تعریف عرفان
تبهای اولیه
صوف و عرفان یک مفهوم کلی و عام است که بر مصادیق گوناگونی اطلاق شده است. بنا براین در تعریف عرفان و همچنین در رد و قبول آن نباید از خصوصیات مصادیق غفلت کرده و مبنای کار را این مفهوم کلی و عام قرار داد. تعاریف عرفا نیز از عرفان متعدد است. زیرا عرفا در تعریف عرفان و مسائل مربوط به آن همانند توحید،فنا،عشق ومحبت،فقر، اخلاص و رضا، در مواردی موقعیت خاص مخاطب را در نظر گرفته اند_ مثلا˝در برابر جاه طلبان،بر ذم جاه تأکید کرده اند و در برابر مال دوستان،بر ذم مال . گاه با اسیران لذایذ حسی سخن داشته اند و زمانی با گرفتاران علایق خیالی و نفسانی_ لذا ممکن است در پاسخ یک سؤال بیانات گوناگونی داشته باشند. در مواردی بر اساس موقعیت معرفتی و سلوکی خود سخن گفته اند که طبعا˝سخنان مقام رضا فرق خواهد داشت. حتی یک نفر در حال سکر چیزی می گوید که در حال صحو انکار می کند. نکته ی دیگر اینکه عرفای دوره های اوّ لیه با اصلاحات رسمی و عناوین اساسی و فن و روش تعریف که بعدها در مراحل مختلف سیر و عرفان پدید آمد آشنایی چندانی نداشتند. همچنین اظهارات افراد بر اساس اینکه در چه مرحله ای از مراحل سیر تکاملی تصوف قرار دارند،در همه ی زمانها مختلف خواهد بود اینک نمونه هایی از این تعاریف: ذوالنون مصری درباره ی صوفیان می گوید :«مردمانی که خدای را بر همه چیز بگزینند و خدای، ایشان را بر همه بگزیند» و جنید می گوید:«تصوف صافی کردن دل است از مراجعت خلقت و مفارقت از اخلاق طبیعت و فرو میراندن صفات بشریت و دور بودن از دواعی نفسانی و فرود آمدن بر صفات روحانی و بلند شدن به علوم حقیقی و به کار داشتن آنچه اولی تر است الی الأبدو خیر خواهی به همه ی امت و وفا به جای آوردن بر حقیقت و متابعت پیغمبر کردن در شریعت. » از ابو محمد جریری پرسیدندتصوف چیست؟ گفت: «الدخول فی کل خلق سنّی، و الخروج عن کل خلق دنّی.» و ابئ السعید ابوالخیر تصوف را عبارت از آن می داندکه : «آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی. » از ابن عطا پرسیدند که ابتد و انتهای تصوف چیست؟ گفت: «ابتدایش معرفت است و انتهایش توحید. » ابو محمد رویم گوید:«توحید حقیقی(که هدف تصوف است)آن است که فانی شوی در ولای او،از وفای خود و در وفای او از جفای خود ،تا فانی شوی کل به کل. » سهروردی می گوید:«اقوال مشایخ _ قدس الله ارواحهم_در معنی تصوف، افزون آید بر هزار قول، که نوشتن آن دشوار باشد، اما این اختلاف در لفظ باشد و نه در معنی.» و سپس می افزاید که «صوفی آن باشد که دایم سعی کند در تزکیه ی نفس و تصفیه ی دل و تجله ی روح. » ابن سینا به عنوان یک فیلسوف مشایی، در نمط نهم اثر معروفش «الاشارات والتنبیهات» در مورد عرفان چنین می گوید: «العرفان مبتدی من تفریق،وترک،ورفض معین فی جمع،هو جمع صفات الحق للذات المریده بالصدق، منته الی الواحد،ثم وقوف». به این معنی که عرفان با جدا سازی ذات از شواغل آغاز شده و با دست افشاندن به ماسوی، ادامه یافته با دست شستن از خویش و سرانجام با فدا و فنا کردن خویش و رسیدن به مقام جمع که جمع صفات حق است برای ذاتی که با صدق ارادت همراه پیش رفته آنگاه با تخلّق به اخلاق ربوبی، رسیدن به حقیقت واحد و سپس با «وقوف» به کمال می رسد. خواجه نصیر طوسی می گوید: «در این مرحله همه اوست و غیر او نیست.... نه واصفی نه موصوفی، نه سالکی نه مسلوکی، نه عارفی نه معروفی و این است مقام وقوف بر آستان حق. » اینک پس از توجه به نمونه هایی از صدها قول در تعریف تصوف، به نمونه ای از تعاریف مربوط به پس از قرن ششم، که دوران اوج انتظام تعالیم عرفانی است، توجه کنیم: عرفان عبارت است از علم به حضرت حق سبحان از حیث اسماء و صفات و مظاهرش و علم به احوال مبدأ و معاد و به حقایق عالم و چگونگی بازگشت آن حقایق به حقیقت واحدی که همان ذات احدی حق تعالی است و معرفت طریق سلوک و مجاهده برای رها ساختن نفس از نتگناهای جزئیت و پیوستن به مبدأ خویش و اتصاف وی به نعمت اطلاق و کلیت.
