وزان باش ای باد سرد زمستانی که تو از ناسپاسی انسان نامهربان تر نیستی …
ویلیام شکسپیر…
روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود . او مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و … بود ، به طوری که وقتی دخترش به طرف او آمد ، متوجه نشد.
دختر پس از کمی سکوت گفت:
- پدر چکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هایم را در دفترم می نویسم.
مجددا دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- آیا اسم من هم در آن دفتر هست؟
*******
درست است ما آدم ها آنقدر سرگرم زندگی می شویم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ آنقدر مشغله برای ما می تراشد که واقعا بزرگترین و نزدیک ترین رو فراموش می کنیم.
خدا ما رو نیافریده تا ما خودمان را آنقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم با او دو کلمه صحبت کنیم.
خدا می خواهد حداقل چند دقیقه در روز با ما صحبت بکند.
مطمئنا اگر همه ی ما صدای خداوند را می شنیدیم ، الان داشت به ما می گفت :
” آیا اسم من در آن دفتر هست ؟”
با آرزوی این که اولین اسم در دفتر برنامه روزانه ی ما خدا باشد.
"چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,
ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,,
"چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,
ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,,
واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد"
سلام علیکم
خیلی جالب و عالی بود. ولی یه سوال اینجا مطرح میشه که آیا اینکار ایشون دروغ نبوده ؟ آیا میشه برای انجام کار پسندیده گناه کرد؟
خیلی جالب و عالی بود. ولی یه سوال اینجا مطرح میشه که آیا اینکار ایشون دروغ نبوده ؟ آیا میشه برای انجام کار پسندیده گناه کرد؟
با عرض سلام خدمت شما
با توجه به مبانی اسلام پاسخ شما را می دهم.
در اصل اینکه کار زیبائی بود و عواطف انسان را تحت تأثیر می دهد بحثی نیست.ولی اگر قضیه را تحلیل کنیم به این نتیجه می رسیم که یک کار نیک مستحب انجام شده و یک گناه کبیره، حال خود ببینید کدام ارجحیت دارد.
در ضمن ایشان می توانست بدون دروغ کار خود را انجام دهد مثلا بگوید:امروز نیتی کردم و می خواهم به شما ناهار بدهم. یا مثلا بگوید:برای سلامتی امام زمان می خواهم امروز ناهار بدهم ،یا هر جمله دیگری که دروغ نباشد.
نتیجه اینکه این کار هر چند ظاهرا خیلی زیباست ولی در واقع گناه کبیره ای حرام انجام شده و عقل سلیم قاضی خوبی است.[/]
با عرض سلام خدمت شما
با توجه به مبانی اسلام پاسخ شما را می دهم.
در اصل اینکه کار زیبائی بود و عواطف انسان را تحت تأثیر می دهد بحثی نیست.ولی اگر قضیه را تحلیل کنیم به این نتیجه می رسیم که یک کار نیک مستحب انجام شده و یک گناه کبیره، حال خود ببینید کدام ارجحیت دارد.
در ضمن ایشان می توانست بدون دروغ کار خود را انجام دهد مثلا بگوید:امروز نیتی کردم و می خواهم به شما ناهار بدهم. یا مثلا بگوید:برای سلامتی امام زمان می خواهم امروز ناهار بدهم ،یا هر جمله دیگری که دروغ نباشد.
نتیجه اینکه این کار هر چند ظاهرا خیلی زیباست ولی در واقع گناه کبیره ای حرام انجام شده و عقل سلیم قاضی خوبی است.
شاید دروغ محصوب بشه ولی اصلا دروغش به کسی که ضرری نزده که بگیم کاره بدی کرده بلکه سبب خیر هم بوده به نظر من که کارش بسیار هم عالی بوده و هیچ مشکلی هم نداشته !
شاید دروغ محصوب بشه ولی اصلا دروغش به کسی که ضرری نزده که بگیم کاره بدی کرده بلکه سبب خیر هم بوده به نظر من که کارش بسیار هم عالی بوده و هیچ مشکلی هم نداشته !
دوست عزیز و گرامیم با عرض سلام.
ملاک خوب یا بد بودن یک کار دلخواه من و شما نیست و حکم الهی تابع نظر من و شما نیست.
فرض بفرمائید من در قضیه ای مثلا مالی را از شما بگیرم و بگویم شما اینرا احتیاج نداری و من میخواهم این مال را به فقیری بدهم و به نظر من چون به شما ضرری نمی رسد(واقعا هم نمیرسد،در مثال شما خیلی پولدارید و این مال هم کم است)پس کار من درست است.
درحالی که این کار را هیچ عاقلی تأیید نمی کند حتی مکاتب فلسفه اخلاق غربی هم تأیید نمی کنند.
پس گرامی ملاک ضرر رساندن یا تشخیص ضرر از ناحیه من و شما نیست.
نکته آخر اینکه محرمات الهی در تکوین عالم چنان اثر تخریبی در نفس فرد انجام دهنده می گذارد که خداوند آن کار را حرام کرده و اگر آن اثر کم باشد مکروه تشریع می شود.
امیدوارم پاسخ را با دقت مطالعه و جواب را بیابید.
اگر ابهامی بود در خدمتم.[/]
به سرآستین پارهی کارگری که دیوارت را میچیند
و به تو میگوید ارباب… نخند!
به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری… نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود
و شاید چند ثانیهی کوتاه معطلت کند… نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است
و یقهی پیراهنش جمع شده… نخند!
به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت،
به همسایهای که هر صبح نان سنگک میگیرد،
به رانندهی چاق اتوبوس، به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به رانندهی آژانسی که چرت میزند، به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد میزند،
به مجری نیمه شب رادیو، به مردی که روی چهارپایه میرود تا شمارهی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچهها جار میزند،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی! به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوار تاکسی میشود و بلند سلام میگوید،
به هول شدن همکلاسیات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو میخواهد برایش برگهای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،
نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی! که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!
آدمهایی که هر کدام برای خود و خانوادهای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا میکنند،
بار میبرند،
بیخوابی میکشند،
کهنه میپوشند،
جار میزنند،
سرما و گرما میکشند،
و گاهی خجالت هم میکشند…، بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم
( از قول خدا به مردمان ) بگو : اي بندگانم ! اي آنان كه در معاصي زيادهروي هم كردهايد ! از لطف و مرحمت خدا مأيوس و نااميد نگرديد . قطعاً خداوند همه گناهان را ميآمرزد . چرا كه او بسيار آمرزگار و بس مهربان است .
(سوره مبارکه زمر آیه شریفه 53)
روزی خلافکاری در شهری مرد. مردم بعد از تدفین به خانه اش رفتند تا شاید وصیت نامه ایی پیدا کنند.
مرحوم خوانساری عالم بزرگ اصفهان میگفت:
یک حمّالی در بازار اصفهان بود از کنار من رد میشدبه ما سلام میداد.
به خودم گفتم خب بالاخره ما هم یک مرید پیدا کردیم، حالا حمّال بازار هست ولی عیب ندارد.
گفت: کم کم علاقه مند شدیم. بعد از مدتی یک بار ایستاد گفت آقا میشه من یک وقتی کاری داشته باشم مزاحمتون بشم؟
شما برای ما انجام میدید؟
مرحوم خوانساری گفتند بله. چشم
یک روز ظهر برگشتم خانه دیدم همسرم گفت: یک آقای امد به خانه ما و گفت این آدرس من هست. یک سر اگر عصر میتوانند به ما بزنند.
آدرس رو نگاه کردم دیدم کنار قبرستان هست.
اومدم منزلشان دیدم یک بیقوله ای هست که اصلا خونه نیست جای زندگی نیست.
داخل رفتم دیدم افتاده و دچار بیماری سختی است.
گفتم مریض شدی؟ چرا اینطوری شدی؟ بلند شو شمارو ببرم دکتر.
گفت دکتر نمیخواد، من رفتنی هستم. فقط خواستم ازت درخواست کنم بیای، من کسی را ندارم فردا بدن من رو به خاک بسپاری.
آخر تو از کجا میدونی؟ مگر علم غیب داری که فردا از دنیا میری؟
طفره میرفت و آخرش گفت: «آقام بهم گفته».
آقات؟ آقات کیه؟
آقام، صاحبم، امام زمان(عج).
مگه تو با امام زمان(عج) ارتباط داری؟
بله، آقا لطف دارند هر هفته به ما سر میزنند.
تو هر هفته با آقا ارتباط داری؟
چی شد اینطوری شدی؟ من عالم بزرگ این شهر هنوز خدمت آقا نرسیدم..
گفت ما از جوانی دل داده آقا شدیم. دستمان به قدم های آقا رسید. یک بار آقا را دیدیم. موقع خداحافظی به آقا گفتم آقا میشود تا آخر عمر شما را ببینیم و جدایی حاصل نشود؟
آقا یک نگاهی کردند و فرمودند: قول میدی خوب باشی؟ قول میدی؟
گفتم آقا به عشق شما باشه.
من به قولم وفا کردم، آقا هم هر هفته به من سر میزند.
از فرمایشات مهدی موعود-علیه السّلام- در وقت ظهور: هر که می خواهد به مسیح و شمعون نظاره کند، پس بداند من مسیح و شمعون ام. چشمک های خداوند
عبدالملك بن مروان در قصر خود كه مشرف بود به نهر بردي در حال احتضار بود، در اين موقع چشمش به كازري افتاد كه لباسهاي مردم را مي شست ،
عبدالملك گفت : ايكاش من هم مانند اين كازر بودم و روزي خود را روز بروز كسب ميكردم و متصدي امر خلافت نميشدم،
سپس اشعار اميه بن صلت را خواند:كل حي و ان تطاول دهرا آيل امره الي ان يزولا ليتني كنت قبل ما قد بدي لي في روس الجبال ارعي الوعولا
چون اين سخن به ابو حازم زاهد رسيد گفت : خدا را شكر كه ايشان (خلفاء) موقع مرگ آرزوي مقام ما ميكند، ولي ما هيچ وقت آرزوي حال ايشان نميكنيم .
عبدالملك بن مروان از خلفاء جبار بني اميه ، قبل از رسيدن به خلافت دائما در مسجد نماز و قرآن ميخواند و به او حمامه المسجد ميگفتند،
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، خدا را پرستش کرد،او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد. فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است. امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟ لطفا اين متن را برای دوستان خود ارسال نماييد، کسانی که برايتان ارزشمند هستند، اما اگر اين کار را انجام نداديد، نگران نباشيد، هيچ حادثه ناخوشايندی براي شما رخ نخواهد داد، شما تنها اين فرصت را که به دنيای شخص ديگری با اين مطلب روشنايی بيشتری ببخشيد، از دست خواهيد داد، کسی چه می داند، شايد يکی از دوستان شما هم اکنون بيشترين نياز را به خواندن اين مطلب داشته باشد.
