جمع بندی ضرورت بعثت انبیاء از دیدگاه عقلی
تبهای اولیه
سلام.خوب با توجه به عنوان تاپیک، موضوع بحث به نظر مشخص می آد.سعی می کنم که در ابتدا یک نکاتی رو مطرح کنم که پیش پیش از تکرار یک سری مباحث و ذکر مکررات جلوگیری کنم و بریم سر اصل مطلب....
فرض می گیریم که خدایی هست حکیم و انسان را خلق کرده که انسان به کمال برسد.....
حالا علمایی ادعا می کنند که خدا باید پیامبرانی بفرستد و الا حکمتش زیر سوال می رود.....
می گوییم که خدا انسان را آفریده و عقل و وجدانیات و فطریاتی در وجود او قرار داده و همچنین او را از امدادهای غیبی اش بی نصیب نمی کند، پس انسان دستش خالی نیست که بگوییم برای رسیدن به کمال، نباید دستش خالی نماند و پیامبرانی را باید خدا برایش بفرستد....حالا اگر ادعا می شود که چیزی فراتر از عقل و فطریات و وجدانیات و امداد های غیبی لازم است که پیامبر باشد که باید فرستاده شود، باید یک دلیل خیلی قاطعی مطرح شود.من همچین دلیلی ندیدم تا حالا.معمولا گفته می شود که آن چه انسان داراست برای رسیدن به یک سری جزئیات ناکافیست....و برای آن جزئیات باید پیامبرانی بیایند.می گوییم که اولا این یک ادعاست....از کجا معلوم یک نفر به معنای واقعی کلمه خواستار هدایت باشد با همین عقل و فطریات و امداد های غیبی به تمام معنا به کمال نرسد؟باز این امداد غیبی را تاکید می کنم که معمولا نادیده گرفته می شود.حالا اینکه شاید کسی در طول تاریخ به کمال کاملی نرسیده که دلیل نمی شود.خوب از داشته هایش استفاده نکرده و به کمال صد درصد نرسیده.دلیل نمی شود که آن داشته هایش را ناکافی بدانیم.
حالا به فرض واقعا داشته های انسان بدون وجود پیامبران، ناکافی باشد و انسان بدون پیامبران نتوانند به کمال صد درصدی برسند...می گوییم که حالا چه لزومی هست که حتما در همین دنیای محدود و گذرا که چشم باز می کنیم عمرمان تمام شده، به کمال صد درصدی برسیم؟اگر بپذیریم که دنیای دیگری هست و به نظرم باید باشد که و الا با حکمت خدا و عدالت خدا در تضاد است، دیگر غیر ممکن بودن در رسیدن به کمال صد درصد در این دنیا مشکلی و اشکالی به داستان و حرف ما وارد نمی کند.وجود دنیایی دیگر و در ادامه ی این دنیا که ما در آن ادامه ی مسیر تکاملی خود را بپیماییم هم چیز خلاف عقلی نیست و عرض کردم که اصلا عدالت و حکمت خدا ایجاب می کند که همچین دنیایی باشد.که حالا اگر لازم شد در ادامه بیشتر توضیح می دهم. پس حرف اینکه قرائن و شواهد به ما نمی گویند که یک باید در ارسال پیامبران هست و اگر خدا پیامبری نفرستد حکمتش زیر سوال می رود.
این داستان ضرورت ارسال انبیاء بحث مهمی و فکر می کنم هنوز با وجود تاپیک هایی که در این زمینه سر گرفته، و من آنها را مطالعه کردم، به سرانجامی روشن نرسیده.
یکبار با استاد صدیق در مورد ادعای معجزه و نبوت بحث می کردیم.شاید گفتنش خالی از لطف نباشد که ضرورت بعثت انبیاء یک فرضی بود که ما در آن تاپیک گرفته بودیم...اشتباه نکنم، که اگر این فرض با اشکال مواجه شود،آنگه نتیجه ادعای معجزه نمی تواند لزوما نشان صدق مدعی پیامبری باشد.
با تشکر
[=microsoft sans serif]باسلام خدمت جناب پارسا مهر و کاربران عزیز و محترم انجمن
برای فهم علت ضرورت بعثت انبیاء، نیاز به توجه به چند مقدمه است.
م1. خداوند متعال، خالق انسان و جهان است.
م2. خداوند متعال، حکیم، عالم، قادر و مهربان است.
م3. او از آفرینش انسان و جهان هدفی داشته است.
م4. این برنامه بیان به صورت دقیق طراحی شده باشد وگرنه هدف نهایی را به صورت دقیق تامین نخواهد کرد.
م5. او به عنوان طراح جهان، برای تحقق هدفش، حتما باید مسیر مخلوقات را به صورت بچیند تا هدفش محقق شود.
م6. برای تحقق هدف الهی، نیاز است تا برنامه رسیدن به آن هدف را برای آنان مهیا کند.(که قطعا صرفا زندگی در این دنیا نیست)
م7. آگاه شدن از این برنامه از چند مسیر قابل فرض است: عقل، وجدان، تجربه، الهام، وحی.
م8. راه اول کافی نیست: چرا که عقل، همانطور که فلاسفه بیان کرده اند، مُدرِک کلیات است و توان درک امور جزیی را ندارد. حال آنکه، برنامه سعادت و هدایت، یک سری امور جزیی و یک سری چارچوب کلی دارد.
م9. راه تجربه نیز فایده و کارایی ندارد؛ چراکه برنامه مربوط به سعادت همه جانبه انسان و خصوصا جنبه معنوی و روحانی و کمال انسان است و تجربه توان دسترسی به این امور را ندارد.
م10. وجدان نیز کارایی ندارد؛ چرا که گذشته از شخصی و منحصر به افراد بودن وجدان، موجب اختلاف نظر زیاد در حجیت آن حتی برای خود فرد و اعتبارش خواهد داشت و به هیچ وجه نمیتوان آنرا ارزیابی کرد. به همین جهت، حتی برای خود فرد نیز در نگاه دقیق، ارزش و اعتباری عقلی را نخواهد داشت.
م11. الهام نیز مانند مورد قبل، ارزش معرفت شناختی زیادی در بعد شناخت دین و دستورالعلمهای آن ندارد و حتی برای خود فرد نیز موجب اطمینان نمیتواند باشد تا چه رسد برای دیگران.
پس تنها راه دسترسی به برنامه الهی، از راه وحی و ارسال پیامبران است.
[=microsoft sans serif]
حال اصل استدلال:
اگر خداوند برنامه خود را از طریق پیامبران نفرستد، حکمتش در خلقت نقض میشود. والتالی باطل. فالمقدم مثله.
اثبات ملازمه:
اگر چنین کاری را انجام ندهد، چون بقیه راها، مسدود و ناکارآمد است، بشر از رسیدن به برنامه قابل ارزیابی(ولو در اصول اعتقادی، اخلاقی و شریعت) ناتوان میشود و این یعنی، هدف خداوند از خلقت انسان و جهان نقض میشود.
بطلان تالی:
عقلا، خداوند حکیم است و نقض غرض از جانب حکیم، محال است.(1)
[=microsoft sans serif]حال که اصل بحث روشن شد، مطالبی که ذکر شد را بررسی میکنیم:
ــــــــــــــ
1. [=microsoft sans serif]ر.ک: آموزش عقائد، مصباح یزدی، درس22
[=microsoft sans serif]
پس انسان دستش خالی نیست که بگوییم برای رسیدن به کمال، نباید دستش خالی نماند و پیامبرانی را باید خدا برایش بفرستد...
در مقدمه 7 تا 11 توضیح داده شد که بله دست انسان خالی است اگر پیامبران ارسال نشوند.
به بیان دیگر:
شناختهاى عادى و متعارف انسانها كه از همكارى حس و عقل، بدست مىآيد هر چند نقش مهمى را در تأمين نيازمنديهاى زندگى، ايفاء مىكند اما براى باز شناختن راه كمال و سعادت حقيقى در همه ابعاد فردى و اجتماعى، و مادى و معنوى، و دنيوى و اخروى، كافى نيست و اگر راه ديگرى براى رفع اين كمبودها وجود نداشته باشد هدف الهى از آفرينش انسان، تحقق نخواهد يافت.
مقتضاى حكمت الهى اين است كه راه ديگرى وراى حس و عقل براى شناختن مسير تكامل همه جانبه، در اختيار بشر، قرار دهد تا انسانها بتوانند مستقيماً يا با وساطت فرد يا افراد ديگرى از آن، بهرهمند شوند. و آن همان راه وحى است كه در اختيار انبياء (عليهم السلام) قرار داده شده و ايشان بطور مستقيم، و ديگران بوسيله ايشان، از آن بهرهمند مىشوند و آنچه را براى رسيدن به سعادت و كمال نهائى، لازم است فرا مىگيرند.
(2)
[=microsoft sans serif][=microsoft sans serif][=microsoft sans serif]حالا اگر ادعا می شود که چیزی فراتر از عقل و فطریات و وجدانیات و امداد های غیبی لازم است که پیامبر باشد که باید فرستاده شود، باید یک دلیل خیلی قاطعی مطرح شود.من همچین دلیلی ندیدم تا حالا.
دلیل قاطع، به چه معنایی مد نظر شماست.
استدلال بالا یک استدلال کاملا معتبر و قابل ارزیابی عقلی است.
هر یک از مقدمات آن در جای خود محل بحث قرار گرفته است. با این حال، تا حدی که به روشن شدن بحث کمک کند و خروج از محل بحث نباشد، میتوانید در مورد آنها در همین تاپیک بحث کنید.
ـــــــــــ
2.مصباح یزدی، همان، ص178
[=microsoft sans serif][=microsoft sans serif]
[=microsoft sans serif][=microsoft sans serif][=microsoft sans serif]
[=microsoft sans serif][=microsoft sans serif]معمولا گفته می شود که آن چه انسان داراست برای رسیدن به یک سری جزئیات ناکافیست....و برای آن جزئیات باید پیامبرانی بیایند.می گوییم که اولا این یک ادعاست....از کجا معلوم یک نفر به معنای واقعی کلمه خواستار هدایت باشد با همین عقل و فطریات و امداد های غیبی به تمام معنا به کمال نرسد؟
کدام بخشش ادعایست؟
اینکه دین یک سری جزئیات هم دارد یا اینکه انسان توان رسیدن به آنها را ندارد.
بخش دوم که واضح است. انسان توان رسیدن به جزئیات برنامه ای که مربوط به سرای اخرتش است و موجب تکامل و سعادت روحش است را نمیتواند بفهمد(نه از راه عقل و نه تجربه و نه وجدان)
بخش اول هم به این دلیل است. شما وقتی برای یک کودک، برنامه درسی یا حتی تفریحی میریزید، برای اینکه درست به هدف خود برسید، لازم است آنرا به صورت جزیی مشخص کنید و گرنه اسمش برنامه نیست، یک هدفی است که برنامه ای برای رسیدن بدان نداریم. درست مانند انسانهای بیشماری که قصد دستیابی به علم یا ثروت یا موفقیت های مختلف را دارند، انگیزه زیادی نیز دارند، استعداد خدادادی خوبی هم دارند، اما برای آن برنامه ای نه از جانب خود دارند و نه از برنامه دیگران استفاده میکنند. به نظر شما چند درصد احتمال دارد که چنین فردی موفق شود؟
نظر شما در مورد سعادت انسان و برنامه رسیدن به آن چیست؟ میتواند کلی باشد؟
[=microsoft sans serif][=microsoft sans serif][=microsoft sans serif][=microsoft sans serif][=microsoft sans serif]باز این امداد غیبی را تاکید می کنم که معمولا نادیده گرفته می شود.حالا اینکه شاید کسی در طول تاریخ به کمال کاملی نرسیده که دلیل نمی شود.خوب از داشته هایش استفاده نکرده و به کمال صد درصد نرسیده.دلیل نمی شود که آن داشته هایش را ناکافی بدانیم.
امداد غیبی:
اولا: همان مشکلی که ذکر کردید را داراست، یعنی دلیل و منبع بودن آن بی دلیل است.
ثانیا: اعتبارش معلوم نیست، حتی اگر گفته شود که در برخی موارد معتبر است.
ثالثا: میزانش خیلی کم است، هم نسبت به افراد و هم نسبت به حالات خود افراد مورد عنایت.
حالا به فرض واقعا داشته های انسان بدون وجود پیامبران، ناکافی باشد و انسان بدون پیامبران نتوانند به کمال صد درصدی برسند...می گوییم که حالا چه لزومی هست که حتما در همین دنیای محدود و گذرا که چشم باز می کنیم عمرمان تمام شده، به کمال صد درصدی برسیم؟اگر بپذیریم که دنیای دیگری هست و به نظرم باید باشد که و الا با حکمت خدا و عدالت خدا در تضاد است، دیگر غیر ممکن بودن در رسیدن به کمال صد درصد در این دنیا مشکلی و اشکالی به داستان و حرف ما وارد نمی کند.وجود دنیایی دیگر و در ادامه ی این دنیا که ما در آن ادامه ی مسیر تکاملی خود را بپیماییم هم چیز خلاف عقلی نیست و عرض کردم که اصلا عدالت و حکمت خدا ایجاب می کند که همچین دنیایی باشد.
همان ادله ای که وجود دنیای دیگر و ضرورت ان را اثبات میکند، بیان کننده این است که سرای دیگر، سرای جزا و تحقق هدف است نه راهی برای رسیدن به هدف.
یعنی چه برهان عدل الهی و چه حکمت الهی، سرای دیگر را به عنوان جایی اثبات میکند که سرای تحقق عدالت الهی در مورد بندگان و نیز تحقق عینی نتیجه عملکرد انسانهاست.
موفق باشید.
سوال: اگه تنها راه باقیمونده وحی باشه، آیا خدا ناتوانه از اینکه به تمام انسانها وحی کنه و وحی بشه مثل عقل که همه دارن!؟؟ چون اینکه وحی اختصاصی باشه فقط برای سلطه گری یه انسان مفیده، نه هدایت همگانی! مگه اینکه حدف از وحی هدایت نباشه!
سلام.خوب با توجه به عنوان تاپیک، موضوع بحث به نظر مشخص می آد.سعی می کنم که در ابتدا یک نکاتی رو مطرح کنم که پیش پیش از تکرار یک سری مباحث و ذکر مکررات جلوگیری کنم و بریم سر اصل مطلب....
فرض می گیریم که خدایی هست حکیم و انسان را خلق کرده که انسان به کمال برسد.....
حالا علمایی ادعا می کنند که خدا باید پیامبرانی بفرستد و الا حکمتش زیر سوال می رود.....
می گوییم که خدا انسان را آفریده و عقل و وجدانیات و فطریاتی در وجود او قرار داده و همچنین او را از امدادهای غیبی اش بی نصیب نمی کند، پس انسان دستش خالی نیست که بگوییم برای رسیدن به کمال، نباید دستش خالی نماند و پیامبرانی را باید خدا برایش بفرستد....حالا اگر ادعا می شود که چیزی فراتر از عقل و فطریات و وجدانیات و امداد های غیبی لازم است که پیامبر باشد که باید فرستاده شود، باید یک دلیل خیلی قاطعی مطرح شود.من همچین دلیلی ندیدم تا حالا.معمولا گفته می شود که آن چه انسان داراست برای رسیدن به یک سری جزئیات ناکافیست....و برای آن جزئیات باید پیامبرانی بیایند.می گوییم که اولا این یک ادعاست....از کجا معلوم یک نفر به معنای واقعی کلمه خواستار هدایت باشد با همین عقل و فطریات و امداد های غیبی به تمام معنا به کمال نرسد؟باز این امداد غیبی را تاکید می کنم که معمولا نادیده گرفته می شود.حالا اینکه شاید کسی در طول تاریخ به کمال کاملی نرسیده که دلیل نمی شود.خوب از داشته هایش استفاده نکرده و به کمال صد درصد نرسیده.دلیل نمی شود که آن داشته هایش را ناکافی بدانیم.
حالا به فرض واقعا داشته های انسان بدون وجود پیامبران، ناکافی باشد و انسان بدون پیامبران نتوانند به کمال صد درصدی برسند...می گوییم که حالا چه لزومی هست که حتما در همین دنیای محدود و گذرا که چشم باز می کنیم عمرمان تمام شده، به کمال صد درصدی برسیم؟اگر بپذیریم که دنیای دیگری هست و به نظرم باید باشد که و الا با حکمت خدا و عدالت خدا در تضاد است، دیگر غیر ممکن بودن در رسیدن به کمال صد درصد در این دنیا مشکلی و اشکالی به داستان و حرف ما وارد نمی کند.وجود دنیایی دیگر و در ادامه ی این دنیا که ما در آن ادامه ی مسیر تکاملی خود را بپیماییم هم چیز خلاف عقلی نیست و عرض کردم که اصلا عدالت و حکمت خدا ایجاب می کند که همچین دنیایی باشد.که حالا اگر لازم شد در ادامه بیشتر توضیح می دهم. پس حرف اینکه قرائن و شواهد به ما نمی گویند که یک باید در ارسال پیامبران هست و اگر خدا پیامبری نفرستد حکمتش زیر سوال می رود.
سلام،
ظاهراً که برای نبوت ضرورتی نیست ... یعنی در حالت عادی ضرورتی نیست ... به این معنا که اینطور نیست که لازم باشد هر کسی یا خودش نبی باشد و یا برایش نبی فرستاده شده باشد ... اما وجود نبی از جهت دیگری میتواند لازمهی حکمت خدا باشد ... از این جهت که وجود نبی را لازمهی رسیدن به جایگاههای بالا و نهایی انسانیت بدانیم، اگر خداوند حکیم انسان را به صورت بالقوه دارای امکان برای رسیدن به ۱۰۰ خلق کرده باشد و انسان بدون راهنمایی مستقیم نتواند به ۱۰۰ برسد لازم خواهد بود که این راهنمایی مستقیم باشد تا حداقل یک نفر در میان انسانها به ان عدد ۱۰۰ برسد، مگرنه وضع آن عدد ۱۰۰ به عنوان نهایت برای انسانیت حکیمانه نبوده است و مثلاً میشد از اول انسانیت را تا حدّ ۹۰ وضع نمود ... البته این با آن فرض است که انسان به تنهایی نتواند به ۱۰۰ برسد ... توضیح بیشتر در پایین ...
اگه تنها راه باقیمونده وحی باشه، آیا خدا ناتوانه از اینکه به تمام انسانها وحی کنه و وحی بشه مثل عقل که همه دارن!؟؟ چون اینکه وحی اختصاصی باشه فقط برای سلطه گری یه انسان مفیده، نه هدایت همگانی! مگه اینکه حدف از وحی هدایت نباشه!