سلام
ممنون بابت ایجاد این تاپیک مفید:Gol:
عرفای اولیه در تعریف عرفان جنبه های مختلفی را در نظر داشتند، برخی درتعریف عرفان به مسائل آن از قبیل خوف، توحید، فنا، عشق و محبت، اخلاص و... توجه بودند؛ بدین صورت که اگر یک زمان مسئله اساسی عرفان عشق و محبت بوده است، تعریف عرفان نیز برآن اساس بوده است. علاوه بر این شرایط زمانی و موقعیت خاص مخاطبان نیز در تعریف عرفان تأثیربسزاداشته است؛ مثلا در برابر ظالمان به مذمت ظلم و ستم، در برابرجاه طلبان به مذمت جاه و در برابرثروت اندوزی به مذمت مال تأکید کرده اند.
در مواردی نیز عرفا براساس مقام و موقعیت معرفتی و سلوکی خود از عرفان سخن گفته اند. و مقاماتی چون رضا، توکل، توبه، ورع و... رادر شناساندن عرفان مورد توجه قرار داده اند. بنابراین تعریف عرفا از عرفان متنوع و گوناگون است. علاوه بر این در دوره های اولیه عرفان، اصطلاحا فنی و عنوان های رسمی رایج و متداول نبود، اما بعدها درمراحل مختلف سیر تکاملی عرفان، تعاریفی با عناوین اساسی و مطابق با تعالیم عرفانی انتظام یافت. برای نمونه می توان به تعریف داودبن محمود قیصری از عرفای بنام و شاگرد ملاعبدالرزاق کاشانی اشاره کرد. وی در رسله توحید و نبوت و ولایت می گوید: «عرفان عبارت است از علم به حضرت حق سبحان از حیث اسماء و صفات و مظاهرش وعلم به احوال مبدأ و معاد و به حقایق عالم و چگونگی بازگشت آن حقایق به حقیقت واحدی که همان ذات احدی حق تعالی است و معرفت طریق سلوک و مجاهده برای رها ساختن نفس ازتنگناهای قید وبند جزئیات و پیوستن به مبدأ خویش و اتصاف وی به لغت اطلاق و کلیت». (یثربی، عرفان نظری، ص: 28-25). بنابراین تعریف، محور اساسی در علم عرفان و معرفت، علم به خداوند متعال از حیث اسماء و صفات است. اگر بخواهیم عرفان را ریشه یابی کنیم، عرفان از عرف به معنای شناختن، باز شناختن و دانستن بعد از نادانی است. بنابراین وجه تسمیه عرفان از صراحت برخوردار است برخلاف وجه تسمیه واژه صوفی که اختلاف نظر وجود داشت.
«عرفان دراصطلاح یعنی خداشناسی و شناخت حضرت حق تعالی». (سعیدی، گل بابا، اصطلاحات ابن عرفانی، ص: 528). درکتاب لغت، عرفان علمی از علوم الهی معرفی شده است: «نام علمی است ازعلوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء وصفات اوست. و بالجمله راه وروشی که اهل الله برای شناسائی حق انتخاب کرده اند عرفان مینامند». (دهخدا، لغت نامه، ج10، ص: 13592).
