حمیدرضا برقعی

♪♪ زمزمه های صوتی درفراق یوسف زهرا (ارواحنا فداه) ♪♪

انجمن: 


ای قلم سوزلرین د اثر یخ
آشنا دن من بیر خبر یخ

ای قلم (اشعار من) در تو هیچ تاثیر و جذابیتی وجود ندارد
من هم از آشنا خبری ندارم

گلدی بو جمعه د ، کشتی الله
فاطمه یوسفنان خبر یخ

این جمعه هم آمد و گذشت ، ای خدا!
از یوسف فاطمه خبری نشد

یاندی پروانه لر ، شمعی سندی
آیرلخ دن یورک قان دندی

پروانه ها سوختند و شمع خاموش شد
از دوری (یار) دلم خون شد

شان د ، رتبه د بی بدل سن
هر گوزل دن آقا سن گوزل سن

در شان و رتبه ، همتا ندارد
آقا ! تو از هر زیبایی ،زیباتر هستی

کیم دی آیرلخ درد سال ماز
عاشقن صبرینن الدن آلماز

که می گوید دوری و جدایی انسان را گرفتار درد نمی کند؟
و دوری ، صبر عاشق را از او نمی گیرد؟

ای گوزوم ، یولارا باخ ، دارخما
گون همیشه بولوت آتا قالماز

ای چشمم، به راه ها بنگر و خسته نشو
چراکه ، برای همیشه خورشید پشت ابر نمی ماند

گلدی بو جمعه د ، گلمدن سن
گون سایم ، جمعه دیگر اوسن

این جمعه هم رسید ، اما تو نیامدی
روزها را می شمارم تا جمعه بعدی برسد

قلب لر غصه دن داغلی قالدی
یا امام زمان گل ، امان دی

قلب ها از غصه داغدار و درمانده ماندند
ای امام زمان (عج) بیا! روزگار غریبی است!

شان د ، رتبه د بی بدل سن
هر گوزل دن آقا سن گوزل سن

در شان و رتبه ، همتا نداری
آقا ! از هر زیبایی ، تو زیباتر هستی




★ミ♪ دانلود صوتی شعر سید حمیدرضا برقعی برای لیلة المبیت ♪ミ★

انجمن: 

:Gol: منظومه حضرت علی :doa(6): :Gol:
..........................................................................
سید حمیدرضا برقعی

شب همان شب که سفر مبدأ دوران می‌شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب


در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

مرد مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش می‌رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می‌رقصید

مرد آن است که تا لحظه آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند

بگذارید بگویم چه غمی حاصل شد
آیه ترس برای چه کسی نازل شد

بگذارید بگویم خطر عشق مکن
جگر شیر نداری سفر عشق مکن

عنکبوت آیه‌ای از معجزه بر سر در دوخت
تاری از رشته ایمان تو محکم‌تر دوخت

از شب ترس و تبانی چه بگویم دیگر؟!
از فلانی و فلانی چه بگویم دیگر؟!

یازده قرن به دل سوخته‌ام می‌دانی
مُهر وحدت به لبم دوخته‌ام می‌دانی

باز هم یک نفر از درد به من می‌گوید
من زبان بسته‌ام و خواجه سخن می‌گوید

من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم
مُهر بر لب‌زده خون می‌خورم و خاموشم

طاقت‌آوردن این درد نهان آسان نیست
شِقْشقیّه است و سخن گفتن از آن آسان نیست