ره یافتگان-اخبار تشرف یافتگان به دین مبین اسلام
تبهای اولیه
سلام خدمت دوستان و سروران
من پیشنهاد می کنم بخشی به عنوان مسلمان شدگان ایجاد شود که به معرفی شخصیت ها و چهره های تازه مسلمان که به دین اسلام یا مذهب جعفری مشرف شده اند بپردازد
من می خواستم در مورد این موضوع چند بار اقدام کنم ولی بدلیل حجم زیاد مطالب اختصاص دادن فقط یک تاپیک باعث درهم برهم شدن مطالب و بی نظمی می شود و از انجائیکه بخش خاصی در این انجمن مرتبط با این موضوع نیافتم تا الان از نوشتن این مطالب خودداری نمودم
باسپاس
به نام خدا
عرض سلام و درود
با توجه به درخواستی که در این پست داده شده
http://www.askdin.com/thread9109-8.html
پست 76
لینک های خبری و مطالب در این راستا از سایت و سایت های درجه 1
با منبع در این تاپیک گذارده می شود
شان استون با انتخاب نام علی به دین اسلام مشرف شد
شان استون مستندساز آمریکایی و فرزند الیور استون فیلمساز معروف آمریکایی به دین اسلام مشرف شد.
به گزارش مهر، این مستندساز آمریکایی که برای تهیه مستندی در ایران حضور دارد ظهر امروز -۲۵ بهمن ماه- با حضور در دفتر آیت الله ناصری واقع در اصفهان به دین اسلام مشرف شد.
او در گفتگوی خود با AFP تصریح کرد که این تشرف به معنای این است که او در کنار سایر پیامبران، حضرت محمد(ص) را به عنوان پیامبر پذیرفته است.
پدر شان استون، الیور استون یهودی است و مادر او مسیحی. این مستندساز ۲۷ سال سن دارد و نقشهای کوتاهی را در فیلمهای پدرش بازی کرده است.
شان استون که خود نیز در زمینه فیلمسازی فعالیت میکند، مدتی پیش برای حضور در همایشی با موضوع بررسی فیلمهای هالیوودی به ایران آمد و طی حضورش در ایران با فرج الله سلحشور نیز دیدار کرد.
استون نام علی را برای خود انتخاب کرده و به مذهب شیعه مشرف شده است.
منبع:harimeyas
استاد دانشگاه الازهر مصر: کتاب خواندم شیعه را نابود کنم، شیعه شدم!
خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) نوشت:
یک وهابی که به تازگی شیعه شده درباره ماجراي شيعه شدنش گفت: كتابی از شيخ مفيد درباره اهل بيت را به من سپردند و خواستند كه نقد و تحليل محكمی را براي اين كتاب و مضامين آن بنويسم و معتقد بودند با نوشتن نقد بر اين كتاب شيعه نابود خواهد شد، ولی من پس از مطالعه آن شيعه شدم.
دکتر «عصام العماد» استاد دانشگاه الازهر مصر، در جمع دانشجويان شركت كننده در ضيافت انديشه قرآنی، دانشگاه صنعتی همدان درباره اصول و اعتقادات وهابيت افزود: مهمترين و اساسیترين اختلاف وهابيون و شیعیان بر سر اميرالمومنين (ع) است كه اين مساله در طول نسلهای متوالی به صورت تقليدی ادامه میيابد، اما من با شناخت و تحقيق فراوان درباره زندگی حضرت علی(ع) تغيير عقيده داده و شیعه شدم.
وی درباره شكلگيری فرقه وهابيت اظهار كرد: من معتقدم آمريكا و انگليس حامیان وهابیت هستند و مشكل وهابیون اين است كه راه خود را گم كردهاند.
عصام العماد تصريح كرد: از اشكالات ديگر وهابيون اين است كه اهلبيت (ع) را به هيچ عنوان قبول ندارند و اگر كسی به اهلبيت (ع) علاقه ورزد از وهابيت طرد میشود.
وی درباره رابطه با خانواده وهابی خود ادامه داد:
تلاشهای فراوانی كردم كه نظر آنان را نسبت به وهابیيت تغيير دهم، اما متاسفانه موفق نشدم. اين وهابي شيعه شده خاطرنشان كرد: بيداری يعنی بصيرت و نگرش افراد قبل و بعد از بيداری تغيير میكند، اين بيداری كه در عربستان، بحرين و يمن ايجاد شده باعث به وجود آمدن همبستگی در بين جوامع آنان شده است.