شناسایی حق به دو طریق امکان پذیر است؛ یکی از طریق استدلال از اثر به مؤثر که مخصوص علماء و حکماء است. و دیگر از طریق تصفیه باطن و کشف و شهود که مخصوص انبیاء، اولیاء و عرفا است. عرفا معتقدند که برای رسیدن به حق و حقیقت باید مراحلی را طی کرد تا نفس بتواند از این طریق بر طبق استعداد خود آگاهی حاصل کند و تفاوت آنها با حکما دراین است که مبنای کار آنها براساس کشف و شهود است نه استدلال عقلی. در واقع عرفان معرفتی است مبتنی بر حالتی روحانی و توصیف ناپذیر که در آن حالت برای انسان این احساس به وجود می آید که ارتباطی مستقیم و بی واسطه باحق تعالی یافته است، البته این احساس حالتی روحانی ومعنوی است، که قابل تعریف و توصیف نمی باشد؛ چرا که عارف ذات حق را نه با دلیل و استدلال، بلکه با ذوق و وجدان درک می نماید. لذا در چنین حالتی، عارف دارای حالی است که نمی تواند آن را بیان کند. پس کسی که بخواهد آن حالت را دریابد، باید به عرفان گراید و عارف شود. (زرین کوب، ارزش میراث صوفیه، ص: 10).
تعریف راسل ازعرفان نیزاین گونه است که: هرگاه احساسمان نسبت به عقایدمان شدید وعمیق شود، به آن عرفان گویند. (استیس، عرفان و فلسفه، ص: 3-1). به طور کلی می توان گفت که عرفان دارای دومفهوم عام و خاص است:
1- مفهوم عام: «وقوف به دقایق و رموز چیزی است مقابل علم سطحی و قشری».
2- مفهوم خاص: «یافتن حقایق اشیاء بطریق کشف و شهود». (دهخدا، لغت نامه، ج10، ص: 13592).
عارف: با توجه به تعریف عرفان، عارف کسی است که خدارا به اسماء و صفات بشناسد وحقایق ورموز اشیاء را از طریق کشف و شهود دریابد.
عارف درلغت به دانا، شناسنده و واقف به دقایق و رموز معنا شده است. و در اصطلاح کسی است که حضرت حق او را به مرتبه شهود ذات واسماء و صفات خود رسانیده است. و این مقام نه از طریق علم ومعرفت، بلکه از طریق حال و مکاشفه براو ظاهر گشته است. (کاشانی، مصباح الهدایه، ص: 506).
در مورد معنای اصطلاحی عارف نیز تعابیر وتعاریف مختلف و گوناگونی ارائه شده است، برخی از این تعاریف عبارتند از:
«عارف کسی است که از وجود مجازی خود محو و فانی گشته باشد». (سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص: 566).
«عارف کسی است که مراتب تزکیه و تصفیه نفس را طی کرده و اسرارحقیقت را دریافته باشد». (همان).
«عارف کسی است که عبادت حق را از آن جهت انجام می دهد که او رامستحق عبادت می داند نه از جهت امید ثواب و خوف عقاب. در مقابل اهل معامله که عبادات حق را جهت ثواب اخروی انجام می دهد». (معصوم علیشاه، طرائق الحقایق، ص: 334).
«عارف صاحب نظری است که خدای بزرگ او را به ذات و صفات و اسماء و افعال خود بینا گرداند و معرفت او از دیده بود، چنانچه گفته اند: عارف از دیده گوید و عاقل از شنیده». (اصطلاحات کاشانی، ص: 106).
«ازبایزید علامت عارف را پرسیدند، گفت: او کسی است که از ذکر حق سستی نمی کند و ازحق کوتاهی نمی نماید و به غیر او انس نمی گیرد». (طبقات الصوفیه سلمی، ص: 64).
از نظرابوتراب نخشبی عارف کسی است که چیزی او را مکدر نگرداند. (سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص: 566).
شبستری عارف را کسی می داند که از هستی خود محو وفانی شده باشد. ودرجای دیگر با همین مضمون عارف حقیقی را انسان کامل می داند که از هستی خود محو فانی شده باشد. (گلشن راز، صص: 340، 64، 59).
سلمی نیزعارف را کسی می داند که فنای در حق یافته و هنوز به مقام بقاء بالله نرسیده و از مقام تقید به مقام اطلاق سیر نموده باشد. وی معروف را حق مطلق می داند که مبدأ ومعاد همه چیز است. (سلمی، طبقات الصوفیه، ص: 506).