خداوند به همه نزدیک است، نزدیکتر از رگ گردن، از همه آگاه است، آگاهتر از آنچه که هر کسی نسبت به خودش آگاه است ... اما این رابطه دوسویه نیست ... مخلوقین همانقدر که خدا به آنها نزدیک است به او نزدیک نیستند ... برخی نزدیکترند و برخی دورتر ... اگر کسی که نزدیکتر بود آمد و تجربیاتش را گفت و شناخت بهتر خودش از خدا را برای سایر بندگان هم تعریف نمود این میشود یک امتیاز باواسطه که دیگران هم میتوانند از آن بهره ببرند ... ضرورتی ندارد ولی اگر باشد بهتر است ... همه عقل دارند ولی همه تعقل کردن را بلد نیستند، اگر یادشان بدهیم این میشود یک امتیاز و هر کسی که بهتر تعقل کرد از این نظر فاضلتر میشود ... لزومی ندارد همه پیامبری را درک کرده باشند، ولی اگر بکنند این میشود یک امتیاز ... و البته هر امتیازی هم مسؤولیتی را اضافه میکند ... آنکه بامش بیش برفش هم بیشتر ... آن کسی که بیشتر بداند که این دنیا برای چه وجود دارد و عاقبت چگونه خواهد بود و اگر چطور باشیم موفقتر خواهیم بود بیشتر هم از او انتظار میرود ... خداوند لازم نیست به همه وحی کند، همینکه به هر کسی به همان اندازه که برای او کفایت کند هدایت فراهم نماید و به همان اندازه هم از او تکلیف بخواهد کافی است، برای امثال ما و شما هم کافی است که نبی را فرستاده و ما را قادر به تشخیص او از مدعیان دروغین گرداند ولی حتی اگر اصلاً پیامبری نفرستاده بود هم ظلمی نمیشد وقتی میان امکانات و تکلیف تناسب وجود داشته باشد ... در نهایت هم مطمئنا انتظاری که از شما میرود مشابه انتظاری که از یک بومی عمق جنگلهای آمازون میرود نخواهد بود، آنها نه دیدهاند و نه شنیدهاند و نه خبری دارند، با فرض اینکه واقعاً هم خبری نداشته باشند ...
یکبار با استاد صدیق در مورد ادعای معجزه و نبوت بحث می کردیم.شاید گفتنش خالی از لطف نباشد که ضرورت بعثت انبیاء یک فرضی بود که ما در آن تاپیک گرفته بودیم...اشتباه نکنم، که اگر این فرض با اشکال مواجه شود،آنگه نتیجه ادعای معجزه نمی تواند لزوما نشان صدق مدعی پیامبری باشد.
معجزه هم که اصلاً یک چیز دیگر است ... معجزه خودش دلیل است و نیازی به اقامهی دلیل ندارد ...
آنها که مواجه با دعوت انبیاء علیهمالسلام شدند هم خود معجزه برایشان دلیل بود و برای اینکه معجزه دلیل باشد طلب دلیل دیگری نمیکردند و اگر هم بهانهتراشی کرده باشند این بهانهتراشی به نفس امارهی ایشان نسبت داده شده است و هوا و هوسهایشان و همین مایهی تباهی دنیا و آخرتشان معرفی شده است ... اگر میخواهید بدانید قرآن معجزه هست یا نه خود را مواجه با این معجزه کنید، نه اینکه به عنوان سومشخص غایب بررسی دانشمندانهاش کنید ... اینکه از یک راه نتوانستید دلیل بودن معجزه را متوجه شوید دلیل بر آن نمیشود که معجزه دلیل نباشد، ولی ممکن است دلیل بر این شود که آن راه مناسب حل این مسأله نبوده است ... آن هم برای شما و در وضعیت فعلیاتان ... مگر آنکه نشان دهید که آن راه نمیتواند در هیچ زمانی و برای کسی درست باشد و بالاتر از آن نشان دهید که معجزه اصلاً نمیتواند دلیل باشد ... ولی تمام آنچه که نشان میدهید، اگر بدهید، همگی در حیطهی علوم حصولی بوده و همواره قابل نقد باقی خواهند ماند و از ایجاد یقین در شما عاجز خواهند بود، یعنی هرگز نمیتوانید قسم بخورید که هیچ مویی لای درزش نرود و تا هزار سال آینده هم دلایلتان رد نشوند ... بله در هر لحظه میتوانید بر اساس ظن و گمانی که کسب میکنید تصمیمی بگیرید ولی این ظن و گمانها انسان را از دانستن حقیقت بینیاز نمیکنند ... نه در جهت اثبات دلیل بودن معجزه و نه در جهت رد کردن آن ...
[=palatino linotype]سوال: اگه تنها راه باقیمونده وحی باشه، آیا خدا ناتوانه از اینکه به تمام انسانها وحی کنه و وحی بشه مثل عقل که همه دارن!؟؟ چون اینکه وحی اختصاصی باشه فقط برای سلطه گری یه انسان مفیده، نه هدایت همگانی! مگه اینکه حدف از وحی هدایت نباشه!
باسلام
اولا: وحی هم یک فرایند است که دو طرف دارد. فاعل و قابل. قدرت خداوند نامتناهی است و هر کاری که منطقا محال نباشد را میتواند انجام بدهد ولی مشکل در اینجا، ضعف در قابلیت قابل است. انسان در صورتی میتواند طرف خطاب وحی قرار بگیرد که از نظر روحی و معنوی در سطح بالایی قرار داشته باشد.
ثانیا: ممکن است بگویید، ضعف قابل را میپذیریم، اما وقتی خداوند قادر مطلق است چرا او این قابلیت را به همگان نداده است. پاسخ این سوال این است که این منع از افاضه قابلیت، بازگشت به ضرورت بعثت دارد.
اگر ما بگوییم که ضرورت بعثت انبیاء، ضرورت ذاتی نیست بلکه ضرورت وصفی است. یعنی به خاطر یک سری محدودیتهای جهان مادی و نیز حکمتهای الهی، وحی صرفا به یک سری انسانها میشود.
* محدودیت عقل انسان در تشخیص راه درست از باطل، باعث میشود بگوییم حتما باید وحی وجود داشته باشد.
* محدودیت قابلیت برخی انسانها در دریافت وحی، باعث میشود که وحی صرفا به یک سری بشود.
* حکمت خداوند در امتحان شدن انسانها در دنیا، باعث میشود که خداوند به انسانها قابلیت دریافت وحی را اعطا نکند بلکه به کسی بدهد که چنین قابلیتی را در خودش ایجاد کرده است.
ثالثا: با قطع نظر از دو اشکال قبل، اشکال دیگری که میتوان بر وحی کردن به تمام انسانها وارد کرد، تکثر و پلورالیسم است که در آن صورت، کارکرد وحی از بین میرفت و حکمت خداوند نقض میشد. زیرا
م1. اگر قرار بود بر هر شخصی وحی صورت بگیرد، آموزه های دریافتی افراد به تعداد آنان متکثر میشد.
م2. د رآن صورت هر کسی میتوانست ادعا بکند که حرف خودش حق است و حرف دیگران را حق نداند.
م3. این مسئله وقتی حاد میشود که به تعداد انسانهای روی کره زمین از ابتدای خلقت انسان تا انتها، دین به وجود بیاید.
م4. اختلاف نظر در بین ادیان فوق العاده متکثر باعث بر هم خوردن اتحاد بین انسانها میشد(البته این اختلاف نظر فعلا هم هست ولی حداکثر این اختلافها به تعداد فرق و مذاهب است. همین میزان اختلاف هم غیر قابل تحمل و باعث کشت و کشتار و نزاع است. حال فرض کنید که خود ادیان، به تعداد انسانها باشد. اصلا تصورش نیز وحشت انگیز است.
[=palatino linotype]
[=palatino linotype]
باسلام
اولا: وحی هم یک فرایند است که دو طرف دارد. فاعل و قابل. قدرت خداوند نامتناهی است و هر کاری که منطقا محال نباشد را میتواند انجام بدهد ولی مشکل در اینجا، ضعف در قابلیت قابل است. انسان در صورتی میتواند طرف خطاب وحی قرار بگیرد که از نظر روحی و معنوی در سطح بالایی قرار داشته باشد.ثانیا: ممکن است بگویید، ضعف قابل را میپذیریم، اما وقتی خداوند قادر مطلق است چرا او این قابلیت را به همگان نداده است. پاسخ این سوال این است که این منع از افاضه قابلیت، بازگشت به ضرورت بعثت دارد.
اگر ما بگوییم که ضرورت بعثت انبیاء، ضرورت ذاتی نیست بلکه ضرورت وصفی است. یعنی به خاطر یک سری محدودیتهای جهان مادی و نیز حکمتهای الهی، وحی صرفا به یک سری انسانها میشود.
* محدودیت عقل انسان در تشخیص راه درست از باطل، باعث میشود بگوییم حتما باید وحی وجود داشته باشد.
* محدودیت قابلیت برخی انسانها در دریافت وحی، باعث میشود که وحی صرفا به یک سری بشود.
* حکمت خداوند در امتحان شدن انسانها در دنیا، باعث میشود که خداوند به انسانها قابلیت دریافت وحی را اعطا نکند بلکه به کسی بدهد که چنین قابلیتی را در خودش ایجاد کرده است.ثالثا: با قطع نظر از دو اشکال قبل، اشکال دیگری که میتوان بر وحی کردن به تمام انسانها وارد کرد، تکثر و پلورالیسم است که در آن صورت، کارکرد وحی از بین میرفت و حکمت خداوند نقض میشد. زیرا
م1. اگر قرار بود بر هر شخصی وحی صورت بگیرد، آموزه های دریافتی افراد به تعداد آنان متکثر میشد.
م2. د رآن صورت هر کسی میتوانست ادعا بکند که حرف خودش حق است و حرف دیگران را حق نداند.
م3. این مسئله وقتی حاد میشود که به تعداد انسانهای روی کره زمین از ابتدای خلقت انسان تا انتها، دین به وجود بیاید.
م4. اختلاف نظر در بین ادیان فوق العاده متکثر باعث بر هم خوردن اتحاد بین انسانها میشد(البته این اختلاف نظر فعلا هم هست ولی حداکثر این اختلافها به تعداد فرق و مذاهب است. همین میزان اختلاف هم غیر قابل تحمل و باعث کشت و کشتار و نزاع است. حال فرض کنید که خود ادیان، به تعداد انسانها باشد. اصلا تصورش نیز وحشت انگیز است.[=palatino linotype]
سلام
نمیتونم این قسمتو قبول کنم! بعنوان مثال، یعنی پیامبرا امتحان نمیشن!؟ پس چه با وحی و چه بی وحی! در جایی که به همه وحی میشه و همه هم میدونن، اصولا به سمت آموزش این موارد نمیرن، چرا که آموزش برشون وحی میشه و خودشون میدونن! از طرفی، یعنی شما میفرمایید، فرضا حضرت مسیح و محمد اگه همزمان یه جا بودن، بینشون جنگ در میگرفت!؟ اونموقع اتفاقن به جای دو تا ملت، یه ملت ایجاد میشد!
[=palatino linotype]نمیتونم این قسمتو قبول کنم! بعنوان مثال، یعنی پیامبرا امتحان نمیشن!؟ پس چه با وحی و چه بی وحی!
بخشی که بنده ذکر کردم برای پاسخ به این سوال است که برفرض قبول کنیم که انسانها همگی چنین قابلیتی را ندارد اما چه اشکالی دارد که خودش با قدرت تکوینی اش به همه این قابلیت را بدهد؟
پاسخ این سوال این است که حتی با فرض قبول این پیش فرض، علت قابلیت نبخشیدن از جانب خداوند آن است که قرار است با این کار آنان را امتحان کند.
خداوند هر بنده اش را به نوعی امتحان میکند و به عبارت دیگر هر کسی را به صورتی مبتلا میکند. پس اگر امتحانی خاص را از برخی نفی کردیم به معنای آن نیست که او هیچ امتحانی ندارد.
در جایی که به همه وحی میشه و همه هم میدونن، اصولا به سمت آموزش این موارد نمیرن، چرا که آموزش برشون وحی میشه و خودشون میدونن! از طرفی، یعنی شما میفرمایید، فرضا حضرت مسیح و محمد اگه همزمان یه جا بودن، بینشون جنگ در میگرفت!؟ اونموقع اتفاقن به جای دو تا ملت، یه ملت ایجاد میشد!
خیر. دلیلش هم عصمت و انگیزه الهی است.
مگر اینکه شما مدعی شوید در این فرض(که خداوند به همه وحی کند)، عصمت و علم غیب وو.. نیز وجود دارد که در این صورت، این پاسخ زمینه اش را از دست میدهد و کارائی ندارد و پاسخهای دیگر باقی می ماند.
[=microsoft sans serif]باسلام خدمت جناب پارسا مهر و کاربران عزیز و محترم انجمنبرای فهم علت ضرورت بعثت انبیاء، نیاز به توجه به چند مقدمه است.
م1. خداوند متعال، خالق انسان و جهان است.
م2. خداوند متعال، حکیم، عالم، قادر و مهربان است.
م3. او از آفرینش انسان و جهان هدفی داشته است.
م4. این برنامه بیان به صورت دقیق طراحی شده باشد وگرنه هدف نهایی را به صورت دقیق تامین نخواهد کرد.
م5. او به عنوان طراح جهان، برای تحقق هدفش، حتما باید مسیر مخلوقات را به صورت بچیند تا هدفش محقق شود.
م6. برای تحقق هدف الهی، نیاز است تا برنامه رسیدن به آن هدف را برای آنان مهیا کند.(که قطعا صرفا زندگی در این دنیا نیست)
م7. آگاه شدن از این برنامه از چند مسیر قابل فرض است: عقل، وجدان، تجربه، الهام، وحی.
م8. راه اول کافی نیست: چرا که عقل، همانطور که فلاسفه بیان کرده اند، مُدرِک کلیات است و توان درک امور جزیی را ندارد. حال آنکه، برنامه سعادت و هدایت، یک سری امور جزیی و یک سری چارچوب کلی دارد.
م9. راه تجربه نیز فایده و کارایی ندارد؛ چراکه برنامه مربوط به سعادت همه جانبه انسان و خصوصا جنبه معنوی و روحانی و کمال انسان است و تجربه توان دسترسی به این امور را ندارد.
م10. وجدان نیز کارایی ندارد؛ چرا که گذشته از شخصی و منحصر به افراد بودن وجدان، موجب اختلاف نظر زیاد در حجیت آن حتی برای خود فرد و اعتبارش خواهد داشت و به هیچ وجه نمیتوان آنرا ارزیابی کرد. به همین جهت، حتی برای خود فرد نیز در نگاه دقیق، ارزش و اعتباری عقلی را نخواهد داشت.
م11. الهام نیز مانند مورد قبل، ارزش معرفت شناختی زیادی در بعد شناخت دین و دستورالعلمهای آن ندارد و حتی برای خود فرد نیز موجب اطمینان نمیتواند باشد تا چه رسد برای دیگران.
پس تنها راه دسترسی به برنامه الهی، از راه وحی و ارسال پیامبران است.
با سلام. جناب صدیق، با تشکر ازشما. لطفاً کمی در مورد اینکه م7 چگونه از موارد بالاتر از خود، به خصوص م6 و م5 به دست می آید، توضیح دهید. اینکه خدا مسیر مخلوقات را به صورتی بچیند، چه نیازی به برنامه دارد، و در صورت وجود برنامه، چه نیازی به آگاه کردن بندگان است؟
[=palatino linotype]
ثانیا: ممکن است بگویید، ضعف قابل را میپذیریم، اما وقتی خداوند قادر مطلق است چرا او این قابلیت را به همگان نداده است. پاسخ این سوال این است که این منع از افاضه قابلیت، بازگشت به ضرورت بعثت دارد.
اگر ما بگوییم که ضرورت بعثت انبیاء، ضرورت ذاتی نیست بلکه ضرورت وصفی است. یعنی به خاطر یک سری محدودیتهای جهان مادی و نیز حکمتهای الهی، وحی صرفا به یک سری انسانها میشود.
* محدودیت عقل انسان در تشخیص راه درست از باطل، باعث میشود بگوییم حتما باید وحی وجود داشته باشد.
* محدودیت قابلیت برخی انسانها در دریافت وحی، باعث میشود که وحی صرفا به یک سری بشود.
* حکمت خداوند در امتحان شدن انسانها در دنیا، باعث میشود که خداوند به انسانها قابلیت دریافت وحی را اعطا نکند بلکه به کسی بدهد که چنین قابلیتی را در خودش ایجاد کرده است.
با سلام دوباره. جناب صدیق، شما قاعده ای را مطرح کردید که برای من تازگی دارد: چیزی که ضرورت ذاتی ندارد، نیاز نیست که همگانی باشد. در واقع این جواب سؤال شماست برای این سؤال که چرا خدا به همگی ما از بدو تولد، آن قابلیت دریافت وحی را نداده است. لطفاً بفرمایید چه دلایل عقلی از این قاعده پشتیبانی می کنند.
[=palatino linotype]
ثالثا: با قطع نظر از دو اشکال قبل، اشکال دیگری که میتوان بر وحی کردن به تمام انسانها وارد کرد، تکثر و پلورالیسم است که در آن صورت، کارکرد وحی از بین میرفت و حکمت خداوند نقض میشد. زیرا
م1. اگر قرار بود بر هر شخصی وحی صورت بگیرد، آموزه های دریافتی افراد به تعداد آنان متکثر میشد.
م2. د رآن صورت هر کسی میتوانست ادعا بکند که حرف خودش حق است و حرف دیگران را حق نداند.
م3. این مسئله وقتی حاد میشود که به تعداد انسانهای روی کره زمین از ابتدای خلقت انسان تا انتها، دین به وجود بیاید.
م4. اختلاف نظر در بین ادیان فوق العاده متکثر باعث بر هم خوردن اتحاد بین انسانها میشد(البته این اختلاف نظر فعلا هم هست ولی حداکثر این اختلافها به تعداد فرق و مذاهب است. همین میزان اختلاف هم غیر قابل تحمل و باعث کشت و کشتار و نزاع است. حال فرض کنید که خود ادیان، به تعداد انسانها باشد. اصلا تصورش نیز وحشت انگیز است.
[=palatino linotype]
Masood11;823869 نوشت:
در جایی که به همه وحی میشه و همه هم میدونن، اصولا به سمت آموزش این موارد نمیرن، چرا که آموزش برشون وحی میشه و خودشون میدونن! از طرفی، یعنی شما میفرمایید، فرضا حضرت مسیح و محمد اگه همزمان یه جا بودن، بینشون جنگ در میگرفت!؟ اونموقع اتفاقن به جای دو تا ملت، یه ملت ایجاد میشد!خیر. دلیلش هم عصمت و انگیزه الهی است.