ميدونم الان ميگيد عجب ادمي ...ولي حقيقتش نميدونم اگر آن پسر از صاحب الزمان عليه السلام مشورت ميگرفت هم بهشون ميگفتن اين كار رو كند يا نه...
سلام
اتفاقاً من هم گفتن عجب آدمیه... و علاوه بر اونیه سوال هم به نظرم اومد که ازتون بپرسم : به نظر شما که یه بچه مسلمون باحالی واقعاً اگه از امام زمان مشورت میگرفت ایشان چه نظری میفرمودند؟!
(پاسخ شما نشانگر شناخت شما از مکتب اهل بیت است)
یا حق
سلام
اتفاقاً من هم گفتن عجب آدمیه... و علاوه بر اونیه سوال هم به نظرم اومد که ازتون بپرسم : به نظر شما که یه بچه مسلمون باحالی واقعاً اگه از امام زمان مشورت میگرفت ایشان چه نظری میفرمودند؟!
(پاسخ شما نشانگر شناخت شما از مکتب اهل بیت است)
یا حق
اصلا نباید اینجا نظر بدیم چون امام زمان همه زندگی اون پسر و دختر رو دیده و اونا رو کاملا میشناسه اگه چیزی بگه با حرفی که ما میزنیم که اصلا اونا رو نمیشناسیم کاملا فرق میکنه
بزرگی درعالم خواب دید که کسی به او می گوید : فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن...! دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد و دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دوربرای گرم کردن آب حمام،هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت وگفت : کار بسیار سختی داری ، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری وحمامی گفت : این نیز بگذرد. ..! یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید ودوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده ودر داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد وگفت : یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری،حمامی گفت:این نیز بگذرد...! دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند:او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای دارد ویکی از معتمدین بزرگ است. به بازار رفت و آن مرد را دید گفت:خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار وصاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت:این نیز بگذرد...! مرد تعجب کرد گفت : دوست من ، کار وموقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟! چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود و مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی رابرای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد واودر مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد وچون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است!!! مرد به کاخ پادشاهی رفت واز نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد وگفت : خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی وحمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد...!!! مرد شگفت زده شد وگفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟! ولی سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند: پادشاه مرده است ... ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد و مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده ونوشته است : این نیز بگذرد...
هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
حمام رفتن بهلول روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی .... این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.
شما برنده هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار جایزه روزانه شده اید؟ تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره. ولی دو تا شرط داره. یکی اینکه همه پول رو باید تا شب خرج کنی، وگرنه هر چی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول رو به حساب دیگه ای منتقل کنی. هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ... همه ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم ؛ "زمان". این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم، هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری رو که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما می دن. یادت باشه که من و تو فعلا از ایننعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.
ازت تمنا می کنم.
استاد اصولا منطق چیست؟ معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : .... نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است
عاشق که شوم؟ نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» می گوید: لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همه نشاط او فرو بنشیند؛ دوستی بگیر که زوال پذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبت حقیقی می آورد و غفلت، محبت کاذب. --------------------------------- آیت الله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن، ج 11، ص 325-329.
[="Tahoma"][="Navy"]باسلام و عرض ادب
حقیقت امر را بخواهید، کار این دو از اول حرام بوده، شاید تعجب کنید، اما هر کس امثال این داستانها را می خواند و می بیند، به خاطر فضای فرهنگیه غلطی که ایجاد شده، اصلا فکر نمی کند این طور روابط اشکال داشته باشد، بلکه سریع به دنبال راه حل مراحل بعدی می رود که چجور اینها را به هم برسانیم.
ما در اسلام یک جلسه ای داریم به اسم جلسه خواستگاری، آن هم جهت معارفه و آشنایی بیشتر، معمولا جلسه خواستگاری، آخرین مرحله است، که مقدماتی در پیش داشته و آن مقدمات شامل پرس و جو از دوستان و فامیل و اهل مشورت، جهت آشنا شدن با برخی روحیات و مذهب و فرهنگ طرفین است.
ادامه....[/]
[="Tahoma"][="Navy"]جلسه خواستگاری هم ممکن است، از چند جلسه تشکیل شود، که طرفین، همدیگر را بیشتر بشناسند، اما این که این جلسه چند ماه یا چند سال با رد و بدل کردن نامه های فدایت شوم، طول بکشد، همچین چیزی در اسلام نداریم، بلکه برای رد و بدل شدن این نامه ها باید، به هم محرم شوند، هم ارتباطشان حلال باشد و هم اینکه، نکند بعد از چند وقت به علت پیدا شدن هوسهای جدید، یا مشکلات جسمی مثل نابینا شدن، هوای دیگری به سرشان بزند.
حالا که کار از این کارها گذشته، بالاخره باید به درمان بپردازیم، حالا که اینها باهم در ارتباط بودند و به هم علاقه مند شده اند، آیا کار پسر درست بوده؟
در جواب باید گفت که این آقا، بالاخره گذشت کرده که با دختری نابینا ازدواج نموده، و گذشت کار پسندیده ای است، اگر با او ازدواج هم نمی کرد، خلاف ادب و اخلاق بود، اما خلاف شرع یا عهد و پیمان نبوده، زیرا پیمان آنها در ظاهر بر این بوده که هر دو سالم باشند، آنها همدیگر را در سالمی پسندیده اند و الان، آن شرط باقی نیست، مگر این که شرط کرده باشند من فقط خودت را می خواهم و لو هر اتفاقی بیفتد، در این صورت می بایست بر عهدش باقی می ماند.
ادامه....[/]
[="Tahoma"][="Navy"]اما آیا اگر یکی از طرفین از اعتقاداتش دست بر می داشت، و مذهب او تغییر می کرد، باز هم باید بر عهد هم باقی می ماندند؟
باز در جواب باید بگوییم که این کار هم درست نیست، زیرا آن زمان که باهم عهد بستند، هم عقیده بوده اند، حالا که تزلزلی در اعتقاد دیگری ایجاد شد، می توان به این عهد وفا نکرد، زیرا شرایط تغییر کرده، ولو این شروط را به زبان نیاورده باشند، مگر این که هر دو راضی باشند. و آن هم از اسلام برنگشته باشد، زیرا مسلمان با غیر مسلمان نمی تواند ازدواج کند مگر در شرایطی خاص.
روی هم رفته این آقا، بی خود، صبر کرده، می توانست عقد را بخواند و باهم در ارتباط باشند بدون رسم و رسومات متعارف، یا اگر این دختر برایش خیلی مهم بود، می توانست اصلا در خارج ادامه تحصیل ندهد و به کمتر از خارج قانع باشد و با او ازدواج کند، و می توانست دختر را این همه مدت، معطل نگذارد و با کس دیگر ازدواج کند، این همه نامه نگاری عاشقانه و بدون اجازه شرع، انجام ندهد که این تبعات را هم به دنبال نداشته باشد.[/]
[="Tahoma"][="Green"]بنام خدا.
سلام.
سرکار سادات بزرگوار همه داستان های شما قشنگ بود اما این یکی نکته های غیر اخلاقی آن بیشتر از اخلاقی آن بود.
یه جورایی داشت توصیف کار جوونای امروزی رو میکرد که به مساله مهم ازدواج بسیار کمتر اهمیت میدهند و ازدواج را به درس و اروپا و ... ترجیح میدهند.
موفق و سربلند باشید در پناه حق.[/]
بنام خدا.
سلام.
سرکار سادات بزرگوار همه داستان های شما قشنگ بود اما این یکی نکته های غیر اخلاقی آن بیشتر از اخلاقی آن بود.
یه جورایی داشت توصیف کار جوونای امروزی رو میکرد که به مساله مهم ازدواج بسیار کمتر اهمیت میدهند و ازدواج را به درس و اروپا و ... ترجیح میدهند.
موفق و سربلند باشید در پناه حق.
با سلام و تشکر از نظر شما.
دوست بزرگوار. من این داستان را به نقل از استاد بزرگ اخلاق استاد حسین انصاریان و از سایت ایشون نوشتم پس مطمئن باشید ایشان هیچ داستان غیر اخلاقی رو در سایتشون نمی گذارند.
با سلام و تشکر از نظر شما. دوست بزرگوار. من این داستان را به نقل از استاد بزرگ اخلاق استاد حسین انصاریان و از سایت ایشون نوشتم پس مطمئن باشید ایشان هیچ داستان غیر اخلاقی رو در سایتشون نمی گذارند. به قول شاعر من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
من جای شما بودم بجای شعر گفتن و نام بردن از اینکه مطالب رو از کجا گرفتم.
داستان رو بصورت صحیح نقد میکردم.
یک داستان خوب علاوه بر گویش معنوی و معرفتی باید دربرگیرنده همه نوع مخاطب باشه.
الان اکثریت طرفداران این داستان کسانی هستند که توی زندگیشون یک ضربه روحی معرفتی حالا از طرف جنس مخالفشون خورده باشن.
تقریباً الان همشون دلگرم میشن که واقعاً ای کاش طرف حساب منم یکم مثل این معرفت داشت!!!شاید متوجه این نشن که کار این دوتا جوون و خانواده هاشون که توی داستان هستن از پایه مشکل داشته.[/]
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ، افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ،
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ، خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ، از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ، به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ، اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ، همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت، داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم
ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت : اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ، همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ، الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ، من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت ، تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ، رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ، بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ،پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,,
اين و گفت و رفت ...
همین چند روز پیش، پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم:بنشینید میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یك روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای "وانیا" فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر كم میكنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
" یولیا واسیلی اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت كردهام .
- خیلی خوب شما، شاید؟
- از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یكی و یكی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار راهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همه اش این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس گفت: متشكرم!
من جای شما بودم بجای شعر گفتن و نام بردن از اینکه مطالب رو از کجا گرفتم.
داستان رو بصورت صحیح نقد میکردم.
یک داستان خوب علاوه بر گویش معنوی و معرفتی باید دربرگیرنده همه نوع مخاطب باشه.
الان اکثریت طرفداران این داستان کسانی هستند که توی زندگیشون یک ضربه روحی معرفتی حالا از طرف جنس مخالفشون خورده باشن.
تقریباً الان همشون دلگرم میشن که واقعاً ای کاش طرف حساب منم یکم مثل این معرفت داشت!!!شاید متوجه این نشن که کار این دوتا جوون و خانواده هاشون که توی داستان هستن از پایه مشکل داشته.