عصامالعماد بزرگترین اشتباه وهابیت را تفسیر اشتباه لغات عنوان و خاطرنشان كرد: با تفسیر اشتباه میتوان قرآن را 180 درجه تغییر داد و مشکل محمدعبدالوهاب این بود که قرآن را بر اساس لغتنامه اعراب و نه بر اساس لغتنامه قرآنی تفسیر کرد و همان اشتباهی را کرد که خوارج با تفسیر اشتباه خود از قرآن کردند.
وی ادامه داد: اعتقاد وهابیت به شرک بودن توسل به بقاع متبرکه و حرم اهل بیت(ع) اشتباه در تفسیر کلمات وهابیت است، چراکه دشمنان درصدد بودند تا برای شیعه مشکلاتی را فراهم کنند و در این زمینه وهابیون به گمراهی کشیده شده و در کتابهای خود به جای خداشناسی به قبرشناسی رسیدند تا جایی که قبل از شیعه شدنم اینقدر در مورد این مسائل با سایرین صحبت میکردیم که من زمانی متوجه شدم به سمت مشکلات روانی حرکت کرده و اعتقادات اسلامی ما در حال گرایش به قبور است.
وی تصریح کرد: در وهابیت به قرآن توجه شده، اما به عمق و مفاهیم آن توجهی نمیشود. عصامالعماد بیان کرد: دلیل گرایش من به مذهب شیعه این است که شیعه از عمق اسلام برآمده است.
لینک منبع خبر
بسم الله الرحمن الرحیم
[=sans-serif]اندکی در مورد مسلمان شدن وی:
[=sans-serif]داستان از آنجایی شروع شد که او هنگام ثبت نام و اخذ واحدهای ترم جدید توسط کامپیوتر یک واحد درسی برای او به اشتباه ثبت شد و او به دلیل مسافرت به اوکلاهاما با دو هفته تاخیر از موضوع مطلع شد و وقتی با نگرانی و ناراحتی به اداره آموزش دانشگاه مراجعه کرد فهمید که تنها راه باقیمانده شرکت در کلاسی است که غالب حاضران آن را مسلمانان عرب تشکیل میدهند. او در شرایط بسیار سختی قرار گرفته بود، از یک طرف از همراهی با عربهای مسلمان که آنها را به استهزاء «شتر سوار» مینامید به شدت نفرت داشت و از طرف دیگر در صورت انصراف از بورس تحصیلی محروم میشد.
[=sans-serif]دو شبانهروز با ناراحتی و اضطراب فکر کرد و در نهایت کلمات شمرده شوهرش توانست او را قانع کند: «شاید اراده خداوند تو را برای یک ماموریت برگزیده باشد، برو و آنها را به مسیحیت دعوت کن!» و او با این انگیزه به دانشگاه برگشت.
[=sans-serif]او کار خود را از همان روزهای نخست شروع کرد و با هر بهانهای به گفتوگو با دانشجویان مسلمان میپرداخت و از آنها میخواست که با تبعیت از مسیح خود را نجات دهند و برای آنها شرح میداد که چگونه مسیح خود را فدا کرده تا آنان را نجات دهد. وی میگوید: «آنها با احترام و ادب به حرفهایم گوش میدادند ولی به هیچ وجه در باره تغییر دین خود کوتاه نمیآمدند و تسلیم نمیشدند، برای همین راه دیگری به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم از طریق کتابهای خودشان باطل بودن عقایدشان را ثابت کنم و از یکی از دوستانم خواستم تا یک نسخه قرآن و کتابهایی اسلامی برایم تهیه کند، میخواستم به آنها نشان دهم که دینشان باطل است و پیامبرشان فرستاده خدا نیست.»