مگر اینکه شما مدعی شوید در این فرض(که خداوند به همه وحی کند)، عصمت و علم غیب وو.. نیز وجود دارد که در این صورت، این پاسخ زمینه اش را از دست میدهد و کارائی ندارد و پاسخهای دیگر باقی می ماند.
با سلام مجدد. چنانکه مستحضر هستید، هر پرسشی باید در فضای خاص خودش مورد بررسی قرار بگیرد. اگر سؤال این بود که چرا خدا کتابی مثل قرآن را، به همه، به زبان خودشان، نازل نفرمود، پاسخ شما درست بود که منجر به تکثر می شود، زیرا یک کتاب است و میلیاردها تفسیر(همین است که قبول نداریم که قرآن کافی است.). ولی وقتی صحبت از وحی به همه است، این مشکل از دو حالت خارج نیست: یا افرادی وحی را بد می فهمند یا یا افرادی به خدا دروغ می بندند:
الف)اگر برداشت کسی از وحی خدا غلط باشد، خدا می تواند با وحی مجدد، برداشت او را اصلاح کند، یا اگر سرسختی کرد، به دیگران وحی کند که برداشت او خطاست.
ب)اگر کسی به دروغ چیزی را به خدا نسبت بدهد که خدا نگفته است، خدا سایرین را با وحی از دروغگویی او، آگاه خواهد کرد.
پس مشکلی که شما فرمودید، وقتی پیش می آید که وحی پویا نباشد، بلکه یک وحی ثابت به همگان برسد و بعد ارتباط قطع شود. پس باز سؤال پیش می آید که ارتباط دائمی همگان با خدا، چه ایرادی دارد؟
با تشکر
[="Tahoma"][="Navy"]می گوییم که خدا انسان را آفریده و عقل و وجدانیات و فطریاتی در وجود او قرار داده و همچنین او را از امدادهای غیبی اش بی نصیب نمی کند، پس انسان دستش خالی نیست که بگوییم برای رسیدن به کمال، نباید دستش خالی نماند و پیامبرانی را باید خدا برایش بفرستد....حالا اگر ادعا می شود که چیزی فراتر از عقل و فطریات و وجدانیات و امداد های غیبی لازم است که پیامبر باشد که باید فرستاده شود، باید یک دلیل خیلی قاطعی مطرح شود.من همچین دلیلی ندیدم تا حالا.معمولا گفته می شود که آن چه انسان داراست برای رسیدن به یک سری جزئیات ناکافیست....و برای آن جزئیات باید پیامبرانی بیایند.می گوییم که اولا این یک ادعاست....از کجا معلوم یک نفر به معنای واقعی کلمه خواستار هدایت باشد با همین عقل و فطریات و امداد های غیبی به تمام معنا به کمال نرسد؟باز این امداد غیبی را تاکید می کنم که معمولا نادیده گرفته می شود.حالا اینکه شاید کسی در طول تاریخ به کمال کاملی نرسیده که دلیل نمی شود.خوب از داشته هایش استفاده نکرده و به کمال صد درصد نرسیده.دلیل نمی شود که آن داشته هایش را ناکافی بدانیم.
سلام برادر
اتفاقا شما خودتان جواب سوالتان را داده اید
بله
پیامبر همان کسی است که با فطریات و عقل خود و به امداد غیبی به کمال رسیده لذا خدای متعال اورا برای دیگران میزان قرار داده و به او دعوت کرده است
پس پیامبران جدای از بشریت نیستند . آنها هم همین عقل و فطرت را البته در سطح برتر دارا هستند لذا مشمول امداد و فیض ویژه الهی می شوند و به کمال نهایی نائل می گردند و به امر الهی پیام آور خالق شده تا راه رسیدن انسانها را با همان داشته های خود آسانتر سازند.
دین هرچند منبعی الهی دارد اما از فطرت الهی او جدا نیست. دین فطرت تفصیل یافته انسان بر میزان انسان کامل است.
یا علیم[/]
[="Navy"]سلام
شما وقتی میروید کلاس اول هیچ کس اعتراض نمیکنه که معلم باید بره سر کلاس!
سوال چرا هیچ کس اعتراض نمیکنه؟...این برای کسی که عقل داره سوالی بی معنی هست بچه نیاز به کسی داره که هم صبور باشه هم اینکه بهش بگه اصوات و الفا چین و چطوری باید تلفظ کنه!
وقتی حدود هشت هزار سال پیش حضرت ادم اومد شاید بعضیا بپرسن مگه آدمیزاد بود که خدا معلم فرستاد؟
بله بودن ایرانیان حدود دو هزار سال قبلش زندگی میکردن و معجزه حضرت ادم این بود که برود و به انها طریقه درست تلفظ کردن و هجای کلمات را بهشون بیاموزد و البته سهتی بسیار زیادی کشید
کلا انسان در ابتدایی ترین مسائل مثل همین تعلیم و تربیت و در پیچیده ترین مسائل مثل گذر از سیاهچاله های عالم فلسفه نیاز به پیامبران دارد[/]
بیایید فرض کنیم
خدای حکیمی هست و میخواهد ما را بیازماید
بیازماید که ایا از عقلمان پیروی میکنیم و متوجه میشویم مدعیان نبوت دلیلی برای ارتباط با خدا ندارند؟ یا این مطلب را متوجه نمی شویم و از انها اطاعت میکنیم و فکر میکنیم خدا گفته است؟
همانطور که در قران در مقابل این گفته شده
اَفَـمَن يَعـلَـمُ اَنَّـما اُنـزِلَ اِلَيـكَ مِن رَبِّـكَ الـحَـقُّ كَـمَن هُـوَ اَعـمىٰ اِنَّـما يَـتَـذَكَّـرُ اُولُوا الاَلـبابِ
وقتی خود کذب و صدق مدعی نبوت میتواند جزو موازد ازمایش باشد چرا باید بگوییم خدا مدعی دروغین را رسوا میکند ؟ یا مثلا چرا باید به مدعی دروغین معجزه ندهد؟
[="]با سلام. جناب صدیق، با تشکر ازشما. لطفاً کمی در مورد اینکه م7 چگونه از موارد بالاتر از خود، به خصوص م6 و م5 به دست می آید، توضیح دهید.
[="]باسلام
[="]مقدمه هفتم از دو مقدمه قبل به دست نمی آید و ترتبی بر آنها ندارد.
[="]اینکه خدا مسیر مخلوقات را به صورتی بچیند، چه نیازی به برنامه دارد، و در صورت وجود برنامه، چه نیازی به آگاه کردن بندگان است؟
[="]هدف خدا از خلقت، چیدمان آفرینش هایش نیست بلکه این چیدمان و نظم موجود ابزاری است برای تحقق بهتر هدفش.
[="]اما اینکه چرا به برنامه نیاز است، چون میخواهد آنها را به سعادت برساند پس باید برای سعادتمندی انان برنامه ای داشته باشد.
[="]اینکه چرا باید بندگان آگاه باشند، چون قرا راست بندگان با استفاده از آن برنامه و پایبندی به آن، به هدفی که خداوند داشته است برسند و خود را سعادتمند کنند.
[=palatino linotype]با سلام دوباره. جناب صدیق، شما قاعده ای را مطرح کردید که برای من تازگی دارد: چیزی که ضرورت ذاتی ندارد، نیاز نیست که همگانی باشد. در واقع این جواب سؤال شماست برای این سؤال که چرا خدا به همگی ما از بدو تولد، آن قابلیت دریافت وحی را نداده است. لطفاً بفرمایید چه دلایل عقلی از این قاعده پشتیبانی می کنند.
باسلام
پشتیبان این مسئله، خود مفهوم ضرورت ذاتی و غیر ذاتی است.
به عبارت دیگر وقتی ما محمولی را با موضوعی میسنجیم، چند حالت خواهد داشت.
یکی از این حالات، ضرورت است در مقابل امکان و امتناع.
خود این ضرورت چند نوع دارد: ذاتی، وصفی، وقتی، ازلی.
ضرورت ذاتی دقیقا در نقطه مقابل ضروت وصفی قرار دارد و بدین معناست که ضرورت داشتن محمول برای موضوع، به خاطر ذات خود موضوع است نه وجود شرط یا قیدی خارج از ذات موضوع.
مثلا اتصاف انسان به وصف حیوان بودن، امری است ضروری و این ضرورت به خاطر خود ماهیت و ذات انسان است نه به خاطر قید یا شرطی.
در نقطه مقابل، ضرورت وصفی بدین معناست که محمول برای موضوع ضرورت دارد البته به واسطه اینکه موضوع دارای حالت و قیدی است نه مطلق خود موضوع.
مثلا پرنده بالهایش حرکت میکند، تا زمانی که در حال پرواز است. در این مثال، حرکت بالهای پرنده به خاطر ذات خود پرنده نیست بلکه به این دلیل است که این ذات دارای وصف پرواز کردن است.(ر.ک. نهایه الحکمه، مرحله4، فصل 1، تنبیه1)
باتوجه به این نکته، مشخص میشود که نتیجه گیری شما از عرض بنده چگونه درست است.
وقتی محمولی برای موضوعی، ضرورت ذاتی داشت میتوان نتیجه گرفت که وجود آن محمول برای آن موضوع همیشگی است و وابسته به قید یا شرطی نیست.
و وقتی وصفی بود، همیشگی نیست بلکه وابسته به آن قید و شرط است.
در مورد ضرورت نبوت نیز همین وضع برقرار است.
ضرورت ارسال نبی، به صورت مطلق نیست بلکه قیدی دارد.
قیدش این است: به دلیل عدم توانایی بشر در دسترسی به برنامه سعادت و عدم توانائی بیشتر آنان در اتصال با منبع غیب و فرشته وحی و نیز عدم خواست خدا برای هدایت غیر اختیاری.
بنابراین، خود ضرورت همگانی نیست و فقط در مواردی است که این قید وجود داشته باشد.
ولی در مواردی که این قیود وجود نداشته باشد، ضرورت ارسال برای شخص آنان نیز برطرف خواهد شد.
[=palatino linotype] الف)اگر برداشت کسی از وحی خدا غلط باشد، خدا می تواند با وحی مجدد، برداشت او را اصلاح کند، یا اگر سرسختی کرد، به دیگران وحی کند که برداشت او خطاست. ب)اگر کسی به دروغ چیزی را به خدا نسبت بدهد که خدا نگفته است، خدا سایرین را با وحی از دروغگویی او، آگاه خواهد کرد. پس مشکلی که شما فرمودید، وقتی پیش می آید که وحی پویا نباشد، بلکه یک وحی ثابت به همگان برسد و بعد ارتباط قطع شود. پس باز سؤال پیش می آید که ارتباط دائمی همگان با خدا، چه ایرادی دارد؟با سلام مجدد. چنانکه مستحضر هستید، هر پرسشی باید در فضای خاص خودش مورد بررسی قرار بگیرد. اگر سؤال این بود که چرا خدا کتابی مثل قرآن را، به همه، به زبان خودشان، نازل نفرمود، پاسخ شما درست بود که منجر به تکثر می شود، زیرا یک کتاب است و میلیاردها تفسیر(همین است که قبول نداریم که قرآن کافی است.). ولی وقتی صحبت از وحی به همه است، این مشکل از دو حالت خارج نیست: یا افرادی وحی را بد می فهمند یا یا افرادی به خدا دروغ می بندند:
به این سوال دو گونه پاسخ میتوان داد.
پاسخ اول اینکه در آن صورت، باید مدعی شویم که تمام دریافتها و برداشتهای انسانها از وحی، معصومانه و عاری از هرگونه خطا است. در این صورت، اگر همه انسانها معصوم باشند شاید بتوان مدعی شد که دیگر نیازی به زندگی در دنیا نیست، انسانها تا زمانی نیاز به زندگی در این دنیا دارند که معصوم و گناهکار در کنار یکدیگر در حال زندگی باشند. وجود معصوم در این دنیا، بیشتر از آنکه برای خودش باشد، برای الگو بودن جهت دیگران و نجات دیگران از ظلمات نفس است. حال اگر همگی معصوم باشند، آن هم عصمتی که پیامبران دارند، دیگر نیازی به زندگی در این دنیا وجود نخواهد داشت.
پاسخ دوم نیز همان پاسخهای دیگری است که به اصل شبهه شما داده شد. علتش این است که فعلا نشده است و تنها برخی انسانها چنین توانایی ای را دارند.
اینکه چرا خداوند چنین قدرتی را به همگان نداده ولو به اجبار، چون حمکت الهی اقتضای آنرا دارد که همین نیز بشود امتحان و ابتلائی برای بندگان، چرا که برای انسان که حب نفس دارد، خیلی سخت است که سخن دیگری را فصل الخطاب قرار دهد و خواست او را بر خواست خودش مقدم کند.
باسلام
مقدمه هفتم از دو مقدمه قبل به دست نمی آید و ترتبی بر آنها ندارد.هدف خدا از خلقت، چیدمان آفرینش هایش نیست بلکه این چیدمان و نظم موجود ابزاری است برای تحقق بهتر هدفش.
اما اینکه چرا به برنامه نیاز است، چون میخواهد آنها را به سعادت برساند پس باید برای سعادتمندی انان برنامه ای داشته باشد.
اینکه چرا باید بندگان آگاه باشند، چون قرا راست بندگان با استفاده از آن برنامه و پایبندی به آن، به هدفی که خداوند داشته است برسند و خود را سعادتمند کنند.
با سلام و احترام. گرامی ما که نمی دانیم محتوای برنامۀ خدا چیست. شاید برنامۀ خدا، فقط این باشد که ما موجودات مختار و دارای شعور، از اختیار و شعور خود به درستی استفاده کنیم. در این صورت م7 در پست 3 موضوعیت پیدا نمی کند، زیرا عقل و وجدان قابلیت استفادۀ صحیح از اختیار و شعور را دارند. پس نیازی هم نخواهد بود که خدا برنامه را به ما ابلاغ کند.
آیا شما فرض را بر این گرفته اید که هدف و برنامۀ خدا، حتماً باید چیزی بیشتر آنچه عقل و وجدان به آن جکم می کند باشد تا بعد لازم باشد که به دلیل نارسایی عقل و کلی بودنِ وجدان، وحی نیز نازل شود؟ اگر اینگونه فکر می کنید، لطفاً دلایل این نگرش را نیز بفرمایید.
[=palatino linotype]
باسلام
پشتیبان این مسئله، خود مفهوم ضرورت ذاتی و غیر ذاتی است.
به عبارت دیگر وقتی ما محمولی را با موضوعی میسنجیم، چند حالت خواهد داشت.
یکی از این حالات، ضرورت است در مقابل امکان و امتناع.
خود این ضرورت چند نوع دارد: ذاتی، وصفی، وقتی، ازلی.
ضرورت ذاتی دقیقا در نقطه مقابل ضروت وصفی قرار دارد و بدین معناست که ضرورت داشتن محمول برای موضوع، به خاطر ذات خود موضوع است نه وجود شرط یا قیدی خارج از ذات موضوع.
مثلا اتصاف انسان به وصف حیوان بودن، امری است ضروری و این ضرورت به خاطر خود ماهیت و ذات انسان است نه به خاطر قید یا شرطی.
در نقطه مقابل، ضرورت وصفی بدین معناست که محمول برای موضوع ضرورت دارد البته به واسطه اینکه موضوع دارای حالت و قیدی است نه مطلق خود موضوع.
مثلا پرنده بالهایش حرکت میکند، تا زمانی که در حال پرواز است. در این مثال، حرکت بالهای پرنده به خاطر ذات خود پرنده نیست بلکه به این دلیل است که این ذات دارای وصف پرواز کردن است.(ر.ک. نهایه الحکمه، مرحله4، فصل 1، تنبیه1)باتوجه به این نکته، مشخص میشود که نتیجه گیری شما از عرض بنده چگونه درست است.
وقتی محمولی برای موضوعی، ضرورت ذاتی داشت میتوان نتیجه گرفت که وجود آن محمول برای آن موضوع همیشگی است و وابسته به قید یا شرطی نیست.
و وقتی وصفی بود، همیشگی نیست بلکه وابسته به آن قید و شرط است.
در مورد ضرورت نبوت نیز همین وضع برقرار است.
ضرورت ارسال نبی، به صورت مطلق نیست بلکه قیدی دارد.
قیدش این است: به دلیل عدم توانایی بشر در دسترسی به برنامه سعادت و عدم توانائی بیشتر آنان در اتصال با منبع غیب و فرشته وحی و نیز عدم خواست خدا برای هدایت غیر اختیاری.
بنابراین، خود ضرورت همگانی نیست و فقط در مواردی است که این قید وجود داشته باشد.
ولی در مواردی که این قیود وجود نداشته باشد، ضرورت ارسال برای شخص آنان نیز برطرف خواهد شد.
با سلام دوباره. از توضیح و تشریح مبسوط شما، سپاسگزارم. ولی اینکه فرمودید: «[=palatino linotype]قیدش این است: به دلیل عدم توانایی بشر در دسترسی به برنامه سعادت و عدم توانائی بیشتر آنان در اتصال با منبع غیب و فرشته وحی و نیز عدم خواست خدا برای هدایت غیر اختیاری.» مسئله را پیچیده تر می کند. عنایت دارید که سؤال این نیست که «چرا خدا همه را به پیامبری نفرستاد» بلکه سؤال آیدی مسعود(پست این بود که چرا خدا به همه وحی نمی فرستد و یکی از پاسخهایی که شما فرمودید این بود که «[=palatino linotype]اگر ما بگوییم که ضرورت بعثت انبیاء، ضرورت ذاتی نیست بلکه ضرورت وصفی است. یعنی به خاطر یک سری محدودیتهای جهان مادی و نیز حکمتهای الهی، وحی صرفا به یک سری انسانها میشود.» که این سؤال طرح شد.
ولی الان و در بیان فوق، عدم توانایی بیشتر آنان در اتصال به منبع غیب و فرشتۀ وحی را شما به صورت قیدی برای «[=palatino linotype]ضرورت ارسال نبی، به صورت مطلق نیست بلکه قیدی دارد» آوردید. در حالی که این جزء از قید، به کل مسئله را متفاوت می کند. بحث بر سر عدم ضرورت مطلق نیست، بلکه بحث بر سر عدم توانایی تمام ابناء بشر به دریافت وحی است.