ضمن تشکر از سرکار سادات گرامی باید از جناب علی بپرسم الآن مشکل کجاست؟؟
ما در زندگی واقعی خانمهای بسیاری را سراغ داریم که با همسری بیمار ویا معلول خود زندگی میکنند و همه عمر را بپایش سپری میکنند و آنقدر این امر عادی است که انگار جزء وظایف هر زنیست . حالا چه اشکالی دارد که در آقایان هم نمونه هایی از معرفت و صبر و وفاداری ذکر شود ؟ شما آیا نگرانید که توقع خانمها بالا رود ؟ نگران نباشید ،
با معرفت بودن و پایبندی به قول و قرار که بد نیست، (حتی اگر این قرار رسمی نباشد) مسلما قصد جناب شیخ حسین انصاریان تمرکز بر نقاط مثبت اخلاقی و انسانی یک مرد بوده است، چرا باید به چنین توانایی شک داشته باشیم و آنرا نپذیریم.
ضمن تشکر از سرکار سادات گرامی باید بپرسم الآن مشکل کجاست؟؟
من پیشنهاد میکنم شما یکبار دیگر پست بنده رو بخونید:ok::
عــــلی;244559 نوشت:
یک داستان خوب علاوه بر گویش معنوی و معرفتی باید دربرگیرنده همه نوع مخاطب باشه. الان اکثریت طرفداران این داستان کسانی هستند که توی زندگیشون یک ضربه روحی معرفتی حالا از طرف جنس مخالفشون خورده باشن. تقریباً الان همشون دلگرم میشن که واقعاً ای کاش طرف حساب منم یکم مثل این معرفت داشت!!!شاید متوجه این نشن که کار این دوتا جوون و خانواده هاشون که توی داستان هستن از پایه مشکل داشته.
مشکل بیان معرفت نیست.مشکل بیان معرفت در نوع گویش داستان (به شرح گناه گونه) است.
یعنی داستان میتوانست اینطور بیان شود که دو نفر ازدواج میکنند و بعد خانم کور میشود و مرد با جان و دل به پایش میماند.
یا اینکه یه جوانی عاشق دختری میشود و بعد از مدتی خبر دار میشود این اتفاق افتاده و با این اوضاع با دختر ازدواج میکند.
مشکل داستان اینجاست که این دو دختر و پسر مانند امروزی ها به نوعی دوست دختر و دوست پسر بوده و از اروپا تا ایران برای خود اس ام اس یا ایمیل یا نامه میفرستادند.
این همان مشکل است.
دختر و پسری که میتوانستند ازدواج کنند.اما پدر و مادرشان اینکار را نکردند؟
دختر و پسری که میتوانستند ازدواج کنند اما مشکلات درس و دانشگاه و .. باعث شده که با هم در ارتباط باشند بدون محرم بودن؟
خوب این دقیقاً همان مشکلی است که جوانان ما امروز به ان دچار شدند.
لذا برای همین گفتم مخاطبین این داستان چه کسانی هستند.
البته بنظر میاد داستان واقعی بوده.در هر حال نظر شخص بنده اینکارو تحسین نمیکنه.من انتظار بیشتری داشتم.در این سایت ما بر آنیم که بهترین حرف ها را به بهترین نحو و بدون نقص بیان کنیم.که مخاطبینمان اگر اشتباه کرده باشند به اشتباه خود پی برده باشند.اگر نکرده باشند کار را تحسین کنند.
موفق و سربلند باشید در پناه حق.
حق با شماست . یادم میاد استاد معارفی داشتیم که وقتی دختر و پسر جوانی را دید که دوستانه با هم قدم میزدند گفت "خدا مهربانتر شان کند و این ارتباط را ختم به خیر کند" یعنی اگر هم نامحرم هستند به ازدواج ختم شود و همچنان با همدیگر مهربان بمانند...
بحث شما بر سر ارتباط طولانی ولو دورادور دونامحرم است که میگویید نباید اینگونه مطرح شود که البته انتظار به حقی است. اما آنچه که من به عنوان یک مخاطب میپسندم نکته ظریفی است که از یک نوع تعهد عاطفی و وجدانیی سخن میگوید که بر اثر علاقه و پایبندی قلبی ایجاد شده است نه یک سند کتبی ،و مرد داستان بر اساس ازدواج قانونی بدان ملزم نشده بود.
روزى، جوانى دخترى را ديده و پسنديده بود. دختر هم دختر باسواد و باكمال و زيبايى بود. وضع مالىشان هم خوب بود. اين دو جوان براى ازدواج صحبتهاشان را كرده بودند و قرار گذاشته بودند پس از پايان تحصيلاتشان ازدواج كنند.
پسر كه مجبور بود براى ادامه تحصيل به خارج برود، به خانواده اين دخترخبر داد كه چند سالى بايد براى گرفتن فوق ليسانس به خارج از كشور برود ولى قرار ازدواج آنان بر جاى خويش است. آنها هم پذيرفتند.
در خلال اين مدت، گاهى ميان اين دو جوان نامههاى مؤدبانهاى نيز ردّ و بدل مىشد. پسر در اروپا با انسانهاى فراوانى برخورد داشت و مىتوانست با دخترهاى ديگرى ازدواج كند، اما چون قول داده بود با اين دختر ازدواج كند بر سر عهد خود بود.
پس از مدتى، پسر ديد دختر پاسخ نامههايش را نمىدهد. نامههاى ديگرى نوشت، اما همگى بى پاسخ ماند. لذا بسيار ناراحت شد و فكر مىكرد چه شده كه او پاسخ نامه مرا نمىدهد؟ در نهايت، پيش خود فكر كرد شايد او خواستگار ديگرى پيدا كرده و مىخواهد با او ازدواج كند. اما حقيقت ماجرا اين نبود. سبب اين بود كه مدتى پس از رفتن او، اين دختر بر اثر حادثهاى درونى بينايى خود را از دست داده بود و معالجات پزشكان نيز فايدهاى نداشت. لذا، دختر كه هفده سال بيشتر نداشت، تصميم گرفته بود پاسخ نامههاى پسر را ننويسد. از طرفى، فكر مىكرد اگر در پاسخ نامه بنويسد كه دو چشمش را از دست داده است، او به رنج و ناراحتى سنگينى دچار مىشود. لذا تصميم گرفته بود پاسخى به نامههاى او ننويسد تا گذر زمان محبت قديمى را به فراموشى بسپارد.
وقتى درس جوان تمام شد، با ناراحتى نامهاى نوشت و آمدنش را خبر داد. وقتى از هواپيما پياده شد، پدر و مادر و خويشاوندانش را ديد كه در انتظار او هستند، اما از اقوام آن دختر كسى را نديد. به مادرش گفت: چه شده كه آنها نيامدهاند؟ مادر كه از موضوع مطلع بود هيچ نگفت تا به خانه رسيدند. همينكه در خانه چمدانها را بر زمين گذاشتند، به مادر گفت: مىخواهم به خانه آن خانم بروم.
سپس، به در منزل آن خانم رفت. مادر دختر او را به منزل برد و جوان ديد آن دختر كنار اتاق نشسته و هيچ عكسالعملى به آمدن او نشان نمىدهد. پسر از اين رفتارخيلى ناراحت شد، اما چيزى نگفت. سلام كرد، دختر جواب داد و بعد به سختى گريه كرد.
پسر رو به مادر دختر كرد و پرسيد: چه مسالهاى پيش آمده؟ مادر دختر كه تا آن لحظه خويشتندار بود ناگاه از فرط ناراحتى غش كرد. وقتى به هوش آمد، به پسر گفت: دختر من به علت يك ناراحتى درونى بينايىاش را از دست داده است. به اين دليل نامههايت را جواب نمىداد تا مزاحم شما نشود. او قادر به تشكيل خانواده و زندگى مشترك نيست و لازم است شما براى آينده خود فكر ديگرى بكنيد.
پسر گفت: من هيچ فكر ديگرى ندارم. من غير از اين دختر با كس ديگرى ازدواج نمىكنم. بعد هم دختر را عقد كرد، عروسى گرفت و زندگى را با او شروع كرد.
من بيش از اين از وضع آنها اطلاعى ندارم، ولى اين را مىدانم كه آن پسر انسان بسيار جوانمردى بوده است. برخلاف چنين انسانهايى عدهاى ديگر دخترى را عقد كرده و هشت ماه هم با او رفت و آمد دارند، اما يك مرتبه مىگويند: اين دختر دلم را زده و ديگر او را نمىخواهم. يا دخترى به مادرش مىگويد كه ديگر از اين پسر خوشم نمىآيد! اما كسانىكه مردانگى دارند، آنقدر آقا هستند كه حتى اگر به كسى علاقه نداشته باشند، احساس خود را بروز نمىدهند و با كمال محبت با او زندگى مىكنند.
من این مطلب رو در سایت گذاشتم که قضاوت با خودتون باشه. هر کسی یک نگاه و برداشت به این ماجرا داره و قرار نیست همه مثل هم برداشت کنند و همچنین نباید از دیگران هم انتظار داشته باشیم مثل ما فکر کنند.
یکی مثل من یاجناب امید به ظهور بزرگوار یک دیدگاه داریم یکی مثل جناب علی بزرگوار یا سایر دوستان دیدگاه دیگه ای.
منظورم از شعری که گفتم هم همین بود .این داستان برای یکی پند است برای یکی ناراحت کننده.
ضمن تشکر از سرکار سادات گرامی باید از جناب علی بپرسم الآن مشکل کجاست؟؟
ما در زندگی واقعی خانمهای بسیاری را سراغ داریم که با همسری بیمار ویا معلول خود زندگی میکنند و همه عمر را بپایش سپری میکنند و آنقدر این امر عادی است که انگار جزء وظایف هر زنیست . حالا چه اشکالی دارد که در آقایان هم نمونه هایی از معرفت و صبر و وفاداری ذکر شود ؟ شما آیا نگرانید که توقع خانمها بالا رود ؟ نگران نباشید ،
با معرفت بودن و پایبندی به قول و قرار که بد نیست، (حتی اگر این قرار رسمی نباشد) مسلما قصد جناب شیخ حسین انصاریان تمرکز بر نقاط مثبت اخلاقی و انسانی یک مرد بوده است، چرا باید به چنین توانایی شک داشته باشیم و آنرا نپذیریم.
باسلام خدمت شما دوست گرامی
تشکر می کنم از حسن نظرتان و برداشت زیبایی که نمودید
اما این که آقای انصاریان این داستان را در کجا و برای چه شاهد مثالی ذکر کرده اند،ما نمی دانیم، آنچه که مشاهده شد، داستانی عاشقانه بود که شروعش را نمی توان تأیید کرد، اما ختمش، ولو با اختیار خودشان به این مرحله رسیده بودند، زیبا ختم شد، بنده هم در عرایضم بیان نمودم که کار ایشان اخلاقی بود، یعنی از خودگذشتیگی انجام دادند همانطور که خیلی از خانمها، همانطور که شما فرمودید، این کار را می کنند.