[=sans-serif]وی قرائت قرآن کریم را آغاز کرد و تمام آن را به همراه دو کتابی که دوستش داده بود، خواند و به مرور چنان در مطالعه غرق شد که در فاصله یک سال و نیم 15 کتاب اسلامی را مطالعه کرد ودوباره به قرائت کامل قرآن پرداخت و هر چیزی که به نظر میرسید بتواند بهانهای برای ایراد و اشکال باشد، یادداشت میکرد اما به مرور دچار تردید و ابهام و پرسشهای بیشتر میشد. بیآنکه بخواهد ذهنش با موضوعاتی درگیر شده بود که تصورشان را هم نمیکرد. [=sans-serif]
[=sans-serif]آرام آرام تغییراتی در رفتارش پیدا شد، بیشتر فکر میکرد و همیشه در حال مطالعه بود، به بارها نمیرفت و مشروبات الکلی را کنار گذاشته بود، گوشت خوک نمیخورد و سعی میکرد در مهمانیهای مختلط شرکت نکند. این تغییرات طوری بود که شوهرش را به شک و تردید دچار کرد: «شوهرم فکر میکرد من با مرد دیگری رابطه دارم زیرا نمیتوانست بپذیرد که این همه تغییر بدون آن رخ بدهد!» ولی در نهایت شوهرش امیدوار بود آشفتگی فکری همسرش بعد از مدتی پایان یابد. او درباره این مرحله میگوید: «خودم اصلا فکر نمیکردم با مطالعه اسلام اتفاق خاصی رخ بدهد و حتى سبک زندگی روزمرهام تغییر کند و در آن زمان حتى تصورش را هم نمیکردم که به زودی با بالهایی از آرامش قلبی و ایمان باطنی در آسمان سعادت اعتقاد اسلامی پرواز خواهم کرد.»
[=sans-serif]با وجود همه این تغییرات او همچنان کاملا مسیحی بود تا اینکه یک روز چند نفر مسلمان به سراغش آمدند: «در خانه را که باز کردم دیدم چند نفر مسلمان عرب روبهرویم ایستادهاند، گفتند: ما انتظار این را داشتیم که شما مسلمان شوید! گفتم: ولی من مسیحی هستم و هیچ تصمیمی برای تغییر دین خود ندارم! با این حال نشستیم به صحبت کردن و هر چه من سؤال کردم آنها با اطمینان و تسلط پاسخ دادند. به هیچ وجه حرفهای عجیب من درباره قرآن را مسخره نکردند و از انتقادهای تند من به اسلام ناراحت و عصبانی نشدند. آنها میگفتند که معرفت، گمشده مؤمن است و سؤال یکی از راههای رسیدن به معرفت است. وقتی آنها رفتند احساس میکردم دارد در درونم چیزی رخ میدهد.»
[=sans-serif]بعد از آن، ارتباط او با مسلمانها بیشتر شد و هر بار سؤالات جدیدی میپرسید و موضوعات تازهای را مطرح میکرد تا روزی که در 21 می1977 در مقابل یک روحانی مسلمان این کلمات را بر زبان جاری کرد: «اشهد آن لا إله إلاالله و اشهد آن محمدا رسولالله.»
[=sans-serif]وقتی او علنا از مسلمان شدنش حرف زد و حجاب را انتخاب کرد موضوع طلاق هم به طور جدی مطرح شد. با این حال او آماده بود با وجود علاقه فراوانی که به همسرش داشت تنها زندگی کرده و خود را به حضور بچههایش دلگرم کند. پسر و دخترش را بسیار دوست داشت و میدانست طبق قانون حق نگهداری بچهها با اوست ولی وقتی در دادگاه حاضر شد قاضی برخلاف این حکم کرد و گفت به دلیل تغییر دین نمیتواند بچهها را با خود داشته باشد و هنگامی که با اعتراض او مواجه شد به او بیست دقیقه فرصت داد تا تصمیم بگیرد و بین بچههایش و دین جدید فقط یکی را انتخاب کند.
[=sans-serif]به یاد آیاتی افتاد که داستان امتحان حضرت ابراهیم(ع) را نقل میکند. از خود پرسید که تا چه اندازه در ایمان خود صادق بوده است و میدید که حالا نوبت اوست بچههای دلبندش را با دست خود به قربانگاه بندگی ببرد. میخواست فریاد بکشد، ضجه بزند و اشک بریزد اما سکوت کرده بود و در حالی که دندانهایش را روی هم فشار میداد، میکوشید تا هیچ نشانهای از ضعف و ناتوانی بروز ندهد. این سختترین کابوسی بود که یک زن جوان میتوانست با آن روبهرو شود؛ او که حتى برای یک روز نمیتوانست از بچههایش جدا شود باید آنها را برای همیشه رها میکرد.
