداشتم و***** باعث و بانی یک پایان ناخوش شدم****** به شکلی که جدالی لفظی بین خانواده ها شکل گرفت و هرکس به نفع خودش صحبت کرد. حرفایی که من زدم اصلا وجهه ی خوبی نداشت و اصولا درست نبود، اما پایان کار اینظوری رقم خورد که ایشون گفتن ما اصلا و ابدا دختر به شما نمیدیم. شما اصلا به ما نیخورید و از اینجور حرفها.
****و حالا بعد از یک سال دوباره با اون خانوم برخورد کردم. هر دو تغییراتی کردیم****. تغییرات که اگر در یکی دو سال پیش اتفاق می افتاد شاید هیچگاه کار به اینجا نمیرسید.
تغییراتی که ما رو بیش از پیش به هم نزدیک کرده. البته از لفظ شناخت به جای تغییر استفاده کنم بهتره. او بهتر من رو شناخته و من هم همینطور.
او رو نمیدونم در چه حالیه ولی من وقتی ملاکها و شرایط همسر آیندم رو در ذهنم تعیین میکنم ناخودآگاه به این خانوم میرسم. او مومنه، محجبه، باخانواده، باشعور باحیا و باسواده. از طرفی هم بر طبق اونچه که گفتم، راه و دستمون بسته است. ملاک هام همش یه جا جمع شده و این خانوم شده.
اما موانعی داریم که بر ملاکها می چربه. پدر و مادرهامون که به هیچ عنوان راضی نیستن، فاصله اقتصادی و فرهنگی و جغرافیاییمون و پیشینه ی رابطه ی خوبی هم نداریم.
من حالا در همون منگنه ای که این خانوم گیر کرده بود، افتادم و نیاز به کمک شما بزرگواران دارم.
من بالاخره جرات کردم و دوباره موضوع رو به شکلی متفاوت مطرح کردم. خانواده حرفی زدن که جوابی براش ندارم : " اگر درخواست خواستگاری رو مطرح کنیم و اینبار هم مثل دفعه های قبل باشه چی به روز ما مینونه؟؟؟ درسته که هم رو نمیشناسیم اما عذت و احترام که داریم؟ چه تضمینی هست که بهمون پرخاش نشه؟"
مشاور محترم، به نظرتون چکار باید بکنم؟ آیا باید به فکر ترمیم رابطه و امید دوباره باشم و یا اینکه پا روی همه ی علایق و خواسته هام بزارم و عطایش رو به لقایش ببخشم؟ اصولا این رابطه بین خانواده هامون قابل ترمیم هست؟
قسمتهایی که به این صورت بین ****....**** نوشته شده رو به همین شکل بپذیرید. از ارائه ی توضیح بیشتر ناتوانم.
متشکرم.