اما غرض بنده این است که شروع این داستان را نباید نادیده گرفت، و مسامحه کرد، هر چند پایان زیبایی داشت.[/]
اما آنچه که من به عنوان یک مخاطب میپسندم نکته ظریفی است که از یک نوع تعهد عاطفی و وجدانیی سخن میگوید که بر اثر علاقه و پایبندی قلبی ایجاد شده است نه یک سند کتبی ،و مرد داستان بر اساس ازدواج قانونی بدان ملزم نشده بود.
shahram1363;244780 نوشت:
مگه میشه بدون علاقه و کسی را دوست نداشته باشیم بتونیم باهاش ازدواج بکنیم؟ خوب اون ازدواج آخرش میشه طلاق دیگه
دوستان، شما مثل عوام فکر نکنید،
مگر اسلام می گوید دوستی های سر کلاس و خیاباین و دانشگاه و مدرسه، واقعا دوستی نیست؟!
نه خیر، واقعا دوستی است، اتفاقا وجدانا هم همدیگر را دوست می دارند و در عشق به هم دورغ نمی گویند،
اسلام می خواهد بگوید شما حق نداری هر جوری خواستی کسی را ولو وجدانا دوست داشته باشی، اسلام با این دوستی وجدانی به این سبک مخالف است نه مطلق دوستی وجدانی.
شاید خانمی همسری داشته باشد، اما وجدانا مرد دیگری را هم دوست داشته باشد، ما که سر وجدانی و غیر وجدانی بودنش حرف نداریم، ما می گوییم نباید به هر روش و راهی که دوست داشتیم، این محبت و عشق، در قلبها ایجاد شود،
علاقه مند شدن دست ما نیست، اما این که چگونه شروع کنیم دست ماست. ما در شروعش حرف داریم،
اسلام این را می خواهد بگوید، ما هم همین را قبول داریم و می خواهیم به دوستانمان برسانیم.[/][/]
باسلام خدمت شما دوست گرامی
تشکر می کنم از حسن نظرتان و برداشت زیبایی که نمودید
من هم از توجه و نظر شما سپاسگذارم
بصیر;245100 نوشت:
دوستان، شما مثل عوام فکر نکنید،
با توجه به متن قبلی ، این عبارت کمی دور از انتظار بود!
بصیر;245100 نوشت:
شاید خانمی همسری داشته باشد، اما وجدانا مرد دیگری را هم دوست داشته باشد، ما که سر وجدانی و غیر وجدانی بودنش حرف نداریم،
وجدان در ذات تعهد است ، همه میدانیم که هیچگاه چنین علاقه ای که ذکر کردید وجدانی نخواهد بود و نمیتواند با احساس دو جوان که حقیقتا قصد ازدواج دارند و خانواده ها هم در جریانند قابل مقایسه باشد. به نظر شما چنین مثالی یک کم دور از ذهن نیست؟
بصیر;245100 نوشت:
علاقه مند شدن دست ما نیست، اما این که چگونه شروع کنیم دست ماست. ما در شروعش حرف داریم،
اسلام این را می خواهد بگوید، ما هم همین را قبول داریم و می خواهیم به دوستانمان برسانیم.
این را قبول دارم، کاملا منطقی ست.
موفق و در پناه حق باشید
دوستان، شما مثل عوام فکر نکنید، با توجه به متن قبلی ، این عبارت کمی دور از انتظار بود! نقل
نوشته اصلی توسط : بصیر شاید خانمی همسری داشته باشد، اما وجدانا مرد دیگری را هم دوست داشته باشد، ما که سر وجدانی و غیر وجدانی بودنش حرف نداریم، وجدان در ذات تعهد است ، همه میدانیم که هیچگاه چنین علاقه ای که ذکر کردید وجدانی نخواهد بود و نمیتواند با احساس دو جوان که حقیقتا قصد ازدواج دارند و خانواده ها هم در جریانند قابل مقایسه باشد. به نظر شما چنین مثالی یک کم دور از ذهن نیست؟
باعرض سلام و ادب
منظور از این که مثل عوام فکر نکنیم، یعنی این که ابتدای داستان را که شروعی غلط است، رها نکنیم و ناخواسته به فکر نتیجه و انتهای آن باشیم، بلکه همه داستان را باهم ببینیم.
در مورد مطلب که فرمودید: «وجدان در ذات تعهد است»، جمله خوبی است، اما به مطلب مذکور خللی وارد نیم کند. عرض شد که ممکن است کسی همسری داشته باشد، اما به خاطر سهل انگاری، هوس بازی و چشم چرانی، محبت مرد دیگری هم در دل او ایجاد شده باشد، که بارها این اتفاق افتاده، جای تعجب ندارد، واقعا هم محبت ایجاد شده، همین که محبت آمد، می شود وجدانی، منظور از وجدانی، یعنی حقیقی، یعنی واقعا محبت دارد،درست است که کار غلطی کرده، نباید موجبات محبت را فراهم می کرده،
اما می تواند به وجدان قسم بخورد که او را دوست دارد، اما اگر منظورتان این باشد که با تعهدی که به شوهر قبلی داده ناسازگار است و کاری بی وجدانی است، این فرمایش شما کاملا قابل قبول است،
توجه داشته باشیم که شروع به امور محبت زا، نسبت به مرد دوم، بی وجدانی نسبت به همسر اول است، اما وقتی محبت نسبت به مرد دوم ایجاد شد، وجدانا محبتی ایجاد شده است که شروع اش بی وجدانی بوده است، یعنی خیانت به همسر اول.
امیدوارم مطلب را رسانده باشم.
التماس دعا[/]
ممکن است کسی همسری داشته باشد، اما به خاطر سهل انگاری، هوس بازی و چشم چرانی، محبت مرد دیگری هم در دل او ایجاد شده باشد، که بارها این اتفاق افتاده، جای تعجب ندارد، واقعا هم محبت ایجاد شده، همین که محبت آمد، می شود وجدانی، منظور از وجدانی، یعنی حقیقی، یعنی واقعا محبت دارد،درست است که کار غلطی کرده، نباید موجبات محبت را فراهم می کرده،
اما می تواند به وجدان قسم بخورد که او را دوست دارد، اما اگر منظورتان این باشد که با تعهدی که به شوهر قبلی داده ناسازگار است و کاری بی وجدانی است، این فرمایش شما کاملا قابل قبول است،
توجه داشته باشیم که شروع به امور محبت زا، نسبت به مرد دوم، بی وجدانی نسبت به همسر اول است، اما وقتی محبت نسبت به مرد دوم ایجاد شد، وجدانا محبتی ایجاد شده است که شروع اش بی وجدانی بوده است، یعنی خیانت به همسر اول.
امیدوارم مطلب را رسانده باشم.
التماس دعا
با سلام
بله چنین مسائلی میتواند در نهایت به محبتی حقیقی، واقعی، خالصانه، از ته دل و ...و همه اینها منجر شود ولی باید توجه داشت که چون این فرد قبلا به همسر خود تعهد داده است لذا چنین محبتی به مرد دوم تا آخر وجدانی نمیشود، چرا که وجدان تعریفی جداگانه دارد ، یعنی همان نفس اماره ای که پیوسته گوشزد میکند :" هر چقدر که عشقت حقیقی و واقعی باشد اما درست نیست چون قبلا به همسرت تعهد داده ای". اینست که میگویم وجدان در ذات تعهد است.
یا علی
[="Tahoma"][="Navy"]باسلام و عرض ادب
منظورمان از وجدان را توضیح دادیم، جایی برای توجیه باقی نمی ماند،
غرض از مطلب، رسیده شد، حرفمان هم تاحدی یکی است.[/]
مرحوم آیت الله نجومی عارف و عالم اهل کرمانشاه می نویسد:
شبی با ایشان بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون آمده، رو به منزل می رفتیم. ایشان جلو بنده، و عصا در دست مبارکشان بود. در تاریکی کوچه، سگی بسیار پشمالو کنار دیوار نشسته بود که به مجرّد رسیدن ما به آن محل، به مرحوم پدرم حمله کرد، که ایشان با عصا و بنده هم کمک نموده، سگ را از خود راندیم و از محل گذشته به منزل آمدیم. شب دیگر باز هم از مسجد بیرون آمده، از همان مسیر دیشب رو به منزل می آمدیم. گذارمان به همان محل و همان سگ افتاد و عجیب آن بود که بیشتر پشم سگ ریخته، پوست بدنش به طور زشتی نمایان و بسیار ناتوان در کنار دیوار نشسته بود. با رسیدن ما ناله بسیار ضعیفی نمود و هیچ حرکتی نکرد و من فوراً متوجه مطلبی و روایتی شدم و خیلی تعجب نموده، اما به روی مرحوم پدرم نیاوردم. دیدم مرحوم پدرم که به آرامش و وقار در حرکت بودند، از جلو سگ که گذشتیم، تکانی خوردند. آهسته و بسیار متعجّبانه زیر لب عبارتی که ظاهراً چنین یادم می آید، فرمودند: «لا اله الاّ الله، حیوان بیچاره گر، شد.» و بیش از این چیزی نگفتند: من فوراً فهمیدم اشاره می کنند به آنچه من نیز فوراً متوجه آن گردیده بودم؛ یعنی اصالت سیادت ما به مقتضای روایت زید شهید که «ماعاونا کلْبٌ الاّ وَ قَدْجَرِبَ؛ هیچ سگی بر ما پارس نکرد، مگر آن که گر شد.»