مخلص کلام اینکه با تبیین شما، و قیدی که در انتهای پاسخ ذکر نمودید، مسئله همان مسئلۀ عدم توانایی در دریافت وحی است و نه عدم ضرورت ذاتی. لذا توضیحات شما، ضمن رسایی و زیبایی، آنچه فرمودید را به طور کامل ثابت نمی کنند.
[=palatino linotype]
به این سوال دو گونه پاسخ میتوان داد.
پاسخ اول اینکه در آن صورت، باید مدعی شویم که تمام دریافتها و برداشتهای انسانها از وحی، معصومانه و عاری از هرگونه خطا است. در این صورت، اگر همه انسانها معصوم باشند شاید بتوان مدعی شد که دیگر نیازی به زندگی در دنیا نیست، انسانها تا زمانی نیاز به زندگی در این دنیا دارند که معصوم و گناهکار در کنار یکدیگر در حال زندگی باشند. وجود معصوم در این دنیا، بیشتر از آنکه برای خودش باشد، برای الگو بودن جهت دیگران و نجات دیگران از ظلمات نفس است. حال اگر همگی معصوم باشند، آن هم عصمتی که پیامبران دارند، دیگر نیازی به زندگی در این دنیا وجود نخواهد داشت.پاسخ دوم نیز همان پاسخهای دیگری است که به اصل شبهه شما داده شد. علتش این است که فعلا نشده است و تنها برخی انسانها چنین توانایی ای را دارند.
اینکه چرا خداوند چنین قدرتی را به همگان نداده ولو به اجبار، چون حمکت الهی اقتضای آنرا دارد که همین نیز بشود امتحان و ابتلائی برای بندگان، چرا که برای انسان که حب نفس دارد، خیلی سخت است که سخن دیگری را فصل الخطاب قرار دهد و خواست او را بر خواست خودش مقدم کند.
با سلام مجدد. در بخش "ثالثاً" از پست 10، فرمودید وحی به همه، منجر به تکثر و پلورالیسم می شود. عرض کردم این تکثر یا ناشی از سوء فهم از وحی است و یا ناشی از دروغ بستن به خدا، و در حالتی که وحی همگانی محدود و غیرپویا باشد پیش می آید، وقتی وحی به صورت پویا به همگان برسد، چنین مشکلی پیش نمی آید: آنکس که اشتباه فهمیده با وحی اصلاحگر اشتباهش رفع می شود و آنکه به خدا دروغ بسته، با وحی به سایرین، رسوا می شود.
در پاسخ به آن مسئله مطالب فوق را فرمودید که راستش بنده متوجه ارتباط آن به آنچه عرض کردم، نشدم. در مورد پاسخ اول که اصلاً من در مورد عصمت صحبتی نکردم. آیا شما می فرمایید وحی همگانی و پویا منجر به عصمت همگان می شود؟
در مورد پاسخ اول، البته درست می فرمایید، ولی این به بخش "ثالثاً" از پست 10 و آنچه بنده عرض کردم ارتباطی ندارد. در واقع اینجا شما دلیلی جدید، غیر از دلایل سه گانۀ ذکر شده در پست 10، برای عدم وحی به همگان ذکر نمودید، ولی سؤال من در مورد دلیل سوم در همان پست بود.
متشکرم
[=palatino linotype] آیا شما فرض را بر این گرفته اید که هدف و برنامۀ خدا، حتماً باید چیزی بیشتر آنچه عقل و وجدان به آن جکم می کند باشد تا بعد لازم باشد که به دلیل نارسایی عقل و کلی بودنِ وجدان، وحی نیز نازل شود؟ اگر اینگونه فکر می کنید، لطفاً دلایل این نگرش را نیز بفرمایید.با سلام و احترام. گرامی ما که نمی دانیم محتوای برنامۀ خدا چیست. شاید برنامۀ خدا، فقط این باشد که ما موجودات مختار و دارای شعور، از اختیار و شعور خود به درستی استفاده کنیم. در این صورت م7 در پست 3 موضوعیت پیدا نمی کند، زیرا عقل و وجدان قابلیت استفادۀ صحیح از اختیار و شعور را دارند. پس نیازی هم نخواهد بود که خدا برنامه را به ما ابلاغ کند.
با سلام و عرض ادب
در این ادعای شما یک سری قرائن و شواهد بسیار عمیق و غیر قابل اغماض را نادیده گرفته شده است.
عده زیادی از انسانهای وارسته در طول تاریخ، آمده اند و ادعا کرده اند که از سوی موجودی متعالی پیامی ر اآوردهاند. ایشان برای اثبات صدق ادعای خود، یک سری قرائن و شواهد دارد.
بر اساس اینکه کارائی این اعمال و قرائن صدق این اشخاص، تا چه حد بر ما تاثیر میگذارد و باور ما را تقویت میکند، پاسخ ما را در برابر ادعایی که شما مطرح میکنید ارائه میکند.
اگر این قرائن و شواهد برای ما ایجاد یقین کند، مطابق آن به صورت اجمالی حداقل یقین پیدا میکنیم که برنامه ای فراتر از آنچه عقل ما میفهمد وجود دارد.
و اگر ایجاد یقین نکند، حداقل ایجاد احتمال که میکند و این احتمال در آن صورت بر اساس قاعده عقلی دفع ضرر محتمل، باید به دنبال شناسایی برنامه ارائه شده باشیم.
بعلاوه، استفاده صحیح از عقل و خرد، چیست؟
آیا صرفا اتکای به عقل خود بنیاد داشتن استفاده صحیح است یا گوش دادن به ندای درون و آنچه گاهی انسان با شهود عقلی بدان میرسد، را نیز شامل میشود؟
چه دلیلی بر انحاصر در اتکا به عقل خود بنیاد داریم؟
از این گذشته، عقل انسان حکم میکند این جهان خلقت با این همه عظمت و کثرت موجودات، هدفی دارد فراتر از این حداقلی که به ذهن ما میرسد.
[=palatino linotype] ولی الان و در بیان فوق، عدم توانایی بیشتر آنان در اتصال به منبع غیب و فرشتۀ وحی را شما به صورت قیدی برای «ضرورت ارسال نبی، به صورت مطلق نیست بلکه قیدی دارد» آوردید. در حالی که این جزء از قید، به کل مسئله را متفاوت می کند. بحث بر سر عدم ضرورت مطلق نیست، بلکه بحث بر سر عدم توانایی تمام ابناء بشر به دریافت وحی است. مخلص کلام اینکه با تبیین شما، و قیدی که در انتهای پاسخ ذکر نمودید، مسئله همان مسئلۀ عدم توانایی در دریافت وحی است و نه عدم ضرورت ذاتی. لذا توضیحات شما، ضمن رسایی و زیبایی، آنچه فرمودید را به طور کامل ثابت نمی کنند.با سلام دوباره. از توضیح و تشریح مبسوط شما، سپاسگزارم. ولی اینکه فرمودید: «قیدش این است: به دلیل عدم توانایی بشر در دسترسی به برنامه سعادت و عدم توانائی بیشتر آنان در اتصال با منبع غیب و فرشته وحی و نیز عدم خواست خدا برای هدایت غیر اختیاری.» مسئله را پیچیده تر می کند. عنایت دارید که سؤال این نیست که «چرا خدا همه را به پیامبری نفرستاد» بلکه سؤال آیدی مسعود(پست
این بود که چرا خدا به همه وحی نمی فرستد و یکی از پاسخهایی که شما فرمودید این بود که «اگر ما بگوییم که ضرورت بعثت انبیاء، ضرورت ذاتی نیست بلکه ضرورت وصفی است. یعنی به خاطر یک سری محدودیتهای جهان مادی و نیز حکمتهای الهی، وحی صرفا به یک سری انسانها میشود.» که این سؤال طرح شد.
باسلام
در همان پستی که این مسئله مطرح شد، عرض کردم قید ضرورت ارسال نبی که باعث میشود آنرا از ضرورت ذاتی خارج کند، اموری از قبیل محدودیت قابل یا اراده فاعل است.
مطلبی که در بالا توضیح دادم، صرفا توضیح اصل ضرورت وصفی در مسئله مورد نزاع بود نه توضیح کاملی برای ارتباط ضرورت وصفی با سوال مورد نظر.
اما وقتی این وصف را ما اعم از محدودیت قابل دانستیم، میتوانیم ادعا کنیم:
گرچه میتوانیم فرض کنیم که خداوند بر فرستادن وحی بر انسانی که قابلیت اختیاری ندارد، قادر است، اما این مسئله باز هم چیزی را اثبات نمیکند چرا که اگر ارسال نبی و وحی بر انسانها، امری باشد که ضرورت آن وصفی است، یکی از این قیود، اراده فاعل است و دیگری قابلیت قابل.
حال اگر از قابلیت قابل صرف نظر کنیم، اراده فاعل میتواند جلوی این ضرورت را بگیرد.
یعنی ارسال وحی بر انسان(چه یک فرد باشد و چه تمام افراد جامعه)، در صورتی ضروری است که هم قابلیت باشد و هم خود خداوند بخواهد.
اما اگر خداوند اراده کرده باشد که این وحی را صرفا بر یک سری انسانها بفرستد و مابقی را به تبعیت کردن و اطاعت از آن عده، ملزم و مبتلا کند و از این راه آنان را امتحان کند، دیگر ضرورتی باقی نمیماند.
بنابراین، پاسخ این سوال که چرا خداوند بر تمام انسانها وحی نمیکند، دو نوع پاسخ است:
پاسخ اول از راه عدم قابلیت قابل است که اصلا ارسال را در شرایط عادی غیر ممکن میکند.
پاسخ دوم، از راه عدم اراده فاعل است که البته ضرورت ارسال را نفی میکند هرچند تا دلیل بر این عدم اراده نداشته باشیم، این احتمال را نمیتواند انکار کند.
[=palatino linotype] در پاسخ به آن مسئله مطالب فوق را فرمودید که راستش بنده متوجه ارتباط آن به آنچه عرض کردم، نشدم. در مورد پاسخ اول که اصلاً من در مورد عصمت صحبتی نکردم. آیا شما می فرمایید وحی همگانی و پویا منجر به عصمت همگان می شود؟با سلام مجدد. در بخش "ثالثاً" از پست 10، فرمودید وحی به همه، منجر به تکثر و پلورالیسم می شود. عرض کردم این تکثر یا ناشی از سوء فهم از وحی است و یا ناشی از دروغ بستن به خدا، و در حالتی که وحی همگانی محدود و غیرپویا باشد پیش می آید، وقتی وحی به صورت پویا به همگان برسد، چنین مشکلی پیش نمی آید: آنکس که اشتباه فهمیده با وحی اصلاحگر اشتباهش رفع می شود و آنکه به خدا دروغ بسته، با وحی به سایرین، رسوا می شود.
باسلام
خير وحی منجر به عصمت نمیشود بلکه در صورتی وحی مستلزم هدایت میشود که قائل به عصمت فرد در دریافت و فهم باشیم.
وگرنه اگر شخص در دریافت و فهم از آنچه بر او وحی شده است، معصوم نباشد و از خطا و خطیئه، مبرا نباشد، حتی با وحی های متعدد و اصلاح گر نیز لزوما هدایت نخواهد شد. چرا که وحیهای متعدد در صورتی مفید خواهد بود که شخص در تلقی و دریافت معصوم باشد و خطا نکرده باشد. ولی اگر چنین نباشد، در هر وحی اصلاح گری نیز شائبه این خطا وجود دارد و به همین دلیل از حجیت ساقط میشود.
در مورد پاسخ اول، البته درست می فرمایید، ولی این به بخش "ثالثاً" از پست 10 و آنچه بنده عرض کردم ارتباطی ندارد. در واقع اینجا شما دلیلی جدید، غیر از دلایل سه گانۀ ذکر شده در پست 10، برای عدم وحی به همگان ذکر نمودید، ولی سؤال من در مورد دلیل سوم در همان پست بود.
شما بيان كردید که برای جلوگیری از اشتباه و خطا، وحی های متعدد کارگشاست.
بنده عرض کردم که این وحی های اصلاحی به خود شخص یا به دیگران، در صورتی حجیت و کارایی دارد که احتمال خطا در تلقی و دریافت آنها وجود نداشته باشد.
این یعنی، خود این اشخاص معصوم باشند.
خب اگر معصوم هستند که دیگر اشتباه اولیه وجود نخواهد داشت تا نیازی به وحی اصلاحی باشد.
در اینجا اشکال دیگری ایجاد میشود و آن مرتفع شدن حکمت زندگی دنیوی و ابتلائات آن است که عرض شد.
سلام به استاد گرامی و کاربران حاظر در صحنه:) خوب خیلی خوبه که با نبود من، تاپیک هنوز بازه و بحثش ادامه داره:)
بنده عرایضی داشتم که در ادامه عرض می کنم.فقط من هر پستی که می خوانم، مطلبی بیان می کنم، بدون در نظر گرفتن پست های بعدیست.
م8. راه اول کافی نیست: چرا که عقل، همانطور که فلاسفه بیان کرده اند، مُدرِک کلیات است و توان درک امور جزیی را ندارد. حال آنکه، برنامه سعادت و هدایت، یک سری امور جزیی و یک سری چارچوب کلی دارد.
خوب خواهشن این راه اول که کافی نمی دانیدش را ریشه تری مطرحش کنید....مثلا اینکه یک سری امور جزئی که برنامه سعادت و هدایت آنها را دارد چیستند که عقل نمی تواند بدان ها دست یابد؟ مثلا خیلی امور جزئی هست که ما که هیچ، با فرض کلام الله بودن قرآن و اسلام، دین اسلام هم پاسخی درست به آنها نداده....آیا باید به همه امور جزیی پی برد، از جزئیات مربوط به علوم طبیعی تا ریز و بم سوالات فلسفی؟کدام امور جزئی لازم است که از آنها باخبر بشویم که جزء برنامه سعادت و هدایت است و عقل نمی تواند بدان ها دست یابد؟این امور جزئی را خواهشن با مثال و مصداق نشان دهید و ثابت کنید...
به فرض یک سری امور جزئی باشد که عقل در این دنیا نمی تواند بدان ها دست یابد....آیا لزومی و ضروریتی دارد که در همین دنیا با عمری محدود به ما عرضه شوند؟؟؟آیا دنیایی دیگری نیست؟؟این امور جزئی باید حتما از طریق پیامبران در همین دنیا به ما عرضه شود؟نمی شود در سرای دیگر پس از مرگ از طرق دیگری به ما عرضه شود، مثلا به شکل شهودی؟؟بدون دین و پیامبر؟به صورت وحی مستقیم؟؟آن نوجوان سیزده ساله ای که چشم باز کرده، با شور نوجوانی خودش را انداخت زیر تانک، به تکامل نمی خواهد برسد؟خوب این دنیا چه با دین و چه بدون دین و پیغمر که شرایط را فراهم نکرد که به تکامل برسد؟یعنی احساس می کنم ما باید از قول شما اینطور بگوییم که، خدا انسان را برای تکامل آفریده....پس در این دنیا باید دین و پیغمبر بفرستد و باید به همه عمر نوح بدهد و آنها را از گزند هر شری که جان او را تهدید می کند، محفوض بدارد که شخص بتواند به تکامل برسد و نقض قرض در هدف خلقت رخ ندهد؟؟؟ولی کو عمر نوح؟؟کو محفوض ماندن از جان...تقی به توقی می خورد ما جانمان از دست می رود؟برای آنکه آن هدف که شما مطرحش کردید عملی شود، خوب فقط دین نیاز نیست.عمر نوح هم نیاز است، حالا عمر نوح هم نگوییم حداقل یک عمر چهل ساله بدور از جنگ و بمت و سیل و زلزله لازم است....خوب در عمل که اینها فراهم نیستپس چرا حالا شما سیل و زلزله را رها کردید به دین و پیغمبر چسبیده ایدپس اینکه آیا اصلا ضرورتی دارد که در این دنیا به تکامل عالی برسیم که نیاز به آمدن پیغمبر باشد؟؟؟در عمل که رسیدن به تکامل عالی در این دنیا به عوامل متعددی وابسته است که در عمل وجود آنها را نمی بینیم...اینها سوالاتیست که اینجا به ذهنم آمد.که امیدوارم در پست های بعدی پاسخشان را بگیرم.
شناختهاى عادى و متعارف انسانها كه از همكارى حس و عقل، بدست مىآيد هر چند نقش مهمى را در تأمين نيازمنديهاى زندگى، ايفاء مىكند اما براى باز شناختن راه كمال و سعادت حقيقى در همه ابعاد فردى و اجتماعى، و مادى و معنوى، و دنيوى و اخروى، كافى نيست و اگر راه ديگرى براى رفع اين كمبودها وجود نداشته باشد هدف الهى از آفرينش انسان، تحقق نخواهد يافت.
مقتضاى حكمت الهى اين است كه راه ديگرى وراى حس و عقل براى شناختن مسير تكامل همه جانبه، در اختيار بشر، قرار دهد تا انسانها بتوانند مستقيماً يا با وساطت فرد يا افراد ديگرى از آن، بهرهمند شوند. و آن همان راه وحى است كه در اختيار انبياء (عليهم السلام) قرار داده شده و ايشان بطور مستقيم، و ديگران بوسيله ايشان، از آن بهرهمند مىشوند و آنچه را براى رسيدن به سعادت و كمال نهائى، لازم است فرا مىگيرند.
(2)
خوب استاد گرامی تا اینجا که یک جورایی ادعاست...شما ادعا می کنید که عقل برای شناختن راه کمال و سعادت حقیقی در همه ی ابعد فردی و اجتماعی و الی آخر...کافی نیست....اینجا یک ادعایی کردید....کمی دقیق تر ادعا را مطرح کنید و دلیل و برهان بیاورید.
دلیل قاطع، به چه معنایی مد نظر شماست.
استدلال بالا یک استدلال کاملا معتبر و قابل ارزیابی عقلی است.
هر یک از مقدمات آن در جای خود محل بحث قرار گرفته است. با این حال، تا حدی که به روشن شدن بحث کمک کند و خروج از محل بحث نباشد، میتوانید در مورد آنها در همین تاپیک بحث کنید.