[=sans-serif]میان بچههایش و ایمان به خدا باید تصمیم میگرفت و این ایمانی بود که دو سال شبانهروز برایش زحمت کشیده بود و با کمال اطمینان و باور عقلی و قلبی به آن رسیده بود. قاضی از او جواب نهایی را خواست. او میگوید: «در آن لحظه با تمام وجود به خدای بزرگ رو کردم. در آن لحظه غیراز خدا هیچ کس را نداشتم و میدانستم جز او کسی نمیتواند از فرزندانم حمایت کند و تصمیم گرفته بودم که روزی در آینده به آنها نشان دهم که تنها راه سعادت راه خداوند است.»
[=sans-serif]او در باره این مرحله میگوید: «از دادگاه بیرون آمدم در حالی که میدانستم که زندگی بدون بچههایم بینهایت تلخ و دردآور است و هیچکس نمیتواند حال مرا در آن لحظات درک کند، احساس میکردم از قلبم خون میریزد هر چند که مطمئن بودم تصمیم درستی گرفتهام. هیچ چیز نمیتوانست جز ذکر خدا آرامم کند. تنها و درمانده میرفتم و زیرلب آیه الکرسی را تلاوت میکردم و این آیه را با خود میخواندم که افمن اتّبع رضوانالله کمن باء بسخط منالله و ماواه جهنّم... آیا کسی که رضایت و خشنودی خداوند را برگزیند، همچون کسی است که خشم خدا را بخواهد و در جهنم جای گزیند؟»
[=sans-serif]او بعد از مسلمان شدن انسانی دیگر بود و با توجه به قابلیتهای شخصی ویژه و تجربهاش در فعالیتهای تبلیغی مسیحی توانست شعله هدایت اسلام را در جان عده زیادی در آمریکا و جهان روشن کند. حالا او به اطراف آمریکا میرفت و در ایالتهای مختلف و شهرهای گوناگون به سخنرانی در باره اسلام میپرداخت و حرفهایش که از عمق جان او برمیخاست در مخاطبانش بسیار اثر میگذاشت اما در این حال او از خانوادهاش غافل نبود.
[=sans-serif]به مناسبتهای مختلف برایشان کارت تبریک میفرستاد و سعی میکرد طبق دستور اسلام به هر بهانهای ارتباط خود را با آنها حفظ کند: «برای همه اعضای خانواده کارت تبریک میفرستادم و جملاتی حساب شده از آیات و احادیث را بدون آنکه منبعش را ذکر کنم برای آنها مینوشتم و سعی میکردم با زبانی لطیف جملاتی موثر انتخاب کنم.»
[=sans-serif]تلاش او بینتیجه نمیماند و بعد از مدتی اتفاقات باورنکردنی تازهای شروع میشود و ابتدا مادربزرگش تمایل خود را برای مسلمان شدن اعلام میکند، بعد پدر و مادر و خواهرش.
[=sans-serif]ولی از همه اینها شیرینتر وقتی بود که چند سال بعد شوهرش به او تلفن زد و گفت که ترجیح میدهد دخترشان مثل مادرش باشد و اسلام را انتخاب کند و از او به خاطر همه اتفاقات گذشته پوزش خواست. امینه میگوید: «با همه چیزهایی که برایم روی داده بود او را بخشیدم زیرا من مزد خود را گرفته بودم و همه کسانی که مرا روزی با آن وضع طرد کرده بودند، خودشان به حقیقت رسیدند و بالاتر از همه بچههای عزیزم حالا در کنارم بودند.»
[=sans-serif]امینه که روزی به خاطر حجاب از کار خود اخراج شده بود حالا رئیس جمعیت بینالمللی زنان مسلمان بود و دائم از این ایالت به آن ایالت و از این کشور به آن کشور میرفت و پروژههای جدید اجتماعی و دینی را افتتاح میکرد و برای مردم به سخنرانی میپرداخت و زنی که یک روز از همه طرد شده و جایی برای سکونت نداشت مورد توجه همه بود و از اطراف و اکناف با شوق و مjحبت به سویش میشتافتند و پای صحبتهایش مینشستند.
[=sans-serif]او در همین حال توانست با چند سال پیگیری و تلاش دولت آمریکا را متقاعد کند که تمبر رسمی تبریک عید فطر را به زبان عربی برای مسلمانان منتشر و در مراجع عمومی و رسمی استفاده کنند. زمانی که وی 2 سال پیش طی حادثهای در سن 65 سالگی از دنیا رفت، راهاندازی چندین کار جدید از جمله مرکز مطالعات و پژوهشهای زنان نومسلمان و فرهنگسرایی برای فرزندان آنها را شروع کرده بود.