احمدرضا رادان طی سخنانی درهمایش جوانان وعفاف وحجاب درعصر انتظارکه درقم برگذارشدتصریح کردند که چندسال قبل درپرواز مشهد به طور اتفاقی فهمیدم ایت الله بهجت نیز هم سفرما هستندخوشبختانه این توفیق حاصل شدکه مادر صندلی پشتی ایشان قرار گرفتیم من همان جا فرصت راغنیمت شمردم وخصلت اصفهانیم هم گل کردبه مرحوم بهجت گفتم یک چیزی به ما یاد بدهید که در عین اینکه کم باشد اما زیاد به درد ما بخورد ایشان روی تکه کاغذی چیزی نوشته وبه بنده دادن من ان تکه کاغذ راباخود دارم ایشان نوشتن :
مرحوم آیت الله نجومی عارف و عالم اهل کرمانشاه می نویسد:
شبی با ایشان بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون آمده، رو به منزل می رفتیم. ایشان جلو بنده، و عصا در دست مبارکشان بود. در تاریکی کوچه، سگی بسیار پشمالو کنار دیوار نشسته بود که به مجرّد رسیدن ما به آن محل، به مرحوم پدرم حمله کرد، که ایشان با عصا و بنده هم کمک نموده، سگ را از خود راندیم و از محل گذشته به منزل آمدیم. شب دیگر باز هم از مسجد بیرون آمده، از همان مسیر دیشب رو به منزل می آمدیم. گذارمان به همان محل و همان سگ افتاد و عجیب آن بود که بیشتر پشم سگ ریخته، پوست بدنش به طور زشتی نمایان و بسیار ناتوان در کنار دیوار نشسته بود. با رسیدن ما ناله بسیار ضعیفی نمود و هیچ حرکتی نکرد و من فوراً متوجه مطلبی و روایتی شدم و خیلی تعجب نموده، اما به روی مرحوم پدرم نیاوردم. دیدم مرحوم پدرم که به آرامش و وقار در حرکت بودند، از جلو سگ که گذشتیم، تکانی خوردند. آهسته و بسیار متعجّبانه زیر لب عبارتی که ظاهراً چنین یادم می آید، فرمودند: «لا اله الاّ الله، حیوان بیچاره گر، شد.» و بیش از این چیزی نگفتند: من فوراً فهمیدم اشاره می کنند به آنچه من نیز فوراً متوجه آن گردیده بودم؛ یعنی اصالت سیادت ما به مقتضای روایت زید شهید که «ماعاونا کلْبٌ الاّ وَ قَدْجَرِبَ؛ هیچ سگی بر ما پارس نکرد، مگر آن که گر شد.»
سادات عزیز مرسی از داستانی که گذاشتید ولی این صحت داره؟
خوب بیچاره حیوان ه، عقل داره ولی شعور نداره که، به هزار و یک دلیل ممکن ه حمله کرده باشه :Gig:
روایتی تصویری سگی که چند سال پیش امد داخل حرم امام رضا و خدام حرم رو اب کشیدند که نتیجه اش این بود که این سگ خواسته ای داشت اومد پیش امام رضا.
روایتی که امام (نمیدونم کدوم امام بود)با مردم سفره انداختند در مزرعه و غذا رو تناول می کردند که سگی اومد و پارس کرد.اون مرد گفت:یا بن رسول الله اجازه بدید این سگ رو با سنگ بزنم چون مزاحم غذا خوردن ما شده.
امام فرمودند نه لقمه ای از غذا رو پیش سگ اندختند.و سگ هم زوزه ای کشید
و رفت.اون مرد گفت چرا به سگ غذا دادید؟امام فرمودند:سگ هم مخلوق خداست.
سادات عزیز مرسی از داستانی که گذاشتید ولی این صحت داره؟
خوب بیچاره حیوان ه، عقل داره ولی شعور نداره که، به هزار و یک دلیل ممکن ه حمله کرده باشه :Gig:
با سلام. بله صحت دارد.
[="]پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم روزي با اصحاب در حال گذر از مکاني بودند که سگي پارس کرد. اصحاب مي خواستند سگ را بزنند اما حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: اين سگ با من سخن مي گويد کاري با او نداشته باشيد. مي دانيد اين سگ به من چه گفت؟
اين سگ به من سلام کرد و گفت من از خدا تشکر مي کنم که من را سگ آفريده و انسان خلق نکرد تا بي نماز از او نشوم و نکبت و ظلمت من را نگيرد.
[="]
اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمايد سگ با اين که نجس العين است اما ده صفت خوب دارد؛ صفاتي مانند باوفابودن، قناعت، بيداري شب، نداشتن غرور و تکبّر و حيا. آيت الله شهيد دستغيب در کتاب داستان هاي شگفت آورده است؛ عالمي نقل مي کند يکي از بستگان من در خارج دانشجو بود وقتي برگشت نقل کرد که من خانه اي را اجاره کرده بودم و سگي را براي محافظت از خانه گرفته بودم. در شبي که بسيار سرد بود من پالتويم را درآوردم و به روي صورتم کشيدم وقتي مي خواستم در را باز کنم و کليد بيندازم سگ پارس کرد و به طرف من پريد من هم زود پالتويم را کنار زدم و تا ديد که صاحبش هست خجالت کشيد و آرام به گوشه اي خزيد آن شب هر کاري کردم اين سگ از فرط خجالت به داخل خانه مثل هر شب نيامد و من تنهايي غذا خوردم و خوابيدم. فردا صبح که وقتي بيرون رفتم ديدم اين زبان بسته از خجالت و حيا در گوشه اي از کوچه افتاده و مرده است. مرحوم شهيد آيت الله دستغيب ذيل اين داستان اين جملات دعاي ابو حمزه را آورده استأَنَا يَا رَبِّ الَّذِي لَمْ أَسْتَحْيِكَ فِي الْخَلَاءِ وَ لَمْ أُرَاقِبْكَ فِي الْمَلَإِ وَ أَنَا صَاحِبُ الدَّوَاهِي الْعُظْمَى أَنَا الَّذِي عَلَى سَيِّدِهِ اجْتَرَى [="][1][="]خدايا من کسي هستم که در خلوت حيا نکردم که گناه نکنم و در ظاهر و ملاء عام هم مواظب نبودم که در محضر تو هستم من بنده اي هستم که بر مولاي خودم جري شدم.
ممنون از توضیحاتتون ولی خوب این کار از روی وفای سگ ه، این صفت سگ دیگه معروف ه، وقتی که کسی رو می شناسه و یا صاحبش رو می بینه، خیلی مراقبش ه
ولی این داستان به این اشاره می کنه که سگ یه سیدی حمله کرده و اینجوری شده، خوب سگ از کجا باید می دونسته که این سید ه؟ نمی شه هم گفت سگ انقدر داناست، دونستن این چیزی بیشتر از علم غیب هم محسوب می شه
مرا فراموش نکنید …
وزان باش ای باد سرد زمستانی که تو از ناسپاسی انسان نامهربان تر نیستی …
روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود . او مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و … بود ، به طوری که وقتی دخترش به طرف او آمد ، متوجه نشد.
دختر پس از کمی سکوت گفت:
- پدر چکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هایم را در دفترم می نویسم.
مجددا دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- آیا اسم من هم در آن دفتر هست؟
درست است ما آدم ها آنقدر سرگرم زندگی می شویم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ آنقدر مشغله برای ما می تراشد که واقعا بزرگترین و نزدیک ترین رو فراموش می کنیم.
خدا ما رو نیافریده تا ما خودمان را آنقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم با او دو کلمه صحبت کنیم.
خدا می خواهد حداقل چند دقیقه در روز با ما صحبت بکند.
مطمئنا اگر همه ی ما صدای خداوند را می شنیدیم ، الان داشت به ما می گفت :
” آیا اسم من در آن دفتر هست ؟”
با آرزوی این که اولین اسم در دفتر برنامه روزانه ی ما خدا باشد.
چشمک های خداوند
Godeye.ir
نقل قول
"چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,
ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,,
واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد"
سلام علیکم
خیلی جالب و عالی بود. ولی یه سوال اینجا مطرح میشه که آیا اینکار ایشون دروغ نبوده ؟ آیا میشه برای انجام کار پسندیده گناه کرد؟
[="Tahoma"][="Navy"] رحمت بیکران الهی;237297 نوشت:
با عرض سلام خدمت شما
با توجه به مبانی اسلام پاسخ شما را می دهم.
در اصل اینکه کار زیبائی بود و عواطف انسان را تحت تأثیر می دهد بحثی نیست.ولی اگر قضیه را تحلیل کنیم به این نتیجه می رسیم که یک کار نیک مستحب انجام شده و یک گناه کبیره، حال خود ببینید کدام ارجحیت دارد.
در ضمن ایشان می توانست بدون دروغ کار خود را انجام دهد مثلا بگوید:امروز نیتی کردم و می خواهم به شما ناهار بدهم. یا مثلا بگوید:برای سلامتی امام زمان می خواهم امروز ناهار بدهم ،یا هر جمله دیگری که دروغ نباشد.
نتیجه اینکه این کار هر چند ظاهرا خیلی زیباست ولی در واقع گناه کبیره ای حرام انجام شده و عقل سلیم قاضی خوبی است.[/]
شاید دروغ محصوب بشه ولی اصلا دروغش به کسی که ضرری نزده که بگیم کاره بدی کرده بلکه سبب خیر هم بوده به نظر من که کارش بسیار هم عالی بوده و هیچ مشکلی هم نداشته !
[="Tahoma"][="Navy"] rezachess;237554 نوشت:
دوست عزیز و گرامیم با عرض سلام.
ملاک خوب یا بد بودن یک کار دلخواه من و شما نیست و حکم الهی تابع نظر من و شما نیست.
فرض بفرمائید من در قضیه ای مثلا مالی را از شما بگیرم و بگویم شما اینرا احتیاج نداری و من میخواهم این مال را به فقیری بدهم و به نظر من چون به شما ضرری نمی رسد(واقعا هم نمیرسد،در مثال شما خیلی پولدارید و این مال هم کم است)پس کار من درست است.
درحالی که این کار را هیچ عاقلی تأیید نمی کند حتی مکاتب فلسفه اخلاق غربی هم تأیید نمی کنند.
پس گرامی ملاک ضرر رساندن یا تشخیص ضرر از ناحیه من و شما نیست.
نکته آخر اینکه محرمات الهی در تکوین عالم چنان اثر تخریبی در نفس فرد انجام دهنده می گذارد که خداوند آن کار را حرام کرده و اگر آن اثر کم باشد مکروه تشریع می شود.
امیدوارم پاسخ را با دقت مطالعه و جواب را بیابید.
اگر ابهامی بود در خدمتم.[/]
بهم دیگه نخندیم…
به سرآستین پارهی کارگری که دیوارت را میچیند
و به تو میگوید ارباب… نخند!
به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری… نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود
و شاید چند ثانیهی کوتاه معطلت کند… نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است
و یقهی پیراهنش جمع شده… نخند!
به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت،
به همسایهای که هر صبح نان سنگک میگیرد،
به رانندهی چاق اتوبوس، به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به رانندهی آژانسی که چرت میزند، به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد میزند،
به مجری نیمه شب رادیو، به مردی که روی چهارپایه میرود تا شمارهی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچهها جار میزند،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی! به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوار تاکسی میشود و بلند سلام میگوید،
به هول شدن همکلاسیات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو میخواهد برایش برگهای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،
نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی! که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!