خوب من در پست پیش توضح دادم...آن جزئیات چه هستند؟دلیلتان چیست؟آیا برای رسیدن به تکامل عالی باید حتما از آنها آگاه شد؟آیا باید در همین دنیا از آنها آگاه شد؟؟خوب اینها همه باید مشخص شود...من که هنوز ندیدم جایی شما به آنها اشاره کنید.مثلا آن جزئیات، نماز و روزه است؟اینکه چند رکعت نماز باید خواند، آن جزئیات است....اینها را خواهشن مشخص کنید...انسان با همین عقل، خدا را ثابت می کند.آخرت را ثابت می کند...اخلاقیات را با عقل و فطرتش درک می کند....خوب آن جزئیات چه ها هستند؟؟؟که اولا عقل بدانها نمی رسد؟دوما برای رسیدن به تکامل عالی باید در همین دنیا به آنها دسرسی داشت؟
بخش دوم که واضح است. انسان توان رسیدن به جزئیات برنامه ای که مربوط به سرای اخرتش است و موجب تکامل و سعادت روحش است را نمیتواند بفهمد(نه از راه عقل و نه تجربه و نه وجدان)
امداد غیبی:
اولا: همان مشکلی که ذکر کردید را داراست، یعنی دلیل و منبع بودن آن بی دلیل است.
ثانیا: اعتبارش معلوم نیست، حتی اگر گفته شود که در برخی موارد معتبر است.
ثالثا: میزانش خیلی کم است، هم نسبت به افراد و هم نسبت به حالات خود افراد مورد عنایت.
اینکه میزانش کم است را دقیق متوجه نشدم....شاید اصلا تا به امروز کسی از امداد غیبی بهره نبرده باشد، این که اشکالی وارد نمی سازد....می توانیم بگوییم که امداد غیبی تنها نصیب کسی می شود که با داشته های پیشینی مثل عقل و فطریات راه کمال و هدایت را انتخاب کرده است....حالا درطول تاریخ کسی با عقل و فطرت خود به معنای واقعی راه سعادت و کمال واقعی و هدایت واقعی را طلب نکرده که دلیل نمی شود که اشکال بگیریم که مثلا امداد غیبی نا کارآمد است و میزانش کم است و الی آخر....از طرفی ادعا هم نداریم که امداد غیبی تمام ریز و بم و جزئیات را برای ما می تواند باز گو کند.بلکه یک وسیله ی مکمل است در کنار عقل و فطریات...و می تواند انسان را در رسیدن به تکامل رهنمود سازد.به انسان شور بدهد...نکته ای بیاموزد...خاطره ای را به یاد بیاندازد...گره ای باز کند...از طرفی برای خود شخص می تواند کامل و معتبر باشد....وقت مثلا با پیشگویی، معجزات و از این دست موارد همراه باشد چرا که نه؟چرا معتبر نباشد برای فردی که خواستار هدایت است؟اصلا مگر خود پیامبر وحی در یافت نمی کردند؟؟خیل خوب آن وحی هم امداد غیبی است دیگر، اول به پیامبر و بعد به تمام انسان ها...چطور شما می فرمایید که امداد غیبی اعتبار ندارد؟پس باید گفت که دین و پیغمبر هم اعتبار ندارند!!بنده از همان امداد غیبی می گویم که شما ادعا می کنید به پیامبر شد...با این تفاوت که امداد غیبی شخصی مد نظر من است..
ظاهراً که برای نبوت ضرورتی نیست ... یعنی در حالت عادی ضرورتی نیست ... به این معنا که اینطور نیست که لازم باشد هر کسی یا خودش نبی باشد و یا برایش نبی فرستاده شده باشد ... اما وجود نبی از جهت دیگری میتواند لازمهی حکمت خدا باشد ... از این جهت که وجود نبی را لازمهی رسیدن به جایگاههای بالا و نهایی انسانیت بدانیم، اگر خداوند حکیم انسان را به صورت بالقوه دارای امکان برای رسیدن به ۱۰۰ خلق کرده باشد و انسان بدون راهنمایی مستقیم نتواند به ۱۰۰ برسد لازم خواهد بود که این راهنمایی مستقیم باشد تا حداقل یک نفر در میان انسانها به ان عدد ۱۰۰ برسد، مگرنه وضع آن عدد ۱۰۰ به عنوان نهایت برای انسانیت حکیمانه نبوده است و مثلاً میشد از اول انسانیت را تا حدّ ۹۰ وضع نمود ... البته این با آن فرض است که انسان به تنهایی نتواند به ۱۰۰ برسد ... توضیح بیشتر در پایین ...
با سلام.گویا شما قبول کرده اید که خدا ضرورتی ندارد بر تک تک انسان ها آن بر نامه جامع و کامل را عرضه کند...ولی بر عموم مردم ویا بر کلیت مردم یا بر جمعیت مردم به مثابه ی یک شخص و در طول دوران باید برنامه ای را در اختیار بگذارد...دلیلتان چیست؟اگر آن دلایلی که استاد صدیق در بالا مطرح کردند را بخواهید تکرار کنید..به نظرم از آن دلایل باید نتیجه بگیریم که خدا هیچ انسان و بشری روی زمین را نباید بدون برنامه جامع و کامل که توسط پیامبرانش عرضه می شود رها کندف حتی یک نفر...پس شما چطور نتیجه می گیرید که خدا بر تک تک انسان ها برنامه نفرستاد هم، مهم نیست، اصلا ضرورتی ندارد...مهم این است که بر عموم یا بر کلیت مردم برنامه جامع بفرستد..شما چه دلایلی برای این ادعایتان دارید.لطفا آن را روشن تر و واضح تر مطرح کنید...
معجزه هم که اصلاً یک چیز دیگر است ... معجزه خودش دلیل است و نیازی به اقامهی دلیل ندارد ...
آنها که مواجه با دعوت انبیاء علیهمالسلام شدند هم خود معجزه برایشان دلیل بود و برای اینکه معجزه دلیل باشد طلب دلیل دیگری نمیکردند
گرامی اینکه شما می فرمایید معجزه خود دلیل است و نیازی به اقامه ی دلیل ندارد را کمی توضیح دهید....ما هیچگاه نمی توانیم بین یک امر خارق العاده که ممکن است از هر انسانی و اجنه و موجودی سر بزند با امری خارق العاده که تنها خدا می تواند انجامش دهد، تفاوت و تبعیض قائل شویم و بگوییم که فلان عمل تنها از جانب خداست و نشان صدق ادعای مدعی است و عملا معجزه یک راه قاطع نیست...مگر اینکه به قول متکلمانی، که به نظرم اشتباه هم می کنند بحث ضرورت بعثت انبیاء را وسط بکشیم که حالا داستان ها دارد...حالا اینکه در قدیم مردمانی که با دعوت انبیاء مواجه شدند، معجزه به تنهایی برایشان دلیل بود و برای اینکه معجزه دلیل باشد، طلب دیگری نمی کردند، چیزی را ثابت نمی کند...این رفتار مردم قدیم می تواند حاصل جهل و نادانی و ساده اندیشی آنها باشد...مثل آنکه مردمی از کودکی به این خیال و تصور بزرگ شده باشند که دروغ معنی ندارد و هرکس آمد و حرفی زد، حتما راستگوست و حرفش را باید پذیرفت، خوب این ساده اندیشی مردم است، خدا هم از جهل مردم استفاده نمی کند...پس این رفتار مردم قدیم که می تواند حاصل جهل باشد که چیزی را نشان نمی دهد...
اگر هم بهانهتراشی کرده باشند این بهانهتراشی به نفس امارهی ایشان نسبت داده شده است و هوا و هوسهایشان
خیر.اگر به این نکته توجه داشته باشیم که معجزه به تنهایی دلیلی بر نبوت نیست و اصلا با ده ها دلیل و قید و شرط هم نمی تواند دلالت بر نبوت کسی داشته باشد، آنگاه این بهانه تراشی ها می تواند توجیهی دیگر داشته باشد...این بهانه تراشی ها می تواند حاصل این باشد که آنها در ناخودآگاه خود فهمیده بودند یا به شک افتاده بودند که بابا جان، معجزه که به خودی خود، چیزی را ثابت نمی کند....شما چرا این رفتار که از روی عقل و منطق و برهان می تواند ناشی شده باشد را به نفس اماره و هوا و هوس پیوند می زنید؟
همان ادله ای که وجود دنیای دیگر و ضرورت ان را اثبات میکند، بیان کننده این است که سرای دیگر، سرای جزا و تحقق هدف است نه راهی برای رسیدن به هدف.
یعنی چه برهان عدل الهی و چه حکمت الهی، سرای دیگر را به عنوان جایی اثبات میکند که سرای تحقق عدالت الهی در مورد بندگان و نیز تحقق عینی نتیجه عملکرد انسانهاست.
البته می توانیم سرایی هم در نظر داشته باشیم که سرای جزا و تحقق هدف باشد...ولی باید یک سرای دیگری هم باشد برای رسیدن به هدف...عمر ما در این دنیا کم است و به خاطر شر موجود در آن که خارج از اختیار ماست نمی توانیم به اهدافمان برسیم و تکامل پیدا کنیم....پس باید یک دنیای دیگری باشد که در آن هم مانند این دنیا با شرایط و لوازمی دیگر به تکامل برسیم...حالا اینکه سرایی هم برای جزا وجود دارد و باید وجود داشته باشد یا نه، هم نیاز به بحثی جدا دارد که کاری بدان نداریم...به هر حال این دنیا نا کافیست...تا می خوایی به کمال برسی...یک صاعقه می زند و جانت را می گیرد....
با سلام.گویا شما قبول کرده اید که خدا ضرورتی ندارد بر تک تک انسان ها آن بر نامه جامع و کامل را عرضه کند...ولی بر عموم مردم ویا بر کلیت مردم یا بر جمعیت مردم به مثابه ی یک شخص و در طول دوران باید برنامه ای را در اختیار بگذارد...دلیلتان چیست؟اگر آن دلایلی که استاد صدیق در بالا مطرح کردند را بخواهید تکرار کنید..به نظرم از آن دلایل باید نتیجه بگیریم که خدا هیچ انسان و بشری روی زمین را نباید بدون برنامه جامع و کامل که توسط پیامبرانش عرضه می شود رها کندف حتی یک نفر...پس شما چطور نتیجه می گیرید که خدا بر تک تک انسان ها برنامه نفرستاد هم، مهم نیست، اصلا ضرورتی ندارد...مهم این است که بر عموم یا بر کلیت مردم برنامه جامع بفرستد..شما چه دلایلی برای این ادعایتان دارید.لطفا آن را روشن تر و واضح تر مطرح کنید...
سلام،
خداوند برای هر موجودی از انسان گرفته تا غیر آن هدایت مخصوصش را فراهم میکند، این از آیات قرآن است، «قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ»، لکن این هدایت برای همگان به صورت ارسال رسل ظاهری نبوده است یا لااقل دلیلی سراغ نداریم که اینطور بوده باشد ... حقیر نگفتم که خداوند عموم مردم را مانند یک نفر در نظر گرفته و آن یک نفر که یعنی جامعه به عنوان یک هویت واحد را هدایت میکند یا برنامهای را در اختیار آن میگذارد، بلکه گفتم اگر و تنها اگر برای رسیدن به اوج انسانیت به چنان برنامهای نیاز باشد و بدون آن نتوان به نهایت انسانیت رسید همین دلیل کافی است تا خدای حکیمی که برای انسانها حدودی را به عنوان اوج انسانیت تعریف کرده است شرایط لازم برای رسیدن به آن اوج را نیز ولو برای یک نفر هم که شده فراهم گرداند ... یعنی حداقل باید بک نفر به نهایت انسانیت برسد تا بگوییم خداوند حکیم بیخود این همه ظرفیت در نوع انسان قرار نداد ... اما اگر این «اگر و تنها اگر» برقرار نبود دیگر حقیر ضرورتی را سراغ ندارم که خداوند به آن دلیل و برای آن ضرورت رسل را فرستاده باشد، بلکه این میتواند از سر لطف و رحمتش باشد، البته حتماً حکمتی خواهد داشت ولی نه به آن معنا که اگر چنین نمیکرد ظلمی روا داشته بوده باشد ... برای مثال حواریون میتوانستند برای تصدیق حضرت مسیح علیهالسلام و اتمام حجت از ایشان طلب سفرهی آسمانی نکنند، ولی اگر کردند در این صورت خداوند میفرماید میفرستم ولی دیگر وای بر کسی که باز انحراف یابد که در این صورت او را عذابی میکنم که احدی را چنان عذابی نکرده باشم، در حدیث عقل و جهل مطالب قابل استفادهای برای این بحث شما هم هست، مثل اینکه عقل را خدا افرید و او مطیع بود، بعد جهل را آفرید و او مطیع نبود و کبر داشت، بعد به عقل جنود عقل را داد و به جهل چیزی نداد، جهل خودش از خدا طلب مشابه آن نعمات را کرد و خدا در قبال این خواهش او به او هم مشابهش را داد که شد جنود جهل، در مورد قرآن هم مثلاً در خود قرآن چنین مطلبی آمده است که:
وَهَـٰذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ﴿١٥٥﴾ أَن تَقُولُوا إِنَّمَا أُنزِلَ الْكِتَابُ عَلَىٰ طَائِفَتَيْنِ مِن قَبْلِنَا وَإِن كُنَّا عَن دِرَاسَتِهِمْ لَغَافِلِينَ ﴿١٥٦﴾ أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْكِتَابُ لَكُنَّا أَهْدَىٰ مِنْهُمْ ۚ فَقَدْ جَاءَكُم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ ۚ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَّبَ بِآيَاتِ اللَّـهِ وَصَدَفَ عَنْهَا ۗ سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آيَاتِنَا سُوءَ الْعَذَابِ بِمَا كَانُوا يَصْدِفُونَ ﴿١٥٧﴾
یعنی این کتاب را فرستادم تا بعداً نگویید که ای خدا اگر ما هم مثل یهود و نصاری کتاب داشتیم از ایشان جلو میزدیم و بیش از ایشان هدایت مییافتیم ... نه اینکه این تنها دلیل باشد ولی یکی از دلایل هم این است، خداوند به برخی بخاطر لیاقتشان هدایت بیشتری را میرساند، برای آنکه بالا و بالاتر بروند، از کرم خدا به دور است که کسی بتواند اوج بگیرد و خدا مانعش گردد، ولی یک گروهی هم هستند که در مقابل ایشان هستند و بخاطر تکبری که دارند میگویند اگر این فرصت را به ما هم میدادی و این هدایت را به ما هم میرساندی ما از آنها بهتر میشدیم و امثال این مطلب ... این حاکی از خود بزرگبینی است ... پس در مقابل خواهش ایشان و در جهت اتمام حجت بر ایشان خداوند هدایت را به ایشان هم عرضه میکند ولی در عمل ایشان به آن پشت میکنند و میشوند کافری که اگر مواجه با آن هدایت نمیشدند آنچنان پست و دون هم نمیشدند ... اینکه بدترین افراد بشر هم کسانی هستند که هدایت انبیاء علیهمالسلام به ایشان رسید (چنانکه مثلاً خداوند فرموده است که چه کسی ظالمتر از کسی که آیات خدا را تکذیب کند یا به خدا دروغ ببندد، «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّـهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ»، واضح است که این ویژگی برای کسانی است که مواجه با هدایت خدا شدهاند ولی زیر بارش نرفتهاند، مگرنه کسی که هرگز مواجه با دعوت انبیاء نشده باشد با فرض آنکه چنین کسی وجود داشته باشد این شخص دیگر طبیعی است که ظالمترین افراد و بدترین افراد نباشد) و با آن مخالفت کردند میتواند از همین جهت باشد، آنها کسانی هستند که اگر هدایت به ایشان نمیرسید مدعی بودند و برای اتمام حجت به ایشان هدایت به ایشان هم عرضه شد، ولی با گوشت و پوستشان لمس کردند که فقط ادعا داشتند و واقعاً مرد میدان نیستند، به همین دلیل هم دیگر در قیامت خودشان برای رسیدگی به حسابشان کافی هستند و عذر و حجت حقیقی در مقابل خداوند نخواهند داشت ...
گرامی اینکه شما می فرمایید معجزه خود دلیل است و نیازی به اقامه ی دلیل ندارد را کمی توضیح دهید....ما هیچگاه نمی توانیم بین یک امر خارق العاده که ممکن است از هر انسانی و اجنه و موجودی سر بزند با امری خارق العاده که تنها خدا می تواند انجامش دهد، تفاوت و تبعیض قائل شویم و بگوییم که فلان عمل تنها از جانب خداست و نشان صدق ادعای مدعی است و عملا معجزه یک راه قاطع نیست...مگر اینکه به قول متکلمانی، که به نظرم اشتباه هم می کنند بحث ضرورت بعثت انبیاء را وسط بکشیم که حالا داستان ها دارد...حالا اینکه در قدیم مردمانی که با دعوت انبیاء مواجه شدند، معجزه به تنهایی برایشان دلیل بود و برای اینکه معجزه دلیل باشد، طلب دیگری نمی کردند، چیزی را ثابت نمی کند...این رفتار مردم قدیم می تواند حاصل جهل و نادانی و ساده اندیشی آنها باشد...مثل آنکه مردمی از کودکی به این خیال و تصور بزرگ شده باشند که دروغ معنی ندارد و هرکس آمد و حرفی زد، حتما راستگوست و حرفش را باید پذیرفت، خوب این ساده اندیشی مردم است، خدا هم از جهل مردم استفاده نمی کند...پس این رفتار مردم قدیم که می تواند حاصل جهل باشد که چیزی را نشان نمی دهد...
معجزه در روایات با لفظ «معجزه» مطرح شده است مگرنه در قرآن از آن به عنوان آیات و آیاتالبینات یاد شده است که یعنی نشانهها و نشانههای آشکار ... خداوند پیامبرانش را با نشانههای روشن به سوی مردم فرستاد ... نشانهی روشن روشن است، برای مخاطب خودش روشن است و پیامبران به سوی علمای امتها فرستاده نمیشدند تا آنها به عنوان متخصص یک سری آزمایش و راستیآزمایی روی آن معجزات انجام دهند و بعد به مردم بگویند ایمان بیاورید یا نیاورید ... مردمی که به حرف پیامبرشان که همیشه بهترین مردم زمان خودشان و محبوبترینها و محترمترینهای زمانشان بوده است گوش ندهند برای چه باید به حرف متخصصین و علمای خودشان گوش بدهند؟ خیلی راحت اگر نخواهند بپذیرند میگویند از کجا بدانیم شما همدست نیستید ... صحبت ما از مردمی است که خیلی وقتها عامی بودهاند و نه تنها مقدمات فلسفی را بلد نبودهاند که حتی فرق میان سحر و معجزه را هم نمیدانستند، تعریف معجزه را هم نمیدانستند اگر امروز ما بدانیم، آنها مواجه میشدند با چیزی که به ایشان گفته میشد این نشانهی خدای شماست که به دست ما به سمع و نظر شما رسانده است تا آن را بشناسید و تصدیق کنید که ما از سوی او به سوی شما مبعوث گشتهایم ... مردم باید آن نشانهها را بشناسند ... مقدمات اثبات دعوتش را هم باید به همگان داده باشد چون در انتخاب دین قرار نیست کسی از کس دیگری تقلید نماید، چه آن کس دیگر عالم اعلم باشد و چه پدر و پدربزرگش باشد ....