اوحدی عارف را اینگونه تعریف کرده است: عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند و بالاخره از نظر ابن عربی عارف کسی است که خداوند خود را براو بنمایاند وحالاتی برای او ظاهر گردد که معرف حال اوست. وی معتقد است که حیرت، افتقار(فقرونیازمندی) وپیوستگی و اتصال به حق تعالی برترین درجات و مقاماتی است که عارف طی می کند. نخستین حیرت وی در برابر نعمت های الهی است که شکر وسپاس خود را سزاوار نعمت های خداوند نمی داند. وآخرین حیرت مربوط به جایگاه توحید است که عارف در برابر عظمت قدرت وشکوه و جلال حق متحیر و سرگردان است ودرک وفهمش از آن قاصر و ناچیز است. و نهایت کار عارف، اتصال به خداوند است به طوریکه خدا و افعالش را بدون هیچ واسطه و شاهدی نظاره می کند. (سعیدی، گل بابا، فرهنگ اصطلاحات عرفانی ابن عربی، ص: 508).
بسمه تعالی
امام علی علیه السلام درباره علامات و نشانههای اولیای خدا میفرماید:
«اولیای خدا در حقیقت کسانی هستند که توجه و گرایش خود را به باطن دنیا میکنند در حالیکه مردم گرایش و توجهشان به ظاهر دنیاست، و خود را مشغول به امور باقیه و ابدیه میکنند، در صورتی که مردم خود را به امور موقت و گذران دنیا مشغول میدارند. پس نابود میکنند و هلاک میسازند از دنیا آن چیزهائی را که میترسند آنها را نابود کند و هلاک سازد، و رها میسازند و ترک میکنند از چیزهای دنیا آن اموری را که میدانند آنها را رها ساخته و ترک خواهد نمود و زیاده طلبی و فراوان اندوزی دیگران را از امور دنیوی، کم و کوچک تلقی میکنند، و میبینند آنچه را که دیگران بازیافتی و غنیمت میپندارند، تحصیلش برای آنان ضرر و از دست دادن است. اولیای خدا دشمنند با چیزهائی که مردم با آنها دوست و سلامتند، و دوست و سلامتند با چیزهائی که مردم با آنها دشمنند. بواسطة آنهاست که کتاب خدا شناخته میشود، و به کتاب خداست که آنها شناخته میشوند؛ و به وجود آنانست که کتاب خدا برپا میایستد و حیات میگیرد، و به کتاب خداست که آنها بر پا میایستند و حیات میگیرند. در عالم وجود و آفرینش هیچ امیدی را ازرشمندتر از امید خود نمیدانند، و در هیچ امری بالاتر از امر خود ترس و بیم نمیگیرند».
و نیز آن حضرت در تفسیر آیة مبارکه 37 سوره نور («رِجَالٌ لاَ تُلْهِیهِمْ تِجَـ'رَةٌ وَ لاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَهِ؛ مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی آنها را از یاد خدا غافل نمی کند»)، در وقتیکه خودشان این آیه را تلاوت فرمودند، کلامی دارند که در نهج البلاغه مسطور است: میفرماید: «خداوند سبحانه، ذکر و یاد خود را موجب زدوده شدن زنگار دلها از ریب و شک قرار داده، دلها بدان روشن شود و جلا گیرد. بواسطة یاد خدا گوشهای دل بعد از سنگینی و گرانی بشنود و آیات خدا را ادراک کند، و چشمهای دل پس از تاریکی و پنهانیِ بصیرت، بینا و روشن گردد و آیات الهیه را ببیند و حقائق و أسرار را بفهمد، و دلها پس از ستیزگی و سرکشی آرام گیرد و رام شود.