آدمهایی که هر کدام برای خود و خانوادهای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا میکنند،
بار میبرند،
بیخوابی میکشند،
کهنه میپوشند،
جار میزنند،
سرما و گرما میکشند،
و گاهی خجالت هم میکشند…،
بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم
چشمک های خداوند
Godeye.ir
مادر جان دوستت دارم
مقایسه ی عکس العمل اعضای خانواده :
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم …
برادرم گفت :” چرا چتری با خود نبردی؟”
پدرم با عصبانیت گفت:” تنها وقتی سرما بخوری ، متوجه خواهی شد.”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد ، گفت :
” باران احمق ”
مادر این است.
چشمک های خداوند
Godeye.ir
خدایا مرا ببخش که به اندازه کرمت گناه نکردم!
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
( از قول خدا به مردمان ) بگو : اي بندگانم ! اي آنان كه در معاصي زيادهروي هم كردهايد ! از لطف و مرحمت خدا مأيوس و نااميد نگرديد . قطعاً خداوند همه گناهان را ميآمرزد . چرا كه او بسيار آمرزگار و بس مهربان است .
روزی خلافکاری در شهری مرد. مردم بعد از تدفین به خانه اش رفتند تا شاید وصیت نامه ایی پیدا کنند.
زیر بالشتش برگه ایی دیدند که در آن نوشته بود:
” خدایا مرا ببخش که به اندازه کرمت گناه نکردم!”
چشمک های خداوند
Godeye.ir
[=Georgia]
[=Georgia]
آقا هر هفته به ما سر میزنند…
یک حمّالی در بازار اصفهان بود از کنار من رد میشدبه ما سلام میداد.
به خودم گفتم خب بالاخره ما هم یک مرید پیدا کردیم، حالا حمّال بازار هست ولی عیب ندارد.
گفت: کم کم علاقه مند شدیم. بعد از مدتی یک بار ایستاد گفت آقا میشه من یک وقتی کاری داشته باشم مزاحمتون بشم؟
شما برای ما انجام میدید؟
مرحوم خوانساری گفتند بله. چشم
یک روز ظهر برگشتم خانه دیدم همسرم گفت: یک آقای امد به خانه ما و گفت این آدرس من هست. یک سر اگر عصر میتوانند به ما بزنند.
آدرس رو نگاه کردم دیدم کنار قبرستان هست.
اومدم منزلشان دیدم یک بیقوله ای هست که اصلا خونه نیست جای زندگی نیست.
داخل رفتم دیدم افتاده و دچار بیماری سختی است.
گفتم مریض شدی؟ چرا اینطوری شدی؟ بلند شو شمارو ببرم دکتر.
گفت دکتر نمیخواد، من رفتنی هستم. فقط خواستم ازت درخواست کنم بیای، من کسی را ندارم فردا بدن من رو به خاک بسپاری.
آخر تو از کجا میدونی؟ مگر علم غیب داری که فردا از دنیا میری؟
طفره میرفت و آخرش گفت: «آقام بهم گفته».
آقات؟ آقات کیه؟
آقام، صاحبم، امام زمان(عج).
مگه تو با امام زمان(عج) ارتباط داری؟
بله، آقا لطف دارند هر هفته به ما سر میزنند.
تو هر هفته با آقا ارتباط داری؟
چی شد اینطوری شدی؟ من عالم بزرگ این شهر هنوز خدمت آقا نرسیدم..
گفت ما از جوانی دل داده آقا شدیم. دستمان به قدم های آقا رسید. یک بار آقا را دیدیم. موقع خداحافظی به آقا گفتم آقا میشود تا آخر عمر شما را ببینیم و جدایی حاصل نشود؟
آقا یک نگاهی کردند و فرمودند:
قول میدی خوب باشی؟ قول میدی؟
گفتم آقا به عشق شما باشه.
من به قولم وفا کردم، آقا هم هر هفته به من سر میزند.
از فرمایشات مهدی موعود-علیه السّلام- در وقت ظهور:
هر که می خواهد به مسیح و شمعون نظاره کند، پس بداند من مسیح و شمعون ام.
چشمک های خداوند
به نام خدا
آرزوي دم مرگ
عبدالملك بن مروان در قصر خود كه مشرف بود به نهر بردي در حال احتضار بود، در اين موقع چشمش به كازري افتاد كه لباسهاي مردم را مي شست ،
عبدالملك گفت : ايكاش من هم مانند اين كازر بودم و روزي خود را روز بروز كسب ميكردم و متصدي امر خلافت نميشدم،
سپس اشعار اميه بن صلت را خواند:كل حي و ان تطاول دهرا آيل امره الي ان يزولا ليتني كنت قبل ما قد بدي لي في روس الجبال ارعي الوعولا
چون اين سخن به ابو حازم زاهد رسيد گفت : خدا را شكر كه ايشان (خلفاء) موقع مرگ آرزوي مقام ما ميكند، ولي ما هيچ وقت آرزوي حال ايشان نميكنيم .
عبدالملك بن مروان از خلفاء جبار بني اميه ، قبل از رسيدن به خلافت دائما در مسجد نماز و قرآن ميخواند و به او حمامه المسجد ميگفتند،
داستان جالب در مورد خداوند و زندگی
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، خدا را پرستش کرد،او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
لطفا اين متن را برای دوستان خود ارسال نماييد، کسانی که برايتان ارزشمند هستند، اما اگر اين کار را انجام نداديد، نگران نباشيد، هيچ حادثه ناخوشايندی براي شما رخ نخواهد داد، شما تنها اين فرصت را که به دنيای شخص ديگری با اين مطلب روشنايی بيشتری ببخشيد، از دست خواهيد داد، کسی چه می داند، شايد يکی از دوستان شما هم اکنون بيشترين نياز را به خواندن اين مطلب داشته باشد.
سلام
اتفاقاً من هم گفتن عجب آدمیه... و علاوه بر اونیه سوال هم به نظرم اومد که ازتون بپرسم : به نظر شما که یه بچه مسلمون باحالی واقعاً اگه از امام زمان مشورت میگرفت ایشان چه نظری میفرمودند؟!
(پاسخ شما نشانگر شناخت شما از مکتب اهل بیت است)
یا حق
اصلا نباید اینجا نظر بدیم چون امام زمان همه زندگی اون پسر و دختر رو دیده و اونا رو کاملا میشناسه اگه چیزی بگه با حرفی که ما میزنیم که اصلا اونا رو نمیشناسیم کاملا فرق میکنه
دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد و دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دوربرای گرم کردن آب حمام،هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.
به نزدیک حمامی رفت وگفت : کار بسیار سختی داری ، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری وحمامی گفت : این نیز بگذرد. ..!
یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید ودوباره به همان حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده ودر داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد.
مرد وارد حمام شد وگفت : یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری،حمامی گفت:این نیز بگذرد...!
دوسال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند:او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای دارد ویکی از معتمدین بزرگ است.
به بازار رفت و آن مرد را دید گفت:خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون می بینم معتمد بازار وصاحب تیمچه ای شده ای،حمامی گفت:این نیز بگذرد...!
مرد تعجب کرد گفت : دوست من ، کار وموقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟!
چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبود و مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی رابرای خزانه داری خود می خواسته ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد واودر مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد وچون پادشاه او را امین می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است!!!
مرد به کاخ پادشاهی رفت واز نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو رفت خود را معرفی کرد وگفت : خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم پادشاه فعلی وحمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد...!!!
مرد شگفت زده شد وگفت : از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟!
ولی سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند: پادشاه مرده است ...
ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد و مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده ونوشته است : این نیز بگذرد...
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذ رد
حمام رفتن بهلول
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....
این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟
بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.
شما برنده هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار جایزه روزانه شده اید؟
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره. ولی دو تا شرط داره.
یکی اینکه همه پول رو باید تا شب خرج کنی، وگرنه هر چی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول رو به حساب دیگه ای منتقل کنی. هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه.
شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ...
همه ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم ؛ "زمان". این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم، هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری رو که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما می دن. یادت باشه که من و تو فعلا از ایننعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.
ازت تمنا می کنم.
استاد اصولا منطق چیست؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : ....
نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است
عاشق که شوم؟
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» می گوید:
لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همه نشاط او فرو بنشیند؛ دوستی بگیر که زوال پذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبت حقیقی می آورد و غفلت، محبت کاذب.
---------------------------------
آیت الله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن، ج 11، ص 325-329.
saalek.ir/post/150
[="Tahoma"][="Navy"]باسلام و عرض ادب
حقیقت امر را بخواهید، کار این دو از اول حرام بوده، شاید تعجب کنید، اما هر کس امثال این داستانها را می خواند و می بیند، به خاطر فضای فرهنگیه غلطی که ایجاد شده، اصلا فکر نمی کند این طور روابط اشکال داشته باشد، بلکه سریع به دنبال راه حل مراحل بعدی می رود که چجور اینها را به هم برسانیم.
ما در اسلام یک جلسه ای داریم به اسم جلسه خواستگاری، آن هم جهت معارفه و آشنایی بیشتر، معمولا جلسه خواستگاری، آخرین مرحله است، که مقدماتی در پیش داشته و آن مقدمات شامل پرس و جو از دوستان و فامیل و اهل مشورت، جهت آشنا شدن با برخی روحیات و مذهب و فرهنگ طرفین است.
ادامه....[/]
[="Tahoma"][="Navy"]جلسه خواستگاری هم ممکن است، از چند جلسه تشکیل شود، که طرفین، همدیگر را بیشتر بشناسند، اما این که این جلسه چند ماه یا چند سال با رد و بدل کردن نامه های فدایت شوم، طول بکشد، همچین چیزی در اسلام نداریم، بلکه برای رد و بدل شدن این نامه ها باید، به هم محرم شوند، هم ارتباطشان حلال باشد و هم اینکه، نکند بعد از چند وقت به علت پیدا شدن هوسهای جدید، یا مشکلات جسمی مثل نابینا شدن، هوای دیگری به سرشان بزند.
حالا که کار از این کارها گذشته، بالاخره باید به درمان بپردازیم، حالا که اینها باهم در ارتباط بودند و به هم علاقه مند شده اند، آیا کار پسر درست بوده؟
در جواب باید گفت که این آقا، بالاخره گذشت کرده که با دختری نابینا ازدواج نموده، و گذشت کار پسندیده ای است، اگر با او ازدواج هم نمی کرد، خلاف ادب و اخلاق بود، اما خلاف شرع یا عهد و پیمان نبوده، زیرا پیمان آنها در ظاهر بر این بوده که هر دو سالم باشند، آنها همدیگر را در سالمی پسندیده اند و الان، آن شرط باقی نیست، مگر این که شرط کرده باشند من فقط خودت را می خواهم و لو هر اتفاقی بیفتد، در این صورت می بایست بر عهدش باقی می ماند.