اگر خدا دلیلی را بر مردم جاهل بفرستد که هاء را از باء تشخیص نمیدهند ولی آن دلیل واقعاً دلیل نباشد یا آنها راهی برای کسب یقین حقیقی نداشته باشند این مثل آن میماند که نعوذبالله خداوند آنها را فریب داده باشد، در این صورت همانطور که از ایشان انتظار دارد که با دلیل او از سر جهالت یا سادهاندیشی ایمان بیاورند باید بپذیرد که گروه دیگری هم با مثل آن دلیل ایشان را فریب دهند و گمراه نمایند و در این صورت این فریبخوردگان باید معذور محسوب گردند،حال آنکه چنین چیزی نیست، ایمان باید از سر شناخت حقیقی حقیقت باشد و نه از روی جهل مرکب که نمیداند ولی گمان میکند که دانسته است ...
خیر.اگر به این نکته توجه داشته باشیم که معجزه به تنهایی دلیلی بر نبوت نیست و اصلا با ده ها دلیل و قید و شرط هم نمی تواند دلالت بر نبوت کسی داشته باشد، آنگاه این بهانه تراشی ها می تواند توجیهی دیگر داشته باشد...این بهانه تراشی ها می تواند حاصل این باشد که آنها در ناخودآگاه خود فهمیده بودند یا به شک افتاده بودند که بابا جان، معجزه که به خودی خود، چیزی را ثابت نمی کند....شما چرا این رفتار که از روی عقل و منطق و برهان می تواند ناشی شده باشد را به نفس اماره و هوا و هوس پیوند می زنید؟
معجزه به تنهایی دلیل بر اثبات نبوت هست، تنها دلیل نیست ولی دلیل روشن است، دلایل دیگر ممکن است مخاطب خاص داشته باشند ولی معجزه بخاطر روشنی آن مخاطبانش عام هستند و هیچ مخاطب دعوت نبی نیست مگر آنکه معجزه میتواند بر او اتمام حجت کند تا موظف به اطاعت از رسول خدا باشد و اگر اطاعت نکرد عذاب را بر او واجب گرداند ... بندهی حقیر اگر مثل شما فکر میکردم و این بهانهتراشیها را حاصل شک و تردید ایشان میدانستم مخالفان انبیاء را کافر خطاب نمیکردم و حقطلب میشناختم، ممکن است بگویید که وقتی شناختی حاصل نشود نه باید مطیع بود و نه مخالف، اما نه، خدایی که نتواند حق را مشخصاً به شخص برساند و او را حداکثر بتواند به وادی شکیات برساند و با این حال باز انتظار داشته باشد که او ایمان بیاورد و از جان و مالش هم بگذرد این خدا نمیتواند خدای حق باشد آنچنان که بتها که عجز ذاتی دارند لایق پرستش نیستند ... اما اینطور نیست، خداوند عاجز از اتمام حجت قطعی بر بندگانش نیست، محصول مواجه شدن با معجزات یقین است و نه شک و تردید ... یعنی حتی اگر کافری بهانهتراشی کرد و گفت شاید ساحران که میگویند ما ایمان آوردیم اصلاً همدست حضرت موسی علیهالسلام هستند که با یکدیگر تبانی کردهاند که مردم را گمراه کنند این بهانه از او پذیرفته شده نیست و شک به یقین صدمه نمیرساند، مردمی که ظرف چند سال گذشته از حال و روز حضرت موسی علیهالسلام خبر نداشتند و آن ساحران را هم که از سراسر کشور جمع شدهاند را هم نمیدانستند که چه کسانی هستند و اسم و رسمشان چیست و در چند سال پیش با حضرت موسی علیهالسلام مراودهای داشتهاند یا نه هم اگرچه این بهانهی فرعون کافر را محتمل بدانند که به هر حال خبر از یک احتمال ممکن زده است ولی باز حق نداشتند که کافر شوند و بگویند که فرعون راست میگوید شاید آنها همدست هم باشند و ما نمیدانیم ... این بهانهتراشیها برای کسانی که ظاهربین باشند انسان را گیر میاندازد، ولی این مانع اتمام حجت بر ایشان نمیشود چرا که یقین به ایشان عرضه شده است و ایشان مقاومت میکنند، مثالش اگر بخواهید بدانید چگونه است وسواس است، شخص میبیند که یک جا را شسته است ولی باز شک میکند و شک رهایش نمیکند، نه اینکه نداند این وسواس است ولی باز راه رها شدن از شکیات را نمییابد و به آن شکها تن میدهد و پا روی یقینیات خودش میگذارد، این ویژگی یک شخص خطاکار است که وقتی خداوند فرمود «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿٧﴾فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿٨﴾قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ﴿٩﴾وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا ﴿١٠﴾» او مشمول این بخش شد که «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا» ... بخاطر همین هم در طول تاریخ انبیاء کسانی به پیامبران ایمان میآوردند که آغشتهی در زشتیها نشده باشند و دنیاپرست و شهوتپرست نشده باشند و حقیقتطلب بوده باشند ... نه اینکه فقط دانشمندان و کسانی که تخصصی در تشخیص معجزه بودن داشته بودهاند و فلاسفه و مریدان ایشان ایمان بیاورند یا به قول شما جاهلان ... شکّ بعد از معجزه شکّ بعد از یقین است و به همین دلیل نباید به آن اعتنا کرد، این شک به همین دلیل ناشی از هوای نفس است و شکّ موجهی نیست ... این شک ناشی از جهل عمدی و قصور و کوتاهی شخص است چه در همین لحظه و چه در زمانهای پیش از مواجه شدن با معجزه ... شاید به همین دلیل هم در قرآن آمده است «يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا»، یعنی وقتی که برخی آیات خدا فرا رسیدند دیگر سودبخش نیست ایمان کسی که پیش از این ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری را کسب نکرده باشد، در اینجا خیری که در ایمان کسب شده است مایهی نجات است و سودمند میافتد، همین میشود سلاحی برای مبارزه با شک بعد از یقین، برای تشخیص حقیقت، اگر این آیات معجزه باشند منظور از ایمان هم ایمان به حجت باطنی خدا خواهد بود که همان عقل است، همان الهام باطنی است که بر اساس آن رستگاران نفسشان را پاک کردند و در مقابل آن اهل خسران نفسشان را آلودند ...
سلام برادر
اتفاقا شما خودتان جواب سوالتان را داده اید
بله
پیامبر همان کسی است که با فطریات و عقل خود و به امداد غیبی به کمال رسیده لذا خدای متعال اورا برای دیگران میزان قرار داده و به او دعوت کرده است
پس پیامبران جدای از بشریت نیستند . آنها هم همین عقل و فطرت را البته در سطح برتر دارا هستند لذا مشمول امداد و فیض ویژه الهی می شوند و به کمال نهایی نائل می گردند و به امر الهی پیام آور خالق شده تا راه رسیدن انسانها را با همان داشته های خود آسانتر سازند.
دین هرچند منبعی الهی دارد اما از فطرت الهی او جدا نیست. دین فطرت تفصیل یافته انسان بر میزان انسان کامل است.
یا علیم
[=palatino linotype]
با سلام و عرض ادب
در این ادعای شما یک سری قرائن و شواهد بسیار عمیق و غیر قابل اغماض را نادیده گرفته شده است.
عده زیادی از انسانهای وارسته در طول تاریخ، آمده اند و ادعا کرده اند که از سوی موجودی متعالی پیامی ر اآوردهاند. ایشان برای اثبات صدق ادعای خود، یک سری قرائن و شواهد دارد.
بر اساس اینکه کارائی این اعمال و قرائن صدق این اشخاص، تا چه حد بر ما تاثیر میگذارد و باور ما را تقویت میکند، پاسخ ما را در برابر ادعایی که شما مطرح میکنید ارائه میکند.
اگر این قرائن و شواهد برای ما ایجاد یقین کند، مطابق آن به صورت اجمالی حداقل یقین پیدا میکنیم که برنامه ای فراتر از آنچه عقل ما میفهمد وجود دارد.
و اگر ایجاد یقین نکند، حداقل ایجاد احتمال که میکند و این احتمال در آن صورت بر اساس قاعده عقلی دفع ضرر محتمل، باید به دنبال شناسایی برنامه ارائه شده باشیم....
[=palatino linotype] از این گذشته، عقل انسان حکم میکند این جهان خلقت با این همه عظمت و کثرت موجودات، هدفی دارد فراتر از این حداقلی که به ذهن ما میرسد.
با سلام. جناب صدیق گرامی، بنده متوجه استدلال شما نمی شوم! صورت مسئله این است که چرا خدا باید برنامه اش را به اطلاع بشر برساند؟! این الان چه ربطی به مدعیان نبوت و رفتن به دنبال شناسایی برنامه برای دفع ضرر احتمالی دارد؟
اینکه عقل انسان می گوید جهان به این عظمت هدفی فراتر از این حداقلی که به ذهن می آید، دارد، احتمالاً درست باشد، هر چند باید ببینیم با کدام صغرا و کبرای منطقی، به این می رسیم، ولی صورت سؤال من چیز دیگری بود. صورت سؤال بنده، در صریحترین بیان این بود که «مگر مطمئنیم نقشی که انسان در اجرای طرح خدا در جهان دارد، چیزی خارج از آنچه روال عقلی و اخلاقی زندگی اوست، تا لازم باشد خدا سفیری بفرستد و مسئله را برایش تبیین کند؟»
[=palatino linotype]بعلاوه، استفاده صحیح از عقل و خرد، چیست؟
آیا صرفا اتکای به عقل خود بنیاد داشتن استفاده صحیح است یا گوش دادن به ندای درون و آنچه گاهی انسان با شهود عقلی بدان میرسد، را نیز شامل میشود؟
چه دلیلی بر انحاصر در اتکا به عقل خود بنیاد داریم؟
مشکل اینجاست مسئلۀ برنامۀ خدا، یک مقدار با برنامۀ سعادت فرق دارد! و شما هم در پست 3، بحث برنامۀ خدا را مطرح کردید. برخی بزرگان اسلام، اصلاً بدون وسط کشیدن بحث عدم انحصار عقل خودبنیاد، بر اساس برنامۀ خدا، استدلال کرده اند! مثلاً حدیثی از امام صادق در اصول کافی است، که می گوید خدا مقاصدی از خلقت داشته و باید سفیرانی باشند که مقاصدش را به گوش خلق برسانند. همین! نه صحبتی از عقل است و نه صحبتی از بُرد آن! یعنی طبق این حدیث، همینکه خدا یک سری مقاصدی دارد، باید به گوش ما برساند، و کاری هم به تواناییهای عقل خودمان نداریم. من می خواهم بدانم دلیل این چیست؟
[=palatino linotype]
باسلام
در همان پستی که این مسئله مطرح شد، عرض کردم قید ضرورت ارسال نبی که باعث میشود آنرا از ضرورت ذاتی خارج کند، اموری از قبیل محدودیت قابل یا اراده فاعل است.
مطلبی که در بالا توضیح دادم، صرفا توضیح اصل ضرورت وصفی در مسئله مورد نزاع بود نه توضیح کاملی برای ارتباط ضرورت وصفی با سوال مورد نظر.
اما وقتی این وصف را ما اعم از محدودیت قابل دانستیم، میتوانیم ادعا کنیم:
گرچه میتوانیم فرض کنیم که خداوند بر فرستادن وحی بر انسانی که قابلیت اختیاری ندارد، قادر است، اما این مسئله باز هم چیزی را اثبات نمیکند چرا که اگر ارسال نبی و وحی بر انسانها، امری باشد که ضرورت آن وصفی است، یکی از این قیود، اراده فاعل است و دیگری قابلیت قابل.
حال اگر از قابلیت قابل صرف نظر کنیم، اراده فاعل میتواند جلوی این ضرورت را بگیرد.
یعنی ارسال وحی بر انسان(چه یک فرد باشد و چه تمام افراد جامعه)، در صورتی ضروری است که هم قابلیت باشد و هم خود خداوند بخواهد.
اما اگر خداوند اراده کرده باشد که این وحی را صرفا بر یک سری انسانها بفرستد و مابقی را به تبعیت کردن و اطاعت از آن عده، ملزم و مبتلا کند و از این راه آنان را امتحان کند، دیگر ضرورتی باقی نمیماند.بنابراین، پاسخ این سوال که چرا خداوند بر تمام انسانها وحی نمیکند، دو نوع پاسخ است:
پاسخ اول از راه عدم قابلیت قابل است که اصلا ارسال را در شرایط عادی غیر ممکن میکند.
پاسخ دوم، از راه عدم اراده فاعل است که البته ضرورت ارسال را نفی میکند هرچند تا دلیل بر این عدم اراده نداشته باشیم، این احتمال را نمیتواند انکار کند.
با سلام مجدد و سپاس از توضیحات شما، دلیل عدم وحی به همگان، پس مسئله دو وجه دارد: اولی، عدم اراده فاعل که بر اساس تجربه به آن پی می بریم و با توجه به حکیم بودنِ خدا به آن پی می بریم؛ و دومی بحث قابلیت قابل.
اینجا این سؤال مطرح می شود: آیا راه دوم، مستقل از راه اول است؟ یعنی اگر کسی بپرسد چرا خدا همه را از بدو تولد با این قابلیت خلق نکرد، آیا باز به راه اول و عدم ارادۀ خدا، بازگشت نخواهیم داشت؟ آیا می توانیم دلیلی مستقل طرح کنیم که ارائۀ قابلیت دریافت وحی به همگان، حکیمانه نبوده؟(زیرا اگر فقط ثابت کنیم ضروری نبوده است، باز همان راه اول را خواهیم داشت)
[=palatino linotype]
باسلام
خير وحی منجر به عصمت نمیشود بلکه در صورتی وحی مستلزم هدایت میشود که قائل به عصمت فرد در دریافت و فهم باشیم.
وگرنه اگر شخص در دریافت و فهم از آنچه بر او وحی شده است، معصوم نباشد و از خطا و خطیئه، مبرا نباشد، حتی با وحی های متعدد و اصلاح گر نیز لزوما هدایت نخواهد شد. چرا که وحیهای متعدد در صورتی مفید خواهد بود که شخص در تلقی و دریافت معصوم باشد و خطا نکرده باشد. ولی اگر چنین نباشد، در هر وحی اصلاح گری نیز شائبه این خطا وجود دارد و به همین دلیل از حجیت ساقط میشود.
با سلام دوباره، بگذارید یک مرور کوتاه کنیم. یکی از نقائص وحی به همگان را ایجاد تکثر و پلورالیسم دانستید، عرض کردیم این تکثر یا ناشی از سوءفهم است و یا ناشی از دروغ بستن به خدا، و خدا می تواند با وحی اصلاحی، سوءفهم را برطرف و دروغگو را رسوا کند. ایراد پاسخی که می فرمایید از دو جهت است:
اول اینکه وحی، برای تحقق هدایت نیست بلکه برای گشودن راه آن است. وحی راه را نشان می دهد، قرار نیست و بلکه نباید به مقصد برساند. این خود ما هستیم که باید راه را بپیماییم و وحی تنها راه را نشان می دهد. پس این فرمایش شما که «[=palatino linotype]حتی با وحی های متعدد و اصلاح گر نیز لزوما هدایت نخواهد شد.» علیرغم صحت، موضوعیتی ندارد.
دوم اینکه این فرض شما که «[=palatino linotype]وحیهای متعدد در صورتی مفید خواهد بود که شخص در تلقی و دریافت معصوم باشد و خطا نکرده باشد [=palatino linotype]. ولی اگر چنین نباشد، در هر وحی اصلاح گری نیز شائبه این خطا وجود دارد و به همین دلیل از حجیت ساقط میشود.» با این مشکل اساسی روبرو است که اگر وحی که به نبی می رسد برای سایرین قابل فهم نیست، چگونه قرار است قابل فهم شود و هدایت کند؟ قرار است که نبی توضیح بدهد؟ خب اگر اینطور باشد که توضیح نبی هم مثل وحی اصلاحگر است و در صورت عدم عصمت، شائبۀ خطا وجود دارد! همچنین، وحی اصلاحگر هم می تواند جای همین توضیح نبی را بگیرد.
در اعتقاد به نبوت هم، ما می گوییم پیام الهی توسط نبی برای بشر ساده سازی می شود تا بشر بفهمد! خب این ساده سازی را مگر خود خدا نمی تواند انجام بدهد؟
[=palatino linotype]
شما بيان كردید که برای جلوگیری از اشتباه و خطا، وحی های متعدد کارگشاست.
بنده عرض کردم که این وحی های اصلاحی به خود شخص یا به دیگران، در صورتی حجیت و کارایی دارد که احتمال خطا در تلقی و دریافت آنها وجود نداشته باشد.
این یعنی، خود این اشخاص معصوم باشند.
خب اگر معصوم هستند که دیگر اشتباه اولیه وجود نخواهد داشت تا نیازی به وحی اصلاحی باشد.
در اینجا اشکال دیگری ایجاد میشود و آن مرتفع شدن حکمت زندگی دنیوی و ابتلائات آن است که عرض شد.
در مورد جملۀ آخر از نقل قول فوق، بر اساس مستندات دینی خودمان، باید هزاران معصوم در این دنیا زندگی کرده اند. آیا عصمت باعث شده است که این معصومین از زندگی دنیا و ابتلائات آن مصون باشند و حکمت زندگی دنیوی و ابتلائات آن، برایشان مرتفع گردد؟
متشکرم
[="Tahoma"][="Navy"]وب پیامبران مثل زرتشت مثل بودا مثل پیامبر می توانند روشن کننده حق باشند....ما سخنان آنان را می شنویم و با عقل خود می سنجیم و آن بهترین ها را انتخاب می کنیم و خود را به کمال میرسیم....و این به این معنی نیست که آن ها به معنای واقعی کلمه پیامبر هستند...هر حرفشان، را چشم و گوش بسته بپذیریم چون فرمان خدا است....خدا پیامبران را هم جزء لوازم هدایت قرار داده...ولی عرض کردن چه نوع پیامبری.....با این تعریف از پیامبر...انیشتن هم پیامبر است...کانت هم پیامبر است...افلاطون هم پیامبر است....برای پذیرفتن آن پیامبری که در اسلام مطرح هست...باید سخنان و ادله های محکمی مطرح کرد...