اولیاء الهی چراغ هدایت و معرفت بشریت:
همیشه برای خداوند ـ عزت آلاؤه ـ در طول زمانهای دراز از دهور و ایام یکی پس از دیگری و همچنین در ایامِ فَترتی که بین قیام دو پیامبر بزرگ بوده است، بندگانی خاص و صالح بودهاند که خداوند با الهام و القاء مطالب و مهمات با افکار و اندیشههای آنان بطور راز تکلم میکرده است و با بنیاد عقول و ریشه و اصل نفوس آنها سخن میگفته است. پس آنها با دیده بصیرت و نورِ بیداری، در گوشهای خود و چشمهای خود و دلهای خود چراغ هدایت و معرفت افروختند. به یاد میآورند روزهای خدا را برای مغتنم شمردن اعمال، و میترسانند از مقام حق تعالی در مواقف حساب. این بندگان به منزله راهنمایانی هستند که در وادی ظلمات، مردم را به هدایت و عالم نور رهبری کنند. کسی که طریقه اعتدال و راه راست و مستقیم را در پیش گرفت، او را در آن راه ستایش گویند و راهش را امضاء نموده و تأیید کنند و او را به نجات و رستگاری بشارت دهند و کسیکه از راه مستقیم انحراف ورزد و به راست و چپ بگراید، او را مذمت نمایند و از هلاکت و نابودی برحذر دارند و بیم دهند. این بندگان خدا به منزلة چراغهای درخشان وادیهای ظلمتند، و راهنمایان شبههها و شکها در میان مردم.
آری، برای ذکر خدا و یاد خدا مردمی هستند که به عوض اشتغال به دنیا و زینتهای دنیا به ذکر خدا اشتغال ورزیده و آن را بدل از تعینات دنیویه گرفتهاند، و هیچ تجارت و معاملهای آنان را از خدا و ذکر او به خود مشغول نمیکند. با یاد خدا ایام زندگانی خود را میگذرانند، و با صدای بلند مردم را از معاصی و گناهان منع نموده و آواز میدهند و در گوشهای مردم غافل طنین میاندازند. مردم را به عدالت امر میکنند و خود نیز به عدالت رفتار مینمایند، و از کار زشت باز میدارند و خود نیز بکار زشت دست نمیآلایند.
آگاهی اولیاء الهی از اسرار بعد از مرگ:
چنان با ارادهای متین در راه وصول به مقام قرب قدم گذاردهاند که گوئی تمام عالم زندگی و دنیا را در هم پیچیده و در دلِ آخرت قرار گرفتهاند، و آنچه در پس پرده دنیاست از امور عقبی و بهشت و جهنم همه را در مقابل دیدگان خود میبینند و مثل آنکه آنان بر پنهانیها و خفایای اهل برزخ در دوران مَکث در آن عالم اطلاع دارند، و قیامت با تمام خصوصیات و وعدهها و وعیدها بر آنها متجلی شده و به تحقق رسیده است، و در آن هنگام آنان پرده غیب را برای مردم دنیا پس زده و آنها را بر امور واقعه اطلاع میدهند. مثل آنکه آنها میبینند چیزهائی را که مردم دنیا نمیبینند و میشنوند چیزهائی را که مردم دنیا نمیشنوند.
اگر تو آنها را در عقل خود تمثیل کنی و در فکر خود تصویر نمائی در مقامها و موقفهای پسندیده آنها و در مجلسهای شایسته و عبادت آنها، که گوئی دیوانهای اعمال خود را در مقابل خود گشوده، و خود را آماده محاسبه از نفس خود نمودهاند، از هر کار کوچک و بزرگی که از آنها سرزده و بر هر امری که به آنها شده و کوتاهی کردهاند، یا نهیی که از آنها شده و در آن تقصیر نمودهاند، و بارهای سنگین و گناه خود را بر دوش کشیده و از تحمل و نگهداری آن فرو ماندهاند، و آواز آنان به گریه و زاری بلند شده و گریه گلوگیر آنها گشته و یکدگر را به گریه و زاری پاسخ دادهاند، و فریاد خود را از روی ندامت و پشیمانی و اقرار و اعتراف به پروردگار خود بلند نمودهاند؛ در آن تمثیل عقلی و تصویر فکری ایشان را خواهی دید که حقاً آنها عَلَمها و نشانههای هدایتند، و چراغهای درخشنده در تاریکیهای جهالتند که فرشتگان رحمت الهی گرداگرد آنها را فراگرفته و مقام سکینه و آرامش و امن و امان بر آنها فرود آمده است، و درهای آسمان به روی آنان گشوده شده، و مراتب وصول به درجات عالیه و منازل فوز و کرامت در مقام منیعی که خداوند در آن مقام بر آنها مطلع است برایشان مهیا گردیده است.