ادامه....[/]
[="Tahoma"][="Navy"]اما آیا اگر یکی از طرفین از اعتقاداتش دست بر می داشت، و مذهب او تغییر می کرد، باز هم باید بر عهد هم باقی می ماندند؟
باز در جواب باید بگوییم که این کار هم درست نیست، زیرا آن زمان که باهم عهد بستند، هم عقیده بوده اند، حالا که تزلزلی در اعتقاد دیگری ایجاد شد، می توان به این عهد وفا نکرد، زیرا شرایط تغییر کرده، ولو این شروط را به زبان نیاورده باشند، مگر این که هر دو راضی باشند. و آن هم از اسلام برنگشته باشد، زیرا مسلمان با غیر مسلمان نمی تواند ازدواج کند مگر در شرایطی خاص.
روی هم رفته این آقا، بی خود، صبر کرده، می توانست عقد را بخواند و باهم در ارتباط باشند بدون رسم و رسومات متعارف، یا اگر این دختر برایش خیلی مهم بود، می توانست اصلا در خارج ادامه تحصیل ندهد و به کمتر از خارج قانع باشد و با او ازدواج کند، و می توانست دختر را این همه مدت، معطل نگذارد و با کس دیگر ازدواج کند، این همه نامه نگاری عاشقانه و بدون اجازه شرع، انجام ندهد که این تبعات را هم به دنبال نداشته باشد.[/]
[="Tahoma"][="Green"]بنام خدا.
سلام.
سرکار سادات بزرگوار همه داستان های شما قشنگ بود اما این یکی نکته های غیر اخلاقی آن بیشتر از اخلاقی آن بود.
یه جورایی داشت توصیف کار جوونای امروزی رو میکرد که به مساله مهم ازدواج بسیار کمتر اهمیت میدهند و ازدواج را به درس و اروپا و ... ترجیح میدهند.
موفق و سربلند باشید در پناه حق.[/]
با سلام و تشکر از نظر شما.
دوست بزرگوار. من این داستان را به نقل از استاد بزرگ اخلاق استاد حسین انصاریان و از سایت ایشون نوشتم پس مطمئن باشید ایشان هیچ داستان غیر اخلاقی رو در سایتشون نمی گذارند.
به قول شاعر
من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
واقعا پسر خوبی بود که بازم با این وضع با این دختر ازدواج کرد .
خدا انشاءالله خوشبختشان کند
[="Tahoma"][="Green"]بنام خدا.
سادات;244548 نوشت:
من جای شما بودم بجای شعر گفتن و نام بردن از اینکه مطالب رو از کجا گرفتم.
داستان رو بصورت صحیح نقد میکردم.
یک داستان خوب علاوه بر گویش معنوی و معرفتی باید دربرگیرنده همه نوع مخاطب باشه.
الان اکثریت طرفداران این داستان کسانی هستند که توی زندگیشون یک ضربه روحی معرفتی حالا از طرف جنس مخالفشون خورده باشن.
تقریباً الان همشون دلگرم میشن که واقعاً ای کاش طرف حساب منم یکم مثل این معرفت داشت!!!شاید متوجه این نشن که کار این دوتا جوون و خانواده هاشون که توی داستان هستن از پایه مشکل داشته.[/]
[="navy"]می گفت:
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ، افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ،
ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ، خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ، از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ، به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ، اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ، همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت، داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم
ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت : اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ، همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ، الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ، من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار
من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت ، تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ، رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ، بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين
ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ،پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,,
اين و گفت و رفت ...
[/]
همین چند روز پیش، پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم:بنشینید میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت كردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید.
شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت كردهام. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه میدانید یكشنبهها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یك روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای "وانیا" فرار كند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر كم میكنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
" یولیا واسیلی اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت كردهام .
- خیلی خوب شما، شاید؟
- از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
- من فقط مقدار كمی گرفتم . در حالی كه صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یكی و یكی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشكّرم!- جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی که میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار راهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقهی كثیف. حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همه اش این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای كه با او كرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود...
ضمن تشکر از سرکار سادات گرامی باید از جناب علی بپرسم الآن مشکل کجاست؟؟
ما در زندگی واقعی خانمهای بسیاری را سراغ داریم که با همسری بیمار ویا معلول خود زندگی میکنند و همه عمر را بپایش سپری میکنند و آنقدر این امر عادی است که انگار جزء وظایف هر زنیست . حالا چه اشکالی دارد که در آقایان هم نمونه هایی از معرفت و صبر و وفاداری ذکر شود ؟ شما آیا نگرانید که توقع خانمها بالا رود ؟ نگران نباشید ،
با معرفت بودن و پایبندی به قول و قرار که بد نیست، (حتی اگر این قرار رسمی نباشد)
مسلما قصد جناب شیخ حسین انصاریان تمرکز بر نقاط مثبت اخلاقی و انسانی یک مرد بوده است، چرا باید به چنین توانایی شک داشته باشیم و آنرا نپذیریم.
بنام خدا.
امید به ظهور;244655 نوشت:
عــــلی;244559 نوشت:
من پیشنهاد میکنم شما یکبار دیگر پست بنده رو بخونید:ok::
مشکل بیان معرفت نیست.مشکل بیان معرفت در نوع گویش داستان (به شرح گناه گونه) است.
یعنی داستان میتوانست اینطور بیان شود که دو نفر ازدواج میکنند و بعد خانم کور میشود و مرد با جان و دل به پایش میماند.
یا اینکه یه جوانی عاشق دختری میشود و بعد از مدتی خبر دار میشود این اتفاق افتاده و با این اوضاع با دختر ازدواج میکند.
مشکل داستان اینجاست که این دو دختر و پسر مانند امروزی ها به نوعی دوست دختر و دوست پسر بوده و از اروپا تا ایران برای خود اس ام اس یا ایمیل یا نامه میفرستادند.
این همان مشکل است.
دختر و پسری که میتوانستند ازدواج کنند.اما پدر و مادرشان اینکار را نکردند؟
دختر و پسری که میتوانستند ازدواج کنند اما مشکلات درس و دانشگاه و .. باعث شده که با هم در ارتباط باشند بدون محرم بودن؟
خوب این دقیقاً همان مشکلی است که جوانان ما امروز به ان دچار شدند.
لذا برای همین گفتم مخاطبین این داستان چه کسانی هستند.
البته بنظر میاد داستان واقعی بوده.در هر حال نظر شخص بنده اینکارو تحسین نمیکنه.من انتظار بیشتری داشتم.در این سایت ما بر آنیم که بهترین حرف ها را به بهترین نحو و بدون نقص بیان کنیم.که مخاطبینمان اگر اشتباه کرده باشند به اشتباه خود پی برده باشند.اگر نکرده باشند کار را تحسین کنند.
موفق و سربلند باشید در پناه حق.
حق با شماست . یادم میاد استاد معارفی داشتیم که وقتی دختر و پسر جوانی را دید که دوستانه با هم قدم میزدند گفت "خدا مهربانتر شان کند و این ارتباط را ختم به خیر کند" یعنی اگر هم نامحرم هستند به ازدواج ختم شود و همچنان با همدیگر مهربان بمانند...
بحث شما بر سر ارتباط طولانی ولو دورادور دونامحرم است که میگویید نباید اینگونه مطرح شود که البته انتظار به حقی است. اما آنچه که من به عنوان یک مخاطب میپسندم نکته ظریفی است که از یک نوع تعهد عاطفی و وجدانیی سخن میگوید که بر اثر علاقه و پایبندی قلبی ایجاد شده است نه یک سند کتبی ،و مرد داستان بر اساس ازدواج قانونی بدان ملزم نشده بود.
در پناه حق .
مگه میشه بدون علاقه و کسی را دوست نداشته باشیم بتونیم باهاش ازدواج بکنیم؟ خوب اون ازدواج آخرش میشه طلاق دیگه
با سلام خدمت دوستان عزیز و تشکر از نظراتشون.
من این مطلب رو در سایت گذاشتم که قضاوت با خودتون باشه. هر کسی یک نگاه و برداشت به این ماجرا داره و قرار نیست همه مثل هم برداشت کنند و همچنین نباید از دیگران هم انتظار داشته باشیم مثل ما فکر کنند.
یکی مثل من یاجناب امید به ظهور بزرگوار یک دیدگاه داریم یکی مثل جناب علی بزرگوار یا سایر دوستان دیدگاه دیگه ای.
منظورم از شعری که گفتم هم همین بود .این داستان برای یکی پند است برای یکی ناراحت کننده.
[="Tahoma"][="Navy"] امید به ظهور;244655 نوشت:
باسلام خدمت شما دوست گرامی
تشکر می کنم از حسن نظرتان و برداشت زیبایی که نمودید
اما این که آقای انصاریان این داستان را در کجا و برای چه شاهد مثالی ذکر کرده اند،ما نمی دانیم، آنچه که مشاهده شد، داستانی عاشقانه بود که شروعش را نمی توان تأیید کرد، اما ختمش، ولو با اختیار خودشان به این مرحله رسیده بودند، زیبا ختم شد، بنده هم در عرایضم بیان نمودم که کار ایشان اخلاقی بود، یعنی از خودگذشتیگی انجام دادند همانطور که خیلی از خانمها، همانطور که شما فرمودید، این کار را می کنند.
اما غرض بنده این است که شروع این داستان را نباید نادیده گرفت، و مسامحه کرد، هر چند پایان زیبایی داشت.[/]
[="tahoma"][="navy"] امید به ظهور;244703 نوشت:
shahram1363;244780 نوشت:
دوستان، شما مثل عوام فکر نکنید،
مگر اسلام می گوید دوستی های سر کلاس و خیاباین و دانشگاه و مدرسه، واقعا دوستی نیست؟!
نه خیر، واقعا دوستی است، اتفاقا وجدانا هم همدیگر را دوست می دارند و در عشق به هم دورغ نمی گویند،
اسلام می خواهد بگوید شما حق نداری هر جوری خواستی کسی را ولو وجدانا دوست داشته باشی، اسلام با این دوستی وجدانی به این سبک مخالف است نه مطلق دوستی وجدانی.
شاید خانمی همسری داشته باشد، اما وجدانا مرد دیگری را هم دوست داشته باشد، ما که سر وجدانی و غیر وجدانی بودنش حرف نداریم، ما می گوییم نباید به هر روش و راهی که دوست داشتیم، این محبت و عشق، در قلبها ایجاد شود،
علاقه مند شدن دست ما نیست، اما این که چگونه شروع کنیم دست ماست. ما در شروعش حرف داریم،
اسلام این را می خواهد بگوید، ما هم همین را قبول داریم و می خواهیم به دوستانمان برسانیم.[/][/]
من هم از توجه و نظر شما سپاسگذارم
با توجه به متن قبلی ، این عبارت کمی دور از انتظار بود!