سلام
اول اگر انسان عادی قادر به تشخیص بود که خودش از خدای متعال تعالیم را می گرفت
دوم راه ها و مقاصد انسان منحصر در امور مادی دنیوی که تا اندازه ای برای عقل عادی قابل تشخیص اند نیست بلکه برای انسان اهداف و مقاصد و کمالات معنوی هست که معمولا هیچ عقل عادی از آن خبر ندارد
سوم هرفرد انسانی یک ویژگی برتری داشت نمی تواند پیام آور حق متعال باشد بلکه لازم است این ویژگی تا حدی باشد که بتواند معارف را بطور مستقیم از عالم ربوبی دریافت کند نه مثل اغلب دانشمندان که با کسب و تجربه دانشی فراهم می کنند
چهارم پیامبر تنها پیام آور نیست بلکه حقیقتی را که سراسر وجودش را فراگرفته عرضه می کند لذا او نه تنها معلم بلکه مربی است و با عمل خویش افراد را تربیت می کند
پنجم برای تکمیل معنوی فرد مربی می بایست احاطه علمی و قدرت تصرف داشته باشد در غیر اینصورت نمی تواند سالکان راه را راهبری کند
پس استعدادهای انسان و مقاصد او بسیار عالی اند و هر کسی نمی تواند عهده دار شکوفایی این استعدادها و و رساننده انسان به مقاصدش باشد
عظمت مقام انبیاء که خود انسانهای بالفعل اند یک شاهد بزرگ بر این ادعا هستند
این در حالی است که از عظمتهای باطنی ایشان تنها رشحاتی در معجزات دیده می شود و نه همه آن
یا علیم[/]
[=palatino linotype]زده ساله ای که چشم باز کرده، با شور نوجوانی خودش را انداخت زیر تانک، به تکامل نمی خواهد برسد؟خوب این دنیا چه با دین و چه بدون دین و پیغمر که شرایط را فراهم نکرد که به تکامل برسد؟یعنی احساس می کنم ما باید از قول شما اینطور بگوییم که، خدا انسان را برای تکامل آفریده....پس در این دنیا باید دین و پیغمبر بفرستد و باید به همه عمر نوح بدهد و آنها را از گزند هر شری که جان او را تهدید می کند، محفوض بدارد که شخص بتواند به تکامل برسد و نقض قرض در هدف خلقت رخ ندهد؟؟؟ولی کو عمر نوح؟؟کو محفوض ماندن از جان...تقی به توقی می خورد ما جانمان از دست می رود؟برای آنکه آن هدف که شما مطرحش کردید عملی شود، خوب فقط دین نیاز نیست.عمر نوح هم نیاز است، حالا عمر نوح هم نگوییم حداقل یک عمر چهل ساله بدور از جنگ و بمت و سیل و زلزله لازم است....خوب در عمل که اینها فراهم نیستپس چرا حالا شما سیل و زلزله را رها کردید به دین و پیغمبر چسبیده ایدپس اینکه آیا اصلا ضرورتی دارد که در این دنیا به تکامل عالی برسیم که نیاز به آمدن پیغمبر باشد؟؟؟در عمل که رسیدن به تکامل عالی در این دنیا به عوامل متعددی وابسته است که در عمل وجود آنها را نمی بینیم...اینها سوالاتیست که اینجا به ذهنم آمد.که امیدوارم در پست های بعدی پاسخشان را بگیرم.
باسلام و عرض ادب
شما ابتدا پستهای قبل را مطالعه کنید. اگر پاسخ خود را نیافتید پرسش خود را مطرح کنید.
بعلاوه، بخشی از سوالهای شما در این پست، قبلا در همین تاپیک توسط شما مطرح شده است و بنده پاسخ انرا در پستهای 6 و 7 داده ام.
خوب من در پست پیش توضح دادم...آن جزئیات چه هستند؟دلیلتان چیست؟آیا برای رسیدن به تکامل عالی باید حتما از آنها آگاه شد؟آیا باید در همین دنیا از آنها آگاه شد؟؟خوب اینها همه باید مشخص شود...من که هنوز ندیدم جایی شما به آنها اشاره کنید.مثلا آن جزئیات، نماز و روزه است؟اینکه چند رکعت نماز باید خواند، آن جزئیات است....اینها را خواهشن مشخص کنید...انسان با همین عقل، خدا را ثابت می کند.آخرت را ثابت می کند...اخلاقیات را با عقل و فطرتش درک می کند....خوب آن جزئیات چه ها هستند؟؟؟که اولا عقل بدانها نمی رسد؟دوما برای رسیدن به تکامل عالی باید در همین دنیا به آنها دسرسی داشت؟
جزئیات مورد نظر، هر چیزی است که برای رسیدن به سعادت لازم است. این جزئیات را ادیان آورده اند.
دقت کنید:
ما مدعی هستیم، انسان با عقلش اثبات کرده که خدایی هست که حکیم و لطیف و خبیر و قادر است
این خدا، به واسطه حکمت و عدالتش قیامتی دارد و سرای آخرتی تا بندگان به سزای اعمال خود برسند.
برخی انسانها آمده اند و مدعی شده اند که با غیب در ارتباطند و پیامی از جانب خدائی آورده اند که وجودش اثبات شده است.
اگر هم یقین به صحت گفته ایشان پیدا نکنیم(از طریق قرائن و شواهد یا معجزه)، حداقل احتمال عقلایی میدهیم که سخنشان صادق باشد.
این احتمال هرچقدر ضعیف هم باشد، ولی به خاطر اینکه محتمل آن قوی و در نهایت اهمیت قرار دارد، نمیتوان نسبت به مفاد آن بی اهمیت بود.
مفاد این دعوت، جزئیات زیادی را در بر میگیرد و مدعی است که حداقل، سعادت آخرت به واسطه تبعیت از آن دستورات حاصل میشود.
از سوی دیگر، میدانیم که عقل ما توان رسیدن به جزئیات را ندارد(چرا که عقل مدرک کلیات است نه جزئیات)
تجربه هم فایده ندارد چرا که مسئله ما مربوط به سرائی است که تجربه راهی به شناخت آن را ندارد تا بخواهد از عوامل سعادتمندی در آن بحث کند.
بنابراین، با توجه به این مقدمات، چاره ای نیست جز اینکه به جزئیاتی توجه کرد که پیامبر آورده است.
[=palatino linotype]ببخشید استاد گرامی برای بنده واضح نیست...یک مثال بزنید ازیک جزئیاتی که لازم و ضروریست برای رسیدن به تکامل از آن با خبر شد، ولی عقل نمی تواند بدان دست یابد؟اینکه حوریان بهشتی انتظار مومنان را می کشند آن جزئیات است؟؟آن جزئیات کدام ها هستند و از کجا بدست آمده اند؟
بر اساس عقل، میدانیم که شکر منعم ضروری است اما نمیدانیم که چگونه از منعم خود تشکر کنیم.
آیا مانند جوامع بدوی، بتی را بتراشیم و برایش قربانی بیاوریم و جلویش غذا بگذاریم؟
آیا مانند برخی جوامع امروزی، گاوی یا حیوانی دیگر را خدای خود بدانیم و تشکر از او را با اذیت نکردنش نشان بدهیم؟
آیا کاملا بی تفاوت بشویم و بگوییم چون راه شکر را نمیدانیم پس بی تفاوت بمانیم؟
حالا جزئیاتی توسط یک سری انسان وارسته آورده شده است که ادعا شده که این جزئیات برنامه سعادت بشریت است.
از سوی دیگر در این برنامه اموری وجود دارد که مستقیما شکر منعم نیست بلکه برعکس خودش نعمتی مستقل است برای سعادت دنیا و آخرت و زندگی بهتر در دنیا.
اینها را چه باید کرد.
اینها برخی از جزئیاتی است که با آن روبرو هستیم و ادعا میشود که دین میتواند بیاورد و عقل به آنها راهی ندارد، احساسات نیز به آنها نمیرسد.
[=palatino linotype]اینکه میزانش کم است را دقیق متوجه نشدم....شاید اصلا تا به امروز کسی از امداد غیبی بهره نبرده باشد، این که اشکالی وارد نمی سازد....می توانیم بگوییم که امداد غیبی تنها نصیب کسی می شود که با داشته های پیشینی مثل عقل و فطریات راه کمال و هدایت را انتخاب کرده است....حالا درطول تاریخ کسی با عقل و فطرت خود به معنای واقعی راه سعادت و کمال واقعی و هدایت واقعی را طلب نکرده که دلیل نمی شود که اشکال بگیریم که مثلا امداد غیبی نا کارآمد است و میزانش کم است
اگر به دنبال احتمال عقلی ریاضی و منطقی هستید، بله به عنوان یک احتمال اشکالی ندارد.
اما مشکل اینجاست که همانطور که در مسئله معجزه و اثبات نبوت بارها با هم بحث کردیم، یقین در این مسائل، یقین ریاضی نیست(که اگر هم قابل دسترسی در مابعدالطبیعه باشد، خیلی کم است)
بله مشکل اینجاست که شما میخواهید سعادت بندگان را بر روی چیزی بنا کنید که کسی تاکنون نتوانسته است یا خیلی کم بوده است.
اما دین مدعی است برنامه ای دارد که تبعیت از آن هم در زندگی دنیا، اخلاق فردی و اجتماعی انسانها تاثیر دارد و هم در زندگی اخروی و سعادتمندی در آن.
و الی آخر....از طرفی ادعا هم نداریم که امداد غیبی تمام ریز و بم و جزئیات را برای ما می تواند باز گو کند.بلکه یک وسیله ی مکمل است در کنار عقل و فطریات...و می تواند انسان را در رسیدن به تکامل رهنمود سازد.به انسان شور بدهد...نکته ای بیاموزد...خاطره ای را به یاد بیاندازد...گره ای باز کند.
برفرض چنین کمکهایی به انسان برسد، از کجا مطمئن شویم که آنها ر اخداوند به او الهام کرده است. شخص از کجا بفهمد در این فهم و ادراکش، شیطان دخالت نکرده است. اصلا از کجا متوجه شود، تلبیس شیطانی را به جای الهام رحمانی نگرفته است.
اگر ما مکاشفات را قبول میکنیم به خاطر یک سری مکاشفات معصومانه و یک سری اصول مسلم شرعی داریم که متوجه میشویم کدام یک مکاشفه رحمانی است و کدام یک تلبیس شیطان.
صلا مگر خود پیامبر وحی در یافت نمی کردند؟؟خیل خوب آن وحی هم امداد غیبی است دیگر، اول به پیامبر و بعد به تمام انسان ها...چطور شما می فرمایید که امداد غیبی اعتبار ندارد؟
الهامات و شهودات در صورتی که دلیل معتبری بر صدقش نداشته باشیم نمیتواند مورد استناد قرار بگیرد؛ دلیلش هم قاعده احتیاط عقلی است.
وگرنه اگر قرار بود به هر چیزی اعتماد کنیم، خب به همان احساسات خودمان تکیه میکردیم.
اساس استدلالهای آورده شده به این صورته:
- ما می دانیم که بر اساس حکمت، خدا باید یک سری کارها را انجام داده باشد.
- پس خدا این کارها را انجام داده است.
مشکل اینه که این تعیین تکلیف کردنها برای خدا، خودشون بر اساس آموخته های ما از دینه. چیزهایی که معتقدیم خدا انجامشون داده رو منطبق بر حکمت خدا می دونیم و چیزهایی که معتقدیم خدا انجامشون نداد رو متضاد با حکمت خدا و میرسیم به نتیجه دلخواه. این میشه سفسط دور.
یه مثال بزنم: اگر نشانه های شق القمر روی ماه مانده بود (اون طوری که در شایعات بیان میشد و بعداً تکذیب شد)، می تونست به اثبات حقانیت دین اسلام کمک زیادی کنه. الآن ما معتقدیم حکمت خدا اقتضا کرده که اون شکاف پوشانده بشه و بقایاش قابل رویت نباشه، اما اون زمان که این شایعه رو می خوندیم، تصور دیگری در مورد حکمت خدا داشتیم.
گفته میشه فرستاده شدن امامان در خاورمیانه بر اساس حکمت خدا لازمه، اما در قاره آمریکا لازم نیست. چرا؟ چون در دینمون این اعتقاد وجود داره و ما می خواهیم طوری برای حکمت خدا تبصره و قاعده بگذاریم که تفسیر ما از حکمت خدا مطابق با عقایدمون بشه. می گوییم بر اساس حکمت خدا، لازمه که قرآن از تحریف مصون نگه داشته شده باشه اما حفظ کتب پیشین و احادیث از تحریف لازمه حکمت خدا نیست. چرا؟ چون در نهایت می خواهیم به این نتیجه برسیم.
این شیوه استدلال مثل همون حرف انیشتینه که میگفت خدا تاس نمی اندازه. خب مگه ما قراره از تمام کارهایی که خدا انجام میده با خبر باشیم؟
بسم الله الرحمن الرحیم
عرض سلام و ادب و احترام
یه مثال بزنم: اگر نشانه های شق القمر روی ماه مانده بود (اون طوری که در شایعات بیان میشد و بعداً تکذیب شد)، می تونست به اثبات حقانیت دین اسلام کمک زیادی کنه. الآن ما معتقدیم حکمت خدا اقتضا کرده که اون شکاف پوشانده بشه و بقایاش قابل رویت نباشه، اما اون زمان که این شایعه رو می خوندیم، تصور دیگری در مورد حکمت خدا داشتیم.
دوست گرامی شق القمر ماه ارتباطی با حکمت و عدم حکمت خدا ندارد. اینکه شق القمر توسط علم ثابت شود یا نه ، حکمت یا عدم حکمت را نمیرساند.
شق القمر جزء معجزات پیغمبر اسلام(ص) بود. همانند معجزات دیگر پیغمبران.
اگر شق القمر توسط علم اثبات شود به عنوان دلیلی بر حقانیت اسلام است و ارتباطی با حکمت خداوند ندارد.
گفته میشه فرستاده شدن امامان در خاورمیانه بر اساس حکمت خدا لازمه، اما در قاره آمریکا لازم نیست. چرا؟ چون در دینمون این اعتقاد وجود داره و ما می خواهیم طوری برای حکمت خدا تبصره و قاعده بگذاریم که تفسیر ما از حکمت خدا مطابق با عقایدمون بشه. می گوییم بر اساس حکمت خدا، لازمه که قرآن از تحریف مصون نگه داشته شده باشه اما حفظ کتب پیشین و احادیث از تحریف لازمه حکمت خدا نیست. چرا؟ چون در نهایت می خواهیم به این نتیجه برسیم.
دوست گرامی از کجا میدانید در قاره آمریکا پیغمبری مبعوث نشد؟ آیا جایی گفته شد در قاره آمریکا پیغمبری نبود؟
نگفتن این جمله که در قاره آمریکا پیغمبر آمد. دلیل بر این نیست که پیغمبر نیامده باشد. اصولا نگفتن دلیل بر نبودن نیست.
این شیوه استدلال مثل همون حرف انیشتینه که میگفت خدا تاس نمی اندازه. خب مگه ما قراره از تمام کارهایی که خدا انجام میده با خبر باشیم؟
دوست گرامی. حکمت در برابر جبر معنا پیدا میکند. مانند نور زمانی معنا پیدا میکند که تاریکی باشد و مثالهای از این قبیل.
دقیقا حکمت و جبر نقطه مقابل هم هستند. در واقع هر اتفاقی حکمت نیست. اکثر اتفاقات جبر انسان است که پای حکمت می نویسد.
حال جبر چیست و حکمت چیست باید در تاپیکی مجزاء مطرح و بحث شود. که باید علت و معلول را برسی کرد.
دوست گرامی از کجا میدانید در قاره آمریکا پیغمبری مبعوث نشد؟ آیا جایی گفته شد در قاره آمریکا پیغمبری نبود؟
نگفتن این جمله که در قاره آمریکا پیغمبر آمد. دلیل بر این نیست که پیغمبر نیامده باشد. اصولا نگفتن دلیل بر نبودن نیست.
خب ما معتقدیم پس از پیامبر اسلام، نیاز به ارسال پیامبران جدید رفع شده و نیاز به پیامبر جدید نبوده. حتی نیاز سرخپوستهای آمریکا به ارسال پیامبر هم از بین رفته. می بینید که این با اون تصور اولیه از حکمت خدا که در استدلالمون به کار بردیم همخوانی نداره.
وقتی متوجه شدیم حکمت خدا لزوماً منطبق بر تصورات ما نیست، باید بپذیریم که این شیوه استدلال غلطه، نه اینکه برای رسیدن به نتیجه دلخواهمون تبصره به حکمت خدا اضافه کنیم.
[="Black"]بسم الله الرحمن الرحیم
خب ما معتقدیم پس از پیامبر اسلام، نیاز به ارسال پیامبران جدید رفع شده و نیاز به پیامبر جدید نبوده. حتی نیاز سرخپوستهای آمریکا به ارسال پیامبر هم از بین رفته. می بینید که این با اون تصور اولیه از حکمت خدا که در استدلالمون به کار بردیم همخوانی نداره.وقتی متوجه شدیم حکمت خدا لزوماً منطبق بر تصورات ما نیست، باید بپذیریم که این شیوه استدلال غلطه، نه اینکه برای رسیدن به نتیجه دلخواهمون تبصره به حکمت خدا اضافه کنیم.
خب اول باید دلیل آمدن پیغمبران(ع) را برسی کنیم ، اونوقت بگیم حکمت بود یا خیر.
خداوند با آوردن پیغمبران متعدد احکامش را به مرور زمان تکمیل کرد. دلیل آمدن پیغمبران ابلاغ دستورات خداوند و بیان احکام الهی بود.
حکمت آن است که علتش را نمیداینم. در اینجا علت آمدن پیغمبران متعدد کاملا روشن است.
و امروز نیز دلیل نیامدن پیغمبر این است که احکامی نمانده برای بیان. کبازهم علت مشخص است.
امروز اگر آن سرخ پوست به دنبال حقیقت برود می تواند به احکام الهی دست پیدا کند. پس نیازی نیست با این وسعت انتقال علم در دنیا پیغمبری بیاید. اینکه آن سرخ پوست دنبال حقیقت نمیرود جبر خودش است. پیغمبر بیاید چه کار میکند؟ میخواهد احکام الهی را بیان کند. خوب این همه علمای دینی در حال انجام این کار هستند. چه نیازی به پیغمبر است؟
یک راننده بخاطر خواب آلودگی چپ میکند و تمام مسافرانش میمیرند. این مرگها ربطی به حکمت خدا ندارد. بخاطر جبر است. اگر آن راننده استراحت میکرد و سپس با حالت خوش رانندگی میکرد این اتفاق نمیوفتاد.