پس، از سعی و کوششی که آنها در دنیا نمودهاند خدا راضی شده است و آنرا پسندیده و امضا کرده و مقام محمودِ آنان را ستوده و ستایش کرده است. آنها به دعائی که نمودهاند و از خدای خود امید عفو داشتهاند، نسیم رحمت را استشمام نموده و عفو و مغفرت خدا را ادراک کردهاند. همه آنها گروگان نیاز و فقرند به فضل و رحمت خدا، و اسیران ذلتند در برابر عظمت پروردگار. به درازا کشیدن مدت اندوه و غم هجران، دلهای آنان را جریحهدار نموده و بسیاری گریه و طولانی بودن آن در فرقت حضرت محبوب تعالی چشمهای آنها را متورم و مجروح کرده است. برای هر بابی و در هر موردی از موارد رغبت بسوی خداوند سبحانه، از برای ایشان دست کوبندهای است و دعائی مستجاب از افاضات و عطایای حضرت رب وَدود. سؤال میکنند و درخواست مینمایند از کسی که وسعتها در نزد او تنگی نمیکند، و رغبت کنندگان و امیدواران به مقام قرب و وصولش ناامید نخواهند شد.
پس ای انسان تو هم حساب خود را در دنیا از نفس خود بگیر و برای طهارت خودت، خود به محاسبه نفْست بپرداز؛ چون برای غیر از نفس تو در دنیا حسابگرانی غیر از تو هستند که به حساب آنها برسند. تو نیز اگر خود به حساب خودت رسیدی چه بهتر، وگرنه آن حسابگران به حساب تو نیز رسیدگی خواهند نمود».
الحق این کلام امیرالمومنین علیه السلام در حالات اولیای خدا یک کتاب حکمت است و احتیاج به یک کتاب شرح و بسط دارد و با دقت در فقرات آن خوب واضح میشود که چگونه اولیای خدا یکسره به بهشت میروند و کتاب و حسابی ندارند و سکرات مرگ و اهوال قبر و برزخ و قیامت از آنها برداشته شده است؛ چون همه این عقبات را در دنیا طی کردهاند.
منبع:
معادشناسی،جلد 2، صفحه 85-76
[=Times New Roman]با سلام به دوستان و طالبان طریق عرفان من میخواستم این مطلب را بصورت یک مقالهء مستقل ارائه کنم ولی قوانین سایت اجازه نمی دهد . اگر تاپیک بسته شد در آدرس taleberfan.blogfa.com در دسترس خواهد بود .
[=Times New Roman]مقدمـــه:
[=Times New Roman]قسمت اول : از دیروز تا امروز[=Times New Roman] اینجانب محمد د.ع متولد 1340 ( 12 بهمن ) دیپلم ریاضی و کارمند هستم تا انجا که به خاطر دارم از همان سالهای دبستان این سوال همواره ذهنم را مشغول میکرد که : «هدف زندگی چیست؟» همیشه این هوس در وجودم بود که این سوال را از والدین یا معلمین بپرسم که آیا همهء هدف زندگی اینست که مثلآ من روزی دکتر یا مهندس باشم؟ اگر قرار است تمام تلاشهای انسان در زندگی با حادثه ای بنام مرگ پایان یابد اصلآ چرا باید تلاش کرد و اصلآ چرا باید زنده بود؟ ولی هیچ اثری از هدفمندی در زندگی دیگران دیده نمی شد تا من جرات و انگیزه ای برای این سوال داشته باشم و من با این فکر که تو فعلآ بچه ای و حتمآ وقتی بزرگتر شدی جواب این سوال را پیدا میکنی خودم را به صبر تشویق میکردم . در سالهای 55 و 56 با کتابهای دکتر شریعتی آشنا شدم ولی محتوای آنها بیشتر سیاسی ؛ مبارزاتی و حماسی بود و به این سوال که اصولآ چرا باید اهل مبارزه و حماسه بود پاسخی نمیگفت و از طرف دیگر کتابهای صادق هدایت بود که بی هدفی و پوچگرایی را تبلیغ میکرد و اگر چه بعضی از آنها را میخواندم ولی اصلآ علاقه ای به این طرز فکر نداشتم چرا که با توجه به شناختی که از خود داشتم و اهمیتی که برای «هدف زندگی» قائل بودم میدانستم که نمی توانم با این اعتقاد زندگی کنم و مطمئن بودم که با پذیرفتن این طرز فکر تنها پایانی که برایم باقی میماند همان پایانی بود که خود هدایت به آن گرفتار شد و البته در یک طرف هم دینی بود که صرفآ از طریق شناسنامه به من رسیده بود ؛ مسلمان بودم چون پدر و مادرم چنین بودند و من به این فکر می کردم که اگر مثلآ در کشور تبت به دنیا آمده بودم حالا یک بودایی و بت پرست بودم و اگر در کرهء شمالی بدنیا آمده بودم حالا یک کمونیست بودم پس براستی حقیقت چیست و کجاست؟؟؟!!!