وجدان در ذات تعهد است ، همه میدانیم که هیچگاه چنین علاقه ای که ذکر کردید وجدانی نخواهد بود و نمیتواند با احساس دو جوان که حقیقتا قصد ازدواج دارند و خانواده ها هم در جریانند قابل مقایسه باشد. به نظر شما چنین مثالی یک کم دور از ذهن نیست؟
این را قبول دارم، کاملا منطقی ست.
موفق و در پناه حق باشید
خیلی از شما ممنونم که این تاپیک خوب رو برای دوستان درست کردید
اقا عالی بود واقعا خوشحالم که هنوز همچین افرادی وجود دارند
[="Tahoma"][="Navy"] امید به ظهور;245199 نوشت:
باعرض سلام و ادب
منظور از این که مثل عوام فکر نکنیم، یعنی این که ابتدای داستان را که شروعی غلط است، رها نکنیم و ناخواسته به فکر نتیجه و انتهای آن باشیم، بلکه همه داستان را باهم ببینیم.
در مورد مطلب که فرمودید: «وجدان در ذات تعهد است»، جمله خوبی است، اما به مطلب مذکور خللی وارد نیم کند. عرض شد که ممکن است کسی همسری داشته باشد، اما به خاطر سهل انگاری، هوس بازی و چشم چرانی، محبت مرد دیگری هم در دل او ایجاد شده باشد، که بارها این اتفاق افتاده، جای تعجب ندارد، واقعا هم محبت ایجاد شده، همین که محبت آمد، می شود وجدانی، منظور از وجدانی، یعنی حقیقی، یعنی واقعا محبت دارد،درست است که کار غلطی کرده، نباید موجبات محبت را فراهم می کرده،
اما می تواند به وجدان قسم بخورد که او را دوست دارد، اما اگر منظورتان این باشد که با تعهدی که به شوهر قبلی داده ناسازگار است و کاری بی وجدانی است، این فرمایش شما کاملا قابل قبول است،
توجه داشته باشیم که شروع به امور محبت زا، نسبت به مرد دوم، بی وجدانی نسبت به همسر اول است، اما وقتی محبت نسبت به مرد دوم ایجاد شد، وجدانا محبتی ایجاد شده است که شروع اش بی وجدانی بوده است، یعنی خیانت به همسر اول.
امیدوارم مطلب را رسانده باشم.
التماس دعا[/]
با سلام
بله چنین مسائلی میتواند در نهایت به محبتی حقیقی، واقعی، خالصانه، از ته دل و ...و همه اینها منجر شود ولی باید توجه داشت که چون این فرد قبلا به همسر خود تعهد داده است لذا چنین محبتی به مرد دوم تا آخر وجدانی نمیشود، چرا که وجدان تعریفی جداگانه دارد ، یعنی همان نفس اماره ای که پیوسته گوشزد میکند :" هر چقدر که عشقت حقیقی و واقعی باشد اما درست نیست چون قبلا به همسرت تعهد داده ای". اینست که میگویم وجدان در ذات تعهد است.
یا علی
[="Tahoma"][="Navy"]باسلام و عرض ادب
منظورمان از وجدان را توضیح دادیم، جایی برای توجیه باقی نمی ماند،
غرض از مطلب، رسیده شد، حرفمان هم تاحدی یکی است.[/]
مرحوم آیت الله نجومی عارف و عالم اهل کرمانشاه می نویسد:
شبی با ایشان بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون آمده، رو به منزل می رفتیم. ایشان جلو بنده، و عصا در دست مبارکشان بود. در تاریکی کوچه، سگی بسیار پشمالو کنار دیوار نشسته بود که به مجرّد رسیدن ما به آن محل، به مرحوم پدرم حمله کرد، که ایشان با عصا و بنده هم کمک نموده، سگ را از خود راندیم و از محل گذشته به منزل آمدیم. شب دیگر باز هم از مسجد بیرون آمده، از همان مسیر دیشب رو به منزل می آمدیم. گذارمان به همان محل و همان سگ افتاد و عجیب آن بود که بیشتر پشم سگ ریخته، پوست بدنش به طور زشتی نمایان و بسیار ناتوان در کنار دیوار نشسته بود. با رسیدن ما ناله بسیار ضعیفی نمود و هیچ حرکتی نکرد و من فوراً متوجه مطلبی و روایتی شدم و خیلی تعجب نموده، اما به روی مرحوم پدرم نیاوردم. دیدم مرحوم پدرم که به آرامش و وقار در حرکت بودند، از جلو سگ که گذشتیم، تکانی خوردند. آهسته و بسیار متعجّبانه زیر لب عبارتی که ظاهراً چنین یادم می آید، فرمودند: «لا اله الاّ الله، حیوان بیچاره گر، شد.» و بیش از این چیزی نگفتند: من فوراً فهمیدم اشاره می کنند به آنچه من نیز فوراً متوجه آن گردیده بودم؛ یعنی اصالت سیادت ما به مقتضای روایت زید شهید که «ماعاونا کلْبٌ الاّ وَ قَدْجَرِبَ؛ هیچ سگی بر ما پارس نکرد، مگر آن که گر شد.»
احمدرضا رادان طی سخنانی درهمایش جوانان وعفاف وحجاب درعصر انتظارکه درقم برگذارشدتصریح کردند که چندسال قبل درپرواز مشهد به طور اتفاقی فهمیدم ایت الله بهجت نیز هم سفرما هستندخوشبختانه این توفیق حاصل شدکه مادر صندلی پشتی ایشان قرار گرفتیم من همان جا فرصت راغنیمت شمردم وخصلت اصفهانیم هم گل کردبه مرحوم بهجت گفتم یک چیزی به ما یاد بدهید که در عین اینکه کم باشد اما زیاد به درد ما بخورد ایشان روی تکه کاغذی چیزی نوشته وبه بنده دادن من ان تکه کاغذ راباخود دارم ایشان نوشتن :
درهر حال زیاد صلوات بفرستید
سلام
سادات عزیز مرسی از داستانی که گذاشتید ولی این صحت داره؟
خوب بیچاره حیوان ه، عقل داره ولی شعور نداره که، به هزار و یک دلیل ممکن ه حمله کرده باشه :Gig:
سلام
از کجا معلوم اتمام حجت باهاش نشده؟
یا همون سگی که حمله می کنه به سادات دشمن انان باشه و...
سگ که بی دلیل حمله نمی کنه اونم توی محل عبور و مرور اونم بعد نماز مغرب و عشا!!:Gol:
[SPOILER]البته شاید بعد نماز منظور چندین ساعت بعد باشه و دلایل دیگه[/SPOILER]
راستی در صورت صحت این روایت می شه از اون به عنوان صحت اصالت سادات استفاده نمود؟:Gol:
روایتی تصویری سگی که چند سال پیش امد داخل حرم امام رضا و خدام حرم رو اب کشیدند که نتیجه اش این بود که این سگ خواسته ای داشت اومد پیش امام رضا.
روایتی که امام (نمیدونم کدوم امام بود)با مردم سفره انداختند در مزرعه و غذا رو تناول می کردند که سگی اومد و پارس کرد.اون مرد گفت:یا بن رسول الله اجازه بدید این سگ رو با سنگ بزنم چون مزاحم غذا خوردن ما شده.
امام فرمودند نه لقمه ای از غذا رو پیش سگ اندختند.و سگ هم زوزه ای کشید
و رفت.اون مرد گفت چرا به سگ غذا دادید؟امام فرمودند:سگ هم مخلوق خداست.
عرض سلام مجدد
ببخشید دشمن کی؟ من متوجه منظورتون نشدم
ببخشید مگه نماز مغرب و عشا و بعد از اون چه ویژگی خاصی داره که می فرمایید :
دقیقا، خوب اون هم مخلوق خداست، شعور هم نداره پس امکان داره مثلا به خاطر گرسنگی یا هر چیز دیگه ای حمله کرده باشه، دلیل نمی شه اینجوری شه!
با سلام. بله صحت دارد.
اين سگ به من سلام کرد و گفت من از خدا تشکر مي کنم که من را سگ آفريده و انسان خلق نکرد تا بي نماز از او نشوم و نکبت و ظلمت من را نگيرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمايد سگ با اين که نجس العين است اما ده صفت خوب دارد؛ صفاتي مانند باوفابودن، قناعت، بيداري شب، نداشتن غرور و تکبّر و حيا. آيت الله شهيد دستغيب در کتاب داستان هاي شگفت آورده است؛ عالمي نقل مي کند يکي از بستگان من در خارج دانشجو بود وقتي برگشت نقل کرد که من خانه اي را اجاره کرده بودم و سگي را براي محافظت از خانه گرفته بودم. در شبي که بسيار سرد بود من پالتويم را درآوردم و به روي صورتم کشيدم وقتي مي خواستم در را باز کنم و کليد بيندازم سگ پارس کرد و به طرف من پريد من هم زود پالتويم را کنار زدم و تا ديد که صاحبش هست خجالت کشيد و آرام به گوشه اي خزيد آن شب هر کاري کردم اين سگ از فرط خجالت به داخل خانه مثل هر شب نيامد و من تنهايي غذا خوردم و خوابيدم. فردا صبح که وقتي بيرون رفتم ديدم اين زبان بسته از خجالت و حيا در گوشه اي از کوچه افتاده و مرده است. مرحوم شهيد آيت الله دستغيب ذيل اين داستان اين جملات دعاي ابو حمزه را آورده استأَنَا يَا رَبِّ الَّذِي لَمْ أَسْتَحْيِكَ فِي الْخَلَاءِ وَ لَمْ أُرَاقِبْكَ فِي الْمَلَإِ وَ أَنَا صَاحِبُ الدَّوَاهِي الْعُظْمَى أَنَا الَّذِي عَلَى سَيِّدِهِ اجْتَرَى [="][1][="]خدايا من کسي هستم که در خلوت حيا نکردم که گناه نکنم و در ظاهر و ملاء عام هم مواظب نبودم که در محضر تو هستم من بنده اي هستم که بر مولاي خودم جري شدم.
مجددا سلام
ممنون از توضیحاتتون ولی خوب این کار از روی وفای سگ ه، این صفت سگ دیگه معروف ه، وقتی که کسی رو می شناسه و یا صاحبش رو می بینه، خیلی مراقبش ه
ولی این داستان به این اشاره می کنه که سگ یه سیدی حمله کرده و اینجوری شده، خوب سگ از کجا باید می دونسته که این سید ه؟ نمی شه هم گفت سگ انقدر داناست، دونستن این چیزی بیشتر از علم غیب هم محسوب می شه