امروز پیغمبری نیست چون تمام احکام الهی بیان شده است و حکم جدیدی نمانده که گفته نشده باشد. از طرفی دلیل اینکه چرا امام زمان(عج) غایب هست نیز کاملا روشن است.و ارتباطی با حکمت ندارد.
حال اینکه با شیوه های غلط هر اتفاقی را به حکمت خدا نسبت میدهیم. عیب از ماست نه حکمت خدا.
[/]
امام عشق عزیز
منظورم از حکمت خدا، اون کاریه که خدا صلاح می دونه انجام بده. ما داریم برای خدا تعیین تکلیف می کنیم و میگیم "اگر خدا حکیم باشد، بایستی همین کارهایی را انجام داده باشد که ما میگوییم". ما میگیم خدا باید چیزهایی که برای سعادت انسان لازمه رو به انسان یاد بده. اگر منظور همین خوب بودن و راست گفتن و ... باشه که خدا به انسان وجدان و عقل داره (که البته اگر کسی پیروی نکنه مشکل خودشه). پس اولاً باید اثبات کنید که برخی احکام دین که از طریق عقلی قابل دستیابی نیستند (مثل نحوه خواندن نماز) و همچنین مسائلی که در تضاد با وجدان به نظر می رسند، لازمه سعادت اند.
با فرض این که اینها رو اثبات کردید، نتیجه میگیرید که ایجاد دسترسی به قرآن لازمه حکمت خداست. اما یه مشکل پیش میاد ... تا سال 1950 ترجمه ژاپنی قرآن وجودنداشت. حتی در حال حاضر هم بعید می دونم به تمام زبانهای دنیا ترجمه اش وجود داشته باشه. پس چطور 1400 سال پیش، نیاز تمام امتها به پیامبر از بین رفت؟ در جواب شروع می کنیم به تبصره چیدن برای حکمت خدا به شیوه های مختلف. مثلاً میگیم لازمه عدل خدا این نیست که همه چیز را به همه یاد بدهد، لازمه اش این است که افرادی که دسترسی به قرآن ندارند، بر اساس عمل به وجدانشون پاداش بگیرند (اصلاً یادمون میره که اول بحث این رو متضاد حکمت فرض کرده بودیم). یا به قول شما، تقصیر رو میندازیم گردن همون ژاپنیه و سرخپوسته ...
شما توی یک استدلال هیچوقت نباید دور داشته باشید. اگر تبصره ای تو کاره باید یه استدلال محکم پشتش باشه.
[="Black"]بسم الله الرحمن الرحیم
امام عشق عزیز
منظورم از حکمت خدا، اون کاریه که خدا صلاح می دونه انجام بده. ما داریم برای خدا تعیین تکلیف می کنیم و میگیم "اگر خدا حکیم باشد، بایستی همین کارهایی را انجام داده باشد که ما میگوییم". ما میگیم خدا باید چیزهایی که برای سعادت انسان لازمه رو به انسان یاد بده. اگر منظور همین خوب بودن و راست گفتن و ... باشه که خدا به انسان وجدان و عقل داره (که البته اگر کسی پیروی نکنه مشکل خودشه). پس اولاً باید اثبات کنید که برخی احکام دین که از طریق عقلی قابل دستیابی نیستند (مثل نحوه خواندن نماز) و همچنین مسائلی که در تضاد با وجدان به نظر می رسند، لازمه سعادت اند.با فرض این که اینها رو اثبات کردید، نتیجه میگیرید که ایجاد دسترسی به قرآن لازمه حکمت خداست. اما یه مشکل پیش میاد ... تا سال 1950 ترجمه ژاپنی قرآن وجودنداشت. حتی در حال حاضر هم بعید می دونم به تمام زبانهای دنیا ترجمه اش وجود داشته باشه. پس چطور 1400 سال پیش، نیاز تمام امتها به پیامبر از بین رفت؟ در جواب شروع می کنیم به تبصره چیدن برای حکمت خدا به شیوه های مختلف. مثلاً میگیم لازمه عدل خدا این نیست که همه چیز را به همه یاد بدهد، لازمه اش این است که افرادی که دسترسی به قرآن ندارند، بر اساس عمل به وجدانشون پاداش بگیرند (اصلاً یادمون میره که اول بحث این رو متضاد حکمت فرض کرده بودیم). یا به قول شما، تقصیر رو میندازیم گردن همون ژاپنیه و سرخپوسته ...
شما توی یک استدلال هیچوقت نباید دور داشته باشید. اگر تبصره ای تو کاره باید یه استدلال محکم پشتش باشه.
بنده تا الان حکمت رو از دیدگاه عرف بیان کردم. آخه عرف هر اتفاقی که دلیلش رو نمیدونه میگه حکمته.
اما در واقع حکمت خلاف باور عرف است.
حکمت خداوند یعنی آگاهی و معرفت به ذات و موجودات و اشاء است.آگاهی به تمام خیرات است. و ...
یعنی اینکه تمام کارهای خداوند دارای علت و برهان است. و کارهای عبث و بیهوده را انجام نمیدهد.
همچنین حکیم بودن خداوند به معنای دقت و ظرافت در امور کارهاست.
برای مثال انسان جایی را اباد میکند اما به قیمت خراب شدن جایی دیگر. اما در خلقت خداوند چنین عیبهای وجود ندارد. از این رو حکیم بودن خداوند به معنای بی عیب بودن و دقت و ظرافت در انجام کارهاست.
مثالی دیگر. انسان برای رسیدن به کمال باید تغییر کند. خواهد این تعییر درونی باشد و خواه این تغییر در ساخت اشباء باشد. خداوند حکیم است چون آگاه به ذات است. و نیازی ندارد برای به اکمال رسیدن تغییر کند ، چون خداوند کامل است.
برای مثال آیه 61 سوره یونس
وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلَا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ ۚ وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ وَلَا أَصْغَرَ مِن ذَٰلِكَ وَلَا أَكْبَرَ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (61)
در هيچ حال (و انديشهاى) نيستى، و هيچ قسمتى از قرآن را تلاوت نمىكنى، و هيچ عملى را انجام نمىدهيد، مگر اينكه ما گواه بر شما هستيم در آن هنگام كه وارد آن مى شويد! و هيچ چيز در زمين و آسمان، از پروردگار تو مخفى نمىماند حتّى به اندازه سنگينى ذرّهاى، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، مگر اينكه (همه آنها) در كتاب آشكار (و لوح محفوظ علم خداوند) ثبت است!
[/]
سلامی دوباره
خداوند برای هر موجودی از انسان گرفته تا غیر آن هدایت مخصوصش را فراهم میکند، این از آیات قرآن است، «قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ»، لکن این هدایت برای همگان به صورت ارسال رسل ظاهری نبوده است یا لااقل دلیلی سراغ نداریم که اینطور بوده باشد ... حقیر نگفتم که خداوند عموم مردم را مانند یک نفر در نظر گرفته و آن یک نفر که یعنی جامعه به عنوان یک هویت واحد را هدایت میکند یا برنامهای را در اختیار آن میگذارد، بلکه گفتم اگر و تنها اگر برای رسیدن به اوج انسانیت به چنان برنامهای نیاز باشد و بدون آن نتوان به نهایت انسانیت رسید همین دلیل کافی است تا خدای حکیمی که برای انسانها حدودی را به عنوان اوج انسانیت تعریف کرده است شرایط لازم برای رسیدن به آن اوج را نیز ولو برای یک نفر هم که شده فراهم گرداند ... یعنی حداقل باید بک نفر به نهایت انسانیت برسد تا بگوییم خداوند حکیم بیخود این همه ظرفیت در نوع انسان قرار نداد ...
امیدوارم من منظورتون رو فهمیده باشم...شما می گی که مثلا آقا رضا کلی ظرفیت و استعداد و پتانسیل داره...اما خدا به این آقا رضا اون برنامه جامع و کامل و عالی رو که نهایت کمالات رو به همراه داره، نده، اشکالی نداره...ضرورتی نداره که خدا به شخص آقا رضا حتما پیامبر بفرسته...ولی بالاخره باید حداقل به یک انسان پیامبر و یا برنامه کامل رو بفرسته....چون خدا که بی خودی این همه پتانسیل رو در وجود نوع انسان قرار نداده.خوب درست گرفتم دیگه؟اگر منظورتون اینه، باید بگم جدید بود برام.....اما شما دیدگاهتون به نظرم زیاد منطقی نیست....
حرف شما مثل این می مونه که یک دانشمند، ربات هایی رو برای پرواز کردن بسازه...این ربات ها که برای پرواز کردن ساخته شدن، همشون نیازمند به یک بال مکانیکی هستند....حالا شما می گی اون دانشمند برای هیچ کدوم از اون ده ها رباطی که ساخته، بال مکانیکی (برنامه جامع یا پیامبر) نزاشت، اشکال نداره، ولی باید حداقل برای یکی از اون رباط های پرنده، بال مکانیکی یا همون پیامبر رو قرار بده، که اگر نزاره، اون وقت، این دانشمند حکیم بی خودی این همه موتور های گران قیمت مخصوص پرواز رو روی ربات ها سوار کرده....درسته؟؟؟خوب شما این منطق رو از کجا آورده، به نظر من اصلا معقول نیست...چرا به تک تک رباط ها نگاه نکنیم...چرا نگیم همین که اون دانشمند صد ها رباط پرنده ساخته و تو وجودشون ده ها قطعه مناست و موتور گران قیمت مخصوص پرواز گذاشته، باید بر روی تک تک اون رباط ها بال مکانیکی یا پیامبر سوار نکنه؟؟
منطق شما رو که هنوز متوجه نشدم....هنوز ادامه مطلبتون رو نخوندم...ببینیم در ادامه اشاره داشته اید
بخاطر لیاقتشان هدایت بیشتری را میرساند
از کجا بدانیم که حتما انسانی روی زمین خلق می شود که لیاقتش به سر حدی هست که نیاز به پیامبر دارد؟و نیاز به آن برنامه ی جامع دارد بر خلاف دیگران؟؟شاید تمام انسان ها لیقتشان همین است که تنها توسط عقل و فطرتی که به آنها داده شده، هدایت شوند؟
شما مطالب دیگری هم در بخش اول مطلبتان داشتید که من استفاده کردم، ولی احساس کردم پاسخی به این سوال نمی دهد.یعنی ضرورت ارسال پیامبر....البته امیدوارم چیزی رو جا نیانداخته باشم...واقعیت من چند روز بدجور سرم شلوغه، و اعتراف می کنم که اون دقت صد درصدی رو ندارم...
معجزه در روایات با لفظ «معجزه» مطرح شده است مگرنه در قرآن از آن به عنوان آیات و آیاتالبینات یاد شده است که یعنی نشانهها و نشانههای آشکار ... خداوند پیامبرانش را با نشانههای روشن به سوی مردم فرستاد ... نشانهی روشن روشن است، برای مخاطب خودش روشن است و پیامبران به سوی علمای امتها فرستاده نمیشدند تا آنها به عنوان متخصص یک سری آزمایش و راستیآزمایی روی آن معجزات انجام دهند و بعد به مردم بگویند ایمان بیاورید یا نیاورید ... مردمی که به حرف پیامبرشان که همیشه بهترین مردم زمان خودشان و محبوبترینها و محترمترینهای زمانشان بوده است گوش ندهند برای چه باید به حرف متخصصین و علمای خودشان گوش بدهند؟ خیلی راحت اگر نخواهند بپذیرند میگویند از کجا بدانیم شما همدست نیستید ... صحبت ما از مردمی است که خیلی وقتها عامی بودهاند و نه تنها مقدمات فلسفی را بلد نبودهاند که حتی فرق میان سحر و معجزه را هم نمیدانستند، تعریف معجزه را هم نمیدانستند اگر امروز ما بدانیم، آنها مواجه میشدند با چیزی که به ایشان گفته میشد این نشانهی خدای شماست که به دست ما به سمع و نظر شما رسانده است تا آن را بشناسید و تصدیق کنید که ما از سوی او به سوی شما مبعوث گشتهایم ... مردم باید آن نشانهها را بشناسند ... مقدمات اثبات دعوتش را هم باید به همگان داده باشد چون در انتخاب دین قرار نیست کسی از کس دیگری تقلید نماید، چه آن کس دیگر عالم اعلم باشد و چه پدر و پدربزرگش باشد ....
اگر خدا دلیلی را بر مردم جاهل بفرستد که هاء را از باء تشخیص نمیدهند ولی آن دلیل واقعاً دلیل نباشد یا آنها راهی برای کسب یقین حقیقی نداشته باشند این مثل آن میماند که نعوذبالله خداوند آنها را فریب داده باشد، در این صورت همانطور که از ایشان انتظار دارد که با دلیل او از سر جهالت یا سادهاندیشی ایمان بیاورند باید بپذیرد که گروه دیگری هم با مثل آن دلیل ایشان را فریب دهند و گمراه نمایند و در این صورت این فریبخوردگان باید معذور محسوب گردند،حال آنکه چنین چیزی نیست، ایمان باید از سر شناخت حقیقی حقیقت باشد و نه از روی جهل مرکب که نمیداند ولی گمان میکند که دانسته است ...
خوب آن تعریفی که شما از معجزه دادی تا حدی به نظرم با حرف و حدیث های متکلمان متفاوت است....متکلمان مثل شما از معجزه نمی گویند...انها کاملا صغری کبری می چینند والی آخر....
به هر حال، آن تعریف و صحنه ای که شما از معجزه متصور شدید به نظرم نمی تواند واقعیت خارجی داشته باشد...چیزی که در عمل رخ می دهد یک حادثه و اتفاق خارق العاده است...دیگر، نشان ی روشن بودن و امثال این ها، اسم هایی که قرآن و دین ادعا کرده و بر معجزه چسبانده ند...بحث ما هم درون دینی نیست، الالظاهر معجزه یک اتفاق خارق العاده بوده که، به هیچ وجه نمی تواند، نشانه ی روشنی باشد بر وجود خدا یا راست بودن ادعای پیامبری، و مثلا باید از سحر شناخته شود که این عمل از عهده هیچ بشری، حتی آن که استاد استادان ساحران است به یقین بر نمی آید، چون شاید نکته و ترفند و روشی در کار باشد که آن استاد از آن بی خبر است....ولی خوب، شاید از منظر درون دینی نگاه کنیم..بتوانیم بگوییم که معجزه نشان روشنی بوده، و معمولا با دل مخاطب کار داشته تا عقل و چشم ظاهر که باز تاکید می کنم که به نظر متکلمان همچین دیدگاهی از معجزه ارائه نمی دهند...
حرف شما مثل این می مونه که یک دانشمند، ربات هایی رو برای پرواز کردن بسازه...این ربات ها که برای پرواز کردن ساخته شدن، همشون نیازمند به یک بال مکانیکی هستند....حالا شما می گی اون دانشمند برای هیچ کدوم از اون ده ها رباطی که ساخته، بال مکانیکی (برنامه جامع یا پیامبر) نزاشت، اشکال نداره، ولی باید حداقل برای یکی از اون رباط های پرنده، بال مکانیکی یا همون پیامبر رو قرار بده، که اگر نزاره، اون وقت، این دانشمند حکیم بی خودی این همه موتور های گران قیمت مخصوص پرواز رو روی ربات ها سوار کرده....درسته؟؟؟خوب شما این منطق رو از کجا آورده
این منطق با هدف رسیدن به یک جواب خاص طراحی شده. از اونجا که می خواهیم وجود پیامبر را اثبات کنیم باید بگیم فرستادن پیامبر الزامی است. اما با توجه به اینکه در همه جای دیا دسترسی به تعالیم پیامبران وجود نداره، مجبوریم بگیم دسترسی داشتن همه الزامی نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم
عرض سلام و ادب و احترام
این منطق با هدف رسیدن به یک جواب خاص طراحی شده. از اونجا که می خواهیم وجود پیامبر را اثبات کنیم باید بگیم فرستادن پیامبر الزامی است. اما با توجه به اینکه در همه جای دیا دسترسی به تعالیم پیامبران وجود نداره، مجبوریم بگیم دسترسی داشتن همه الزامی نیست.
دوست گرامی شما بازهم اشتباه کردید.
زیرا ملاک پیغمبر خاتم(ص) نیست. اگر قرار باشد پیغمبر خاتم ملاک قرار گیرد. خب بعث پیغمبر خاتم(ص) در سرزمین عربستان واقع شد. با این حساب باید گفت اروپا هم الزامی به دسترسی مبانی اسلامی ندارد.
پیغمبر خاتم(ص) پیغمبر جهانی است و تمام هفت آسمان و زمین را شامل میشود.
بنده قبل تر هم به این موضوع اشاره کردم که بیان نکردن این امر که در قاره آمریکا پیغمبر نبود عدم وجود پیغمبری در آن بلاد را ثابت نمیکند. نگفتن دلیل بر نبودن نیست.
شما در پاسخ بنده بیان فرمودید:
خب ما معتقدیم پس از پیامبر اسلام، نیاز به ارسال پیامبران جدید رفع شده و نیاز به پیامبر جدید نبوده. حتی نیاز سرخپوستهای آمریکا به ارسال پیامبر هم از بین رفته. می بینید که این با اون تصور اولیه از حکمت خدا که در استدلالمون به کار بردیم همخوانی نداره.وقتی متوجه شدیم حکمت خدا لزوماً منطبق بر تصورات ما نیست، باید بپذیریم که این شیوه استدلال غلطه، نه اینکه برای رسیدن به نتیجه دلخواهمون تبصره به حکمت خدا اضافه کنیم.
شاید شما هم همانند دیگران بر این باورید که کریستف کلمپ قاره آمریکا را کشف کرده است. آن هم 900 سال قبل. در صورتی که این باور اشتباه است.
و اسناد بسیار زیادی وجود دارد که ایرانی ها و سپس مسلمانان ایرانی پا به این قاره گذاردند و زمانی که وارد این قاره شدند بومیانی زندگی میکردند با دین خودشان.
برای شروع می توانید به کتابی با نام تاریخ حضور ایرانیان و مسلمانان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب مراجعه بفرمایید.
در این کتاب به شواهد بسیاری اشاره میکند از معماری پادشاهان هخامنشی در این قاره. و همچنین برخی از معماریهای اسلامی ایرانی.
حتی به وجود رسم الخط ایران در قاره آمریکا اشاره میکند.. کتاب خوبی است. خواندنش خالی از لطف نیست.
بگذریم....
شواهد دلال برآن که قبل از آمدن اسلام در قاره آمریکا مردمانی زندگی میکردند و صاحب دین بودند. کتابهای در این خصوص نوشته شده است.
برخی معتقدند دین ایرانیان به قاره آمریکا رفت و برخی بر این باورند که امکان حضور پیمبری در همان دیار است....