[=Times New Roman]ادامهء قسمت اول:
سال 57 من 17 ساله بودم که انقلاب شد و با نام و راه امام (ره) آشنا شدم و سراپا شور و هیجان بودم که بالاخره در این دنیای بزرگ با میلیاردها نفر جمعیت یک نفر پیدا شد که بتوان هدفداری زندگی را در تک تک اعمال و رفتار او دید . شاید برای همه ؛ امام (ره) بخاطر سرنگون کردن شاه ؛ عزیز بود ولی بنظر من جنبهء انقلابی را افرادی مثل گاندی و چگوارا هم داشتند ولی آیا آنها هرگز میتوانستند هدفی ورای مادیات برای زندگی تعریف کنند ؟ البته که نه . بنابر این با همه وجود احساس میکردم که امام (ره) همان ابرمردیست که همیشه آرزوی یافتنش را داشتم اگر چه باز هم مشکل اصلی که هر طالب عرفانی با آن دست به گریبان است در جای خود باقی بود و آن عبارت بود از : « عدم دسترسی » ؛ من کجا و ملاقات با امام کجا چه رسد به گفتگویی تا این حد خصوصی در باب « هدف زندگی » و چگونگی « نیل به عرفان » . از طرف دیگر به این فکر می کردم که خداوند فرموده من انسان را خلقت کردم برای آنکه مرا بشناسد و بسوی من حرکت کند پس منطقی این بود که خداوند راهی فکری و فطری در نهاد هر انسانی برای رسیدن به رشد و کمال و خلاصه برای رسیدن به عرفان قرار دهد نه آنکه انسان را برای رسیدن به عرفان ملزم به داشتن استاد و مراد کند چرا که او خود بهتر از هر کس میداند که داشتن استاد و مراد بخصوص در زندگی شهری امروزی چیزیست در حد محال و فقط شاید برای عده انگشت شماری حاصل شود. بقول ملاصدرا خداوند بی نهایت است اما بقدر فهم تو کوچک می شود ...یتیمان را پدر می شود ....پیران را عصا می شود... پس می توان اضافه کرد طالبان عرفان را مراد می شود . به فرمایش آقای بهجت اگر کسی خالصانه در جستجوی خدا باشد خداوند در و دیوار را مامور تعلیمش قرار می دهد لذا از آنجا که « هدف زندگی » ؛ « تنها هدف من در زندگی » بود با توکل به خداوند با او عهد بستم که هر چه از عمرم باقی مانده باشد چه یک روز؛ چه یک قرن آنرا صرف پیدا کردن پاسخ این سوال کنم .
[=Times New Roman][=Times New Roman]ادامهء قسمت اول:
در سال 65 به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است خداوند « هدف زندگی» انسان باشد مسلمآ این خدا نمی تواند خدای عامیانه باشد چرا که خدای عامیانه سه نقطه ضعف اساسی دارد:[=Times New Roman] اولآ : با علوم جدید ؛ اصولآ نیاز به خدایی که « مثل یک پادشاه در آسمان نشسته » به راحتی زیر سوال میرود و بر فرض قبول ؛ این خدا فقط برای بعد از مرگ و نجات از جهنم و رسیدن به بهشت کارایی دارد و هرگز استفاده کاربردی در زندگی روزمره نخواهد داشت و در بوتهء آزمایشاتی مثل انکار مخالفان که این خدا کیست؟ کجاست؟ کی اونو دیده؟ جوابی نخواهد داشت .[=Times New Roman] دومآ : در مقابل انواع فشارهای درونی و نفسانی کوچکترین مقاومتی ندارد و همه چیز را به اراده و مقاومت ما در مقابل این وسوسه ها واگذار میکند که البته اگر تعارف نکنیم نتیجه این کشمکش تقریبآ همیشه شکست این خدا و پیروزی نفس است .[=Times New Roman] سومآ : توانایی کنار زدن هیاهوی زندگی روزمره و قرارگرفتن در مقام هدف زندگی را ندارد چرا که برای قرارگرفتن در چنین جایگاهی باید بتواند یک هدف بزرگ برای انسان ترسیم کرده و برای نیل به آن یک حرکت دائمی تولید کند . با نگاه به مردمانی که تقریبآ تمام عمر خود را به عبادت خدای عامیانه گذرانده اند فکر میکردم که اگر چه اینها بخاطر توجه به خداوند زندگی آرام و سالمی دارند ولی رشد و کمال خاصی نداشته اند در هشتاد سالگی همانند که در هفتاد بوده اند و در هفتاد همانی که در شصت بوده اند . روش آنها مثل این بود که ساقه و شاخه و برگهای جداشدهء یک درخت را به باغچهء خانه آورده و بهم بچسبانیم و بعد از این درخت توقع میوه دادن داشته باشیم درحالیکه خدای علمی و عرفانی همچون بذری است که باید کاشته و از آن نگهداری کنیم تا به مرور زمان به نهال و سپس به درخت تبدیل شده و نهایتآ میوه دهد .
[=Times New Roman][=Times New Roman]ادامهء قسمت اول:
[=Times New Roman]یک خدای علمی و عالم پسند باید فاقد این سه نقطه ضعف باشد یعنی:[=Times New Roman]
[=Times New Roman]اولآ: باید خدایی که همه چیز مخلوق اوست ؛ خود از همه مخلوقاتش آشکارتر باشد . مثل آنست که بگوییم همه چیز را خورشید روشن میکند ولی خود خورشید قابل مشاهده نیست و این به عقل جور در نمی آید منطقی این بود که خالق ؛ به اصطلاح« اظهر من الشمس » باشد و اصولآ بگو مگویی برای اثبات وجودش لازم نباشد .[=Times New Roman]
دومآ: این خدا باید قدرتمند باشد به این معنی که بتواند حریف فشارهای درونی و نفسانی باشد نه اینکه من سالها تلاش کنم تا مثلآ یکی از صدها رذیله اخلاقی را ( آن هم شاید ) ؛ در خودم اصلاح کنم که با این حساب حتی عمر نوح هم کافی نخواهد بود .[=Times New Roman]
سومآ: خدایی را میخواستم که در هیاهوی زندگی روزمره جاذبهء لازم برای قرار گرفتن در مقام « هدف زندگی » را داشته باشد نه اینکه هر موضوع کوچکی یاد او را به حاشیه رانده و حتی در نماز هم نتواند مرا بخود مشغول کند.
با خود میگفتم چرا همه بحثها در مورد خدا به رعایت حلال و حرام ختم میشود؟ اگر من در موقعیتی مثل رابینسون کروزوئه و در یک جزیره تک و تنها باشم رعایت تقوا بمعنی روزمره که غیبت و تهمت و رشوه و...را منع میکند وجود نخواهد داشت در این شرایط من و این خدای بالای سر دیگر کاری بکارهم نداریم؟ در این شرایط آیا چنین خدایی میتواند همچنان هدف باشد؟ در حقیقت روش من برای نزدیک شدن به خداوند بر عکس روش معمول بود مردم هرجا که کوتاهی میکردند مثلآ در مورد نماز بدون اینکه زحمت ریشه یابی را بخود بدهند فورآ خود را مقصر دانسته و موضوع را فیصله می دادند ولی من صادقانه در جستجوی خدا بودم بنابراین وقتی کوتاهی میکردم نمی توانستم همه تقصیر را به گردن بگیرم و بیشتر مشکل را در همان خدای عامیانه میدیدم که جاذبه لازم را برای حرکت دادن من نداشت. خلاصه خدایی را می خواستم آنچنان آشکار که با آوردن نامش مخالف و معاند اصولآ حرفی برای گفتن نداشته باشد و قدرتمند تا حریف فشارهای درونی و نفسانی باشد و حرکت آفرین تا بتواند موجب رشد و درنتیجه هدف زندگی باشد. بدنبال خدایی بودم که پاسخگوی تمام نیازها باشد پاسخگوی اینکه از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر؟ پس بحث را باتوجه به این سه ویژگی در قسمتهای ذیل دنبال می کنیم .